تایبریوس مک لاگنold
از پیاده روی با لردسیاه برمیگردم
- آخرین ورود
- سهشنبه 26 اسفند 1404 17:23
- عضویت
- 1387/05/08
- پستها
- 314
حركت افسون كننده ي انگشتان كشيده و زيباي استلا بر روي سيمهاي بالالايكا، چشمان بيقرار مك را به خودش خيره كرده است. كنار آتش شومينه ي تالار بزرگ عمارت نشسته و درحالي كه توتون تازه ايي درون پيپيش ميريزد، عطر دل انگيز عودي كه در آتش ميسوزد را به مشام ميكشد. آرامش در همه چيز موج ميزند.
مك روي صندلي راحتي به عقب لم داده و با احتياط از پنجره، بيرون را از نظر ميگذراند. به جاي خود برگشته، نگاهي به تد كه كنار در نشسته، چوب جادويش را در يك دست گرفته و با دست ديگرش، بازوي ويكتوريا را نوازش ميكند.
استلا با چشمان پر فروغ و زيبايش، به مك نگاه ميكند و قطعه اي را كه مينواخت، به آخر ميرساند.
ناگهان صداي كوبيده شدن دو دست به يكديگر به نشانه ي تشويق، همه ي آنها را از جا ميپراند. مك در يه واكنش غريزي، از روي صندلي پريده و استلا را مورد حمايت خودش قرار ميدهد. در گوشه ي تاريك اتاق، پيكر سياه پوشي، ظاهر شده و به سمت آنها حركت ميكند.
قلب مك از هيجان و اضطراب، تپشي ديوانه وار دارد. نگهاش به تابلوي شكارش كه در سالن آويخته است مي افتد و خاطرات تلخ آن روز لعنت شده در ذهنش مرور ميشود. اگر فنرير جيره خوار ايگور نبود، اگر ايگور آن همه سياه و مشتاق جادوهاي خطرناكتري نبود؛ اينهمه التهاب و پنهان ماندن استلا در عمارت، كه هميشه آرزويش را داشت، برايش تلخ و ناگوار نبود.
اينكه فنرير براي آلوده كردن استلا موفق نشد، شانسي بود كه نصيبشان شده بود. خشم ايگور از اين ناكامي، به سختي قابل قياس بود. استلا را براي اهداف شومي كه در سر داشت ميخواست و اين به قيمت شكنجه ي شديد فنرير تمام شد.
مك ابر تيره ي آن اتفاق را از مغزش دور كرد و درحالي كه پاهايش در انبوه مخمل سرخ پيراهن استلا گم شده بود، در كنار تد، ويكتوريا و استلا را در پناه خود گرفته بودند، بار ديگر چوب جادويش را لمس كرد. ذهن تد را خواند و از او خواست كه ويكتوريا و استلا را از آنجا دور كند. تد مقاومت ميكرد و اين مك را مي آزرد. ايگور با خنده اي شيطاني به آرامي به آنها نزديك ميشد.
تد با خستگي و نگاهي به مك كرد و دستانش را به سمت آن دو حركت داد كه ناگهان صداي افتادن ويكتوريا از جا پراندش. ايگور با خونسردي برجايش ايستاد. مك مشكوك و بيقرار به استلا نگاه كرد و خودش كنار تد كه بالاي سر ويكتوريا زانو زده بود افتاد و بعد از آن هم تد. هر سه در حالي كه به سختي ميتوانستند تكان بخورند، بي حركت و طلسم شده، چهره ي سخت و چوب جادوي استلا را از نظر ميگذراندند.
ايگور با تمسخري آشكار به استلا زل زد. در حركتي سريع وردي برليان خوش رنگ استلا جاري شد؛ ايگور با واكنشي سريعتر، حمله ي او را دفع كرد. موهاي آشفته ي استلا را نگاه كرد، قدمي به جلو گذاشت و غيب شد. صدايي آمد و استلا گرماي نفسهاي كسي را در پشت گردنش احساس كرد. بيحركت برجاي خود ميخكوب شد. ايگور بازويش را دور گلوي او پيچاند و سرش را به خود نزديكتر كرد. با بيرحمي نوك چوب را به شقيقه ي استلا فشرد.
