جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

122 کاربر(ها) آنلاین هستند (97 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
121 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: جمعه 8 بهمن 1389 21:33
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=حساب نشود]



دامبلدور در حیرت بود. مقاله ای که او در روزنامه چاپ کرده هر جادوگری را تشنه به حضور در محفل می کرد اما چطور ممکن بود نقشه او برعکس عمل کند.

در حالی با انگشتش سرش را می خاراند به سمت محل خروج رفت و به مردمی نگاه کرد که مشتاقانه برای ورود به دنیای سیاهی صف کشیده بودند.

به سمت یکی از جادوگران رفت و ازش پرسید که آیا مقاله دامبلدور را خوانده است و جادوگر جواب مثبت داد و بعد از او پرسید که چه برداشتی از مقاله داشته است.

جادوگر که به صورت دامبلدور حتی نگاه هم نکرده بود حرف هایی بر گوش دامبلدور گفت و باعث شد چشمان دامبلدور همان یک کاسه بزرگ شود.

دامبلدور به روی پله ها رفت و روزنامه ای در دستش ظاهر کرد و شروع کرد به توضیح دادن غلط هایی که مردم در خواندن مقاله دامبلدور مرتکب شده اند.

تمام مردم به فکر فرو رفتند و بعضی ها روزنامه خودشان را درآورده بودند و بار دیگر مقاله را خواندند.

-آری این نشون می ده که محفل چه جای خوبیه.

-واقعا لرد سیاه اینقدر آدم شروری هست.

...........

دامبلدور:

[/spoiler]

ناظر انجمن:
خواهشمندم کمی وقت بذارید برای رول هاتون و سوژه هارو دائما منحرف نکنید. تحلیل کاملی از این سوژه توی نقدستان محفل ارائه شده. خواهشا بخونید.
این پست رو حساب نکنید. پست قبلی رو ادامه بدین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامـبـلدور در 1389/11/8 22:06:36
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: پنجشنبه 7 بهمن 1389 20:12
نمایش جزئیات
آفلاین
- مطمئنی عمو؟

-به من شک داری جیمز؟
- نه خب بازم ولی.....

-دیگه حرف نباشه.
خلاصه اونا شروع کردن.3 روز به همین منوال گذشت. جیمز و دامبلدور صبح زود میرفتن تو خیابون ها و کوچه های مختلف و تبلیغ میکردن. روز چهارم جیمز گفت:

- عمو میگم شاید هر روز ملت میومدن و ما نبودیم.بهتر نیست امروز ظهر بریم تبلیغ؟ یه چیز دیگه...میگم من یویوم ترک خورده.. میشه امروزم بریم دیاگون؟

دامبلدور موافقت کرد و با جیمز راه افتاد. آنها به کوچه ی دیاگون رسیدن اما قبل از این که وارد بشن یه چیزی فهمیدن که از هزار فرسخی هم معلوم بود. آن روز کوچه ی دیاگون شلوغی عجیبی داشت. مردم همه به هم تنه میزدند و به صورت عمود بر مسیر کوچه ایستاده بود.کوچه اینقدر شلوغ بود که دامبلدور و جیمز نمیتونستن حرکت کنند.
- هی ریشی!! مگه کوری؟ چرا تو صف میزنی؟
دامبلدور تعجب کرد و گفت:
آقا صف شیره؟
مرد جواب دامبلدورو نداد و فقط به اندازه ی یک نفر در صف جلو رفت.دامبلدور و جیمز در امتداد صف پیچ در پیچ جلو رفتند تا به انتهای آن رسیدند.انتهای صف(در واقع ابتدای صف)به یک ساختمان میرسید که مردم را یک نفر یک نفر راه میدادند.مردم با توی صف زدن دامبلدور به شدت مخالفت کردند و او و جیمز را به ته صف برگرداندند.دامبلدور نگاهی به نفر جلویش انداخت و چهره ی آشنایی دید. نفس راحتی کشید و گفت:
- به به! آقای کرام!! چطوری آقا ویکتور؟
ویکتور کرام جواب نداد. دامبلدور به سراغ نفر بعد رفت:
- سلام اوری! چه خبرا؟
اوری هم جواب او را نداد. به همین دلیل دامبلدور سراغ نفر بعدی رفت و گفت:
- سلام رز! دوشیزه ویزلی خودمون!
اما باز هم جوابی دریافت نشد. دامبلدور آن قدر ایستاد تا این که صف به اتمام رسید و نوبتش شد. وارد خانه شد. خانه بسیار سرد و سوت و کور بود. باد سردی میوزید. هوا به طور غیر عادی تاریک بود. گویی غلیظ تر از هوای بیرون بود. تلاش های دامبلدور برای روشن کردن چوبدستی اش جواب نداد. تنها منبع نور خانه باریکه ی کوچکی بود که از شکاف در میتابید. دامبلدور و جیمز به در نزدیک شدند و با کمال ناراحتی صدایی را شناختند. صدای لرد ولدمورت که با ویکتور کرام حرف میزد.

