جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

186 کاربر(ها) آنلاین هستند (66 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
186 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: روز عشق و عاشقی !
ارسال شده در: شنبه 12 مرداد 1392 09:01
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: مادر محترم لرد ولدمورت در خواب به او میگوید که باید تشکیل خانواده بدهد و بدین جهت لرد ولدمورت هم به مرگخواران میگوید برای او همسر مناسبی پیدا کنند. البته خودش هم در حال بررسی اطرافیانش هست و تا حالا در مورد دو ساحره یعنی آیلین و اما فکر کرده ولی آن ها را نپسندیده.
آیلین معجون رشد مو را به لرد میدهد و او معجون در دست و مسلما بدون تشکر از آن جا میرود. لرد ولدمورت با سینه ستبر، سر رو به بالا، چوبدستی رو به جلو و با ملازمت نجینی به جلو حرکت میکند که...
__________________________________________
لرد:انتی پاستا دستمو بگیر.انتونین دستتش را می گیرد ولرد را بلند می کند.
بلاتریکس در حال رفتن است که لرد می گوید:کجا می ری بیا تودفتر کارت دارم.
دفتر لرد
لرد :من درباره ی همسر فکر کردم ومی خواستم بگم شوهرتو طلاق بده بیا من بریم دوبی دوبی منو باخودت ببردوبی دوبی. بلاتریکس چنان چشمانش کاج شده بود که نزدیک بود میوه بدهد.
لرد:بامن ازدواج میکنی.
بلاتریکس :هان......بله.(ازتعجب)
ناگهان مرگخوران به داخل پریدند وباسوت وکف می خواندند:عروس باید برقصه از داماد هم نترسه.
لرد بلند شد وحرکات موزون در می اورد.مرگخواران با هم می خواندند:شاباش شاباش.
تــــــــــــــــــرق
این صدای شکستن دربود ارنی مک میلان وارد اتاق شد همراه باکارگاهان.
ارنی:ای ملعونا بزن بکوب لرد ازتوبعیده چارلی بخوان.
-اینقده اون دستاتوبالا...
ارنی:دوباره نشستی تلویزیون مشنگی دیدی شرح اتهامات رابخوان.
چارلی:اقای ل.ومتحم به مزاحمت به نوامیس- زدن اوادا در ملع عام ومخلفات باگوشت...ببخشید شما باید همراه مابیاید.
لرد:بلا تریکس منظرم بمان.
ازنگفتن این صحنه به شدت خوشحالیم(عشق مشنگی).
لرد داد زد:بچه هاازادم کنید.
*لازم به ذکر است لرد درحال رقص بابا کرم بوده.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1392/5/12 9:20:21
مراقب خودت باش.
پاسخ به: روز عشق و عاشقی !
ارسال شده در: جمعه 14 تیر 1392 18:13
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: مادر محترم لرد ولدمورت در خواب به او میگوید که باید تشکیل خانواده بدهد و بدین جهت لرد ولدمورت هم به مرگخواران میگوید برای او همسر مناسبی پیدا کنند. البته خودش هم در حال بررسی اطرافیانش هست و تا حالا در مورد دو ساحره یعنی آیلین و اما فکر کرده ولی آن ها را نپسندیده...

آیلین معجون رشد مو را به لرد میدهد و او معجون در دست و مسلما بدون تشکر از آن جا میرود. لرد ولدمورت با سینه ستبر، سر رو به بالا، چوبدستی رو به جلو و با ملازمت نجینی به جلو حرکت میکند که ...

بـــــــــــــــــــنگ!

"از توصیف صحنه زمین خوردن لرد ولدمورت به دلیل ابهت ایشان معذوریم."

از آنطرف بلاتریکس که پخش دیوار شده سعی میکند به روی خودش نیاورد و لرد ولدمورت را بر بر نگاه میکند!

لرد ولدمورت: مرگ! میخنده! تو به چه جراتی جرات کردی خودتو به لرد سیاه بزنی؟

بلاتریکس: ارباب به جون مادرم حواسم نبود!

لرد ولدمورت: وایسو ببینم تو چرا اینقدر بزک دوزک کردی؟

بلاتریکس: جان؟

لرد ولدمورت: مرگ! همچین میگه جان انگار من جای بابابزرگشم تا حالا از این اصطلاحات نشنیده! تو خودت اندازه دامبلدور سن داری!

بلاتریکس: اووووم آهان بله بله متوجه شدم. امممم ارباب میخواستم برم پیش یک شخصی که برام مهمه و بدین جهت آرایش کردم.

