جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  45 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  160 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 آذر 1389 19:48
نمایش جزئیات
آفلاین
در سردخانه بیمارستان

درب شیشه ای سردخانه با صدای قیژژ مانندی گشوده شد و پنج مرگخوار در حالی که از سر و رویشان در اوج سرمای سردخانه، عرق می چکید به داخل گام برداشتند و به سمت مرکز سردخانه، جایی که چندین تخت قرار گرفته بود، حرکت کردند. یخچال های مختلف همگی با دو – سه و گاهی چهار جنازه هم پُر شده بودند و در قسمت هایی دست ها و پاهایشان نیز از لابه لای در یخچال ها بیرون زده بود. در مرکز سردخانه، جایی که پنج مرگخوار در آنجا ایستاده بودند، هفت تخت قرار گرفته بود و کنار هر تخت یک جراح مشغول شکافتن و پاره کردن بدن جنازه های روی تخت مقابلشان بودند.

پنج مرگخوار همچنان مبهوت جنازه های روی تخت بودند و دقیقا نمی دانستند که از کجا فرایند زامبی سازی را شروع کنند. رونا و لینی در میان کاغذ پاره های درون جیب شان به دنبال کاغذی بودند که لرد سیاه دستور العمل این فرایند را در آن شرح داده بود. در این میان دالاهوف به جنازه ی زنی در کنارش خیره شده بود که روی تخت آهنی به خوابی عمیق فرو رفته بود. چهره به شدت آشنا نشان می داد. تنها کله اش نمایان بود و باقی بدنش را کاوری سبز رنگ پوشانده بود که در نقطه شکم توسط جراح برای کالبد شکافی پاره شده بود. انگار همان بود که همیشه در مقابل چشمانش می دید.

جراح در حالیکه با اشاره چوبدستی، بیل را درون شکم جسد فرو می کرد گفت:

« آآآآه خدای من ! دیوید ! دیوید؟! کجایی پسر؟ علت مرگ این یکی رو بیا بنویس. بنویس قورت دادن تخم اژدها. واقعا امت گشنه ای شدیم ما جادوگرا ! »

دالاهوف سریعا معشوقه قدیمی اش را شناخت. مافلدا بود. اشک پلید شیطانی اش با ترکیبی از رنگ مشکی و قرمز از گوشه ی چشم بیرون جهید. می رفت که جنازه ی مافلدا را در آغوش بگیرید که دستان چروک مرد جراح مانع شد:

« آ آ ! فرهنگ داشته باشید آقای رئیس جدید ! انكحت موكلتى نفسى فى المدة المعلومة على الصداق المعلوم . خیلی خب. خوشبخت باشید ! حالا بهش دست بزن ! »

دالاهوف اشک ریزان می رفت تا مرحومه مافلدا را در آغوش گیرد که این بار سیسی مالفوی او را عقب کشید و به سمت سه مرگخوار دیگر برد که در گوشه ای از سردخانه دیگ جوشانی را به راه انداخته بودند. لینی با دقت مثل دست نوشته های لرد سیاه عمل می کرد و آخرین مرحله را با ریختن چند قطره محلول سفید رنگ درون دیگ انجام داد.
لینی: « تمومه. فقط آخرشو ارباب بد خط نوشته بود. مطمئن نیستم تعداد قطره های محلول خشانت رو به اندازه کافی اضافه کردم یا نه. »

دالاهوف و سیسی جراحان و پرستاران و شفا دهندگان حاضر در سردخانه را از پشت با رگبار افسون های سبز و متوالی نقش بر زمین می کردند. روفوس در حالی که سعی می کرد حرف لینی و مطمئن نبودنش را ماست مالی کند گفت:

« خوبه دیگه. کافیه. خب لینی. بگو با این یه دیگ از این مایعات سبز لجنی باید چیکار کنیم؟ »

لینی: « لطف می کنید تن همه جنازه ها رو آغشته به همین مایع سبز لجنی می کنید ! »

مرگخواران:



یک ساعت بعد

بیمارستان از هرگونه پرستار، بیمار، جراح و شفا دهنده خالی شده بود و پرنده پر نمی زد. پنج مرگخوار در تالار اصلی بیمارستان، مقابل پیشخوان پذیرش مگس می پراندند و منتظر فرایند زامبی شدن اجساد بودند و چشم به درب کنار مرکز پرستاری دوخته بودند تا زامبی های درون سردخانه از آن خارج شوند. دالاهوف تابوتی چوبی را در کنار خود نگه داشته بود و همچنان اشک می ریخت.