- ارباب لطفا منو هم به غلامی بپزیرید.
- تو هم روزنامه ی دامبل رو خوندی نه؟
-بله لرد سیاه.

دامبلدور و جیمز خشک شده بودند. چاپ و پخش روزنامه برعکس عمل کرده بود. دامبلدور عزمش را جزم کرد که دلیل آن را بفهمد. نباید تنها نیروی باقی مانده اش یعنی محفل و تنها عضو باقی مانده یعنی جیمز را از دست میداد. اما چندان امیدوار نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: چهارشنبه 6 بهمن 1389 15:51
نمایش جزئیات
آفلاین
-[spoiler=خلاصه سوژه]محفل ققنوس دچار سقوط شده و در مقابل لرد سیاه دائما مرگخوار جذب می کند و موفق است. زن های بی شمار دامبلدور به همراه دختر عزیزش آنیتا (که از نظر ظاهری دچار تهاجم فرهنگی شده) خانه گریمولد را ترک می کنند و هم خانواده دامبلدور از هم می پاشد و هم محفل ققنوس. تنها جیمز و دامبلدور می مانند و به راه های مختلفی برای جذب عضو در محفل فکر می کنند. اعلامیه و فرم های استخدام و پخش کردن اونها اما جواب نمی دهد این روش ها. جیمز گول می خورد و توسط دراکو گوشی موبایلی را به شکل هدیه دریافت می کند(در کوچه دیاگون) و آنرا به دامبلدور می دهد تا با آن به لرد زنگ بزند و راز موفقیت او را بپرسد. دامبلدور اول خودداری می کند چون حدس کنترل بودن خط را می دهد اما بر اساس حرف جیمز که لرد خط خودشو کنترل نمیکنه، به لرد زنگ میزند. از سوی دیگر پس از این تماس دراکو مالفوی که گوشی جیمز را کنترل می کرد، محتوای تماس دامبلدور و تامی(لرد) را به لرد می گوید و از دفتر لرد خارج می شود تا لرد در مورد شخصیت تامی فکر کند...[/spoiler]

فلش بک - چند دقیقه پیش از ورود دراکو


نقل قول:

لرد که داشت نجینی را روی میز دفترش قلقلک میداد به دنبال حس ششمی که باید گوشی موبایل بدست گیرد، دستی به جیبش کرد اما موبایلش را پیدا نکرد. می خواست جیغ محمکی بکشد و عصبانیت خود را از کار های آنتونین که همیشه گوشی اونو برمی داشت و با بازی هاش بازی می کرد نشان بدهد اما قبل از جیغ زدن گوشی خودش رو زمین دید.

به طرف گوشی رفت و گوشی رو برداشت. دکمه اصلی گوشی را زد و دید 100 میسید کال داره و همش هم یه شماره ناشناس هست. لرد کمی فکر کرد.

-چه کسی می تونه باشه که 100 بار زنگ بزنه و ول کن نباشه........حتما کار واجبی داره.باید بهش زنگ بزنم.

دیدینگ...دیدینگ...........(آهنگ پیشواز)

-بله بفرمایید

-ببخشید به گوشی بنده زنگ زده بودید.

-آره سلام تامی حالت چطوره خوبم.

-شما؟

-آه....تامی خودتو به اون راه نزن من به کمکت احتیاج دارم می خوام رمز پیروزیت تو جذب اعضا رو بدونم.

-آره حتما بهت می گم...............

چیک...........(افکت قطع کردن تلفن)

لرد بر روی صندلی نشست و با خود گفت: خوبه که همه منو میشناسن و ازم کمک می گیرن...



پس از خروج دراکو - در دفتر لرد

ذهن درگیر لرد:
- ولی هنوز نفهمیدم اون کی بود......صداش کمی پیری بود..چی؟ دراکو چی گفت؟ تامی دیگه کیه؟ هوووم؟ کی میتونه باشه؟ چـــــی؟!.............باورم نمیشه من رمز خودمو به آلبوس گفتم.


پس از خروج دراکو - همان لحظه - در محفل

-جیمز زود باش باید بریم دیاگون.