لرد ولدمورت: تو غلط کردی! تو مگه ناموس نداری؟ یعنی خودت ناموس نیستی؟ تو بدون اجازه من داشتی میرفتی سر قرار با کی؟ زود راه بیفت دنبال من بیا ببینم.

بلاتریکس که در ظاهر ناراحت نشون میداد ولی در باطن خوشحال بود که لرد ولدمورت را غیرتی کرده و به هدفش رسیده است، به دنبال لرد ولدمورت راه افتاد که به نزدیکی اتاق رسیده بودند که...

مجددا بـــــــــــــــــــنگ!

مجددا "از توصیف صحنه زمین خوردن لرد ولدمورت به دلیل ابهت ایشان معذوریم."

بلاتریکس: پاچیده به دیوار...
آنتونین: پاچیده به دیوار...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: روز عشق و عاشقی !
ارسال شده در: جمعه 14 تیر 1392 14:39
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ی ریدل- اتاق لرد

لرد با دقت درون آینه به صورت خودش خیره شده بود و با وسواس تمام به اجزای صورتش می نگریست و آن را می ستود.
- عجب چشمانی! هرکس بهشون نگاه می کنه بی شک شیفته ی من میشه... واین بینی مینیاتوری... هیچکس تا به حال نظیرشو هم ندیده ... اوه... درسته سرم جا افتاد. هیچ کس این قابلیتو نداره که کله اش مثل کله ی ارباب بازتاب دهنده ی نور باشه...
لرد در مقابل آینه چرخی به دور خود زد و مطمئن شد از زیبایی چیزی کم ندارد. تردیدی نداشت همسر آینده اش با دیدن شمایل او بی شک زهره ترک... نه ببخشید... از شدت شیفتگی پس خواهد افتاد.
لرد دستی به سر کچلش کشید.
- خوبه همه چیز رو به راهه. فقط باید منتظر همسر و فرزندم باشم.
با این حال لحظه ای بازگشت تا به تصویر خودش در آینه بنگرد. او همیشه از اینکه حتی یک دانه مو بر سرش نمی رویید ناراحت بود. هرچند در برابر مرگخواران آن را ابراز نمی کرد اما همیشه کمبود آن را حس می کرد. با دقت به سرش نگریست.
- نه ارباب هیچ نیازی به اون زواید نداره. همینجوریش هم خیلی عاشق کش به نظر می رسم. :zogh:
آینه ترک مختصری برداشت. با این همه لرد ملتفت نشد. حالا با اخم اندکی به بازتاب خودش در آینه نگاه می کرد. شاید داشتن کمی مو زیاد هم بد نبود و به ابهت اربابیت او لطمه ی چندانی وارد نمی کرد.

درون سردابه های خانه ی ریدل- اتاق معجون سازی

درب اتاق چنان با شدت گشوده شد که آیلین که سرگرم تهیه ی معجون بود از جا جست و روی یک پاتیل خالی فرود آمد. با خیانت پسرش و فرار او به محفل حالا این وظیفه بر عهده ی او نهاده شده بود. لرد با اقتدار و شکوه هرچه تمامتر پا به درون اتاق پر از بخارهای رنگارنگ گذاشت. دور و برش را برای یافتن اثری از آیلین جستجو کرد و چون او را نیافت نعره زد:
- آیلین! هنوز یاد نگرفتی وقتی اربابت داخل میشه محترمانه بیای به استقبالش؟
آیلین با تلاش فراوان خود را از درون پاتیل خالی بیرون کشید و با شتاب به لرد رساند. در حالیکه تا کمر جلوی لرد خم می شد گفت:
- سرورم بسیار خوش اومدین. دخمه ی این حقیرو نورانی کردین. می فرمودین دارین تشریف میارین تسترالی مشنگی چیزی پیش پاتون قربانی می کردم.
لرد گفت:
- خودم می دونم خوش اومدم. کلا ارباب هرجا میره همه مسرور میشن.
او نگاهی به دور و برش انداخت.
- خب آیلین ارباب چیزی می خواد. معجون رشد مو. داری؟
ایلین با تعجب به او نگاهی انداخت.
- البته سرورم. جسارتا برای خودتون می خواید؟
لرد با خشم به او نگاهی انداخت.
- ای مرگخوار حقیر. اربابتو سوال پیچ می کنی؟ یه آوادا حرومت کنم؟ ارباب هیچ نیازی به مو نداره. برای نجینی می خوام که حداقل چندتا مو رو سرش باشه بتونیم براش شوهر پیدا کنیم. حالا هم تا اون روی تسترالیم بالا نیومده برو اون معجونو بیار.
آیلین با وحشت تعظیمی کرد و به جانب قفسه ی معجون هایش شتافت. لرد در همان حال از پشت سر نگاهی خریدارانه به او انداخت:
- این خوبه؟ اصیل زاده هم هست. .... نه قبلا یه بار ازدواج کرده بچه هم داره. تازه سر شوهر قبلیشو هم خورده. یه وقت سر اربابو نخوره؟ تازه خیلی هم لاغره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1392/4/14 15:13:42
پاسخ به: روز عشق و عاشقی !
ارسال شده در: جمعه 14 تیر 1392 01:55
نمایش جزئیات
آفلاین
اتاق لرد
لرد ولدمورت در اتاقش در حالی که نجینی رو نوازش میکرد غرق در تفکر بود. آیا زنی هست که من خودم در نظر داشته باشم؟ چندتا زن دور و بر من هستن که شایسته ی من هستن؟ آیا داییم زنه؟ اگر اینطوره کیس مناسبیه! یک زن...چه تفاوتی با یه مرد داره؟ راستی، مگه من جنسیتم مجهول نبود؟ چه جوری زن بگیرم؟
و باز به یاد حرف های مادرش آمد و از فکر کردن به این موضوع های پیش پا افتاده دست کشید.

