هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۸:۱۵ شنبه ۵ مهر ۱۳۹۳
#38

فلورانسو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۰ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۰۴ چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 350
آفلاین
همه مرگخوارها با شنيدن كلمات" معلومات" و" مطلع" گيج شده بودند و مدام" چى شده چى شده" مى گفتند. ناگهان ممد از انتهاي جمع بلند شد و طلب کارانه گفت:

- ارباب! ما اگه معلولات داشتيم و مصلح بوديم كه مرگخوار نمي شديم. بهتره دوتا از محفلي ها رو بدزديم و طلسم فرمان روشون اجرا كنيم.
- كروشيو! نظرميدي؟ قدعلم مي كني؟پاى محفلي هارو به سوژه ي خانه ما مي كشوني؟ الان كه داريم فكر مي كنيم ما اصلا تو رو تأييد نكرديم، برو بيرون!

درحالي كه ممد از درد مي ناليد، لنگ لنگان از خانه ريدل ها بيرون رفت. بلافاصله لرد گفت:

- به نظرمان بايد دوتا از محفلي ها را بدزديم و طلسم فرمان روشون اجرا كنيم.

مرگخوارها هم بدون توجه به چيزي شروع به تشويق كردند.

- ماشالا ماشالا...
- ماشالا.
- ماشالا به مو...نه دما...نه...اصلا ماشالا به قدش...
- ماشالا.
- ماشالا به چشماش...
- ماشالا.

لرد که در درون لذت مي برد اما براي حفظ ابهت فرياد زد:

- بس كنيد ملعون ها! حالا كدوم محفلي رو بدزديم؟ حرف دامبل رو نزنيد كه اون نه ريشش تو سازمان جا ميشه و نه ما با اون همسفر ميشيم.

مورگانا که تازه وارد بود و هنوز به اندازه کافى كروشيو نخورده بود بي فكر گفت:

- سيريوس بلك چطوره؟
- کروشيو! اون ملعون مرده، حالا هم كه در سايت زنده شده انتظار نداري كه يك ارباب والا مقام با روح يك سگ جايي بره؟

مورگانا که از درد به خود مى پيچيد، ترجيح داد روي تابش بنشيند و همان تاب بازي اش را بكند.

به دنبال بلك، تدي لوپين هم به خودي خود خط خورد. ناگهان ايوان كه از خوشحالي بالا و پايين مي پريد و در هر بار تعدادي كف هم از گوش هايش بيرون مي زد گفت:

- جيمز، جيمز، جيمز.

اسنيپ هم براى جا نماندن سرش را تندتند به چپ و راست تکان داد بلكه موهايش حركتي بكند و نازي بنمايد اما بعد بياد آورد كه ژل آتوسا مصرف كرده و صاف ايستاد و گفت:

- فلورانسو هم که تازه عضو محفل شده يك سوژه ي بي تجربه و خوبه.

لرد در حالي كه به افق خيره شده بود با لحن خشني گفت:

- خوبن.


ویرایش شده توسط فلورانسو در تاریخ ۱۳۹۳/۷/۵ ۸:۵۳:۳۵

تصویر کوچک شده


I'm James.


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۰:۳۸ شنبه ۵ مهر ۱۳۹۳
#37

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۳:۲۱:۲۹
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6083
آفلاین
لرد سیاه به فکر فرو رفت.این به فکر فرو رفتگی لرد به یارانش بر خورد!

-ارباب چرا به فکر فرو رفتین؟
-انتخاب یک هیئت همراه از بین ما اینقدر سخته؟
-همه ما افرادی فرهیخته و شایسته هستیم.
-مایه سربلندی شما خواهیم بود.

لرد سرش را بلند کرد!
-الان دقیقا کدومتون ممکنه باعث سربلندی ما بشین؟

سیوروس در حالی که سینه اش را جلو داده بود مغرورانه به خودش اشاره کرد.
-مثلا من ارباب!
-موهات روغنیه! نمی گن تو خانه ریدل یه شامپو پیدا نشده اینا استحمام کنن؟

-پس من ارباب!
-تو اسکلتی...فکر می کنن یارانمون رو گرسنه نگه داشتیم.ضمنا شامپو هم هستی. ممکنه کف کنی آبرومون بره.

-من چی ارباب؟من می تونم بیام!
-تو که حشره ای...همشم زیر سایه ما بال بال می زنی.

