هکتور در مقابل قلعه نشسته بود. زانوهایش را بغل کرده بود و به در بسته ای که در مقابلش قرار داشت خیره شده بود.
همه راه هایی که به ذهنش رسیده بود را امتحان کرده بود.
ناامید نبود...
هنوز می توانست راه های جدیدی پیدا کند. با همان ذوق و شوق و هیجان همیشگی اش وانمود کند که عضوی از ارتش سیاه است و این اخراج تنها یک اشتباه موقتی بوده.
ولی مانعی وجود داشت...
دیگر آن ذوق و شوق گذشته را در قلبش احساس نمی کرد...مغزش بی رحمانه داشت قانعش می کرد که واقعا عضوی ناخواسته در ارتش سیاه است و همه بدون او خوشحال تر هستند.
پاتیلش که در کنارش روی زمین نشسته بود و او هم ملاقه اش را در آغوش گرفته بود لرزه ای کرد.لرزه ای شدید و عمدی، فقط برای این که برخورد کوچکی با بازوی هکتور داشته باشد و او را متوجه خودش کند.
هکتور نیم نگاهی به پاتیل انداخت و دوباره به در خیره شد.
تمام آرزو های او در فاصله یک قدمی اش قرار داشت و تنها یک در آنها را از هم جدا کرده بود.
-در نیست...تنها یه در نیست. اونا منو نمی خوان. ارباب نمی خواد. لینی نمی خواد. رز نمی خواد. بقیه هم نمی خوان. شاید آریانا کمی بخواد...ولی نه...اونم نمی خواد.
از جا بلند شد. به در نزدیک شد. در با عصبانیت خودش را جمع کرد. مطمئن بود نقشه جدیدی در سر هکتور است.
قطره اشکی از چشم هکتور روی زمین چکید. دستش را بلند کرد.
در کمی نگران شد. شاید باز قصد طلسم کردن در را داشت...
ولی تنها اتفاقی که بعد از آن افتاد این بود که هکتور دستش را به چپ و راست تکان داد. در، معنی این حرکت را نمی فهمید. کمی فکر کرد.
-هوووووم...داره خداحافظی می کنه. یکی دو بار دیده بودم که جادوگرا موقع جدا شدن از هم این حرکتو انجام می دن.
هکتور در دل با تک تک مرگخواران خداحافظی کرد. با لرد بیشتر از همه! آرزو می کرد در این لحظات آخر می توانست برای آخرین بار شاخک لینی را بکشد.
هنوز دستش روی هوا بود...
که در باز شد!
حتما کسی قصد خروج داشت.
هکتور بی حرکت به در خیره شده بود. در با بی حوصلگی گفت:
-چیه؟ می ری تو یا بسته بشم؟
هکتور ناباورانه چند بار پلک زد.
-مگه برای من باز شدی؟
-آره خب...جلسه مرگخواراس!
دستگیره در، به دست هکتور اشاره می کرد. هکتور تازه متوجه شد که دستش هنوز بالاست. آن را پایین آورد و در همان لحظه بود که علامت شومش را دید.
درست در همان جای سابقش! سیاه و براق!
رز سرش را از پنجره دراز کرد.
-هی...میای یا نمیای؟ جلسه رو شروع می کنیما...
هکتور پاتیلش را روی سر گذاشت و ذوق زده پله ها را دو تا یکی کرد و وقتی به طبقه بالا رسید که کاملا از نفس افتاده بود.
-ار...باب...من...بازم...مرگخوار...
-هوم...آخرین باری باشه که دیر به جلسه می رسی. ماموریت به اون بزرگی رو به تنهایی انجام دادی.
گوی و گاومیش رو پیدا کردی. البته که دوباره مرگخواری. بیا بشین. اینقدر هم نفس نفس نزن.
هکتور اهمیتی به نزدیک ترین صندلی به لرد نمی داد. دورترین صندلی هم برای او کافی بود. با شادمانی دریافت که لینی هم موفق به گرفتن صندلی کنار لرد نشده.
حالا هر دو شاخک لینی کاملا در دسترسش بود. برای همیشه!
پایان