سیسی: «دیر نکردن؟! طول کشید ! »

رونا به سمت درب کنار مرکز پرستاری اشاره کرد که سایه هایی به آن نزدیک می شدند. در مقابل بهت مرگخواران، سیل جمعیت عریان بر خلاف تن لشی زامبی ها، با تنی کاملا فعال و سر حال و چوبدستی بدست درب را گشودند و به مرگخواران خیره شدند. از پشت هر کدام شان دو بال سفید خودنمایی می کرد و در زیر کمرهایشان با ابرهای سفید و کوچکی پوشانده شده بود و هر کدام تاجی طلایی بر سر داشتند و اشعه های نور از صورت هایشان می بارید ! سر دسته شان که برونکا (رئیس بیمارستان) بود جلو پرید و نعره زد:

« بنام سپیدی. بنام محفل ققنوس و بنام سنت مانگو. همه. فریاد بزنید. اکسپلیارمووووس ! »

رگبار اخگرها به سمت پنج مرگخواری شلیک می شد که در حال فرار از تالار بیمارستان بودند و لشگر فرشته های آسمانی آنها را دنبال می کردند.

روفوس: « لینی ! چیکار کردی ؟! »

لینی در حالی که در سه جهت به سه افسون اکسپلیارموس جا خالی میداد با حالتی معصومانه گفت:

« تقصیر اربابه ! ارباب بد خط نوشته بود ! »

سیسی: « همه از این ور ! »
و پنج مرگخوار و یک عدد تابوت همراه دالاهوف وارد بخش دیگری از بیمارستان شدند که گویا از یاد همه رفته بود. درب بخش را با چندین افسون قفل کردند. صدای اصابت افسون ها و فریاد از بیرون به گوششان می رسید. پنج نفری به تابلوی بخش که به دیوار مقابل شان در انتهای سالن نصب شده بود خیره شدند: "بخش درمان و حفاظت از موجودات جادویی"

بوووم ! بوووم ! ترررق...تروووق(صدای خرد شدن تدریجی درب بخش ! )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامـبـلدور در 1389/9/23 20:48:38
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 آذر 1389 19:06
نمایش جزئیات
آفلاین
یک پرستار با عجله وراد دفتر ریاست شد و در حالی که صورتش از دویدن و ترس سرخ شده بود گفت:
- قربان! آقای دالاهوف! سرد خونه پر شده و جسد ها پشت در انباشته!چیکار کنیم؟

دالاهوف:
- حالا یه فکری به حالش میکنم برو بیرون!

بعد از بیرون رفتن پرستار

- وای چیکار کنم..چیکار کنم...حالا لو میریم و ارباب منو میکشه!فهمیدم با یه قاشق یه طونل زیر شهر حفر میکنم و از راه فاضلاب فرار میکنم!


-آخه باقاشق؟تک خور؟مگه ما با هم نبودیم؟

-روفوس!تو میگی چیکار کنیم؟

-وقتشه که کنترل بیمارستان رو به زامبی ها بدیم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 آذر 1389 14:14
نمایش جزئیات
آفلاین
روفوس دست پرستار را گرفت و گفت:
_رئیس بیمارستان یعنی دکتر دالاهوف سرش شلوغه، من خودم رسیدگی میکنم عزیزم! بیا بریم.

پرستار: ببخشید، شما؟
نارسیسا: ایشون دکتر اسکریم جیور هستن. منم همراهتون میام.
پرستار: ببخشید شما؟
لینی: ایشون دکتر مالفوی هستن! منم دکتر وارنر هستم. حالا زود همراه ما بیا و اینقد سوال نپرس.

روفوس و لینی و نارسیسا همگی، پرستار را که کاملا گیج شده بود همراه خود بردند.

ایکی ثانیه بعد

آنتونین: بچه ها برگشتید؟ نتیجه چی شد؟ مریض که زنده نموند!
لینی: نه خیالت راحت باشه، مرد یعنی کشتیمش.
آنتونین: خوبه! میدونید که هر چی مرده بیشتر باشه و سردخانه پر تر بشه بهتره؟
نارسیسا: آره! اینجوری ما میتونیم همیشه به سردخانه سنت مانگو بریم و مرده هایی که اونجا هستند را تبدیل به زامبی کنیم و یه ارتش همیشگی برای ارباب درست کنیم که هیچ وقت از بین نمیره. چون همیشه در سنت مانگو مرده پیدا میشه. اگرم نشه خودمون میکشیمشون!

روونا: جــــــــــان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1389/9/23 14:17:12
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 19 آذر 1389 23:39
نمایش جزئیات
آفلاین
روفوس با دیدن ماموران به چهار مرگخوار پشت سرش اشاره کرد.
-بچه ها بیایین تو..هوا پسه!

پنج مرگخوار در مقابل چشمان متحیر ماموران سابق وزارتخانه وارد اتاق شدند.یکی از ماموران نگاه دقیقی به مرگخواران انداخت.
-تو...تو...آنتونین دالاهوف نیستی؟!!!

آنتونین نگاه پرسش آمیزی به روفوس انداخت.
-من آنتونینم؟

روفوس چهره متفکری به خود گرفت.
-هووووم...فکر میکنم باشی!

