هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۲۳:۵۷ سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۶

گرگوری گویلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۴ یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۲۲ دوشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۷
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین

1. از همین نقطه رول من رو ادامه بدید و سعی کنید این ماجرا رو درست کنید... با نجات دادن سه برادر... یا اینکه خودتون رو بذارید جاشون تا مرگ بیاد سراغتون. در مورد پایانش و اینکه چه اتفاقی میفته و حتی مراحل درست شدن این ماجرا خودتون رو محدود به مثال های من نکنید. خلاقیت به خرج بدید و راحت بنویسید! (30 نمره)

_____________

دانش آموزا با سرعت سمته چوب هاشون حجوم بردن تا سه برادر رو نجات بدن

این وسط فقط اسلیترینی ها به طرز عجیبی از مرگشه سه برادر خوشحال بودن!

دراکو خابالود گفت:بیخیالشون!بزارین زود تر بمیرن برگردیم خابگاه بخابیم!

بقیه هم همچین موافق میزدن

این شد که کله هر کس رو پای و دست یکی دیگه رفت و دانش آموزای اسلیترین مثل ی دسته مار واقعی دور هم پیچیدن و خیلی زود به خاب رفتن

....

صبح با ی بوی گند عجیبی همه از خاب بیدار شدن

دماغمو گرفتم:این بوی چه کوفتیه

یکم بعد متوجه شدم کفشم درومده و این دقیقا بوی جوراب خودمه!!!!!

با دیدن هوای روشن یکی بلند شد و گفت:نمیخام بترسونمتون ولی ما تنهاییم!


دراکو خابالو گفت:این کجاش باید ترسناک میبود؟

صدای یکی که به شدت جیغی بود تو جنگل پیچید:ما تو نمیدونم چند قرن پیش وسط ی جنگل تنهاییم و هیچ راهه برگشتی به هاگوارز نداریم!

اینجا بود که همه مثله فشنگ از جاشون پریدن

قبل دیالوگ بعدی پروفسور آرسینیوس ظاهر شد و گفت:شما اینجایین؟کل مدرسه رو دنبالتون گشتیم!بیاین برگردیم هاگوارتز!قصه تموم شد!



"تنها ارباب است که میماند"


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۲۱:۱۵ سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۶

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۴۷:۰۷ جمعه ۱۵ فروردین ۱۳۹۹
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 922
آفلاین
جادوگران چیست؟ جادوگران محلی است که می توانید به شکل رماتیسم طور امین آبادی تن رولینگ را توی رخت خواب پر قویش بلرزانید و گند بزنید به همه ی شخصیت هایش.مخصوصا سه بردار!
جایی هست که شما چیزهای عجیبی می بینید که حتی کودک نفرین شده هم نمی توانست به وجود بیاورد. مثل همکاری بین سیوروس و سیریوس!

ملت خواب آلود کلاس تاریخی جادوگری با علاقه ی خاصی به غرق شدن اسطوره های دوران کودکی یشان واکنش نشان می دادند. خیلی ها سلفی های #منو_سه_برادر #سه_برادر #مرگ و... را در پیج های اینستا گرام و مرحوم فیسبوک آپلود می کردند. بعضی با دو چشم قرضی از دیگران، صحنه را در ذهن نگه می داشتند تا بعدتر با قدح اندیشه ویدئو چکش کنند.

اما یک سری خفن با اندکی دیوانگی تصمیم گرفته بودند جای سه برادر را پر کنند تا نسل بعد همچنان لذت از شنیدن " بخواب وگرنه به مرگ میگم بیاد ببرتت " را بکشند.

- بریم ما روش نَو اور نُو؟ وات باید کرد الآن؟ اگه بریم منم برم.

کسی به این دیالوگ و گوینده اش توجهی نکرد، کسی متوجه مفهوم جمله نبود که بخواهد توجهی کند. گرچه سوالش را بقیه با جمله بندی درست تری پرسیدند.

- معجون سه برادر غرق کن می دم بش!
- ما چرا اینجاییم؟ یادم رفت.
- ممکنه این تله باشه! دوتا از برادر ها کشته شدن و تقریبا نیمی از دنیا رو هم به دنیال هدایاشون کشیدن.