-من ارباب!
-تو پیامبری...وسطا وحی نازل می شه حواست پرت می شه.

-شصخ شصخی من چطور؟
-تو که حتی یک دست هم نداری از سخنان ما یادداشت برداری دافنه!

-من ارباب...من می تونم بیام!
-تو بگو ببینم مورگانا.برای رفع گرسنگی ما در راه چه تدارکی می بینی؟
-یک سبد میوه همراهم میارم ارباب!
-همین دیگه...شما تازه واردی.ما رو به اندازه کافی نمی شناسی!

-من شی دایی ژون؟من که مشکلی ندارم؟

لرد سیاه ترجیح داد جواب این آخری را کلا ندهد!
-یعنی یکی دو فرد مطلع و بامعلومات که ظاهرشون هم شبیه آدم باشه در ارتش ما پیدا نمی شه که همراهمون بیان؟




پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۲:۱۳ جمعه ۴ مهر ۱۳۹۳
#36

مورگانا لی فای old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۲ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۷:۵۵ شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۴
از من دور شو جادوگر!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 403
آفلاین
نجینی علی رغم اینکه تغییر شکل داده بود، با صدایی که بیش از صدای انسان ها به هیس هیس شبیه بود پاسخ داد:
- یک چیز خاصــــ پدر ! چیزی که به یادشــــون بیاره شما کی هســــتید!یک چیز مخوف !

لرد که از توصیفات نجینی لذت میبرد کمی به طرف دخترخوانده اش متمایل شد.
- مثلا چی پرنسس من؟

صدایی ملایم که طنینی شوم داشت، پاسخ ولدمورت را داد.
- چیزی مثل آتش سرورم!

لرد که نخست از به هم خوردن خلوتش با نجینی عصبی شده بود، به سمت گوینده برگشت که روی هره باریک پنجره نشسته بود! بخاطر پیچک های تیره تا لحظاتی هویت گوینده معلوم نبود، اما چندی بعد، وقتی گربه وحشی سیاهی که چشم های زردش، بوی مرگ میدادند، از پنجره وارد اتاق شد، لرد آگاهانه سری تکان داد.
- مورگانا؟

پیکره سیاه پوش از بین پنجره پایین پرید و به حالتی اشرافی و باشکوه در مقابل سرورش تعظیم کرد.
- گوش به فرمانم ارباب !

صدای لرد جدی به نظر میرسید اما لحنش آزرده بود.
- اینجا چه غلطی میکنی عجوزه؟

مورگانا خم به ابرو نیاورد و پاسخ داد:
- خدمت میکنم!

- فعلا که خلوت ما رو به هم زدی !

مورگانا سرخ شد.
- متاسقم اما از اونجایی که حدودا نیمه شبه و شما باید برای حضور در سازمان حاضر باشید و ضمنا سوژه لباس هم خیلی کش پیدا کرده، لازم دیدم خودمو تلپ کنم این وسط!

لرد با چوبدستی اش بازی میکرد.
- خوب حالا که تمرکز همایونی ما رو به هم زدی مجددا بگو ببینم چی گفتی؟

مورگانا تعظیمی کرد که کمی کمتر از قبل باشکوه بود!
- گفتم آتش سرورم !

- منو مسخره کردی مورگانا؟ مگه صاحب معدن زغال سنگم که خودمو سیاه کنم برم وسط سازمان؟ مگه من عموی بابانوئلم؟

مورگانا چشم هایش را چرخاند!
- ارباب اونی که شما میگید زغال سنگه. اون بخت برگشته هم عموی بابا نوئل نیست! اسمش حاجی فیروزه! هرچند نمیفهمم شما اونو از کجا میشناسید. در هر حال منظور من این نیست! منظور من یه لباس از آتشه! آتش واقعی مثل این!

و چوبش را بالا گرفت تا نشان دهد. ولی طاقت لرد تمام شده بود.
- روی من چوبدستی میکشی؟ گستاخ؟ کروسیو!

مورگانا پیچ و تاب خورد.
لرد که حوصله اش سر رفته بود و جو را خیلی جدی حس کرده بود غرید زود باش!
- بابا چوبدستی کجا بود چرا توهم زدی سرورم؟ میخوام لباسو نشون بدم !