-چرا؟

-فهمیدم چطوری همه رو به طرف جذب کنم.....زود باش بیا.


دیاگون

آلبوس و جیمز در لباس های مبدل بر سر چهار راه شلوغ دیاگون ایستاده بودند.

-بشتابید روزنامه....روزنامه....خبر های داغ

جیمز که در فکر بود و انگار هنوز هیچی نفهمیده بود گفت: آلبوس فکر می کنی این راه درستیه؟

-آره جیمز خود تام این کارو کرده و باعث شده همه مرگخوار بشن.....الان همه این روزنامه علکی رو می خونن و فردا دروازه محفل پر از آدم می شه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1389/11/6 16:20:37
ویرایش شده توسط آلبوس دامـبـلدور در 1389/11/7 12:07:42
ویرایش شده توسط آلبوس دامـبـلدور در 1389/11/7 12:20:32
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 بهمن 1389 21:08
نمایش جزئیات
آفلاین
- بفرمایین این هم بلیت کافه! به مری سلام برسونید
- ای جـــــــــــان کافه! بزن بریم گراوپی.
بدین ترتیب دامبلدور جان مرد بیچاره را نجات داد!
- خوب دیگه اینم که نجات دادیم. حالا میتونیم بریم خونه.
دامبلدور چند قدمی رفته بود که ناگهان ایستاد!
- من که برای نجات این نیومده بودم! پس برای چی اومده بودم؟ امون از آلزایمر!
دامبلدور که هر چی فکر کرده بود نه هدف از این جا آمدنش را به یاد آورده بود و نه میدانست چرا این شکلی شده به خانه 13-1 آپارات کرد و پس از این که خودش را به شکل عادی درآورد روی مبل دراز کشید و ریشش را داخل پیژامه اش کرد و خوابید.

یک ساعت بعد

- عمــــــــــــــــو دامبل!
- خررررر پفففف!
- عمـــــــــــــویـــی، دمبل جــــون!
- خووووررررررر پوووففففف!
جیمز در یک حرکت آنتاحاری نوشابه ای روی شکم دامبلدور پرید.
(از پشت اشاره میکنن این کجاش آنتاحار داشت؟ باید ارض کنم این حرکت علاوه بر بیدار کردن دامبلدور ممکن بود باعث خفگی خود جیمز هم بشه )

دامبلدور از جا پرید و پس از اجرای طلسم 'بیبوییوس' با خشم از جیمز پرسید: چه خبرته بچه نمیگی من پیرمردم میمیرم خونم گردنت میفته؟
جیمز که از خجالت سرش را پایین انداخته بود و به یویوی ضد آبش زل زده بود گفت: خوب آخه بیدار نمیشدی عمو!
- خیلی خب بسه نمیخواد ادای بچه خجالتی واسه من درآری. بگو ببینم چی شده عمو؟
- چیزی نشده میخواستم ببینم برای جذب اعضاء چی کار کردین؟
- جذب اعضاء؟ آهان! راستش هیچی عمو جون!
- دست گلتون درد نکنه حالا چه غلطی بکنیم؟
- نمیدونم پسر گلم! باید با یکی از شاگردای قدیمیم در این باره مشورت کنم اون در این مورد تجربه داره.
- کدوم شاگرد؟
- تامی دیگه!

دامبلدور 1100 اش را از جیبش درآورد و شماره لرد را گرفت.
یک ربع بعد

- چی شد عمو؟
- نمیدونم پسرم این لامصب آنتن نمیده که!
- اون گوشی عمرشو کرده عمو بیا اینو بگیر زنگ بزن.
- پدرسوخته ما دوزار پول نداریم یه چیزی کوفت کنیم میری واسه خودت آیفون فور میخری؟
- چینیه عمو از کوچه ناکترن خریدم یک گالیون.
- چی؟ تو کوچه دیاگون چه غلطی میکنی بچه نفهم میگیرن ازت سوء استفاده کودکان میکنن چرا حرف تو کلت نمیره؟
- عمو میخوای زنگ بزنی یا نه؟
- من عمرا با این زنگ نمیزنم شاید نوکرای ولدمورت این گوشیو به تو فروخته باشن حرفامونو شنود کنن!
- عمو شما میخوای با خود اسمشو نبر حرف بزنیا! اسمشو نبر حرفای خودشو شنود کنه که چی بشه؟!!!
- این هم ایده ایه پسرم! بده من زنگ بزنم.