آنتونین ذوق زده رو به مامور کرد.
-بله بله...هستم.من آنتونین دالاهوف، ایشون روفوس اسکریم جیور،اوشون لینی وارنر،اون یکی شون نارسیسا....

برونکا درحالیکه پشت میزش سنگر گرفته بود با صدایی لرزان پرسید:
-آ...آخه...ش...شما مگه م...مرگخوار نیستین؟

آنتونین لبخند دوستانه ای زد.
-مرگخوار؟اوه...نه!ارباب به سلامت باد!ما هرگز طرف جادوی سیاه نرفتیم.آواداکدوارا...

ماموران وزارتخانه به سرعت عکس العمل نشان دادند.درحالیکه جسم بی جان برونکا جلوی پای آنتونین سقوط میکرد هر سه مامور با دستپاچگی در جیبهای گل و گشاد ردایشان به دنبال چوب دستی میگشتند.مشخص بود که در آن لحظه انتظار هیچ حمله ای را نداشتند.قبل از اینکه موفق به انجام کاری شوند با طلسمهای مرگخواران نقش زمین شدند...

چند ثانیه بعد در اتاق رئیس باز شد و چند پرستار وحشتزده وارد اتاق شدند.
-چی شده؟این سروصداها برای چی بود؟ما فکر کردیم نور طلسم...یا ریش مرلین...این جسدا اینجا چیکار میکنن؟جناب رئیس چرا اونجا افتادن؟حالشون خوبه؟

آنتونین با خونسردی جواب داد:
-جسد؟کدوم جسد؟من جسدی نمیبینم...تو میبینی روفوس؟

روفوس با اشاره سر تکذیب کرد...آنتونین ادامه داد:
-و در جواب سوالتون باید بگم بله!من حالم کاملا خوبه.

پرستار نا خودآگاه چند قدم عقبتر رفت.
-شما؟

آنتونین نشان ریاست را با خشونت از ردای برونکا کند و به کمک نارسیسا به ردای خودش وصل کرد.
-بله!من...رئیس جدید بیمارستان.نشان ریاستم رو نمیبینی؟حالا این چهار تا مگس رو _اشاره به اجساد_که به تایید من و همکارانم به مرگ کاملا طبیعی مردن به سردخونه منتقل کنین.بعد برگرد اینجا ببینم امروز چه کارایی باید انجام بدیم.

پرستار به سرعت اطاعت کرد.میدانست چاره دیگری ندارد.نه وزارتی وجود داشت که از آنها دفاع کند و نه وزیری و نه محفل ققنوس یا هیچ پرنده دیگری...اجساد در یک چشم به هم زدن غیب شدند.پرستار با طومار بلندی که در دست داشت به آنتونین نزدیک شد.
-امممم....همین چند دقیقه پیش یه بیمار اورژانسی آوردن.فکر میکنم بهتر باشه خودتون معاینش کنین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 19 آذر 1389 21:26
نمایش جزئیات
آفلاین
پنج نفری که به تازگی از بخش بازرسی بیمارستان عبور کرده بودند ، با سرعت به سمت سالن اصلی بیمارستان رفتند . آنان به خوبی میدانستند که برای انجام کار خود ، باید رییس بیمارستان را از بین ببرند زیرا او جادوگری قدرتمند و ماهر بود و هرگز اجازه نمیداد تا پنج مرگخوار ، کار خود را به آسانی انجام دهند .

- برونکا رو از کجا گیر بیاریم ؟ امیدوارم تونسته باشید درک کنید که وقت نداریم .

آنتونین که قصد داشت از پرستاری که مشغول پانسمان کردن زخم یک ساحره ی زخمی بود ، محل کار رییسش را بپرسد ، بلافاصله توقف کرد و به سمت او رفت .

- سلام خانم ! ممکنه که محل کار آقای برونکا رو به ما نشون بدید ؟

زن بلافاصله صورتش را به سمت آنتونین گرفت ... آنتونین در چهره ی زن ، آثری از جوانی نمیدید . او صورتی چروکیده و پژمرده داشت و قدری هم خون که متلعق به فرد بیمار بود ، از پایین ابروی چپش میچکید .

- چیکارش داری ؟ شما کی هستید ؟

مرگخواران هرگز انتظار چنین صدایی را نداشتند ! صدای آن زن به کلفتی صدای مردها بود . آنتونی هم که به اندازه ی چهار نفر دیگر شگفت زده شده بود ، با دستپاچگی و ترس گفت : ما شفابخش های جدیدیم . میخواستیم با آقای برونکا ملاقاتی داشته باشیم .

- دفتر ایشون طبقه ی سومه ... آخرین اتاق توی راهروی سمت چپ !

مرگخواران که حتی فراموش کردند از پرستار تشکر کنند ، بلافاصله به راه افتادند .

لحظاتی بعد ...


- همینه ... فقط آروم برید داخل ...

