جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  36 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  155 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  164 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  273 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  188 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: شنبه 29 شهریور 1393 19:56
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد بعد از کمی فکر کردن،با لحن رضایت مندی گفت:«بد نیست سیورس! حداقل از ایده های صدمن یه غاز این جماعت خیلی بهتره!همین الان به کوچه دیاگون آپارات می کنیم.مرگخواران من!آماده باشید،تا سه میشمارم!۱...۲...
نجینی خیلی سریع ردای لرد را کشید و گفت:«پدر؟لازمه قبیله ای بریم اون جا؟»
لرد ردایش را از دستان نجینی بیرون کشید:«مگه من گفتم «همه ی مرگ خواران من»؟منظورم فقط با تو، سیورس، مورگانا و مرلین بود!»
مورگانا شروع کرد که بگوید:«خب ما از کجا می دونستیم که شما با ما ۴ تا بودین؟»
که با نگاه خون آلود لرد، حرفش را کاملا قورت داد.
لرد:«دوباره میشمارم!۱...۲...
این دفعه مرلین با جهشی که اصلا به سن و سالش نمیخورد،خودش را پرت کرد جلوی لرد.
لرد با حالتی پرسش گرانه و عصبی نگاهش کرد،دستش به سمت چوبدستی اش رفت که...
- امممم!ارباب؟!شما متوجه هستین که الآن نصفه شبه؟
لرد کاملا خونسرد سرش را تکان داد:«مگه میشه متوجه نباشم؟»
سیورس اسنیپ آب دهانش را با ترس قورت داد و مردد گفت:« ومتوجه هستین که مغازه ها نصفه شب بسته ان؟»
لرد به همه کروشیو ای زد و همان طور که همه روی زمین ولو شده بودند و از درد به خود می پیچیدند، گفت:«مغازه ها خیلی بیجا می کنن که در برابر من باز نمیشوند! مرلین!همین الان به بالایی ها بگو آیه ای نازل کنند تا مغازه ها در شب هم باز بمانند.»

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نجینی در 1393/6/29 20:05:08
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: شنبه 29 شهریور 1393 18:40
نمایش جزئیات
آفلاین
لحظاتی بعد لرد با چهره ای رنگ پریده تر از معمول از دستشویی خارج شد و بی مقدمه چوبدستیش را به سمت جماعت گرفت:
- چطور به اون مغزهای کوچیکتون خطور کرد من به خاطر یگانه دخترم این ننگو می پذیرم و زیر بار این خفت میرم؟کروشیو سند تو آل مجدد!

نجینی:

جماعت حاضر:

لباس:

مرلین که بعد از چند بار کروشیو شدن ریشش دور خودش پیچیده بود گفت:
-ارباب چه ابهتی!چه قدرتی!حتی در هنگام درد کشیدن هم می تونین ذهن هارو بخونین؟همین الان از عالم اولوهیت برامون آیه ای در وصف...

- کروشیو مرلین!آیه هارو بگو نفرستن الان حوصله شونو نداریم می زنیم کروشیوشون می کنیم.عوضش بگو از اون بالا لباسی در شان ما بفرستن برای شرکت در این جلسه!

قبل از اینکه مرلین برای لرد توضیح بدهد که لباس های آن عالم به آن عالم مربوط است و کلا در عالم دیگر نام لرد در بلک لیست قرار گرفته و برای او لباس که نمی فرستند ممکن است چند فرشته عذاب به دنبالش بفرستند تا او را کت بسته ببرند تقه ای به در خورد و اسنیپ با همان حالت سرد همیشگی وارد اتاق شد. با بی تفاوتی به جماعتی که کف اتاق ولو شده بودند نگاهی انداخت.
- سرورم امری با من داشتید؟

- کروشیو سیوروس!پس فکر کردی خواستمت با هم نوشیدنی بخوریم ای مرگخوار نادان؟برو این دخترو به محضر ما راهنمایی کن.

اسنیپ:جسارتا کدوم دختر سرورم؟

- چطور جرئت می کنی اربابتو مسخره کنی ای حموم ندیده؟همین دختری که قبل از تو پست زده تا به محضر ما بیاد...حتی خاطرمون هست که اومد و ما بهش پوزخندی هم زدیم ولی یه مرتبه غیبش زد!