این موضوع مهم و حدس درستی بود. دقیقا همان چیزی که از ریونکلاوی ها برمی آمد اما، یکم بیشتر از خیلی دیر بیان شده بود. اورلا سنگی را از جیبش در آورد و انداخت وسط پاتیل معجون پل ساز هکتور .

- اینو تو جیبم پیدا کردم. نمی دونم از کجا ممکنه آورده باشمش ولی فکر کنم به درد هکتور بخوره.

رز ویبره ی کوچکی فقط برای اعلام حضور زد که درخت پیر را لرزوند . در حین این " تکون دادن " درخت، یکی از شاخه هایش به طرز فیلم آمریکایی طوری پرید وسط دیگ. همان موقعی که معجون فقط یکی از یادگاران را کم داشت، سومی هم از راه رسید. تازه وارد علاقه مند به هکتور و معجون سازی ای که کنار هکتور به امید یادگیری ایستاده بود، بعد از ویبره ی کوچک رز که البته در اون حد هم کوچک نبود، خودش و شنلش را به هکتور و معجونش اهدا کرد. روحش شاد و یادش گرامی!

هکتور بلاخره معجون را درست کرد و برای اولین بار در تاریخ جادوگران شاید، درست در آمد و پلی با شباهت نزدیک به صفر با پل سه برادر درست کرد. البته اگر بشود اسم دو تا نخ و سه تا تخته چوب ده سانتی گره خورده با طناب پوسیده را پل گذاشت.

رز و اورلا زندگی خود را به دست هکتور و معجونش سپردند و با خودش، ویبره زنان روی پل رفتند. اورلا وسط پل به این فکر افتاد که او اصلا چرا بین دو موجود ویبره رو هست؟ یادش نمی آمد. پس خیلی ساده به راه رفتن بین دو ویبره زن و با افکت دو نقطه ویب دو نقطه، ادامه داد. هکتور هم کلا سرخوش بود. این را می توانست به عنوان یک نمونه ی زنده و دیده شده از عملکرد معجون هایش در بروشورش بنوسد. رز اما فقط جا برای ویبره رفتن و بهم زدن گرامر، دستور زبان، قواعد یا هرچی که شما صدایش می زنید، پیدا کرده بود.

قبل از اینکه این سه به انتهای پل و ابتدای قصه برسند، موجودی دیوانه وار پرید جلویشان. رودولف با ساعت مچی ای که روی آن ضرب گرفته بود.

- شب وقت خوابه ! برین بخوابین! لازمه ی خواب خوش زود خوابیدنه. اصلا شما ها چرا تا الان بیدارین؟

اورلا که هدفی از بودنش نداشت شانه ای بالا انداخت. رودولف راست می گفت چرا اصلا او اینجا بود؟ رز هم این قدر همگروهی خوبی بود که تصمیم گرفت برگردد و تا صبح با سوزان یک ریز حرف بزنند !

***

فردای آن روز

- ارباب معجونای من درستن!
- چه کسی این مزخرفات رو به خوردت داده هکتور؟
- ارباب دیشب معجون پل درست کن ساختم. پلش هم هست بیاین ببینین.
- هکتور ما که می دانیم معجون های تو هیچ وقت درست نیستن چرا باید از زیر باد خنک کولر در بیایم؟





پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۲۳:۲۰ دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۶

گریفیندور

پالی چپمن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۴ شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۲:۲۸:۴۲ یکشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۹
از من دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 175
آفلاین

١- از همین نقطه رول من رو ادامه بدید و سعی کنید این ماجرا رو درست کنید... با نجات دادن سه برادر... یا اینکه خودتون رو بذارید جاشون تا مرگ بیاد سراغتون. در مورد پایانش و اینکه چه اتفاقی میفته و حتی مراحل درست شدن این ماجرا خودتون رو محدود به مثال های من نکنید. خلاقیت به خرج بدید و راحت بنویسید! (30 نمره)



بچه ها با خواب آلودگی سه برادر را که در دست جریان آب های خروشان بودند و جیغ و داد می کردند، دیدند.
- باید بریم کمکشون. اگه نریم داستان سه برادر نابود می شه.

یکی از بچه ها با خونسردی گفت:
- خب نابود بشه. اتفاقا اگه نابود بشه به نفع مونه. مثلا گریندال والد چوبدستی رو بدست نمیاره، بعد با دامبلدور دوئل نمی کنه که آریانا...