روفوس به آرامی در را باز کرد و نیم نگاهی به داخل اتاق انداخت ولی با آن چیزی که انتظار داشت ، مواجه نشد .
درون اتاق ، تنها رییس بیمارستان حضور نداشت بلکه در کنار او چند تن از ماموران سابق وزارت خانه هم نشسته بودند .
برونکا که متوجه باز شدن در شده بود ، گفت : بفرمایید داخل !

اکنون روفوس مجبور بود وارد اتاق برونکا ، رییس بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو شود !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1389/9/19 21:28:38
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1389/9/19 21:38:16
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 19 آذر 1389 17:52
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


- پرستار مینگون به بخش سوختگی های اژدها ... پرستار مینگون به بخش ...

در بیمارستان اتوماتکیوار به کنار رفت و چهره ی پنج شخص نمایان شد. بدون توجه به محیط اطراف، سه نفرشان بدون هیچ گونه جلب توجهی از جمع پنج نفره خارج شدند و در میان مردم ناپدید شدند.

دو نفر باقیمانده با قدم هایی محکم و استوار یکراست به سمت پیشخوان آمدند. فرد جلوتر گلویش را صاف کرد و با این کار پرستار پشت پیشخوان متوجه او شد و پرسید: میتونم کاری براتون بکنم؟

آنتونین اشاره ای به خودش و نارسیسا کرد و گفت: ما از شفابخشان ناحیه ی شرقی کشور هستیم و برای کمک به شما اینجا اومدیم.

پرستار که انگار شاد شده بود با لبخندی گفت: اوه بله. مدرک شناساییتون لطفا.

دو کارت بر روی میز افتاده شد و پرستار نگاهی به آن ها انداخت.

نارسیسا که نمی خواست پرستار کلمه ی مرگخوار را ببیند بلافاصله گفت: میدونین که دارین با تلف کردن وقت به دلیل دیدن مدرک شناسایی باعث به خطر افتادن جون چند مریض میشین؟

پرستار نگاهش را از روی کارت برداشت و گفت: ببخشید؟

نارسیسا اشاره ای به کارت ها کرد و پرستار که متوجه منظور نارسیسا شده بود ، کارت ها را به او پس داد و گفت: میدونین که این جزء قوانینه. مدرک تحصیلیتون؟ ... آخ.

پرستار دیگری که تازه به آنجا آمده بود ، سقلمبه ای نثار پرستار دیگر کرد و زیر لبی به او گفت: مگه نمی بینی کمبود دکتر و پرستار داریم؟ دیگه این کارا چیه؟

- خب باید بفهمیم دکترن یا نه.

پرستار دوم چشم غره ای به پرستار اول رفت و رو به آنتونین و نارسیسا پرسید: هدفتون از اومدن به اینجا چیه؟

آنتونین با حالت شیطانی پاسخ داد: چه دلیلی میتونه داشته باشه به جز نابودی لکه های ننگی که بر این ... ow!

با دیدن چهره های دو پرستار نیشخندی زد و تصحیح کرد: نابودی لکه های ننگی که این ساحرگان و جادوگران رو احاطه کرده اند.

پرستار دوم گفت: میدونین که تعداد بیماران زیاد شده و ما کمبود نیرو داریم پس پر کردن فرم رو میندازیم به امشب بعد از اتمام کارتون.

نارسیسا دستانش را پشتش گرفت و به نشانه ی موفقیت آن ها را تکان داد. با این کار سه مرگخوار دیگر از میان جمع بیرون آمدند و به آن دو پیوستند.

روفوس سریع گفت: معرفی میکنم شفابخشان اسکریم جیور ، وارنر و ریونکلاو دارای مدرک تحصیلی از دانشگاه مرلیسفورد ٍ ... اوه بله بله.

و ساکت شد. شش نفر دیگر نگاهشان را از روفوس برداشتند و پرستار اول گفت: نگفتین بیشتر از دونفرین. خوش اومدین.

و با اشاره به بیماری که تازه آمده بود ادامه داد: از حالا کارتونو شروع کنین.

برقی در چشمان پنج مرگخوار درخشید.

- در ضمن یادتون نره امشب قبل از رفتن پیش من بیاین و فرما رو پر کنین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 30 خرداد 1389 13:13
نمایش جزئیات
آفلاین
« باشد که ارتش دامبلدور پیروز باشد!»


در حالی که سعی میکرد بر اعصابش مسلط باشد به طرف بخش سوانح جادویی به ر اه افتاد. بخشی که تفاوت چندانی با بخش های دیگر بیمارستان نداشت.

_چرا این قدر دیر کردین دکتر؟
این را پرستار تازه کار و جوانی که آکوآ نام داشت گفت.

_چه اتفاقی افتاده؟

پرستار در حالی که سعی میکرد موی بلند بورش را از جلوی صورتش کنار بزند گفت: یه اسکوئیب خرابکاری به بار آورده.
و دکتر را به اتاقی که اسکوئیب روی تخت فرسوده ی آن خود نمایی میکرد هدایت کرد.