خانه ریدل
- ارباب! همین الان من از گوشی که به جیمز فروخته بودم استراق سمع کردم و اطلاعات مهمی به دست آوردم!
- آفرین دراکو! کارت عالی بود، بگو ببینم چی گفتن؟
- ارباب دامبلدور به یه نفر به اسم تامی زنگ زد و ازش درمورد جذب جادوگرا به محفل مشورت گرفت. به نظر من اونا قصد دارن گروهشونو قدرتمند کنن تا جلوی ما بایستن.
- هوممم... آفرین دراکو، به نظرت این تامی کی میتونه باشه؟ باید دست به کار شیم! تو فعلا برو که به کس دیگه ای زنگ نزنن تا ارباب در این مورد فکر کنه.
- بله ارباب.

دراکو تا کمر خم شد و سپس از اتاق خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بوق بر مدیران
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 بهمن 1389 12:03
نمایش جزئیات
آفلاین
دو مرد هیکلمند، به دامبلدور نگاهی غیر دوستانه انداختنو یکی از اونا که روی گراپی رو کم می کرد، گفت:

_ هی پیری! یکی باس به خودت کومک کنه!

با این حرفش، هر و کر همه به آسمون رسید! ولی دامبلدور که اصولا کک اش هم گزیده نمی شه، گفت:

_ خوبه حالا که خنده تون تموم شده، دست از سر اون آدم ِ مفلوک بردارین و بیاین دم در، تا یه کمکی به من پیرمرد بکنین!

_ داری ما رو به دوئل دعوت میکنی، پیری؟!!

_ شاید!


مرد ِ گراوپی وار، سقلمه ای به اون یکی که جهت برقراری عدالت ِ رولی، اسمش" اگستوس پای" بود، زد، یقه ی طرف رو ول کرد و رفتن دم در!



خارجی- دم در کافه


دری دری دینگ... دین دین دین.....دری دری دینگ... دین دین دین...( آهنگ دوئل!)


یه کوچه ی خاکی، آدمایی که دم در و پشت پنجره ها واستادن، یه چن تا گوله خار که تو هوا می چرخیدن و یه افتاب داغ که چشم رو کور می کرد، فضاسازی این دوئل رو تشکیل می دن!

دو تا مرد هیکل، جلو یه پیرمرد واستادن و انگشتاشون دور ِ وندشون حرکت میکنه!


پیرمرده داد میزنه:

_ هی شما دو تا سلطون! نکنه از یه پیرمرد می ترسین که شروع نمی کنین؟!!


با این حرف ، یکی از اونا داد میزنه:
_ کروشیووووووو!
_ اون یکی هم فریاد می زنه
_ اواداکداورا!


به صورت اسوموشون یک اخگر قرمز به سمت پیرمرد می یاد، پیرمرد به صورتی ماتریسی از از پشت تا زمین خم میشه، اشعه از جلوش رد میشه! بعد یه اخگر سبز رنگ می یاد سمت دهن پیرمرد، پیرمرد یه تاب به ریشش میده و با گشتاور وارد شده، از جلوی طلسم میره کنار! بعد پیرمرده به صورت هلیکوپتری تو هوا می چرخه، و ملت رو تشویق میکنه به دست زدن!!! بعد یه دونه بالانس جهت شادی روح دامبل های گذشته میزنه و داد میزنه:
_ خلع سلاحیوس!!!
بعد هیچی از توی وند پیرمرد نمی یاد بیرون!!

ملت:

_ نه صب کنین یه دقه، باتریش تموم شده! اقا موچ! نامردی نکنین ها! جاست فیر پلی!!!


گراوپی و آگستوس :

پیرمرد می پره تو مغازه، یقه اون یارو مفلوک رو میگیره:

_ اسم طلسم ِ خلع سلاح چی بود؟!

_ خاک! تو خیر سرت اومدی از من دفاع کنی؟! برو بابا نخواستیم!!!

_ نه صب کن! اصلا خلع سلاح نمی کنم، من کارای خفن ترم بلدم! فقط نگاه کن! دلسرد نشو!


پیرمرد می پره سط میدون و بدون هیچ اهن و تلپی داد میزنه:

_ من دو تا بلیط مجانی برای یه مکان خوووف و اهم، دارم! کی میخواد؟!


گراوپی نشان و آگستوس : مــــــــــــــا! :angel:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1389/11/5 12:32:16
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 بهمن 1389 00:51
نمایش جزئیات
آفلاین
نیمی از روز گذشت

نه جالب نیست!
دوباره توپ کاغذ ماچاله شده ای عرض اتاق را طی کرد و بر روی کوهی از کاغذ باطله کنار سطل زباله افتاد.

