-حاجی ببین اونجا پر از ادمه بریم ببینیم چه خبره شاید مال مسابقه باشه..
و تراورز دست ردولف را گرفت و به سوی جمعیت عظیم مردم که در مقابل مغازه ای تجمع کرده بودند رفتند.با فشار توانستند از میان مردم عبور کنند.و سر انجام به مقابل مغازه رسیدند اعلامیه ی بزرگی به اندازه ی برگه یA3 به چشم می خورد که با حروف طلایی براقی نوشته بود...
نقل قول:
اطلاعیه اطلاعیه
مسابقه ی کی قوی تره
با حضور قوی ترین افراد جهان جادوگری
مشا هم اگر می توانید شرکت کنید
جایزه ی مسابقه....
حاجی تراورز چند بار اطلاعیه را خواند و هر باری که می خواند لبخند عظیم تری بروی لب هایش می نشست.به سمت ردولف بازگشت تا بهش مژده دهد اما ردولف در حال چشم چرونی بود.
-ردولف؟
-چیه حاجی؟
-میشه دو دقیقه چشم از این ساحره ها بر داری؟
-اخه حاجی لامصب خیلی خوشملن...
تراورز برای اینکه بتواند خود را کنترل کند تا وسط ان جمع داد و بی داد نکنه بار دیگر دست ردولف را گرفت و به راه افتاد...
فلش بک اول
لرد از پنجره بیرون را نگاه می کرد و به بلا که پشتش ایستاده بود گفت :
-ردولف و تراورز کجان؟خیلی وقته ازشون خبری نیست...فکر نمی کردم بیرون شدنشون توسط من انقدر بی اهمیت باشه...
-ارباب ولشون کنین .بهتر که انداختینشون بیرون اونا لیاقت شما را ندارند سرورم
-درست می گوی لیاقت نداشتند..
و با قدم های ارام از پنجره فاصله گرفت و با گشتن از مقابل بلا به سمت جایگاه حاکمیت خود حرکت کرد.
فلش بک دوم
-حاجی ردولف ببین باشگاه ورزشیه ی خوبیه .
-ساحره داره که خوبه؟
-ساحره نداره اما اگر می خوای بری جزیره ی جادویی پاتایا باید بری و اونجا خوب روی بدنت کار کنی.
و ردولف را که دوباره در فکر های عاشقانه ی جزیره ی جادویی پاتایا سیر می کرد را با فرمت
به داخل باشگاه هدایت کرد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج










))


»
»