اسنیپ سری تکان داد.
- حقیقت اینه که ارباب ایشون قبل از من پست زد و من خواستم با توجه به اون پست بزنم و بعد که خواستم ارسالش کنم دیدم روی من پست زده و من مجبور شدم پستمو پاک کنم و از اول بنویسم.بعد افکار پلیدی به ذهنم خطور کرد تا پست رزومو پاک نکنم و ویرایشش کنم و...

لرد:نخواستیم بیای اینجا تا برامون جفنگ بگی! اصلا از سر راهمون برو کنار بذار خودمون ببینیم.

لرد نگاهی به پست قبل از اسنیپ انداخت.
- هوم؟عجیبه یادمون هست در مورد حضور در محضر اربابیت ما نوشته بود.پس کوش؟ الان چه کسی پاسخ حواس مبارک مارو میده که پرت شده؟

اسنیپ که می دید رنگ صورت لرد رو به کبودی می رود از ترس اینکه مبادا در اثر شکنجه موهای روغنیش که سه ساعت برای آنها وقت صرف کرده بود به هم بریزد گفت:
- سرورم...الان اینجای سوژه ایم که شما فرمودین حاضر نیستین این کت و شلوار دامادی رو بپوشین و من هم کاملا بهتون حق میدم. جدای از این مسئله که این ملت چه فکری کردن بدون دونستن سایز مبارک اقدام به خرید لباس برای شما کردن من عرضی داشتم خدمتتون.چرا سری به مغازه مادام مالکین تو دیاگون نمی زنید؟اونجا معمولا رداهای برازنده ای برای عرضه وجود دارن.

لرد:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: شنبه 29 شهریور 1393 17:50
نمایش جزئیات
آفلاین
نجینی در حالی که روی زمین افتاده بود؛از درد هیس هیس میکرد.لرد تاریکی در حالی که سعی میکرد پشیمانی بر چهره بسیــــــــــــــــــــــــــــــــــــار خوفناکش؛سایه نیندازد طلسم را باطل کرد:
-من اون لباس های مشنگی رو نمیپوشم!دامادم نمیخوام بشم!اصن عروسم کو؟!

چشم های کهربایی نجینی دیگر یک خط مورب نبود؛به اندازه یک توپ تنیس گشاد شده بود:
-چــــــــــــــــــــــــــــــی؟اگه فکر کردی دلم یه نامادری میخواد که منو توی انبار زندانی کنه،اشتباه کردی!
لرد تاریکی سعی کرد لحنی دلجویانه داشته باشد:
-معلومه که نه!
بعد هم نگاهی وحشتناک به مابقی جماعت مرگخوار انداخت و غرید:
-مسائل خانوادگی من به شما ربط داره؟کروشیو همه به جز نجینیِ بابا!
در حالی که ملت مرگخوار از درد داشتن به مرلین می پیوستن متوجه شدن که مرلین هم کروشیو شده!پس باز مشغول درد کشیدن شدند.
نجینی رویش را برگرداند و هیس هیس کرد:
-قهرم!تو منو دوس نداری میخوای برام نامادری بیاری به قیافه خوشگل من حسودیش شه؛با دو تا دختراش برن مهمونیِ دامبلدور منو نّ...اِ!یعنی چیز...یعنی میخوای برای من نامادری بیاری دیگه!همین!همه چیز که نباید ادامه داشته باشه!والا به مرلین!
لرد ولدمورت درحالی که صورتش از این همه لوس بازی جمع شده بود پشت نجینی نشست.به آرامی در گوشش نجوا کرد:
-معلومه که نه؛جینی!
نجینی که موقعیت را مناسب میدید،با ناز زمزمه کرد:
-فقط کاش اون کت و شلوار رو میپوشیدی!!!
لرد سیاه،از این همه دختر ذلیلی به دماغش چین انداخت:
-بپوشمش نجینی بابا آشتیه دیگه،نه؟!
نجینی چشمان کهرباییش را خمار کرد و با ناز گفت:
-معلومه بابایی جونم!
لرد تاریکی بیش از این تحمل نکرد.به سمت دستشویی حمله ور شد و محتوای درون معده اش را تخلیه کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: شنبه 29 شهریور 1393 11:40
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور کمی خم و راست شد و گفت:
-ارباب این شکلک خنده یعنی این که الان شما نیشتون تا بلاگوش بازه؟

لرد ابتدا دهانش را تبدیل به یک خط راست کرد و سپس چوبدستیش را بالا آورد و دوباره به هکتور کروشیو زد اندازه هندوانه شب کریسمس!
ملت مرگخوار بدون توجه به هکتور که روی زمین بندری میزد به اربابشان چشم دوختند. مرلین سمت لرد رفت و کت شلوار دامادی را به اربابش داد.
-عجب... این ما رو بدجور یاد یه چیزی میندازه...