پالی عصبانی شده بود.
- این بحثا رو ول کنید بریم اون سه تا بدبختو نجات بدیم.
- کودوم سه تا بدبخت؟

دانش آموزان نگاه کردند و سه برادر را ندیدند.
- کجا رفتن؟
- معلومه آی کیو آّب بردتشون.
زود باشید باید نجاتشون بدیم. وگرنه تاریخ راست راستی عوض می شه.

دانش آموزان به طرف جریان آب دویدند. ناگهان مقابل خودشان آبشار عظیمی دیدند. در پایین آبشارکسی چیزی را دیدند که معلوم بود از قبل آنجا بست نشسته دیدند. او مرگ بود. و با خنده شیطانی سه برادر که لرزان و خیس که در آبگیر کوچکی منتهی به آبشار نشسته بودند، نگاه می کرد.
- خب اول کدومتون رو بکشم؟

برادر سوم بیشتر از همه ترسیده بود.
- منو نکش! من آرزو دارم می خوام پس دار شم بعد یه شنل بهش هدیه کنم. بعد درحالی که به باهوش بودنم افتخار می کنم به آغوش تو بیام.
- خب می تونی همین الان بیای!

برادران بیشتر لرزیدند.

دانش آموزان که شاهد این ماجرا بودند باید کاری می کردند. آنها باید سه برادر را نجات می دادند.
- خب به نظرتون باید چیکار کنیم؟
- شاید بتونیم با یه طلسم ساده نجاتشون بدیم.

دانش آموزان همه مشغول فکر کردن شدند.
- فهمیدم باید از طلسم فولگاری استفاده کنیم!

دانش آموزان همه به طرف سه برادر و مرگ که هنوز در حال کشمکش بودند، برگشتند و یکصدا فریاد زدند:
- فولگاری!

- ناگهان ده ها طناب به سمت سه برار رفتند و سه برادر حیران را به بالای دریاچه کشیدند.
- شما دیگه کی هستین؟

یکی از دانش آموزان شجاع با غرور گفت:
- ما ناجیان تاریخ هستیم!

مرگ شاهد این ماجراها بود.
- خب باید اعتراف کنم اینجوری شو هیچ وقت ندیده بود. شما با کمی شانس از دست من خلاص شدید حالا بگید چی...

دانش آموزان می خواستند ببینند آخرش چی می شود؛ اما متوجه شدند که زمان برگردان تکان می خورد. پالی با نگرانی گفت:
- قانون پرفسور کروکر، پنج دقیقه موندن تو گذشته! ما باید سریع از اینجا بریم.
- راستی پرفسور جیگر چی شد؟

قبل از اینکه دانش آموزان جواب سوال خود را بیابند ناپدید شدند.


من خاصم خودِ الماسم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۲۰:۴۴ دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۳۶:۰۹
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1180
آفلاین
ارشد هافل،گنده هاگ!




_خب...حالا چیکار کنیم؟

دانش آموزان تنها به نگاه کردن به هم اکتفا کردند...هیچکدام ایده ای نداشتند که حالا چه باید کرد...ولی نه تا وقتی که یک جادوگر فرصت طلب مثل رودولف در آنجا وجود داشت!
_باید خودمون داستان رو ادامه بدیم!

دانش آموزان تنها با بهت و حیرت به دلیل شجاعتِ رودولف،به او نگاه میکردند...اما با جمله بعدی رودولف،همه فهمیدند که دلیل جلو آمدن رودولف شجاعت نیست...هیزی است!
_باید داستان رو ادمه بدیم...داستان یک برادر و دو ساحره باکمالات!
_
_اینجوری نگاه نکنید...سریع...دوتا ساحره باکمالات بیان جلو...فلور،هلنا ریونکلاو،بیایین جلو!

قبل از اینکه هلنا و فلور دلاکور بتوانند اعتراض کنند،رودولف دست آنها را گرفت و به سمت رودخانه و برد!
سپس رودولف چوبدستیش را درآورد و وردی را به سمت رودخانه فرستاد...
_پل ساختنیوس!

به محض اینکه پل ساخته شد،فرشته مرگ ظاهر شد!
ظاهر شدن "فرشته" همانا،جاری شدن آب از دهان رودولف همان!
_فرشته!
_آم...چیزه...به پاس اینکه از من رد شدین،بهتون میخوام کادویی بدم!
_تو رو میخوام!
_غیر من مرد لخت..من مرگم!