و بعد در حالی که میلقوید( یعنی تکان میخورد) ایستاد و چوبش را به طرف خودش گرفت و چند جور ورد پشت سر هم زمزمه کرد.پیراهنی که به نظر می رسید از آتش باشد و شعله میکشید روی تن مورگانا ظاهر شد!
نجینی که از خود شیرینی مورگانا بدش آمده بود گفت:
- ولی این که زنونه اس!

و مورگانا با لحن ناظم مدرسه جواب داد:
- چون من یک زن هستم!

لرد به لباس خیره شده بود گفت:
- میتونی این زلم زیبوهای دور و برش رو حذف کنی و یک چیز مخوف ازش دربیاری؟

جوری گفت زلم زیمبو که مورگانا غر زد:
- الان به نظرتون من لونا لاوگودم؟

احساس میکرد بهش توهین شده! لرد او را زیر نظر گرفت:
- میخوای به یه شیوه باشکوه بکشمت؟ جوری که بهت توهین نشه؟

مورگانا به طرز غریبی احساس ترس کرد.
- ام...راستش حالا که فکر میکنم، ترجیح میدم بهم توهین بشه!

لرد چشمهایش را چرخاند.
- خوبه!

وقتی طلسم های مورگانا به پایان رسید ، ردایی روی تن لرد ظاهر شد که پس از چند دقیقه لبخند را روی لبهای لرد ظاهر کرد. مورگانا گفت:
- لازمه بگم که این لباس، هر وقت عصبانی شید آتیش هم پرت میکنه سر خود!

چشمان لرد برقی زد و چند لحظه بعد شراره های آتش دست مورگانا را سوزاند و فش فش ساتین را هم در آورد.
- خوب من الان چه گناهی کردم آخه؟؟ ما اینجا تضمین جانی نداریم آیا؟

هنوز لرد جواب نداده بود که صدای تلق تلوقی از پشت در شنیده شد! و بعد صدای تق تق در که عملا بی فایده به نظر میرسید! لرد غرید:
- کیه؟

- ایوانم سرورم! اسکلت!

- بیا تو!

هنوز ایوان کامل وارد نشده بود که هدف طلسم لرد قرار گرفت.
- به کدام جهنم دره ای گریخته بودی؟ نمیگی ما دلمان تن... اهم ما که دل نداریم..... نمیگی نگر.... ای بابا ما که نگران نمیشویم!!!! اصلا هرچی ؟ کدام گوری بودی؟

ایوان تلق تلوق کنان گفت:
- عرض میکنم ارباب ! اما چیزی که اومدم الان بگم مهمتره ها!

لرد آتشی به طرفش پرت کرد.
- بگو!

- اهم... از سازمان ملل جادوگران... درست گفتم اسمشو اصن؟؟؟ حالا هر چی! از اونجا براتون احضاریه فرستادن!
لرد:
- احضاریه؟

- اهم نه چیزه... ابلاغیه!

مجددا لرد:
- ابلاغیه؟

ایوان:
- ممم اینم نبود؟ خوب اطلاعیه اصن من چه میدونم ! فقط گفتن موقع اومدن باید با خودتون یه هئیت همراه بیارین!!

لرد.. نجینی ... مورگانا:
- هئیت همراه؟


ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در تاریخ ۱۳۹۳/۷/۴ ۲:۵۱:۱۰

تصویر کوچک شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۲۰:۴۱ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۳
#35

لاوندر براون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۴ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۴۲ یکشنبه ۶ مهر ۱۳۹۳
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 76
آفلاین
چند لحظه بعد پرنسسشون(!)به همراه یکی از مرگخواران منفعلِ بی نام و نشان در حالی که نجینی پونه به سر را از تاج سرش پایین میگذاشت؛بوسه ای بر نزدیکی پای لرد نشاند.
نجینی هیس هیس میکرد.چهره لرد در هم پیچید:
-کدوم مرگخوار احمقی این پونه ها ر...
با یاد آوری موضوعی سخنانش را بلعید.به طور بسیـــــــــــــــــــــار طبیعی صدایش را صاف کرد و محض آرام ساختن جو کروشیویی رها کرد.هیس هیس نجینی شدت گرفت.لرد با خشم رو به مرلین کرد:
-سریع یه آیه ای،چیزی!میخواهیم هیچ کروشیویی به پرنسسمان بر خورد نکند.
همان طور که مرلین مشغول نازل کردن آیه بود،لرد رو به مابقی مرگخواران منفعل و غیر منفعل کرد:
-بیرون!
و بازهم محض تظیم شرایط جوی(!)چند کروشیو ی بی هدف رها ساخت!
ملت مرگخوار که صحنه را ترک کردند؛لرد رو به نجینی کرد:
-دخترمان!تغییر شکل بده!
نجینی هم با هیس هیسی رضایت آمیز تغییر شکل داد.با ناز مژه ای به هم زد.ولدمورت با بینی چین خورده،گفت:
-چطوریم دخترمان؟لباس شایسته ماست؟!
نجینی اخم شیرینی کرد:
-هیچ لباسی شایسته بابایی من نیست!
ولدمورت بادی به غبغب انداخت:
-حق با پرنسس ماست!خب؟!
-معلومه که نه!
اخم های لرد در هم شد:
-نه؟!؟!
نجینی که کمی از این پدر مهار نشدنی ترسیده بود؛گفت:
-من میگم یه لباس خاص...شاید یه لباس عجیب...یه لباسی که...
لرد چشمهایش را ریز کرد:
-منظورت چیه،نجینیِ ما؟



پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۲۰:۲۰ دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۳
#34

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۵۷:۲۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4854
آفلاین
بعد از رفتن اونا، لرد دوباره لباسو بالا می‌گیره و شروع به ورانداز کردنش می‌کنه.

- نجینی! بیشتر دقت کن، مطمئنی نمی‌پسندی؟

نجینی با فش‌فش‌های تهدید آمیزی از لباس فاصله می‌گیره و به دورترین نقطه از اتاق می‌خزه. لرد که همچنان حس می‌کنه لباس شیک و زیباییه، جلوی آینه ی قدی‌ای می‌ایسته و خودش رو در حالی که لباسو به تن کرده تصور می‌کنه.

- واقعا برازنده مون نیست؟

نجینی که از ابتدا مخالفت خودش رو اعلام کرده بود و برای بیشتر نشون دادن ابراز نارضایتش به سمت در حرکت می‌کنه، دمشو عقب می‌بره و محکم به در می‌کوبه. در می‌شکنه و نجینی فش‌فش‌کنان از رو در کنده شده رد می‌شه و می‌ره!

لرد که همچنان یه چشمش به لباس بود و علت این رفتار نجینی رو درک نمی‌کرد، با بیخیالی شونه‌هاشو بالا می‌ندازه و می‌گه:

- لباس بهتر می‌خریم خب!

لرد اینو می‌گه، اما این گفته ش مانع از این نمی‌شه که نخواد جیبای لباسو خالی کنه و ببینه چیز به درد بخوری توش پیدا می‌شه یا نه.

- شامپو ایوان؟ در فرصت مناسب اینو تحویل اسنیپ می‌دیم.

همینطور که لرد مشغول بیرون ریختن محتوای لباسه که اصلنم نمی‌فهمه چرا باید یه لباس نو این همه خرت و پرت توش باشه، چیزی توجهش رو جلب می‌کنه.

- هممم؟ پونه؟

رز ویبره کنان از در شکسته عبور می‌کنه و وارد اتاق می‌شه.

- وای من شنیدم تو یه کشوری به اسم ایران یه ضرب المثل هست که می‌گه مار از پونه بدش میاد دم خونه ش سبز می‌شه! پس واسه همینه نجینی ازتون می‌گرخید؟ اصلنم ربطی به دنیای مشنگا نداره، یه چیز طبیعی و علمیه حتما خب!

لرد پونه‌هایی که مسلما جاش هرجایی باید می‌بود جز تو این لباس رو از پنجره می‌ندازه بیرون و بعد رو به رز می‌گه:

- ضمن واگذاری مجازات تو به خاطر وارد شدن به اتاقمون بدون در زدن ...

لرد بی توجه به نگاه رز که رو درـه بی در متمرکز شده ادامه می‌ده:

- پرنسسمون و یکی از مرگخوارا رو صدا بزن بگو بیان. بالاخره یکی باید تاوان حضور این پونه‌ها نزدیکی ـه نجینی رو پس بده. مطمئنم این بار پرنسسون دلیلی برای رد لباس پیدا نمی‌کنه.




پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۵:۳۰ دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۳
#33

فوکسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۰ یکشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۱۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۶
از از تو دفتر دامبلدور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 119
آفلاین
خلاصه:

قراره روز تولد لرد به نام "لرد ولدمورت مذگان" نامگذاری بشه.این مصوبه از دیوان عالی هم عبور کرده و رسمی شده و قراره که لرد در صحن علنی سازمان ملل جادوگری شرکت کنه و این اتفاق رو رسمی کنه. لرد مشغول آماده کردن مقدمات و لباس و متن سخنرانیش می شه.
مرلین که مسئول آماده سازی لباس لرد هست، بعد از چند تلاش نافرجام از جمله لباس تغییر رنگ پذیر و کت و شلوار دومادی، آیه ای نازل میکنه که مغازه ها شب باز باشند تا بتونه لرد رو به مغازه ردا فروشی ببره و از اونجا لباس تهیه کنه. اما وقتی به مقصد مغازه آپارات میکنند، با قفل آهنی بر روی درب مغازه مواجه میشوند.لرد از مرلین لباسی از پوست او می خواهد مرلین هم بخاطر نجات جانش ردای برای لرد ضاهر می کند

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مرلین که از دیدن لبخند لرد امیدوار شده بود همینطور ادامه داد در ظمن این ردا از زرات یون نانو پلاسما درست شده که در تناسب اندام به شما کمک می کند
می خواهید امتحان کنیند؟
لرد لباس را از دست جادوگر پیر می قاپد و از مار محبوبش یعنی همان دخترش می پرسد :(دخترم نجینی جان نظر تو چیست ؟)نجینی با چشمانش که در تاریکی شب می درخشد به لرد می فهماند که نپسندیده لرد که عصبانی شده دستی بر سر دخترش می کشد و کورشیویی به سوروس و مرلین هدیه می کند و با ابهت تمام فریاد می زند :(شما دوتا یا هرچه سریع تر برایم لباسی تهیه می کنید یا به سر نوشت آلبوس پیر دچار می شوید.) تا و قتی حاضر نشده نبینمتان نجینی هم که عصبانی شده حرف های پدرش را تکرار می کند سوروس و مرلین که ترسیده اند مانند پوزپلنگ شروع به دویدن می کنند نجینی هم که حوصله ندارد به گوشه ای می خزد پس از تغییر شکل به انسان با پدرش به مغازه ها خیره میشود

پیوست:



jpg  غعغعغع.jpg (6.16 KB)
35667_5420015baba83.jpg 190X169 px



پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۳:۰۲ دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۳
#32

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۸:۱۰:۳۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
خلاصه:

قراره روز تولد لرد به نام "لرد ولدمورت مذگان" نامگذاری بشه.این مصوبه از دیوان عالی هم عبور کرده و رسمی شده و قراره که لرد در صحن علنی سازمان ملل جادوگری شرکت کنه و این اتفاق رو رسمی کنه. لرد مشغول آماده کردن مقدمات و لباس و متن سخنرانیش می شه.
مرلین که مسئول آماده سازی لباس لرد هست، بعد از چند تلاش نافرجام از جمله لباس تغییر رنگ پذیر و کت و شلوار دومادی، آیه ای نازل میکنه که مغازه ها شب باز باشند تا بتونه لرد رو به مغازه ردا فروشی ببره و از اونجا لباس تهیه کنه. اما وقتی به مقصد مغازه آپارات میکنند، با قفل آهنی بر روی درب مغازه مواجه میشن.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- ارباب، میگم چطوره شما یه دور توی کوچه بزنین تا من برم و ببینم چه مشکلی توی بخش ابلاغ آیات ایجاد شده که اینا هنوز باز نشدن!

- صبر ما خیلی کمه مرلین! باید هر چه سریعتر برای این مشکلی که درست شده یه راه حل پیدا کنی وگرنه میتونیم از پوست خودت لباس تهیه کنیم و مطمئنیم که هیچ کسی تا به حال لباس از پوست پیامبر نداشته!

- ارباب، مطمئنا دلتون نمیخواد که از یه پوست پر چین و چروک...

- ساکت شو مرلین! همین الان فکری به ذهنمون رسید! مگه تو مرگخوار ما نیستی؟ و مگه تو قول ندادی به ما وفادار باشی؟

- بله لرد سیاه، من همیشه در خدمت شما خواهم بود!

- پس همین الان امر میکنیم که از پوستت برای ما لباس تهیه کنی و هیچ اهمیتی نداره که چطوری میخوای این کار رو انجام بدی!