نجینی کمی خم و راست شد و صرفا برای اینکه در دل پدرش مهر بیندازد با مژه هایی ریمل زده و زبان ماری با چاشنی عشوه گفت:
-نه بابایی... بپوشش خوشگله!

لرد که از خشم رنگ به رنگ میشد رو کرد به مورگانا و کروشیو زد! گفت:
-ما خوشگل بپوشیم؟ ما باید خوفناک بپوشیم نه خوشگل! کروشیو هکتور...کروشیو دوباره مورگانا!

نجینی که از رفتار لرد شگفت زده شده بود با تعجب گفت:
-پدر جان مگه نباید به من کروشیو بزنید؟

اما گوش لرد به هیس هیس های ناجینی بدهکار نبود. بنابراین لرد بار دیگری به یکی از مرگخواران از همه جا بی خبرش که زبان ماری نمیدانستند کروشیو زد.
ناگهان لرد چوبدستی پر ابهتش را پایین آورد. چشمان سرخش برقی از عصبانیت زد و لحظه ای بعد، این فریاد های لرد سیاه بود که خانه ریدل را می لرزاند.
-این از همون مدل لباس هاییه که اون زری قاطر ملعون می پوشید. کروشیو سند تو آل!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط باری ادوارد رایان در 1393/6/29 11:49:53
خوب زندگی کن. بزرگ شو و... کچل شو! بعد از من بمیر و اگه تونستی با لبخند بمیر. توی کارات دودل نباش. ناراحتی چیز باحالی برای به دوش کشیدنه ولی تو هنوز خیلی جوونی!


کوروساکی ایشین- بلیچ

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: شنبه 29 شهریور 1393 09:13
نمایش جزئیات
آفلاین
مورگانا چشم غره ای به هکتور رفت، دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید که...
در باز شد و نجینی خودش را با شدت، به داخل پرت کرد.
لرد سیاه چوبش را بالا برد تا طبق معمول به ملت کروشیو بزند.
نجینی ابرویش را بالا برد:«بابا؟»
لرد خیلی سریع مسیر دستش را منحرف کرد و به مرلین، هکتور و مورگانا کروشیو زد:«شما چرا به دختر من ادای ادای احترام نکردین؟هان؟!»
مرلین از درد به خودش پیچید:«ورودشون خیلی ناگهانی بود خب!»
لرد سرفه ای کرد:«حالا هر چی!»
نجینی با نیش باز گفت:«اکشال نداره!دفعه ی بعد ایشالله! حالا بابا اونا رو ول کنین!ببینین براتون چی آوردم...
کت و شلوار مشنگی راه راه گورخری که دستش بود را با افتخار بالا آورد:«اینم لباس که

برای رفتن به سازمان ملل بپوشین!»
لرد اخمی کرد:«تو انتظار داری من این لباسو بپوشم؟تو منو با مشنگا هم سطح می دونی؟»
نجینی دستپاچه نگاهی به مرلین کرد وکمک طلبید:«این حرفا چیه؟جادوگرا هم می پوشن از اینا! مارک دارم هست تازه!اون کسی که لباسا را ازش کش رفت...اِ!چیزه...یعنی خریدم گفت که کت و شلوار دامادیشه!نه!یعنی کت و شلوار دامادیه! مثل این که این مارک خیلی معروفه!»
مرلین برای باز کردن لرد سیاه از سرشون، با لحن ملکوتی ادامه داد:«همین الان آیه ای بر من نازل شد، همه ی جادوگران از این پس،باید کت و شلوار دومادی بپوشن به جای ردا!»
هکتور گفت:«اصلا من همین الان میرم کت و شلوار دامادی می گیرم می پوشم!»
مورگانا:«منم باهات میام!»
لرد کروشیو ای به آن دو نفر زد و گفت:«بیخود!الان شما باید بیاین کمکم کنید کت و شلوار دامادیمو بپوشم!»