فلور دلاکور بعد از کمی فکر کردن با خجالت جلو آمد و گفت:
_آم...مرگ...به من چیزی بده که هوش و ذکاوت من رو مثل زیباییم بکنه!
_بیا ای دختر زیبا...بیا این سنگ زیبایی را بگیر و برو!

فلور،سنگ را گرفت و رفت...اما نمیدانست این سنگ،هوش را هم مثل زیبایی پریزادیش نصفه و نیمه میدهد!

نفر بعدی هلنا بود که درخواستی از مرگ داشت!
_مرگ...یه کاری کن من به بارون خون آلود برسم!
_ای شبح...بیا این چوبدستی رو بگیر و بکن تو...
_
_تو روحت!
_چرا فحش میدی؟
_نه..چیز..چوبدستی رو بکن تو روحت تا روحت به روح بارون خون آلود برسه!

هلنا چوبدستی را گرفت و رفت...اما نمیدانست پس از اینکه چوبدستی را استفاده کند،به صورت "شبح بانوی خون آلود بارون خاکستری" در می آمد!

و حالا نوبت رودولف بود!
_فرشته!
_فرشته مرگ مردِ لخت...فرشته مرگ!
_فرشته....من میخوام چشم چرونی کنم...به صورت کاملا نامحسوس!

فرشته ماند که چه بگوید!
بلاخره از سر ناچاری،شنلی را ظاهر کرد و گفت:
_بیا..این شنل نامرئی رو بگیر و...

رودولف اما به مرگ امان حرف زدن نداد!
شنل را قاپید و به سرعت از آنجا دور شد...رودولف در حال رفتن به سمت نزدیک ترین حمام عمومی زنانه بود!




پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۱۶:۲۳ دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۶

شیلا بروکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۷ سه شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۵۴ شنبه ۷ مرداد ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 24
آفلاین
تکالیف:

1. از همین نقطه رول من رو ادامه بدید و سعی کنید این ماجرا رو درست کنید... با نجات دادن سه برادر... یا اینکه خودتون رو بذارید جاشون تا مرگ بیاد سراغتون. در مورد پایانش و اینکه چه اتفاقی میفته و حتی مراحل درست شدن این ماجرا خودتون رو محدود به مثال های من نکنید. خلاقیت به خرج بدید و راحت بنویسید! (30 نمره)
-------------------------------------------------
همه با تعجب به رود نگاه میکردند که رود خروشان سه برادر را با خود میبرد .....
شیلا رو به بچه ها کرد و گفت : برای چی وایسادید ...زود باشید باید کمکشون کنیم ....
مایکل : با این گندی که ما زدیم زنده میان بیرون رود رو نگاه کن ..این خروشان بودنی که رود داره زنده بیرون نمیان
در حالی که بچها داشتند با هم کل کل میکردند .سه برادر با مرگ در حال دست و پنجه کردن بودند ...
در حالی که هی زیر آب میرفتند .بیرون می یومدند دیدند که روحشون از بدنشون خارج شد ...
- چه حیف شد داشتیم به آرزوهامون میرسیدیم
-اینا از کجا پیداشون شد
-من میدونم باهاشون چیکار کنم
روح سه برادر به سمت بچه ها که بغل رودخانه نشسته بودند و زانوی غم بغل کرده بودند رفتند ....
شیلا : واییییییییی خدای من بچه ه ه ه ها اونجااااا رو
همه با تعجب به سمت جایی که شیلا با دست نشون داد نگاه کرند
همه با ترس به استادشون نگاه کردند
استادترس رو چشمان همشون میدید اما کاری نمیتونست بکنه این سرنوشت اونها بود ...
اوونا باید با این سه برادر روبرو میشدند...
شیلا در حالی که عقب عقب میرفت و چوب جادوشو رو به رو ح ها گرفت بود فریاد زد بچه ها سریع فرار کنید ....
همه به پشت شیلا رفتند ...
شیلا به عقب برگشت گفت : بابا دمتون گرم شما ها چقدر شجاع بودید و من نمیدونستم ..
همون لحظه یکی از رو حا رو به بچه ها کرد گفت : کی شما رو فرستاده که با ما این کارو کنید ؟
مایکل : هههههه فکر کرده ما دشمنشیم .. آخه جناب روح این همه دشمن برای سه تا آدم بزرگ
روح1 - واقعا این چه سوالی بود من پرسیدم
روح 2- از بس خنگی
بسه بسه بسه
شیلا در حالی که با جیغ رو به روح ها کرد و گفت
اونجا رو نگاه کنید جنازه هاتون ...
روح ها با سری افتاده و چشمانی ناراحت و غمگین رو به شیلا کردند و همزمان گفتند دیگه به چه دردمون میخوره ما مردیم
اینجا بود که استاد اعظم تاریخ به سمت بچه ها میاد و میگه :خب خب خب
یه سری ورد هست که نمیشه خوند و ممنوعه ولی من برای اینکه تاریخ صدمه نبینه میخونم
همه با تعجب به استادشون نگاه میکنند
استاد به سمت جنازه ها میره و همه بچه ها با دهانی باز دنبال استادشون میروند
....
استاد شروع میکنه خوندن ورد مخصوص :تیستشذیذیهرذیتسذرتذیذرسذیرلهغلذباشیسذراذاسیلذرذاشیذرغقهعر
و روح ها لحظه به لحظه محو تر میشن و همون لحظه هر سه با سرفه و در حالی که آب از دهانشون خارج میشه بیدار میشن
با تعجب به بالا سرشون نگاه میکنند ....
اونها هیچی یادشون نمیاد ... و اصلا نمیدونن که چی شده
سه برادر با کمک بچه ها بلند میشن و به سمت پلی که میخواستند ازش بگذرند میرن ....
بله این هم داستان ما