مجمع مرگخواران
بلا با قیافه ای درهم و موهایی که حتی شناسایی صورتش را دشوار میساخت، و از همین رو قابل شناسایی بود، چرا که در عالم و آدم، حتی در حیوانات نیز چنین موهایی پیدا نمیشد، انگار که مویی که خدا به تمام کچل های روی زمین نداده، به بلا داده باشد، وارد اتاق شد.
مرگخوارن شروع به بحث کردن راجع به شایستگی بلا، برای لرد ولدورت کردن.
آنتونین: بابا، ما که نمیخوایم ارباب رو بکشیم که! گوش دامبل کر!...من میگم ممکنه شبا کله ی ارباب بره تو موهای این گیر کنه دیگه درنیاد! اون وقت ...
ایوان: اون وقت سایت رو برای تصویر کردن صحنه های زیر سن قانونی دوباره از صافی رد میکنن، به عبارتی فیل... بوق میکنن!
افکار تام (پدر ارباب): خجالتم خوب چیزیه! ... وقتی بزرگتر از تو، تو خونس، چه جوری حرف از زن گرفتن میزنی؟ ... نمیگی من بمونم خونه دیگه کسی منو نمیگیره؟ ... حالا اگه یه مادر و دختر پیدا کنی، مادر رو تو بگیری، دختر رو من، شاید یه جورایی راضی بشم.

اتاق لرد ولدمورت

تق تق!
لرد: بیا تو اما!
اما: ارباب، فسنجون درست کردم براتون! ترشه ترشه! رب انارشو از شمال میگیریم...
لرد، قبل از اینکه اما حرف هاشو تموم کنه، پرسید: اما متولد چه ماهی هستی؟
اما، لحظه ای بی حرکت ایستاد. لرد که اما رو خشک شده دید، با صدای بلند دوباره پرسید: گفتم متولد چه ماهی هستی؟
اما که اکنون از رویاهایش برای دریافت یک ماشین چرخ گوشت تمام اتوماتیک، در روز تولدش، توسط ارباب بیرون آمده بود، گفت، دسامبر ارباب.
لرد: خب حالا بیا سینی رو بذار رو میز!
اما هنگامی که داشت سینی رو روی میز میگذاشت، چشمش به کتاب های طالع بینی افتاد، که روی تیتر صفحه ای از آن نوشته بود: مرد متولد دسامبر و زن متولد مارس!
لرد مانند، کودکانی که میخواستن از تقلب کردن، دوستشان از روی برگه ی امتحانی جلو گیری کنن، با دیدن جهت چشمان اما، خود را، به عبارتی روی میز پهن کرد و یک چشم غره به اما رفت.
همین که اما داشت از در بیرون میرفت، لرد گفت: اما بیا یه چرخ بزن!
اما که اکنون با چنین چهره ای لرد را نگاه میکرد، با دهان باز به وسط اتاق آمد و چرخی زد.
لرد: ارباب دقت نکرده بودن شما چقدر زشتی! ... برو این امتحانت رو بده، یه مدرکی بگیری. وگرنه شوهر پیدا نمیکنی! از ما گفتن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اما دابز در 1392/4/14 14:57:08
I don't know which me that I love ... got no reflection!
پاسخ به: روز عشق و عاشقی !
ارسال شده در: پنجشنبه 13 تیر 1392 23:37
نمایش جزئیات
آفلاین
با خیلی عرض پوزش ... سوژه جدید!