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نجینی در 1393/6/29 9:31:00
ویرایش شده توسط نجینی در 1393/6/29 9:33:08
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: جمعه 28 شهریور 1393 23:41
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد که دوباره با دیدن لباس خون مبارکش به جوش آمده بود غرید:
-کروشیو مرلین با این لباست! کروشیو مورگانا که ما رو دوباره به یاد این لباس مزخرف انداختی...
مرلین که جان ملکوتی خودش را در خطر دید، اعتراف کرد:
-ارباب، اصلا من اعتراف میکنم، این لباس رو من ندوختم. یعنی من دوختم، ولی رنگش کار من نبود. اون هکتور بوق شده اومد به من گفت یه معجون داره که میتونه همون چیزی باشه که شما فرمودین. من بی تقصیرم.
لرد چشم غره دیگری نثار مرلین کرد و غرید:
-بگو بیاد این هکتو بوق شده که همه جا سرک میکشه. خودتم از جلو دیدمون دور شو تا ندادیم دخترمون زهرش رو بریزه روت.
دقایقی بعد...
بــــــــــــوم
در از جا کنده شد و هکتور ویبره زنان به داخل پرت شد:
-اربابا... ای والاقدرتا! ای یگانه...
ادامه جمله هکتور با نور سبزی، که موهایش را لمس کرد و نیمی از سرش را کچل کرد، قطع شد.
-ارباب غلط کردم. اصلا چی کار کردم؟
-این چه طرز وارد شدن به اتاق ماست؟ این لباس رو تو برای ما درست کردی؟
هکتور نگاه نگرانش را به لباس دوخت:
-من غلط کرده باشم ارباب. به مرلینم گفتم صبر کنه. عجله کرد، معجونو ریخت روش.
لرد غرید:
-از حالا وظیفه لباس ما با تو و مورگاناست. فقط هم تا فردا فرصت دارید.
هکتور نگاهی به مورگانا کرد:
-ارباب من نمیتونم با ایشون کار کنم. معجون های منو قبول نداره.
لرد نگاهی به مورگانا انداخت:
-قبول نداری مورگانا؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: جمعه 28 شهریور 1393 13:57
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

قراره روز تولد لرد به نام "لرد ولدمورت مذگان" نامگذاری بشه.این مصوبه از دیوان عالی هم عبور کرده و رسمی شده و قراره که لرد در صحن علنی سازمان ملل جادوگری شرکت کنه و این اتفاق رو رسمی کنه. لرد مشغول آماده کردن مقدمات و لباس و متن سخنرانیش می شه.
تهیه لباس لرد به عهده مرلینه.ولی هیچکدوم از لباسایی رو که مرلین تهیه می کنه لرد نمی پسنده. در آخر مرلین به کمک هکتور لباسی پیدا می کنه که رنگش با تغییر احساسات لرد تغییر می کنه و در صورت لزوم کروشیو هم می زنه.لرد در حال حاضر لباس رو گرفته دستش و داره مرلین رو مرلین کش میکنه که چرا لباس من صورتیه !
--------------------------------------
لرد چشم غره ای تحویل مرلین داد که با کمی ارفاق نسبت به باسیلیسک، میتوانست پس از نگاه مرگبار گنده لات مارها، رتبه دوم نگاه های مرگبار را احراز کند.
مرلین که نمیدانست به جز ریش گره اندر گره خودش، به چه چیزی میتواند متوسل شود، سعی میکرد با رشوه دادن به چیزهایی ماورایی که حتی خودش هم ماهیت آنها را نمیدانست، حال لرد را کمی بهتر کند. البته اگر مقدور بود!!!
لرد مجددا لحظاتی به لباس نگاه کرد و متوجه شد رنگ صورتی لباس نه تنها کمرنگ نمیشود، بلکه ظاهرا به طرز غریبانه ای میل دارد به جای صورتی،قرمز باشد. آنهم از نوع جیغ گریفندوری! بنابراین چوبدستی ملوکانه استخوانی را بالا گرفت اما هنوز وردی جاری نساخته بود که صدای پاقی شنیده شد و یک نفر آدم دودی و سیاه و چقر با موهای بلند،در اتاق لرد ظاهر شد. در حالیکه زیر لب غر میزد.

- ای بر اون روحت لعنت مرلین! می مردی اینو یه کم خطرتر نازل میکردی؟

یک نفر آن پشت ها میپرسد این بخت برگشته الان در اتاق شخصی لرد چه غلطی میکند؟ عرض میکنم الان خدمتتون آقای کرگدن... نه ببخشید کارگردان...