مرلین در حالیکه سعی میکرد تمام ارتباطات معنوی و مادی خودش رو حفظ کنه و با استفاده از تمام قدرت های درونش، یه راه حلی برای این مشکل پیدا کنه، آروم آروم از دید لرد سیاه مخفی شد و لرد را در حالیکه با نجینی در مورد لباس ِ پوست پیامبری جدیدش بحث میکرد، تنها گذاشت.

- اگه اینطوری بمونه، مطمئنا جون خودمو از دست میدم، باید به فکر یه لباس جدید باشم.

پیرمرد ِ جادوگر سعی داشت با استفاده از تجربیات چند هزار ساله ش راهی برای خروج از مخصمه ای که گیر کرده بود، پیدا کنه. با روشن شدن هوا و بیرون اومدن آفتاب، مرلین پیش لرد و بقیه ی مرگخوار ها برگشت تا چیزی را که پیدا کرده بود به آنها نیز نشان بدهد.

- ارباب، من به جای پوست بی ارزش و پر چین و چروکم که حساسیت زا هم هست و کلا به هیچ دردی نمیخوره، این رو به شما تقدیم میکنم.

مرلین با اشاره ی دستش، ردای سیاه ِ متالیکی رو در برابر چشمان لرد و مرگخواران ظاهر میکنه.

- ارباب، این ردا از ابریشم خالص اِلفی ساخته شده و برای پوست شما نهایت سازگاری رو داره و همینطور کلاهی که روی اون هست باعث میشه که شناخته نشین و به مخوفیت شما اضافه بشه و همونطور که میبینین جیب های متعددی داره که میتونین هر چی رو دوست داشتین توش قایم کنین و طلسم گسترش نمودار نا پذیر هم روی اونها اجرا شده و هزاران جایزه ی نقدی و غیر نقدی دیگر!

لرد سیاه نگاه خریدارانه ای به لباس میکنه و لبخندی روی لب هاش پدیدار میشه.



پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۰:۲۴ دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۳
#31