_یه جشن خانوادگی جادوگری بوده. اون (اشاره به بیمار) در حالی که سعی میکرده به بقیه ی اعضای خانواده اش نشون بده که اسکوئیب نیست( این کلمه را چنان آهسته تکرار کرد که نمیشد آن را به وضوح شنید)
چوب جادو رو برداشت و حالا...

_ و حالا چی پرستار؟

_به یه تقطه خیره شده و همش حرف از یه مرد با موهای بلند میزنه. ولی به نظر من دکتر اون طلسم شده.

_ اوه تو رو به ریش مرلین از این حرفا نزن آخه کی یه اسکوئیب رو طلسم میکنه؟
به هر حال فعلا بخوابونش تا بعد، شاید وقتی بلند شد بهتر شده باشه.

پرستار جوان دستور را اطاعت کرد.

جونزرت راه افتاد تا به سمت دفترش برگردد.در این فکر بود که چه جوری راه حلی برای خلاص شدن از دست آن موها پیدا کند. ناگهان برگشت.

_پرستار،اسمت...

_آکوآ هستم قربان.

_پرستار آکوآ تو میدونی چه جوری میشه از شر موهایی که هر چی کوتاشون میکنی ولی باز در میان خلاص شد.؟

_خب راستش فکر کنم که یه همچین چیزی رو تو کتاب مراقبت از موهای جادویی خونده باشم.

دکتر جونزرت در حالی ک سعی میکرد خوشحالی خود را پنهان کند گفت: تو فوق العاده ای و زود تو کارت پیشرفت میکنی. ممنون.

آکوآ:

جونزرت به سمت کتابخانه ی کوچکش که در دفتر خود داشت رفت و کتابی را با این مضمون پیدا کرد.با عجله پشت میزش نشست و مشغول ورق زدن شد.

دل روده ی وزق گوشت خوار باعث ازدیاد موهای سر میشود.
پر بو قلمون از رشد بی رویه ی موهای رماغ جلوگیری میکند.
و...
هنوز چیز به درد بخوری پیدا نکرده بود...

چشمانش را گشود .نفهمید کی خوابش برده. به تقویم جادویی که رو به رویش قرار داشت نگاه کرد. تاریخ 20/6 را نشان میداد. چقدر زود یک روز گذشته بود ولی او هنوز چیزی پیدا نکرده بود.
به ساعت نگاه کرد .

پـــــــــــــــــــــــق... لامپ باز ترکید.
از وحشت جرئت نداشت تا چوب دستی اش را روشن کند.

_مثل اینکه دستورو اجرا نکردی.
صدای لرد در فضای اتاق طنین انداخت.

ایوان جلو آمد و با صورت برافروخته ای گفت: باید همون بلایی رو که سر اون اسکوئیب لعنتی آوردم سر تو هم بیارم.

_ پس کار شما بود.

_البته که کار ما بود. اون لرد رو با مو دیده بود و میخواست به بقیه خبر بده. ما نباید این اجازه رو بهش میدادیم. اون وقت فکرشو بکن تو روزنامه ها نوشته میشد و لرد ابهت خودش رو از دست میداد اون وقت...
و با صدای سرفه ی لرد حرفش را قطع کرد.

_ وراجی بسه ایوان کارتو انجام بده.

_ بله لرد سیاه.

جونزرت که حسابی ترسیده بود گفت: یه فرصت دیگه بهم بدین خواهش میکنم.

ایوان بدون توجه به اتماس های او چوب دستی اش را بالا آورد
آواداکداو....

دکتر از خواب پرید.عرق روی صورتش را پوشانده بود ولی هنوز زنده بود و نفس میکشید.
پس داشت کابوس میدید. در حالی که نفس نفس میزد به ساعت نگاهی انداخت که 9:30 صبح را نشان میداد.
با عجله از جایش بلند شد فقط تا شب فرصت داشت....[/size]

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
معصومیت قدرتی دارد که شیطان نمی تواند تصور کند
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 28 خرداد 1389 20:04
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


آقای دکتر جونزرت به بخش سوانح جادویی، آقای دکتر جونزرت

- ای بابا! لعنت به این اسکوئیب ها! کی گفته باید به یه اسکوئیب ( همون فشفشه) چوب جادو داد. ( با چهره ای در هم روزنامه را ورق زد).

هیچ تغییری نکرده بود. هنوز همان دیوارهای قدیمی که معلوم بود از سر بی میلی رنگ خورده است.
هنوز اثر محتویات شکم مگسی که چند روز پیش بوسیله ی ضربه کمر شکن روزنامه دکتر جونزرت کشته شده بود، روی دیوار خودنمایی می کرد.
سنت مانگو هنوز همان سنت مانگوی قدیمی بود، بدون هیچ تغییر؛ روزهایش تکراری شده بود، همین سه هفته پیش از آخرین اقدام خودکشی اش جان سالم بدر برده بود.