- کروشیو!!!

این صدای لرد بود که از بحث نویسنده و کارگردان به تنگ آمده...

- آخــــــــــــ .....ارباب نزن ارواح جدت... میگم میگم.... اماااان

مورگانای بیچاره که از طلسم شکنجه به شدت به خود میپیچد ناله کرد.

- ارباب جان.ای قدر قدرت.... ای قوی شوکت....نزن تو رو جون دخترت!

لرد طلسم را برداشت.

- بنال تا به جرم قسم خوردن به جان مبارک دخترمان نکشتیمت!
مورگانا که حالا توانسته بود بایستد، خاک و زغال و گرت و اشغال را از روی خودش پاک کرد و وقتی دید لرد به طرز خفنزی، بهش زل زده، گرت و آشغال ها را ریخت توی جیب ملکوتی مرلین بیچاره!
- والا ای ابر ارباب! اقایی که شما باشی! اوشونی که داری میبینیش. گفت من پیرم و پیرم و میلرزم ....
هنوز حرف مورگانا تمام نشده بود که لرد و مورگانا متوجه حرکات نیمه موزون مرلین شدند. لرد گفت:
- حیف که نمیشه بزنم پس گردن ملکوتی ات ! بیشین بینیم باااا. واسه من حرکت میزنه!
مورگانا خنده مخفیانه اش را با چشمغره لرد قورت داد و گفت:
- اقا بی حاشیه! اووشون ما رو برد اتاق خودش گفت کمکش کنم این یادداشت های از قرن بوق تا حالاشو مرتب کنه. و اگه از چیزی هم خوشم اومد میتونم کپی کنم واسه خودم! حالا بماند من در ازمنه های قدیم کمر به قتل اوشون داشتم ولی حالا که زیر سایه اربابیم دیگه....ایشون یه یادداشتی داشت با مضمون آپارات در هر حالت و با هر لباس... حالا حکم لباسش چی بود من نیدونم. ما اومدیم تمرگیدیم روی صندلی و این کاری رو که یادداشت این گفته بود کردیم! که البته تنها حسنش شرفیابی به حضور ارباب بود و الا گند خورد به ریخت و رختمون! مرلین دادا تو چرا اینقدر با لباس ملت مشکل داری؟ میترسم اخرش یه فرضیه از خودت در کنی با مضمون آدم کشی با لباس!
و بعد نگاهش افتاد به دست های لرد و آن لباسی که حالا کاملا قرمز رنگ بود!
- ا؟ این دیگه چیه؟ مرلین دوخته اینو؟

--------------
پی نوشت: ببخشید اگر گند زدم! تجربه اولمه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1393/6/28 14:07:06
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1393/6/28 23:40:18
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: پنجشنبه 27 شهریور 1393 14:32
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

قراره روز تولد لرد به نام "لرد ولدمورت مذگان" نامگذاری بشه.این مصوبه از دیوان عالی هم عبور کرده و رسمی شده و قراره که لرد در صحن علنی سازمان ملل جادوگری شرکت کنه و این اتفاق رو رسمی کنه. لرد مشغول آماده کردن مقدمات و لباس و متن سخنرانیش می شه.
تهیه لباس لرد به عهده مرلینه.ولی هیچکدوم از لباسایی رو که مرلین تهیه می کنه لرد نمی پسنده. در آخر مرلین به کمک هکتور لباسی پیدا می کنه که رنگش با تغییر احساسات لرد تغییر می کنه و در صورت لزوم کروشیو هم می زنه.

____________________

-کدوم گوری رفتی باز؟!
-به شهادت رسیدم ارباب! شما زدین منو کشتین. الان دارم به سمت نور سفید پرواز می کنم.
-تو خیلی بی جا می کنی! حتما در دوران زندگیتم تمایل داشتی به سمت سفیدی بری، ولی روت نمی شده بگی...زود برگرد اینجا.احساس می کنیم به اندازه کافی عذابت ندادیم.

مرلین که به چند متری نور سفید رسیده بود متوقف شد. مطمئن بود که اگر باز نگردد لرد خودکشی خواهد کرد و خواهد آمد و یقه او را خواهد گرفت و نور سفید را از تک تک سلول های بدنش بیرون خواهد کشید . بنا براین عقبگرد کرد و به سمت زندگی بازگشت!