چوب جادوي استلا از ميان انگشتانش لغزيد و با ضربه روي بالالايكا خورد؛ همراه با صدايي كه ايجاد شد، ايگور طلسم مرگ را به زبان راند. استلا بيجان در ميان بازوان ايگور افتاد. مك پلك زد و با وحشتي كه در حفره ي چشمانش جا خوش كرده بود، ناتوان اشكهايش جاري شد. اثر طلسم استلا براي هميشه از بين رفته بود...
مك روي صندلي راحتي به عقب لم داده و با احتياط از پنجره، بيرون را از نظر ميگذراند. به جاي خود برگشته، نگاهي به تد كه كنار در نشسته، چوب جادويش را در يك دست گرفته و با دست ديگرش، بازوي ويكتوريا را نوازش ميكند.
استلا با چشمان پر فروغ و زيبايش، به مك نگاه ميكند و قطعه اي را كه مينواخت، به آخر ميرساند.
ناگهان صداي كوبيده شدن دو دست به يكديگر به نشانه ي تشويق، همه ي آنها را از جا ميپراند. مك در يه واكنش غريزي، از روي صندلي پريده و استلا را مورد حمايت خودش قرار ميدهد. در گوشه ي تاريك اتاق، پيكر سياه پوشي، ظاهر شده و به سمت آنها حركت ميكند.
قلب مك از هيجان و اضطراب، تپشي ديوانه وار دارد. نگهاش به تابلوي شكارش كه در سالن آويخته است مي افتد و خاطرات تلخ آن روز لعنت شده در ذهنش مرور ميشود. اگر فنرير جيره خوار ايگور نبود، اگر ايگور آن همه سياه و مشتاق جادوهاي خطرناكتري نبود؛ اينهمه التهاب و پنهان ماندن استلا در عمارت، كه هميشه آرزويش را داشت، برايش تلخ و ناگوار نبود.
اينكه فنرير براي آلوده كردن استلا موفق نشد، شانسي بود كه نصيبشان شده بود. خشم ايگور از اين ناكامي، به سختي قابل قياس بود. استلا را براي اهداف شومي كه در سر داشت ميخواست و اين به قيمت شكنجه ي شديد فنرير تمام شد.
مك ابر تيره ي آن اتفاق را از مغزش دور كرد و درحالي كه پاهايش در انبوه مخمل سرخ پيراهن استلا گم شده بود، در كنار تد، ويكتوريا و استلا را در پناه خود گرفته بودند، بار ديگر چوب جادويش را لمس كرد. ذهن تد را خواند و از او خواست كه ويكتوريا و استلا را از آنجا دور كند. تد مقاومت ميكرد و اين مك را مي آزرد. ايگور با خنده اي شيطاني به آرامي به آنها نزديك ميشد.
تد با خستگي و نگاهي به مك كرد و دستانش را به سمت آن دو حركت داد كه ناگهان صداي افتادن ويكتوريا از جا پراندش. ايگور با خونسردي برجايش ايستاد. مك مشكوك و بيقرار به استلا نگاه كرد و خودش كنار تد كه بالاي سر ويكتوريا زانو زده بود افتاد و بعد از آن هم تد. هر سه در حالي كه به سختي ميتوانستند تكان بخورند، بي حركت و طلسم شده، چهره ي سخت و چوب جادوي استلا را از نظر ميگذراندند.
ايگور با تمسخري آشكار به استلا زل زد. در حركتي سريع وردي برليان خوش رنگ استلا جاري شد؛ ايگور با واكنشي سريعتر، حمله ي او را دفع كرد. موهاي آشفته ي استلا را نگاه كرد، قدمي به جلو گذاشت و غيب شد. صدايي آمد و استلا گرماي نفسهاي كسي را در پشت گردنش احساس كرد. بيحركت برجاي خود ميخكوب شد. ايگور بازويش را دور گلوي او پيچاند و سرش را به خود نزديكتر كرد. با بيرحمي نوك چوب را به شقيقه ي استلا فشرد.
چوب جادوي استلا از ميان انگشتانش لغزيد و با ضربه روي بالالايكا خورد؛ همراه با صدايي كه ايجاد شد، ايگور طلسم مرگ را به زبان راند. استلا بيجان در ميان بازوان ايگور افتاد. مك پلك زد و با وحشتي كه در حفره ي چشمانش جا خوش كرده بود، ناتوان اشكهايش جاري شد. اثر طلسم استلا براي هميشه از بين رفته بود...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..




ميگم بچم كجاست؟
همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118