- تام عزیزم، اونا نابودت میکنن نابود ... باید جانشین داشته باشی تا بفهمن حتی با وجود مرگت هم از دستت خلاص نمیشن ... هیچ چیز ابدی نیست ... جانشین ... از پوست و گوشت و خون خودت ... خون به خون خیانت نمیکنه! ... دست به کارشو تا دیر نشده ... تا دیر نشده ... سریع تر ... بالاخره حریص میشن، بالاخره قصد جونتو میکنن ... جانشین پیدا کن ... زود ...

لرد با تکون آرومی از خواب بیدار میشه. حرفای مادرش به وضوح یادشه و تو ذهنش تکرار میشه. تنها چیزی که از حرفای مادرش برداشت میکنه یک چیزه ... تشکیل خانواده!

لرد که به خاطر هوش سرشارش سریع مسائلو تجزیه و تحلیل میکنه و سریعم راه حل پیدا میکنه تو فکر میره و حبابی از تفکراتش تشکیل میشه: با تکنولوژی بچه مو زودتر سنشو بالا میبرم، طوری که سریع به دنیا بیاد و سریع بزرگ شه ... اگه مرگخوارا نقشه رو بفهمن سنگ اندازی میکنن، باید محتاط باشم ...

جلسه مرگخوارا:

- ارباب اینجانب مورفین گانت وژیر شحر و ژادوی ژدید اسامی غایبان جلشه رو اعلام میدارم. بلاتریکش لشـ...

- ول کن! برای ارباب اهمیتی نداره که کیا متوجه سخنان گران بهاش نمیشن. حاضران بعدا به گوش غایبان برسونن!

مورفین با خوش حالی لیسیتیو که نوشته بود کنار میذاره و شروع جلسه رو اعلام میکنه.

لرد با یادآوری "تا دیر نشده" ی مادرش سریع میگه: وقت ندارم که تلفش کنم! باید برای من یه همسر خوب و اصیل زاده پیدا کنین. میخوام تشکیل خانواده بدم.

مرگخوارا:

لرد شال گردنش که در حقیقت همون نجینیه رو محکم تر میکنه و میگه: نشنیدین چی گفتم؟ زودباشین! ارباب همسر میخواد، فرزند میخواد، خونواده میخواد. برام تهیه کنین!

لرد تک تک مرگخواراشو از نظر میگذرونه و وقتی متوجه میشه که اونا فهمیدن با حرکت دستش اتمام جلسه رو اعلام میداره.

اتاقی دیگر، جمع مرگخوارا:

- آخه چرا یهویی باید این فکر به ذهن ارباب برسه؟ دو دفعه ی پیشیو که دنبال همسر برا ارباب میگشتیم یادمه ... نه نه نمیخوام دوباره تکرار بشه. :vay:

- اما ارباب ایندفعه مصمم میزد، فک نکنم کارمون سخت باشه.

- اتفاقا چون مصمم میزد براش مهمه. ایندفعه براش مهمه که کیو انتخاب میکنیم!

همون موقع در باز میشه و شخصی در آستانه ی در ظاهر میشه. سر تمام مرگخوارا بی هوا و اتوماتیک وار به سمت اون برمیگرده و همه یکصدا میگن: بلا!

یک نخاله ای(!) اون وسط برخلاف همه میگه: یعنی ارباب قبول میکنه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: روز عشق و عاشقی !
ارسال شده در: پنجشنبه 16 شهریور 1391 10:40
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونین میخواست دلیلی برای نگاه زیر چشمی اش بیاورد اما نتوانست. هرمیون دوباره خندید و گفت : اشکالی نداره! بهش فکر نکن!

صدای موزیک ملایمی تمام کافه را پر کرد. همه ، زوج زوج ، برای رقص تانگو از جایشان بلند شدند. همه ی صندلی ها خالی شده بود ، به جز صندلی آنتونین و هرمیون.

هرمیون با تردید نگاهی به آنتونین انداخت. می ترسید آنتونین از او درخواست رقص کند. اما آنتونین با خجالت به صندلی اش چسبیده بود و به هیچ وجه دوست نداشت آن جای تاریک را ترک کند.