دیگر به صفحه آخر رسیده بود که تیتر بزرگ بالای یک عکس نظرش را بخود جلب کرد.
آن زن از پشت قاب کاغذی روزنامه برای دکتر دست تکان میداد و به پهنای صورتش می خندید.

- هیلاری سیمپسون وکیل پایه یک امور جادوگران مفقود شد؟ اِ یعنی چی؟


عینکش را روی دماغش جا بجا کرد، پاهایش را از روی میز برداشت و سعی کرد حالت کسی را که به یک موضوع مهم برخورده به خود بگیرد.

لامپ شروع به چشمک زدن کرد؛ پس این ریچارد چه غلطی میکرد؟ دیروز از مسئول خدمات بیمارستان خواسته بود تا لامپ اتاقش را عوض کند.

... آلبوس دامبلدور رئیس محفل ققنوس از این مفقود شدنهای متعدد ابراز نگرانی کرد ..

پَـــــق! لامپ ترکید.

- اوه لعنتی. لوموس !

چوبدستی اش را بیرون کشید، او نمی توانست از این خبر بگذرد.

.. مدیر مدرسه هاگوارتز در ادامه صحبت هایش اضافه کرد که احتمالا عامل یا عوامل آدم ربایی های سریالی اخیر ، از مرگخواران بوده اند .

چشمانش سوسو میزد، عینکش را برداشت. روزنامه را تا زد و روی میز گذاشت و ناگهان با صحنه ی عجیبی روبرو شد ..

نفسش در سینه حبس شد، حتی در پس گیس هایی به آن بلندی، چهره ی لرد ولدمورت از کسی مخفی نمی ماند.

نجینی صدایی ناله مانند سر داد: هیـــــث !

در سمت راست لرد، ایوان باشلقش را از صورت برمی داشت و در سمت چپ..
- وزیر ؟ تو..؟

روفوس صحبتش را قطع کرد و با بی حوصله گی گفت: خفه شو ویل و کاری رو که ازت می خوام انجام بده.

لرد دستش را به نشانه ی سکوت بالا برده بود. نگاهی به صورت وحشتزده ی دکتر انداخت و گفت:

- بدون مقدمه و طفره، یه وظیفه در اختیارت میزارم که باید انجام بدی.

زبانش بند آمد بود، پس سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد .

- ایوان! و اکنون ایوان شروع به صحبت کرد:
- لرد ازت می خواد، نه ینی بت دستور میده که از شر این موها خلاصش کنی.

دکتر که انگار قفل از زبانش گشوده بودند گفت: خب اینکه کاری نداره، باید اون موها رو کوتاه کرد. اصلا لرد چرا باید مو داش... ( با نگاه غضبناک لرد، حرفش را قورت داد)

روفوس که سوالش را میدانست گفت: خب که چی؟ دیشب شب آرزوها بود. مگه شما آرزو نمی کنید؟ خب لرد هم یه ..

- روفوس !!!! ( دکترهمچنان لرد را با وحشت مینگریست ) خب مشکل همینجاس احمق ! هرچی کوتاهش میکنی بیشتر رشد میکنه!

- اَ..اَ..اما من نمی..

- فکر کن ویلیام. این یه فرصته، وگرنه آخر و عاقبتت میشه مثل رفیق وکیلت. تو که نمی خوای اینجوری بشه دآک ؟ می خوای؟

نگاهی با همراهانش رد و بدل کرد: خب دیگه وقت رفتنه. فردا!

صدایی آمد و حالا لامپ دوباره نورافشانی میکرد. هنوز وحشت در چهره اش به وضوح دیده میشد.

دکتر جونزرت به بخش سوانح جادویی، دکتر جونزرت..!

متوجه شد از آخرین باری که این صدا را شنیده بود نیم ساعتی میگذرد.
میز را دور زد، سعی کرد کنترل اعصابش را بدست بگیرد.
قبل از رفتن به لامپ اتاق اخمی کرد، چشمهایش واقعا درد میکرد. خارج شد و در را محکم پشت سرش کوبید.


ادامه دهید ..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 8 شهریور 1388 16:24
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا : چی میگه این لرد ؟
رودولف : هیچی میگه فقط مرگخوارام اجازه دارن منو ملاقات کنن !
یهو مرگخوار مجهول الهویه ای که مومیایی شده بود سرتاپاش از زیر تخت میاد بیرون و میگه :
- من میرم جلو ! شما ببینید اگه من مرده شدم بفهمید که خطرناکه ولد... امم یعنی جناب لرد ( ) ولی اگه مرده نشده بودم هنوز بفهمید که من خیلی گولاخ و شجاع بودم و اینا !