- هووم... اینجوری راه به جایی نمیبرم. بهتره بلند شم برم کمی قدم بزنم، شاید ایده ای به ذهنم برسه.
.
.
.
دامبلدور راه رفت و راه رفت و فکر کرد.
سرانجام دامبلدور، بزرگترین جادوگر قرن، متوجه شده بود که کمتش در نقطه ای می لنگد.

- چطور دیگران رو مشتاق کنم که خودشون بیان و درخواست محفلی شدن بدن. اونم ازادانه و بدون نیاز به خوندن آگهی؟ چطوریکه ولدمورت شبانه روز یاراشو تنبیه میکنه و حتی... اه... حتی میکشه، اما اونا همچنان پیرو دستوراتشن؟!! چه عاملی باعث علاقه سایر جادوگران به سمت مرگخواریت شده؟

- باید علت رو ریشه یابی کرد!

ایستاد
- بهتره برای مدتی بصورت ناشناس توی مردم بچرحم شاید علت این اتفاقاتو بفهمم!

صبح روز سوم:
جمیز هنوز غرق خواب بود که دامبلدور با چهره ای مبدل، به آرامی از خانه گریمولد خارج شد. سلانه سلانه - در حالیکه به شکل مردی میانسال و کم مو کمی فربه به نظر می رسید- به سمت ایستگاه اتوبوس شوالیه سیاه رفت تا با آن به مهمان خانه ی پاتیل درزدار برود. درست مثل هر جادوگر معمولی دیگر!
.
.
.
در کافه نشسته بود و با تانی آب کدو حلوایی سومش را می خورد. سه روز بود که تنها به این کافه می امد به امید یافتن روزنه امیدی یا اتفاقی!
بالاخره ایسائ و به سمت جاییکه به کوچه دیاگون راه داشت به راه افتاد که با زمزمه هایی که از گوشه تاریک مهمانخانه بگوش میرسید، ایستاد.

- ببین رفیق تو همین الانشم کلی به من بدهکاری! یا حالا بدهیتو با من صاف میکنی یا کاری میکنم که برای یه مدت نامعلوم توی سنت مانگو بمونی!
- باشه باشه لازم به تهدید نیست! فقط تا شب بهم مهلت بده...
- آره که دوباره جیم شی
- نه نه قول میدم!

دو مرد هیکل دار، مرد کوچک اندام را به دیوار چسبانده بودند و او را تهدید می کردند. مرد کوچک اندام ظاهری دزدمانند داشت و رندی و چالاکی در حرکاتش مشهود بود.

با دیدن این صحنه ناگهان حسی به دامبلدور نهیب زد
- که برو جلو شاید راه حل مشکلت توی همین باشه.

- اهم... ببخشید. می تونم کمکتون کنم.

دو مرد هیکل مند به طرف دامبلدور چرخیدند. نگاهایشان اصلا دوستانه نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1389/11/5 1:25:41
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: دوشنبه 4 بهمن 1389 21:19
نمایش جزئیات
آفلاین
بدین وسیله از جادوگران و صاحره های گرامی دعوت به عمل می آید از اولین نمایشگاه بین المللی معجونهای حیرت آور دیدن کنند.زمان:از امروز تا یک هفته دیگه...مکان خانه شماره 11+1 گریمولد.

دامبلدور دستی به ریشش کشید.
-جیمز،پسرم...اولا ساحره رو غلط نوشتی.دوما نمایشگاه دیگه چیه؟من بهت گفتم آگهی استخدام محفل چاپ کن.

جیمز درحالیکه با قلم پر کوچکش کلمه ساحره را اصلاح میکرد جواب داد:
-خب...من میخواستم عنصر جذابیت رو به کارمون اضافه کنم.اینا به امید نمایشگاه میان اینجا...ما هم از فرصت استفاده میکنیم و درو روشون قفل میکنیم و به زورم که شده محفلیشون میکنیم. عالیه...نه؟

دامبلدور سرش را به علامت منفی تکان دادو سرگرم خواندن نمونه فرم بعدی شد.

محفل قغنوس با مدیریت فوق خشن لرد سیاه اسمشو نبر بزرگ، از جادوگران و صاحره های ماهر و دارای تجربه جنگهای تن به تن دعوت به حمکاری میکند.ساعت کاری:از کله صحر تا نسفه شب...حقوق پرداختی:هیچی.