ایوان که متوجه عدم حضور آنتونین و هرمیون شده بود ، به سمت آن ها آمد و رو به آنتونین کرد و گفت : آنتون! تو چرا نمیای؟ دست هرمیون رو بگیر و بیا ...

هرمیون لبخندی به ایوان زد ، سپس نگاهش را به لب های آنتونین دوخت و منتظر پاسخ شد. ایوان جوابی دریافت نکرد ، شانه هایش را بالا انداخت و آن ها را تنها گذاشت تا حرف هایشان را با هم بزنند.

بالاخره آنتونین به حرف آمد و با صدای گرفته ای گفت : تو چی دوست داری؟

هرمیون که متوجه سوال آنتونین نشده بود بدون هیچ جوابی به آنتونین نگاه کرد. آنتونین دوباره پرسید : تو چی دوست داری؟ دوست داری بریم برقصیم با همینجا بشینیم؟

هرمیون دوباره لبخندی زد و پاسخ داد : بریم برقصیم ...

آنتونین ابتدا به هرمیون نگاه کرد ، سپس نگاهی به جادوگر ها و ساحره هایی انداخت که با عشق می رقصیدند. نگرانی و اضطراب در چشم هایش موج میزد. با استرس دستان هرمیون را گرفت. هر دو از جایشان بلند شدند و به طرف جایگاه رقص رفتند. دوباره همه ی چشم ها به آن دو خیره شده بود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: روز عشق و عاشقی !
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 شهریور 1391 21:38
نمایش جزئیات
آفلاین
پروتی نگاهی به آرسینوس کرد ، او نمی توانست یکی از بهترین دوستان و یارانش را تنها بگذارد .
پس به طرف هرمیون رفت و گفت : هرمیون ! انتظار نداشتم تورو این جا ببینم ، فکر می کردم چون با رون دعوات شده دیگه نمی یای .

نقشه ی پروتی درست از آب در آمد و یخ کافه را شکست و مردم را سر کار خودشان برگرداند .

هرمیون سرخ شد و زمزمه کرد : من که قرار نیست به خاطر رون از همه چیزم بزنم .

آنتونیون که تمام عضلاتش منقبض شده بودند سعی کرد مهربان جلوه کند و گفت : درسته ، هرمیون میای اون جا بشینیم ؟

و با دستش گوشه ی تاریک و خلوتی را نشون داد .

هرمیون لبخند درخشانی زد و گفت : حتما .

پروتی کمی چپ چپ به آنتونیون نگاه کرد سپس با نگرانی به کنار آرسینوس برگشت .
همه ناخودآگاه از آنتونیون دور می شدند و مرگخواران هم نگاه هایی حاکی از شگفتی به آنتونیون می انداختند .

آنتونیون که خدارا شکر می کرد به گوشه ی تاریکی رسیده که کسی به او خیره نشود ، معذب کنار هرمیون نشست و از زیر چشم نگاهش ا به چهره ی هرمیون دوخت.
هرمیون با نگاه سریعش مچ آنتونیون را گرفت و خندید .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: روز عشق و عاشقی !
ارسال شده در: جمعه 10 شهریور 1391 22:59
نمایش جزئیات
آفلاین
دستکش نازک در دست هرمیون و دستکش ضخیم در دست آنتونین هر لحظه فشرده تر میشدند. هرمیون صدایی به آرامی درآورد، اخم هایش را در هم کشید و در گوش آنتونین گفت:
_ اووووخ، آروم! دستام درد گرفت!

آنتونین ترسناکتر و کج و معوج تر از قبل شده بود. دندان هایش را روی هم میفشرد و با خشم دستان هرمیون را میفشرد. خشم از جمع حاضر... با صدای هرمیون به خود آمد و با صدای نخراشیده اش جواب داد:
_ معذرت میخوام. بیا بریم بیرون از اینجا!

هرمیون مخالفت کرد و جواب داد:
_ نه! بالاخره باید طلسمو بشکنی! نباید بخاطر ظاهرت از همه فرار کنی!

آنتونین خرناسی به نشانه مخالفت کشید و آرام سرش را تکان داد...