همگان بعد از سخنرانی فرد مجهول به گریه میفتن و به شجاعت این فرد و فداکاری عظیمی که در راه مرگخوار میخواد بکنه آفرین گفتن .

بلا : عر عر عر ! فیـــــــــش ! ( صدای گوشنواز و جان نواز گرفتن آب دماغ ! ) بیا عزیزم ! بیا برو ! من پشتتم ! مطمئن باش اگه تو مردی من فرار میکنم و نمیذارم بخاطر هیچ و پوج کشته شده باشی !
ایوان : منم همینطور ! برو ! تو برو و مطمئن باش همه ی ما بعد تو مواظب زن و بچت میشیم ! نمیذاریم هیچ کمبودی داشته باشن !

فرد مجهول که از این همه عشق رفقاش نسبت به خودش کف کرده بود تصمیمیش عوض میشه شروع میکنه به نوحه خوندن و سینه زدن ! بعد یکم دیگش میگه :
- من واقعا نمیدونم چطوری باید از شماها تشکر کنم ! شماها به من فهمونیدید که رفیق یعنی چی ! منم حالا که شما عاشقا رو میبینم از رفتن به سوی مرگ منصرف میشم ! من نمیتونم شماها رو ترک کنم ! حالا میفهمم که میخواستم چه ظلمی در حقتون بکنم ! مطمئن باشید من نمیمیرم !

ولدی کچل هم که تا حالا مشغول تماشای صحنه بود حوصلش سر رفت و بعد کشیدن خمیازه ای بلند وردی رو زیر لبش زمزمه میکنه و ایوانو که پشت تلوزیون مشغول ور رفتن با سیمهای برق بود به سمت خودش میکشونه .

ایوان : آآآآی ننه جون ! کی بود !؟ نکنه فینیاس اومده و میخواد اینجا رو هم به فارت بکشونه !!؟
ولدک : نه ! این من بودم !

ایوان که تازه دوزاریش افتاده بود و اسمشو دیگه ببر رو شناخته بود دست پاچه شد !

ایوان : وااای خدای من چی میبینم ! شما تام ریدلید !!؟ همونی که تو سریال همش به شیشه تقه میکوبوندید ؟ واااای من عاشق اون نقشتون بودم ! خیلی تو روند داستان سریال تاثیر گذاشته بود ! وقتی شما همچی عاشقانه از پشت پنجره بیرون رو نیگا نیگا میکردین و تقه میزدید به پنجره ... وااااای خدای من ! خیلی خوشحالم که میبینمتون !
ولدی :

یهو تلوزیون از اونور روشن میشه و دوربین رو چهره ی منتظر و کودکانه ولدی زوم میکنه .
لردک : ااااا ! این منم !

بعد از همونجا شیرجه میزنه رو اولین تخت و مشغول دیدن فیلمش میشه !

مرگخوارا :
ولدی : چرا بر و بر منو نیگا نیگا میکنید !؟ برید تخمه بیارید بیبینم !؟!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماتا در 1388/6/8 16:29:21
What if you were feeling something you are not able to talk about or you are not allowed to think about ??
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1388 15:17
نمایش جزئیات
آفلاین
علامت شوم روی سر بیمارستان، حکایت از مرگ و تباهی میداد.

هر کسی از هر فاصله ای چشمش به بیمارستان می افتاد، قلبش را میگرفت و فریاد برمی آورد.

همه به شدت نگران بودند دچار خشم لرد ولدمورت شوند. بعضی ها که اعضای فامیلشان در بیمارستان بستری بود با مشاهده علامت مرگ بر فراض آن، بسیار نگران شدند و تصمیم گرفتند هر طور شده جان عزیزانشان را نجات دهند.


داخل بیمارستان:

لرد سیاه به طبقه دوم میرسد. مرگخواران در طبقه چهارم بستری هستند و هنوز از عاقبت شومی که در انتظارشان است خبر ندارند.

هر قدمی که ولدمورت بر میداشت، یک کشته بر جای میگذاشت. کم کم احساس تمسخر و خندیدن به کله ی کچل او، جای خود را به وحشت داد. هیچ کس دلش نمیخواست سر راه او قرار بگیرد.

---


اتاق بستری مرگخواران:

بلاتریکس نگاهی عاقل اندر سفیح (صفیه؟ سفیه؟) به رودلف می ندازه و بعد با یه چکش میزنه تو کله ی رودی تا دیگه از این پیشنهادات آب گلالود ماهی مرکب گیرانه بهش نکنه!

ایوان قسمت پایانی اپیزود 790 رو نگاه میکنه:

نقل قول:


مردم با دیدن نیروهای امنیتی که خیلی اختیاراتشون بالا بوده و تقریبا آدمو یاد تام مینداختن دچار موجی از اضطراب میشن.