اگر واقعا می‌خواهی کسی را بشناسی‌، ببین با زیردستانش چطور رفتار می‌کند، نه با آدم‌های هم‌سطح خود.
(سیریوس بلک )


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۱۳:۵۶ دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۶

جیسون ساموئلزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۶ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۳۱:۰۶ چهارشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
از سفر برگشتم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 234
آفلاین
1. از همین نقطه رول من رو ادامه بدید و سعی کنید این ماجرا رو درست کنید... با نجات دادن سه برادر... یا اینکه خودتون رو بذارید جاشون تا مرگ بیاد سراغتون. در مورد پایانش و اینکه چه اتفاقی میفته و حتی مراحل درست شدن این ماجرا خودتون رو محدود به مثال های من نکنید. خلاقیت به خرج بدید و راحت بنویسید! (30 نمره)

بلافاصله بعد از اینکه سه برادر افتادن توی آب، زمین شروع به لرزیدن کرد. انگار که آخرالزمون شده بود. در همین حال یکی از دانش آموز ها با عینک ته استکانی که معلوم بود از اون بچه خرخوناست داد زد:
- ما داستان سه برادر رو تغییر دادیم! ما گذشته ی دنیای جادویی رو تغییر دادیم و هر تغییری توی گذشته، هر چه قدر هم کوچیک...روی آینده ما تاثیر میذاره!

دانش آموز های دیگه که چند تاییشون هم درحال تمیز کردن مجرای تنفسیشون بودن به بچه خرخون زل زدن. "حتی یک کلمه از حرفاتو نفهمیدم" خاصی در چهرشون معلوم بود. در همین حال یکدفعه یکی دیگه از دانش آموز ها داد زد:
- یعنی ما داریم به فنا میریم!

اگه داستان سه برادری نبود یعنی بچه ها هم هیچوقت تهدید نشدن که به جن های بدجنس و پلید فروخته خواهند شد. پس اونها شب نمیخوابیدن و وقتی که آدم شب نمیخوابه فکر های ترسناک میاد تو ذهنش و از ترس خودش رو از پنجره پرت میکنه بیرون!
به همین ترتیب بسیاری از جادوگران به رحمت مرلین رفته، جمعیت جامعه ی جادوگری کم شد و لرد ولدمورت تونست به راحتی اونها رو سرکوب کنه و حکومت خودش رو برپا کنه.
و اینجوری شد که دنیای جادوگری به دست ولدمورت افتاد و عصر تاریکی شروع شد که تا حالا ادامه داره.