دامبلدور:جیمز؟اینجا محفل ققنوسه...ما هرگز با تام همکاری نمکنیم.برای چی از اسمش استفاده کردی؟

جیمز با چهره ای معصومانه جواب داد:
-خب، میخواستم اینایی رو که میخوان برن مرگخوار بشن ترغیب کنم.کافیه یه دستی به سروصورتت بکشیم.مگه تو چی از اسمشو نبر کم داری؟خوش تیپ تری،ماهر تری،با تجربه تری...اعضای سرو صورتتم که کامله.

دامبلدور آه سردی کشید و سرش را تکان داد و سرگرم خواندن بقیه نمونه ها شد.

محفل قغنوس

محفل همیشه درخشان قغنوس با همکاری زیباترین صاحره ها،خوشمزه ترین غذاها و لذتبخش ترین نوشیدنیها و منظره دریاچه آبی و جذایر رویایی تعطیلات خوبی را برای شما...


فرم بعدی:

بشتابید...

واگذاری تعداد محدودی پست و مقام در گروه پر افتخار محفل قغنوس...تا دیر نشده صبت نام کنید.
شرایط صبت نام:
1-توانایی بازی بدون وقفه با یویو به مدت بیست دقیقه.
2-نداشتن پول و ثروت و اموال منغول و غیر منغول.
3-توانایی آشپذی در حد مالی ویزلی.
4-گرگینه بودن.


دامبلدور فرمها را روی میز گذاشت و لبخند پدرانه ای نثار جیمز کرد.
-جیمز...ازت ممنونم.این فرما عالی بودن.تنها مشکلشون این بود که چند تا غلط املایی کوچولو داشتن.برای همین بهتره خودم متن فرم استخدام رو بنویسم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1389/11/4 23:48:09
كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: دوشنبه 4 بهمن 1389 20:17
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید
سقوط محفل ققنوس – اوج گیری لرد تاریکی


خورشیدی با لهجه ی گیلکی از خطه ی گیلان در تلاش بود تا طلوع کند ! با زمزمه هایی رکیک حاوی خار و مار چند تنه به ماه بابلی زد و او را در عمق زمین دفن نمود و نیمی از جهان را در حرارت سوزناک بدنش فرو برد. گربه ماده بدکاره ای در میدان گریمولد لندن فهمید که صبح است و بس است خود فروشی ! گربه نر دیگر هم فهمید که صبح است و بس است افزایش نسل ! . کلاغی از روی درختی با پارچه های سبز پر و بالی گشود و نیمچه بالی به سمت خانه مخفی 12 گریمولد کشید. در حین نزدیک شدن به خانه مخفی به یاد آورد که دیشب زیاد آتاشغال انسان خورده و آتاشغالی سفید را روی پنجره ی خانه 12 گریمولد ریخت و خود در آسمان محو گشت.

از پس آتاشغال سفید که روی سطح شیشه به سمت پایین می جنبید، صورت چروکیده پیر مردی خسته در نور آفتاب نمایان شد. روی مبل چرمی سیاه رنگ و سوراخ سوراخی در پذیرایی خالی و خاک گرفته نشسته بود. از ریش نقره فام و درازش چند تکه استخوان ماهی آویزان بود و روی گونه هایش دوده خود نمایی می کرد. کفش های نایک صورتی رنگ و دخترانه ای به پا کرده بود و به جای ردا، آستین حلقه و شلوار لی به تن داشت.

صدای تاپ تاپ از سوی پله ها در پذیرایی طنین انداخت اما آلبوس دامبلدور سر نجنبانید و همچنان از پنجره به خورشید چشم دوخته بود. دخترکی با موهای قهوه ای که به سبک آفریقایی بافته شده بود وارد پذیرایی شد. چکمه های تیغ داری به پا کرده بود و شلوارک جین پاره پاره اش سرشار از واژه ها فحش ! روی تاپ سیاه رنگش، تلفیقی از آرم اسکلت و ققنوس خودنمایی می نمود.

دخترک: « صبحانه چی داریم؟ هی با توئم ریشوووو ! هووو ! »
دامبلدور در حالیکه همچنان به خورشید خیره مانده بود، جواب داد:
«آنیتا. دخترم. هزار بار گفتم با من اینطوری حرف نزن. بی تربیت. صبحانه هم کوفت داریم. برو گمشو خونه مادرت صبحانه بخور ! »

آنیتا با سیلی آبدار و نمداری به دامبلدور پیر زد و او را مورب بر روی مبل خوابوند و چکمه اش را روی کله اش گذاشت:

« ببین بابا ! من اعصاب ندارما. به من جواب سر بالا نده. نداریم بگو نداریم. گرفتی ریختی توی شکمت. پس مونده هاشم آویزونه از ریشت. »