نیروهای امنیتی شروع میکنن به کوبیدن منوهای مدیریت به سر مردم و هی داد میزدن: ما اختیار تام داریم شما رو بکشیم! پس مقاومت نکنید! و یه گل هم به نشانه صلح تو حلقمون مردم فرو میکردن

فینیاس میاد دوباره از تکنیک قارت استفاده کنه و نیروهای امنیتی رو عقب بزنه، یهو آبرفورث سر و کله ش پیدا میشه و با پاک کن پاکش میکنه.

اون طرف آبرکسس از بی لباسی پوست میندازه. پوستشو در میاره تو هوا میچرخونه و شعار میده: برادر با اختیار، نوکر پوست خیار - برادر با اختیار، نوکر پوست خیار


مردم هم جواب میدادن: ما اهل لندن نیستیم، ابر تنها بماند

نیروهای امنیتی به کتک زدن مردم با منوی مدیریت ادامه میدن و هر کی حرف بزنه با دکمه حذف، حذفش میکنن و به جاش یه دونه گُل روی زمین قرار میدن.


یه سری مردم میترسن و پا به فرار میگذارن.

ریگولوس میره بالای منبر فریاد میزنه: نترسید نترسید! ما همه با هم هستیم!


مردم هم شیر میشن دوباره برمیگردن که شعار بدن.

یهو دو سه تا هلی کوپتر با نیروهای ضد ارزشی وارد صحنه میشن و شروع میکنن به پاشیدن چای داغ رو سر و صورت مردم.

مردم هم فلاسکاشونو بالا میگیرن میگن: ما زور نمیخوایم زوره؟ این چای شما شوره!


خلبان هلی کوپتر که از قضا خیلی آدم خوش تیپی بوده و یه نسبت خانوادگی هم با هری پاتر داشته با خونسردی هر چه تمام تر دکمه قرمزی که جلوش بوده رو فشار میده و یهو مواد شوینده و آنتی باکتریال از ماتحت هلی کوپترا میریزه رو مردم و خودی و غیر خودی رو میشوره و پاک میکنه.

در عرض پنج دقیقه همه معترضین با یک دکمه ساده پاک میشن و اوضاع ظاهرا به شرایط اولش برمیگرده.

اما به جای هر شهیدی، لاله ای میروید...


لرد ولدمورت همچنان داره به شیشه میزنه...



و بعد از پایان تلویزیون رو خاموش میکنه.

ایوان به بغل دستیش میگه: چه احساس آرامشی داره وقتی لرد نیست تا مدام با چوبدستی شکنجمون بده. مگه نه؟

بغل دستیش میگه: آره... واقعا آرامشی که اینجا وجود داره هیچ جای دیگه نیست. خسته شدم از بس لرد کروشیو بهم زد.


----
طبقه سوم

لرد ولدمورت از بس از پله ها راه اومده به نفس نفس افتاده. سه چهار تا مامور وزارت خونه از انتهای راهرو وارد میشن و سعی میکنن با نفرین های خشک کننده ولدمورت رو دستگیر کنن، اما ولدمورت با سه حرکت چوبدستی اونها رو قطعه قطعه میکنه.

خون راهروی بیمارستان رو فرا میگیره.


جیغ و فریاد کرکننده ای شنیده میشه.


---
اتاق مرگخواران

حالا که ایوان تلویزیون رو خاموش کرده، سر و صدای بیمارستان بهتر شنیده میشه.

رودلف همچنان داشت خودش رو برای بلاتریکس لوس میکرد: بیا و با من ازدواج کن. قول میدم خوشبخت ترین زن روی ....

بلاتریکس: هیسسس! گوش کنید! چه خبر شده؟


ناگهان نعره ی لرد ولدمورت با نفوذتر از هر چیزی در تک تک سلول های ساختمان، و گوش تک تک مرگخواران فرو میره:

مگر اینکه دستم بهتون نرسهههههههه


مرگخوارها یکباره از جا میپرن و سرم و دم دستگاه رو از خودشون باز میکنن.

- ای وایییی الان میاد پدرمونو در میاره

- این چجوری فرار کرد؟

- آه ای کاش لرد رو اینقدر دست کم نمیگرفتیم

- بچه ها چیکار کنیم؟ پشت در قایم بشیم؟

- بیاید از پنجره ها بپریم بیرون!

- ارتفاع داره میفتیم بدتر دست و پامون میشکنه

- پس میگید چیکار کنیم؟؟



لرد ولدمورت یک طبقه باقی مونده رو به فکرش میرسه که با آسانسور بیاد. سوار میشه و به طبقه چهارم، طبقه ای که سالن بستری مرگخواران بوده میرسه.

همونجایی که هستید بمونید! هر کس جز مرگخوارام بیاد جلوی چشمام با مرگ طرفه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوسیوس مالفوی در 1388/5/30 15:34:43
ارزشی محافظه کار
تصویر تغییر اندازه داده شده

یک ارزشی خوب، یک ارزشی مُرده س

[url=http://www.