آگوستوس راک وود old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۶ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۴۹ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵
از زیر سایه ارباب .... ( سایشون جهان گستره خوو ...)
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 118
آفلاین
مرلین خس خس کنان از پله ها بالا می آمد ... به هر حال ۱۸۴۲ پله برای پیرمردی به سن او بسی سنگین و زیاد بود ... حتی عصای کج و معوجش هم کمکی به او نمیکرد ... از لا به لای ریش نقره ای اش ، عرق شرره می کرد .
بالاخره به در اتاق لرد کبیر رسید . تا این صدم ثانیه ، لرد به تعداد موهای سرش در دوران جوانی ، لباس رد کرده بود و این لباسی که هم اکنون در دست مرلین بود ، لباسی بود که دیگر پیامبران سیاهی با نیرو های شر و تاریکی درست کرده بودند . مرلین با خودش شرط بسته بود اگر این هم رد شود ، با دستان خودش ریش هایش را بکند .
قبل از اینکه در بزند ، در خود به خود باز شد . اوف به فضای وهم آلود اتاق وارد شد و در را همانطور که نگاهش به جلو بود ، بست . کمی جلوتر رفت اما کسی در اتاق نبود . مرلین دستش را دراز کرد تا صندلی لرد را بپرخاند که دستی به شانه اش خورد . مرلین صورت آینه لرد را در دو میلیمتری خود دید .
- بووووو !!!
مرلین از ترسش روی صندلی لرد افتاد و قلبش را گرفت . هنوز ثانیه ای نگذشته بود که فریادش به آسمان هفتم رفت ..
- وووووللللللللددددددمممممووووووررررررتتتتت !!!!!!!!!!
میخی به اندازه انگشت اشاره روی صندلی بود ... لرد سیاه از خنده روده بر شده بود . شنل سیاه یقه دیپلماتش که هدیه سران وزارت خارجه ایران بود گرد و خاک مال شده بود . بعد از اینکه لرد بر خودش تسلط یافت فرمود :
- آخ که چقدر خوب بود ... البته حقت بود .... این همه راه من و دختر از ساقه گل نازکترمو بردی که مغازه بسته نشونمون بدی .. ؟
مرلین همچنان بر روی زمین برک دنس میزد ... بعد از گذشت چند قرن ، بالاخره برک دنس مرلین تموم شد ...
- مرتیکه چیز خور .... جلو شخص شخیص شاخص متشخص خاصی مثل من حرکات جلف و جیغ میری ؟ بزنم کل آبا و اجدادتو از آسمان هفتم بیارن ؟
- سسسررر .... سسسرررووورررممم .... ققققلللل ..... قققققلللللبببببمممم ... تتتووو رررووو خخخخددداااا مراع .. مراعات سن منو بکنید ..
لرد دستش را تکان داد به این معنی که مرلین می تواند ادامه دهد ...
- سرورم ... برترین پیامبران تاریکی برای سالروز مبارک و فرخنده میلاد شما لباسی دوخته اند .... پیک مستقیم آنها ، آگوستوس راک وود ، دم در لباس رو به من داد که به حضورتون بیارم ....
در دستان مرلین ، لباسی سیاه - قهوه ای سوخته ای بود که کمی برق میزد . لرد از آن خوشش آمده بود ...
- اون پیکه رو بیار اینجا ....
- سرورم ، جرارد پیکه مدافع تیم بارسلوناست .
- ام ... چیز ... نخیرم ... همون که من میگم ... اصلا کروشیو
مرلین در حال استارت یک برک دنس دیگه بود که لرد طلسمش را برداشت .
-‏ برو ‏
بیارش ‏
....
راک وود همچنان پشت در ، یه لنگه پا ایستاده بود . برای یک پسر هفده ساله ، این همه ایستادن طبیعی نبود . اما او هم یک پسر هفده ساله طبیعی نبود . بعد از سال های بسیار سخت انتظار ، بالاخره به شوق دیدار معشوق نایل شد و مرلین درو باز کرد ....
- سرورم در انتظار شماست ....
راک وود وارد که شد و حجم پله ها رو که دید ... در بغل مرلین غش کرد . به هوش اومد ، یه نگاه انداخت و دوباره غش کرد ... این رویه به تعداد n ‎‏ بار تکرار شد تا اینکه خودش هم دید لوس بازی بسه ... اینجا یکی از قدرت هاشو به نمایش ‌گذاشت ... خیلی ریلکس سیخ پرواز کرد رفت بالا ... زمانی که به حضور مبارکش مشرف شد ، تا کمر خمید !!!
- لرد سیاه کبیر ... باعث افتخاره که شما هدیه قابل داره مارو پذیرفتید ... امی ...
- کی گفته حالا من خوشم اومده ؟
- راستش دخترتون تو طبقه سوم داشت می گفت که پدرم از این لباس جدیده خیلی خوشش اومده ...
لرد پیش خودش فکر کرد " دختره چیز ... " ...
- خیله خب ... مراتب قدردانی تو شنیدم ... فعلا بیرون باش تا من کارا مو انجام بدم این اولین تجربم

بود .... میدونم آشغاله ..



پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۱:۳۴ یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۳
#30

باری ادوارد رایان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۴ سه شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۱:۵۵ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
از چی بگم؟
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 274
آفلاین
مرلین کمی خم و راست شد و دستاشو گذاشت رو سرش و صداهایی بس عجیب از خودش در آورد:
-غیـــــــــــژ...غوژ شــــــــــش! بی شـــــــــــــــش قژ!

ملت:

نجینی هیس هیس کنان گفت:
-با اینترنت دایال آپ وصل میشی؟ خجالت نمی کشی با این همه امکانات واسه خودت مودم نمی خری؟مثلا پیامبری تو.

هکتور سینه سپر کرد و با تریپ کورممدی که معجونی در حد بوندسلیگا یافته باشه گفت:
-همین الان یادم اومد من معجون تبدیل اینترنت دایال آپ به اینترنت بی سیم پر سرعت رو هم درست کردم. می خواید...

معجون ساز تقلبی خانه ریدل با دیدن چشمان اسنیپ که با زبان بی زبانی می گفت:«اگه جونتو دوس داری ادامه نده!» ساکت شد و آب دهنشو قورت داد.
ناگهان گره های ریش مرلین از هم گشوده شد و ریشش مثل پشمک و با صدای تالاپ مانندی افتاد پایین!
-یا خودم! یا خودم! یا خودم! بالاخره شد. شد شد!

مرلین که گل از گلش شکفته بود، دیگه به دوست و دشمن کاری نداشت و این گونه شد که پرید و مورگانا رو بغل کرد!
-کروشیو مرلین. چطور جرئت میکنی در محضر ما بپری و ملت رو بغل کنی؟ اونم رقیب دینیت رو!

