درست یه ماه قبل روز جشن بالماسکه وقتی دیدم دراکوی من داره تو لباس یه پادشاه فرانسوی با پنسی می رقصه به فکر فرو رفتم. برای اولین بار بود که گریه نکردم و خواستم به طور منطقی فکر کنم. به این فکر کردم که اگه دراکو بره چی میشه؟ اگه دیگه درد و دل هاش رو با من نکنه چی میشه؟ این که این همه عمر فداکاری به کجا میخواد برسه؟ اصلا" روزی میشه که دراکو بیاد و منو به خاطر همه ی اینا درک کنه یا میاد بهم میگه که جوونیم رو هدر دادم و ازش استفاده نکردم؟ میاد بهم بگه که تو همش نگران بودی و آبغوره می گرفتی و من همیشه به دنبال یه مامان شجاع بودم حتی اگه این مامان مثل خاله بلا خشن بود!
احساس کردم یه پارچ آب سرد ریختن رو سرم. باید بیدار میشدم. باید چشمام رو باز میکردم . تا میدیدم و میفهمیدم که شجاع بودن فقط مربوط به نجات زندگی فرزند نیست. باید میفهمیدم که باید همیشه و تو هرکاری شجاعت نشون داد تا بشه گفت از خانواده ی بلک هستی و یه مرگخوار واقعی به حساب میای!
و این آغاز راه بود. حرکت به سوی بزرگترین آرزوی زندگیم یعنی تدریس در هاگوارتز! من این کار رو کردم حتی اگه خیلی کوتاه بود. حتی اگه هیشکی در طول کلاس نفهمید که من نارسیسا هستم و همه فکر می کردند که یه ساحره با صورت پوشونده بهشون درس میده و ادعا میکنه که نمیخواد با قیافش دانش آموزها رو بترسونه!
یه روز, دو روز, سه روز , چهار روز! همش چهار روز تدریس کردم ولی به اندازه ی یه عمر لذت بردم چون همیشه آرزوی این کار رو داشتم و حالا انجامش داده بودم!
دو روز پیش
-نارسیسا!
بعد از شنیدن این جیغ رابستن رو دیدم که به طرفم میدوه.
-چیه؟ چه خبرته؟
-بدبخت شدی نارسیسا!ارباب فهمیده! فهمیده که رفتی تو هاگوارتز تدریس کردی. ارباب میخواد بکشتت. به من گفته تو رو ببرم پیشش!

-هوم. خب رابستن. نگران نباش همه چی اون طوری پیش میره که باید بره.

-اما سیسی ممکنه بمیری.

-همچین اتفاقی نمیفته. یادته یه بار کمکت کردم؟ سر همون جریان نجینی. تو به من مدیونی باید کمکم کنی.من جونتو نجات دادم!
-اما, اما چه کمکی؟
پیش ارباب
-کروشیو تو هزار و سیصد!چه طور جرئت کردی؟ چطور همچین اجازه ای به خودت دادی؟ کروشیو بر مرگخوار چلمنگ! تو چیکار کردی؟ رفتی تدریس کردی؟ تو مدرسه ی اون بوقی؟ با اجازه ی کی؟ کروشیو! تازه چی تدریس که نکرده!!! دفاع در برابر جادوی سیاه؟!!! کروشیو! آخ قلبم! نه این نمیشه همون کروشیو نه اینم خوب نیست . آوا...
( ارباب تازگی ها مو کاشتن!)-ارباب صبر کنید!
-چی؟ کی بود؟ کروشیو بر هرکی که وسط ورد ارباب پرید.

-عذر میخوام ارباب اما باید گوش کنید. شما باید نارسیسا رو ببخشید چون اگه نبخشیدش بهترین دامپزشکمون رو از دست میدیم. ارباب یادتون میاد که نارسیسا نجینی رو نجات داد؟ من تو خاطره م نوشتم! میتونید تو همین چند پست قبلی بخونینش! ارباب باید ببخشیدش فقط به خاطر نجینی!

-چی؟ اوه, نه, وای, اهم, هوم بردار ببر زنیکه دیوونه رو از جلوی چشمم ببرش تو اتاق سرد تا یه هفته باید اونجا بمونه تا من یه فکری به حال مجازاتش و این بدبختی بکنم. حالا دیگه باید ریشوهه به من پز قاپیدن مرگخوارام رو بده! یادت باشه بهش فقط لاشه لوشه های گری بک رو بدی بخوره. شیر فهم شد؟

اینجا خیلی سرده ولی من دلم گرمه! چند روز هست چیزی نخوردم اما سیرم! چون کاری رو که میخواستم کردم من به بچه ها دفاع رو در مقابل خودمون یاد دادم تا وقتی با یه بچه میجنگم از بی تجربگیش خجالت نکشم! تا بتونم به عنوان یه اصیل زاده و مرگخوار بجنگم نه به عنوان یه متقلب! اما افسوس که همه ی اینا دروغه, واسه توجیه کارم چون من این کار فقط به خاطر دراکو که حاضر نبود دفاع رو از مادرش یاد بگیره کردم! اینجا همه تو جادوی سیاه استادند ولی هیشکی دفاع یاد نمیده و من نگرون پسرم بودم. مثل همیشه!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

و لبخند لرد نشانه ای از رضایت خاطرش بود . آناکین با کیک خوشمزه اش که روی آن عکسی از لرد حک شده بود وارد سالن شد و بلاتریکس فورا کیک را از دست او ربود و جلوی ارباب گذاشت و به چشم غره ی رودولف توجهی نکرد .