-سلام عرض می شه ارباب!
-سلام و زهر دخترم! این چه لباسیه برای ما تدارک دیدی؟ چرا رنگش صورتی شده؟ یعنی احساسات و عواطف ما الان صورتیه؟

مرلین نگاه ملتمسانه ای به ردا انداخت. آرزو کرد که ردا احساسات او را هم درک کند و به رنگ سیاه یا حداقل سورمه ای در آید. ولی لباس نفهم تر از این حرف ها بود و صورتی ماند!
مرلین مجبور بود جواب بدهد.
-ارباب الان ردا رو گرفتین دستتون. قاطی کرده...امواج احساسات بقیه رو از هوا می گیره.مثلا همین الان پیکسی تون از جلوی در رد شد. من مطمئنم که اون افکاری صورتی در سر داره. شما لطف کنید ردا رو بپوشید و ببینید که به چه رنگ با ابهتی در میاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: جمعه 14 شهریور 1393 18:13
نمایش جزئیات
آفلاین
دقایقی بعد- اتاق مرلین

مرلین در اتاقش قصد کانکت شدن به عالم ملکوتی رو داشت تا بلکه بتواند راه حلی برای مشکلش بیابد.
-پیس، پیس.
مرلین نگاهی به اطراف میکنه تا منبع صدا رو پیدا کنه.
-پیس، پیس.

مرلین گفت:
-یعنی کانکت شدم؟
- به کجا کانکت شدی بابا؟ پشت سرتو ببین. منم هکتور.

مرلین که تا آن لحظه فکر میکرد تنهاست، با شنیدن صدای هکتور ریش هایش چنان گرهی خورد، که در خطر باز نشدن همیشگی قرار گرفت:
-تو دیگه از کجا پیدات شد؟ اصلا تو اتاق من چی کار میکنی؟

هکتور سینه اش را جلو داد و گفت:
-به دستور ارباب دارم شخصیت پردازی میکنم همه منو بشناسن.
مرلین که از سر و ته حرف های او سر در نیاورده بود، بیخیال موضوع شد و گفت:
-خب حالا اومدی اینجا چی کار؟
هکتور آهی کشید و گفت:
-اومدم به تو کمک کنم دیگه. این معجون رو بریزی رو لباس ارباب افکت های شیکی بهش میده.
-مثلا چه افکت هایی؟
-مثلا اینکه مطابق احساسات ارباب تغییر رنگ بده.(توضیح نویسنده: هیچم غیر ممکن نیست مشنگ ها هم اینو ساختن، چه برسه به جادوگرا )

مرلین متفکرانه دستی به ریش گره خورده اش کشید:
- واقعا؟ دیگه چی کارا میکنه؟
هکتور که به خاطر فکر بی نظیرش دوباره روی کانال ویبره رفته بود گفت:
-ارباب اراده کنن کروشیو هم میزنه.
گره کور ریش های مرلین با شنیدن این حرف باز شد و ریشش حتی مرتب تر و بلندتر از ریش دامبی شد.
-جدا؟ پس بده ببرم پیش ارباب.

و پیش از آنکه هکتور بتواند هشدار های ایمنی از قبیل لامپ اضافه خاموش، مصرف بی رویه ممنوع و... را به او بدهد با سرعت پیامبری خودش کل معجون را روی لباس ریخت و به سمت اتاق لرد به پرواز در آمد.

سیم ثانیه بعد- جلو در اتاق لرد

بوم بوم بوم بوم بوم...

-کروشیو، کی جرات کرده در اتاق ما رو اینطوری بزنه؟
مرلین که از شدت کروشیو روی زمین قل میخورد جلو پای لرد از حرکت ایستاد:
-منم ارباب، لباستون حاضره.

لرد به لباس نگاهی کرد و سپس مثل تی ان تی در شرف انفجار به مرلین خیره شد:
-گویا تمایل داری مزه آوادای ما را بچشی.
-نه ارباب من غلط زیادی بکنم. هکتور گفت... اممم... چیزه، نه. اون نگفت. خودم کشفش کردم ارباب. این لباسه هم کروشیو میزنه، هم با تغییر احساسات شما، رنگی در شان ارباب و احساسشون میگیره.