مرلین که کروشیو خورده بود ولی هنوز هم ویبره می رفت، گفت:
-زئوس گفت میشه در شب ها هم مغازه لباس فروشی باز باشه! بریم ارباب؟بریم؟

نجینی هم به مرلین پیوست و ویبره زنان گفت:
-بریم اربابا! بریم!

لرد دستی به چونه ـش کشید و از روی صندلی ملکوتیش بلند شد. کمی عضلاتش را کش و قوس داد و در نهایت گفت:
-بریم.

-------------------------


لرد چوبدستیش رو بالا برد و کروشیویی نصیب مرلین کرد.
-اوخ آخ اخه! ارباب این واسه چی بود؟
-ارباب و بوق! واسه چی تمام مدت تو آپارات رفته بودی تو آستین ما؟

مرلین که بند بند وجودش در درد می سوخت گفت:
-اربابا! من رفته بودم تو آستینتون؟ ارباب... چرا هر وقت میخواین به دخترتون کروشیو بزنید به ما کروشیو می زنید؟

لرد که به نظر تازه متوجه چیزی شده بود و رنگ صورت ملکوتیش به قرمز تغییر کرده بود با عصبانیت گفت:
-حرف نباشه مرلین... بوق بر تو باد. ما رو سر کار میذاری؟ بدم پدرِ پدرِ پدر سوخته تو در بیارم؟ بفرستمت زیر آفتاب؟ ما رو سر کار میذاری؟

مرلین رد نگاه غضبناک لرد را گرفت و وقتی چشمانش روی قفل گـــــنده درِ ردا فروشی ثابت ماند با ترس آب دهانش را قورتید!


ویرایش شده توسط باری ادوارد رایان در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۳۰ ۱۲:۰۰:۱۹

خوب زندگی کن. بزرگ شو و... کچل شو! بعد از من بمیر و اگه تونستی با لبخند بمیر. توی کارات دودل نباش. ناراحتی چیز باحالی برای به دوش کشیدنه ولی تو هنوز خیلی جوونی!


کوروساکی ایشین- بلیچ

تصویر کوچک شده




پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۹:۵۶ شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۳
#29

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۷ چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۶:۲۶ پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۳
از زیر سایه لرد سیاه
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 30
آفلاین
لرد بعد از کمی فکر کردن،با لحن رضایت مندی گفت:«بد نیست سیورس! حداقل از ایده های صدمن یه غاز این جماعت خیلی بهتره!همین الان به کوچه دیاگون آپارات می کنیم.مرگخواران من!آماده باشید،تا سه میشمارم!۱...۲...
نجینی خیلی سریع ردای لرد را کشید و گفت:«پدر؟لازمه قبیله ای بریم اون جا؟»
لرد ردایش را از دستان نجینی بیرون کشید:«مگه من گفتم «همه ی مرگ خواران من»؟منظورم فقط با تو، سیورس، مورگانا و مرلین بود!»
مورگانا شروع کرد که بگوید:«خب ما از کجا می دونستیم که شما با ما ۴ تا بودین؟»
که با نگاه خون آلود لرد، حرفش را کاملا قورت داد.
لرد:«دوباره میشمارم!۱...۲...
این دفعه مرلین با جهشی که اصلا به سن و سالش نمیخورد،خودش را پرت کرد جلوی لرد.
لرد با حالتی پرسش گرانه و عصبی نگاهش کرد،دستش به سمت چوبدستی اش رفت که...
- امممم!ارباب؟!شما متوجه هستین که الآن نصفه شبه؟
لرد کاملا خونسرد سرش را تکان داد:«مگه میشه متوجه نباشم؟»
سیورس اسنیپ آب دهانش را با ترس قورت داد و مردد گفت:« ومتوجه هستین که مغازه ها نصفه شب بسته ان؟»
لرد به همه کروشیو ای زد و همان طور که همه روی زمین ولو شده بودند و از درد به خود می پیچیدند، گفت:«مغازه ها خیلی بیجا می کنن که در برابر من باز نمیشوند! مرلین!همین الان به بالایی ها بگو آیه ای نازل کنند تا مغازه ها در شب هم باز بمانند.»


ویرایش شده توسط نجینی در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۲۹ ۲۰:۰۵:۰۸








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.