...خب آقای کارگردان داستان رو به طور انتحاریک تموم کرد. فقط میتونم بپرسم چرا حتماً باید انتحاریک تموم میشد؟...چی؟! بعدش میخواستید ماه عسل پخش کنید وقت کم آورده بودید؟!واقعاً که! من اعتراض دا...
تق!
آخ!...دردم گرفت...چشم آقای کارگردان. الان از جلوی چشماتون خفه میشم. مرلین نگهدار.


تصویر کوچک شده

= = = = = = = =
- تو فيلما وقتي يکي از کما خارج ميشه، بازيگر زن مياد و بهش گل تقديم ميکنه. اما من...از يه خواب کوتاه بيدار شدم...ديدم دنيا به فنا رفته...و به جای گل يه دسته مرده ی مغز خوار بهم تقديم کردن.

Night Of The Living Deadpool
= = = = = = = =
من یعنی مسافرت...مسافرت یعنی من!

= = = = = = = =

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۱۱:۵۶ دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۶

مینروا مک‌گونگال


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۴ دوشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۴:۵۲ سه شنبه ۹ مرداد ۱۳۹۷
از کنار گوشیم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 43
آفلاین
1. از همین نقطه رول من رو ادامه بدید و سعی کنید این ماجرا رو درست کنید... با نجات دادن سه برادر... یا اینکه خودتون رو بذارید جاشون تا مرگ بیاد سراغتون. در مورد پایانش و اینکه چه اتفاقی میفته و حتی مراحل درست شدن این ماجرا خودتون رو محدود به مثال های من نکنید. خلاقیت به خرج بدید و راحت بنویسید! (30 نمره)


دانش آموزان درحالی که سعی میکردند به این اتفاق نخندند روبه استادشان کردند تا ببینند او برای این پیشامد نظر خاصی ندارد؟
جیگر درحالی که سعی میکرد از هوش نرود و اینکه بخاطر نداشتن نظری که آن سه برادر را از دست مرگ نجات دهد ضایع نشود گفت :

-خوب بچه ها این هم کار عملیتون امیدوارم موفق بشوید

و با کمک زمان برگردان به هزاران سال بعد رفت و دانش آموزان را در حالی که خود را می زدند تنها گذاشت
پروتی در حالی که از حرص صورتش قرمز شده بود فریاد زد :

-اون چطورتونست ماروتنها بگذاره این کارش روگزارش می کنم .

بچه ها در حالی که هر کدام علیه جیگر بیچاره نقشه ها می کشیدند رویشان را به طرف سه برادر در حال غرق شدن برگرداندند .آن سه برادر به مرگ و بچه ها که دست روی دست گذاشته بودند ناسزا می گفتند و آنها را مورد لعن و نفرین قرار میدادند.
همان موقع صدای مرگ همه را به خودشان آورد:

- شما دیگر کی هستید ؟ نمی خواهید نقش اصلی های داستان های کودکیتان را نجات دهید ؟ من حتی دلم به حال این سه نفر سوخت .

پروتی ابروهایش را بالا انداخت و گفت :

هی مرگ تو می تونی هدیه هایی که می خواستی به سه برادر بدی رو به ما بدی . چطوره؟

-ام ...خب...باشد بفرما این ها دیگر بدرد من و سه برادرنمی خورد .

پروتی چوبدستی را همراه با شنل و سنگ را در دستانش گرفت و با ناباوری به آن شی های باارزش چشم دوخت.
گریوز رو به بچه های بهت زده گفت :

- کی طلسم پرواز اشیا را به خوبی یاد گرفته ؟

مینروا با شگفتی گفت:

-من ...من از همه بیشتر تمرین کردم پرسیوال.

مینروا چوبدستی شکست ناپذیر را به طرف سه برادر گرفت و گفت :

- وینگاردین لوی اوسا .(توجه کنید با لحن هرمیون)

ناگهان سه برادر به پرواز در آمدند و مینروا آنها را به سمت پل هدایت کرد . وقتی سه برادر نوک پاهایشان به زمین برخورد کرد به سمت بچه ها دویدند و آنها را در بغل خود خفه کردند .
مرگ که انتظار چنین کاری را از بچه ها نداشت با عصبانیت گفت :

- شما به من کلک زدید شما آن اشیاء بدردنخور را برای خود نمی خواستید.