آنیتا چکمه های تیغ دارش را از روی کله دامبلدور برداشت و با گام بر داشتن های پانکی و رقصان از خانه گریمولد خارج شد و دامبلدور را در خاطراتش تنها گذاشت. پیر مرد به سوی مرلینگاه گام برداشت و داخل شد. تف را درون چاه مرلینگاه انداخت و سر در چاه توالت (قدح اندیشه) فرو برد:

خانه گریمولدی را میدید با برو بیا و پر از افراد محفل ققنوس ! همسران متعدد و فرزندان بی شمارش را می دید که مقابلش صف می کشیدند و پول تو جیبی می طلبیدند. سپس دختر عزیزش آنیتا را میدید. تا همان ماه قبل. با صورتی معصومانه، در حالیکه با عروسک و باربی اش در زیر تخت بازی می کرد و یواشکی لباس باربی اش را از تن جدا می کرد !

خرووووم...فیشششششششششششششش !

صدای سیفون درون مرلینگاه طنین انداخت و سیل قطرات آب بود که صورت خسته دامبلدور را خیس می کرد.

جیمز: « ببخشید عمو ! ندیدم شما اینجایید ! آخه طوری توی مرلینگاه فرو رفتین که فکر کردم بخشی از اونید ! »

دامبلدور در حالیکه صورتش را با پرهای ققنوس روی دوشش خشک می کرد، گفت:

« بار آخرت باشه به خاطرات شخصی من می چیزی، عمو جان ! خب سرشماری کردی افرادو؟ چند نفریم؟! »

در حالیکه هر دو به سمت میز پر از آشغال و باقیمانده غذا در آشپزخانه گام بر می داشت، جیمز با تاسف گفت:

«فقط من و شماییم. البته با حساب دقیق. من و شما و ققنوس و یویوی من ! تیتر پیام امروز سقوط مارو اعلام کرده. و اوج گیری ولدک رو ! »

دامبلدور در حالیکه با لرز به جیمز خیره شده بود، گفت:

«آگهی استخدام محفل چاپ کن. با لباس مبدل بریم پخش کنیم. من خانواده ام رو میخوام ! »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 آذر 1389 22:14
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز در حالی که از این رفتار دامبل به ستوه آمده بود، برای اینکه او را به خود بیاورد یک دسته از ریش هایش را کند.

-آخخخخخخخخ! خیلی خب جیمزک! میرم. میخوای یک بار دیگه اون توصیه ها رو با هم مرور کنیم؟

جیمز:

در ورودی خانه ریدل

مورفین کنار دروازه های خانه ریدل ایستاده و در حال کشیدن مواد بود. بعد از چند دقیقه سرش را بلند کرد و شروع به خواندن کرد:
- گل خشخااااااش، گل خشخاش بیرون بیا بیرون بیا اژ ژیر خاک بیرون بیا فصل بهااااااااااااره آ تقی خماره. شکوه خانم ای ژلیل مرده منقـــ ...

تق

در همین لحظه دامبل ناگهان به خانه ریدل آپارات می کند.

مورفین که ناگهان به خود آمده بود گفت:
- بابا هر شی ژده بودیم که پرید! ا! اینکه دامبل خودمونه! بیا دوات پیش خودمه. از مرز گذشته اس. یک ذره میریژی توی چایی تلخه میخوری ولی زود خوب میشی...

دامبلدور که دلش داشت برای مورفین کباب می شد گفت:
- پسر عزیزم تو مورفین هستی؟! هی دل غافل... چرا به این روز افتادی؟ موقع برگشت بیا پیش خودم ببرم بخوابونمت ترکت بدم.

مورفین با حالت نعشگی و آهسته گفت:
- بابا... به سالازار... من موتاد نیشتم... من مریضم... اعتیاد یک بیماریه...

دامبل که دیگر بوی سوختگی دلش داشت در می آمد و از چشم هایش اشک جای شده بود چیزی نگفت و از دروازه عبور کرد. مورفین نیز دوباره شروع به کشیدن مواد کرد.

در زیر زمین

- کروشیو!

ناگهان تدی که از پا از سقف آویزان شده بود چیغ درد ناکی کشید. لرد که از جیغ های او به وجد آمده بود گفت:
- بلاتریکس، بسه دیگه. حالا دیگه فکر کنم اقتدار من بر همه ثابت شده! اگر اون ریش دراز هم الان اینجا بود مثل این بچه محفلی سر و ته آویزونش می کردم!