لرد که توجهش جلب شده بود لباس را از مرلین میگیرد و مشغول بررسی میشوند که...
-مرلین. گفتی به رنگی در شان ما در میاد و ایده خودت بود؟
مرلین که از لحن ملایم لرد احساس خطر کرده بود، در حالی که سرش رو بلند میکرد، گفت:
-بله اربا...
ادامه کلمات مرلین، با دیدن ردای صورتی و بنفشی که به دست لرده و چهره مبارک و پر از آوادای لرد، به دیار مرلینی خودش میرود.
و لحظاتی بعد این پیامبر جادوگران به سمت شهادت پیش میرود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: جمعه 14 شهریور 1393 13:02
نمایش جزئیات
آفلاین
نیم ساعت بیشتر طول نمی‌کشه که مرلین برمی‌گرده و خودشو داخل اتاق لرد پرتاب می‌کنه. اما بلافاصله "اوپس"ـی از دهنش جاری میشه و دوباره از اتاق خارج می‌شه. در می‌زنه و بعد از بلند شدن صدای فریاد لرد، با همون سرعت قبلی وارد اتاق می‌شه.

- ارباب بهترین لباس ممکن رو براتون آماده کردم. این لباس در اصل فرستاده شده از درگاه ملکوتی‌ـه که به نظرم فقط شایسته شما بود که ازش استفاده کنین.

لرد که از این همه سخنرانی مرلین خسته شده، ردارو از دست مرلین می‌کشه و شروع به برانداز کردنش می‌کنه. اما بعد از چند ثانیه، دیگه حرکتی از جانب لرد دیده نمی‌شه. در عوض همینطور که لباس دستشه برمی‌گرده و به مرلین نگاه می‌کنه. فقط نگاه می‌کنه.

مرلین که احساس می‌کرد هر لحظه داره از طول اقصی نقاط بدنش کم می‌شه و رو به ذوب شدن کامل می‌ره، جلو میاد و تیکه ای از لباس که به زمین کشیده شده رو بالا می‌گیره و می‌گه:

- ارباب لطفا بیشتر دقت کنین. این اصلا و ابدا همون لباس قبلی نیست! اصولا لباس‌های درگاه ملکوتی همگی در نگاه اول شکل ثابتی دارن...

- واسه همین‌ـه که تو کل عمر مرگخواریتت ما لباسی جز این رو ندیدیم که تنت کنی؟ بو کپک زدگی گرفته.

مرلین کمی سرخ و سفید می‌شه اما دوباره به خودش میاد و ادامه میده:

- نه ارباب اینا همه یکی نیستن. همه فرستاده درگاه ملکوتـ... خب ارباب چشم غره نداره می‌خوام اهمیت وجودش رو به خوبی درک کنین ... بله می‌گفتم. در اصل متفاوتن و این همه‌ش برمی‌گرده به بینش ما. فقط آن‌ها که قدرت درک و فهمش را دارند، می‌توانند ابهت و زیبایی نهفته در آن را درک کنند! یعنی فقط باید خردمند باشین تا زیبایی متفاوت اون رو بتونین ببینین.

مرلین که حس می‌کنه تا اینجای کار خوب جلو اومده و تاثیر خودشو رو لرد گذاشته، با تردید اضافه می‌کنه:

- شما که می‌بینین، درسته؟

لرد سکوت می‌کنه و دوباره به لباس خیره می‌شه. پای درک و شعورش به وسط اومده. به نظر ِ مرلین میاد که لرد کاملا متقاعد شده. اما لرد هرچی بیشتر نگاه می‌کنه بیشتر تفاوتی رو حس نمی‌کنه.

- مرلین؟ شما مارو مسخره کردی؟ داستانی که کودکان مشنگی پیش از خواب می‌خونن رو برای ما به اجرا در میاری؟ از حقه‌ی مشنگ ها استفاده می‌کنی؟ باز شانس آوردیم نخواستی مارو لخت جلوی مردم بفرستی! کروشیو مرلین! هرچه سریع تر یه لباس درشان ما آماده می‌کنی و تحویلمون میدی.

مرلین بلافاصله بعد از رها شدن از درد کروشیو لرد، می‌خواد لب باز کنه و حرف دیگه ای برای قانع کردن لرد بزنه، اما چهره برافروخته و عصبانی لرد اونو کاملا از کرده ی خود پشیمون می‌کنه و دوپا داره، دوتا دیگه رم قرض می‌گیره و به سرعت برای تهیه یه لباس دیگه اتاق رو ترک می‌کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!