مینروا یک تای ابرویش را بالا داد و گفت :

- حالا که آن اشیاء بدردنخور خیلی بدردمون خورد

مرگ در حالی که از عصبانیت موهایش را می کند و خودش را لعنت می کرد ، رفت .
پروتی سنگ زندگی مجدد و شنل نامرئی را به دو برادر داد و مینروا هم چوبدستی شکست ناپذیر را به برادر دیگر و گفت:
- این ها به شما تعلق دارد .

- خیلی ممنون خانم های جوان

ناگهان مه سبزی دور آن ها را فرا گرفت که احساس حالت تهوع را در بچه ها به وجود آورد و وقتی که برگشتند با دیدن هوای روشن غش کردن.


ویرایش شده توسط مینروا مک‌گونگال در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۱۲ ۱۴:۵۴:۰۱

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

#اتحاد_گریف


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۹:۲۹ دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۶

پرسیوال گریوزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۷ یکشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۸:۴۱ جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 91
آفلاین
تصویر کوچک شده

١- از همین نقطه رول من رو ادامه بدید و سعی کنید این ماجرا رو درست کنید... با نجات دادن سه برادر... یا اینکه خودتون رو بذارید جاشون تا مرگ بیاد سراغتون. در مورد پایانش و اینکه چه اتفاقی میفته و حتی مراحل درست شدن این ماجرا خودتون رو محدود به مثال های من نکنید. خلاقیت به خرج بدید و راحت بنویسید! (30 نمره)

...
دانش‌آموزان يكصدا گفتند:
- گند زديم پروفسور!

آرسينوس نقاب خوابش را با يك نقاب طرح ريلكس جابجا كرد و با خونسردي گفت:
- عيبي نداره... همه چي درست ميشه... همه چي خود‌به‌خود درست ميشه.

دانش‌آموزان نگاهي به سه برادر كردند كه داشتند در رودخانه‌ي گرسنه، دست و پا‌ زنان به سمت افق‌هاي دوردست نزديك مي‌شدند. به نظر نمي‌رسيد هيچ چيز درست شود! پس يكبار ديگر به سمت آرسينوس و دستگاه سفر در زمانش خيره شدند... كه البته ديگر آن‌ها هم آن‌جا نبودند!

به جايش يك تابلوي چوبي نصب شده بود كه رويش نوشته‌ شده بود:
نقل قول:
تكليف عملي تاريخ: از همین نقطه حركت تاريخي من رو ادامه بدید و سعی کنید این ماجرا رو درست کنید... با نجات دادن سه برادر... یا اینکه خودتون رو بذارید جاشون تا مرگ بیاد سراغتون. در مورد پایانش هم بايد بگم اگر موفق نشيد نه تنها نمره‌اي نمي گيريد، بلكه با مرگ سه برادر، زمان عوض ميشه و وقتي برگرديد مي‌بينيد همه ي انسان‌ها تبديل به زامبي شدن!


بچه‌ها، در سكوت محض، بار ديگر به رودخانه نگاه كردند تا شايد اميدي براي نجات سه برادر باشد، آن‌ها هم ديگر نبودند. ظاهراً آخرين كورسوي نجات، ليني و رز بودند. ليني با ديدن نگاه‌هاي خيره‌ي دانش‌آموزان منوي آبي رنگش را بالا گرفت و فوراً گفت:
- خب ديگه، مثل اينكه تنها راهتون ساخت پل و احضار مرگه، من و رز هم همين الان يه قانون تصويب كرديم كه شركت در كلاس‌هاي عملي براي مديران هاگ ممنوعه. رووناحافظ، هزار سال بعد مي‌بينيمتون!

با غيب شدن رز و ليني، آخرين كورسوي نجات هم، «كور» شد.

در حالي كه حالا چشم اميد همه، دانش آموزان ريونكلاو و مغز فعالشان بود، گريوز از ميان جمعيت گفت:
- فكر كنم بايد پل بسازيم!
- خودت تنهايي به اين نتيجه رسيدي يا ترامپ هم كمكت كرد؟

گريوز لگد محبت‌آميز محكمي به دانش آموز گستاخ زد و گفت:
- عزيزم! كسي به جز من مي‌دونه چطور ميشه با جادو روي رودخونه‌اي به عرض بيست متر پل ظاهر كرد؟

طبيعتاً ظاهر كردن چنان پلي به معناي ظاهر كردن حداقل ده-پانزده تُن آهن و چوب بود كه خارج از توان هر جادوگري به جز سه برادر به نظر مي‌رسيد.
دانش‌آموزان گفتند:
- نه گريوز! چطور؟
- با طلسم فرمان!