در همین لحظه صدایی همه مرگخواران و ارباب را متحیر کرد:
- چیزی گفتی تام؟

پیش از آنکه لرد و مرگخواران فرصت کنند انتهای چوبدستی شان را لمس کنند، جماعت محفلی گروگان و دامبلدور در میان هاله هایی رنگارنگ محو شدند و بار دیگر به آسایش خانه گریمولد و تخمه شکاندن هایشان بازگشتند و مرگخواران را در زیر زمین تاریک خانه ریدل تنها گذاشتند

لرد: خب دیگه. اتفاقه. میوفته گاهی. خب. مرگخوارای عزیز. کی داوطلب اوله برای کروشیو؟


پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سيريوس بلك در 1389/9/23 22:17:43
ویرایش شده توسط آلبوس دامـبـلدور در 1389/11/4 19:03:28
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 آذر 1389 20:18
نمایش جزئیات
آفلاین
چند لحظه بعد ...

جیمز و کریچ
دامبل: خب شام چی داریم؟
جیمز: عمو جان، خیلی زود برگشتیا...
دامبل: اوه پسرم ... حالا که بیشتر فکر میکنم میبینم این محفلیایی که اسیر شدن از اولشم اونقدرا مهم نبودن که بخوایم خودمونو خیلی بخاطرشون به خطر بندازیم... ما میتونیم خیلی ساده با عضو گیری دوباره افراد جدیدی رو جایگزینشون کنیم!

کریچ: عجب احساس مسئولیتی!
جیمز: اما عمو جان ... الان همه محفل به یاری شما دلبستن .. نمیتونیم همینجوری دست روی دست بذاریم! بذارید منو کریچ بریم نجاتشون بدبم ...
دامبل: پسرم دیگه محفلیا رو فراموش کن ... اگر کوچکترین امیدی وجود داشت عمرا خانه ریدل رو بدون اعضای محفل ترک نمیکردم!

کریچر: کریچ شرط بست پیرمرد خرفت تا سر کوچه هم نرفت!
جیمز: اوه نمیتونم باور کنم ... اوه همه دوستای من کشته شدن ... خیلی ناراحتم ... اهو اهو اهو ...
دامبل: خب دیگه ... نگران نباشید مهم اینه که من برگشتم و دیگه لازم نیست از کشور فرار کنید ... محفلم فراموش کنید! اتفاقا موقع برگشتن از خانه ریدل دیدم سر کوچه چه نون بربری های خوبی داره ... چندتا نون ببری گرفتم موقع شام بزنیم تو رگ...

کریچر: کریچ ندونست چه کسی این پیرمرد خرفت رو کرد رئیس گروه ... اوه نگاه .. آب دماغش اویزون ... ااااییییی .... ریخت روی ریشش .... اوه از ریشش داشت چکید روی زمین .. اوه کریچ تازه اینجا رو شست... دماغ پیرمردخرفت همه خونه رو به گند کشید ..!
دامبل: کریچر! زیر لب چیزی گفتی؟
کریچر: اوه نه کریچ فقط داشت از ریش برازنده و هوش و بصیرت فزاینده پیرمردخرفت تعریف کرد! اوه پیرمرد خرفت فکر کرد که کی بود که انقدر بی ادبانه با کریچ برخورد .. کریچ اگر دماغ پیرمردخرفت رو گرفت، جون پیر مرد از دماغش زد بیرون!

همون لحظه شیشه پنجره محفل میاد پایین و کرکسی وارد سالن میشه و میخوره توی دیوار ....
- بــــــــــــــــنگ!
دامبل: اوه شام شبمونم جور شد .... بگیرین کبابش کنین با نون بربری بخوریمش..... دوهاهاهاها!
کرکس!!!!
جیمر: نه عمو صبر کنید .... یک نامه به پاشه

جیمز میره نامه رو از پای کرکس جدا میکنه ....

جیمز: جیــــــــــــــــغ! اوه خدای من .... این نامه سیریوسه! محفلیا هنوز زندن.....! کریچ برو خودتو آماده کن! ما باید بریم نجاتشون بدیم ... جیـــــــــــــــــغ!
دامبل: خب این امکان نداره چون سیریوس مرده و دیگه کاری از دست ما برنمیاد ....
جیمز: نه من دستخط سیریوسو میشناسم ... خودشه ... سیریوس زندست ... محفل زندست! جیـــــــــغ!
دامبل: پس حتما آدرس رو اشتباه اومده ...
جیمز: نه توی نامه نوشته به دست آلبوس دامبلدور برسه ....
دامبل: خب خیالم راحت شد ...ما که اینجا شخصی به نام آلبوس دامبلدور نداریم ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1389/9/23 20:24:20

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.