زمانی که آن دو در آستانه در کافه جر و بحث میکردند، زوج های حاضر در آنجا با ترس و تردید به تضاد عجیبی که قرار گرفتن چهره مرگ در کنار دشمن سابقش ایجاد کرده بود مینگریستند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1391/6/10 23:09:34
پاسخ به: روز عشق و عاشقی !
ارسال شده در: دوشنبه 6 شهریور 1391 11:12
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوار از هیجان لبخندی زد و خواست چیزی بگوید اما نتوانست. تعجب کرده بود که چطور یک ساحره اینقدر راحت و بدون ترس به او نزدیک شده است. باید درخواستش را با ساحره مطرح میکرد. شاید ساحره پذیرفت و با او همراه شد.

آنتونین در فکر فرو رفته بود. سکوت سنگینی بود. هرمیون به آنتونین نگاه کرد ، لبخندی زد و با صدای گرمش سکوت را شکست.

- اممم... نظرت چیه بریم تو یکی از این کافه ها؟

آنتونین به هیجان در آمد ، انگار ساحره فکر آنتونین را میخواند. اما پس از چند ثانیه اخم کرد ، سرش را پایین انداخت و با ناراحتی گفت : نمیشه ... نمیتونم ...

هرمیون با ناراحتی و اندکی تعجب و کنجکاوی به آنتونین خیره شد. آنتونین سرش را بالا آورد و با نگاه هرمیون هول شد و سرش را دوباره پایین انداخت.

مرگخوار ادامه داد : آخه من شبیه مرگم. همه از من می ترسن...

هرمیون برای همدردی دستش را روی شانه ی آنتونین گذاشت و با مهربانی گفت : نگران نباش. هر اتفاقی افتاد بر میگردیم.

بالاخره مرگخوار پذیرفت و با ساحره در تاریکی شب راه افتادند. هر چه به کافه ها نزدیک تر میشدند نگرانی در دل آن ها موج میزد. هر دو پا به پای هم ، در انتظار اتفاقی ناگوار راه می رفتند. بالاخره به در یکی از کافه ها رسیدند. مردم در آن کافه از شادی جیغ و داد می زدند.

آنتونین به هرمیون نگاه کرد. در چشمانش اضطراب و نگرانی موج میزد ، اما با لبخند هرمیون دلش قرص شد. وارد کافه شدند. به محض ورودشان ، ساحره ای جیغ زد و توجه بقیه به این دو تازه وارد جلب شد.

هرمیون گیج شده بود. دست آنتونین را گرفت و محکم فشرد. در آن کافه دیگر از جشن و شادی و سرور خبری نبود ، همه به آن دو نگاه میکردند. اما نگاهشان جور دیگری بود ، توام با ترس ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven!


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: پاسخ به: روز عشق و عاشقی !
ارسال شده در: یکشنبه 5 شهریور 1391 22:52
نمایش جزئیات
آفلاین
اهم اهم. شبتون بخیر. نمیخواستم مزاحمتون بشم فقط دیدم نشستید و تنهاييد تعجب كردم.اخه الان همه مشغول عشقبازي هستن.فكر نميكردم كسي مصل من باشه.ِ»
مرگخوار من من کرد. هول شده بود. تا حالا با ساحره ای راحت حرف نزده بود. البته اینکه ساحره کلاه بر سر داشت و چهره اش به خوبی مشخص نبود جای شکرش باقی بود و به او اعتماد به نفس میداد ولی همین صدای زنانه نیز در دل مرگخوار شور و هیجان ایجاد کرده بود.
مرگخوار بعد از چند ثانیه که خودش را جمع کرد پاسخ داد:
«"درسته. منم مثل توام!"»
ساحره چند متر آنطرفتر روی لبه سنگی دریاچه نشست و چند سنگریزه برداشت و به درون دریاچه انداخت و گفت:
«چرا؟»
مرگخوار من من كرد و سرش رو پايين انداخت:
«چون ... چون ... ترسناكم.شبيه مرگ.!»
ساحره كه گيج شده بود پرسيد:
«مرگ؟ یعنی ظاهرت خشنه؟ بخاطر همین زنا ازت میترسن؟»
مرگخوار سري تكان داد و گفت:
«درسته»
ساحره نيز سرش رو پايين انداخت و ادامه داد:
«جالبه. مشکل من دقیقا برعکسه. شوهر من اینقدر لوس و خندونه که ازش خسته شدم. هووووم راستي اسمت چيه؟»

مرگخوار سرش را بلند و با صداي زيري گفت:
«آنتونین دالاهوف!»
ساحره لبخندي زد و گفت:
«چه جالب من و تو یه روزی توی سازمان اسرار جنگیدیم درسته؟! من هرمیون گرنجرم»

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.