گريوز آن قدر در زمينه ي پل سازي با جادو ماهر نبود كه بخواهد پُلي با آن عظمت را از آهن و چوب بسازد، اما آن قدر كاراگاه مستعد و خفن و ژانگولري بود كه توانسته باشد تا آن لحظه سي چهل تا از دانش‌آموزان را تحت فرمان خود در بياورد.

او رو به بقيه كرد و گفت:
- خب، من نمي‌دونم شما انيميشن InsideOut رو ديدين يا نه، منم نديدم البته. بهم ميخوره يا اين سنّم بشینم كارتون ببينم؟ به هر حال! در مدتي كه شما داشتيد توی سر و كلّه ي خودتون مي‌زديد اين بچه ها رو طلسم كردم و به اين نتيجه رسيدم كه بهترين و سريعترين روش ساخت پل...

گريوز با چوبدستي‌اش به دانش‌آموزان طلسم شده اشاره كرد. آن ها بي‌اختيار لب ساحل رودخانه رفتند. بعد در يك حركت ناگهاني، از سر و كول هم بالا و بالاتر رفتند تا يك ستون بـلـنـد و لرزان انساني تشكيل شد!
بعد ادامه داد:
- ساخت يه پل انسانيه!

با اشاره‌ي دوم گريوز، ستون انساني دانش‌آموزان به سمت ساحل ديگر قوس برداشت. كمي بيشتر لرزيد و بعد به شكل خطرناكي خم شد.

- آقاي گريوز!
- نگران نباشيد! فقط كافيه نفر بالايي بتونه خودش رو به ساحل اونوري برسونه، بعدش ديگه پل آماده‌س و حتماً مرگ احضار ميشه!

نفر زيرينِ ستون تلو‌تلو مي‌خورد و به سختي با چنان بارِ سنگيني تعادلش را حفظ كرده بود... ستون خميده و خميده‌تر ميشد و كم مانده بود ايده‌ي ديوانه‌وار گريوز عملي شود! اما ناگهان پاي نفر زيرين به يك تكه سنگ گير كرد و تعادلش را از دست داد و پل انساني قبل از آنكه درست شود؛ خراب شد!

با پرتاب شدن سي - چهل دانش‌آموز طلسم شده در رودخانه‌ي گرسنه، پيكري سياهپوش در برابر گريوز ظاهر شد.
- جل الخالق! جل الخالق! تو ديگه كي هستي؟! به جون تو من كه مرگم هم نمي‌تونستم اينهمه آدم رو با هم بكشم! فقط لب تر كن بگو چي ميخواي كه من نوكرتم اصن!

با ديدن اين صحنه، گريوز در حالي كه اصلاً به روي خودش نمي‌آورد كه گند زده و ناخواسته تعدادي دانش آموز - كه هيچكس دقيق نمي داند چرا همه‌شان به شكل عجيب و هماهنگي مرگخوار بودند! - را به كشتن داده، گفت:
- مي‌دونستم كه اينجوري همه چيز درست ميشه! اگه زحمتي نيست يه سنگ مرده‌زنده‌كن و يه شنل نامرئي و يه ابر‌چوبدستي بده ما بريم!

و اين چنين بود كه يك گند زدن، توانست گند زدن ديگري را درست كند!


ویرایش شده توسط پرسیوال گریوز در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۱۲ ۱۴:۱۲:۵۷
ویرایش شده توسط پرسیوال گریوز در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۱۲ ۱۶:۲۲:۳۸


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۹:۱۹ دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۶

مایکل کرنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۵ پنجشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۲:۳۵ چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۶
از کرج...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 92
آفلاین

۱. از همین نقطه رول من رو ادامه بدید و سعی کنید این ماجرا رو درست کنید... با نجات دادن سه برادر... یا اینکه خودتون رو بذارید جاشون تا مرگ بیاد سراغتون. در مورد پایانش و اینکه چه اتفاقی میفته و حتی مراحل درست شدن این ماجرا خودتون رو محدود به مثال های من نکنید. خلاقیت به خرج بدید و راحت بنویسید! (30 نمره)



مایکل کرنر خواب آلود ، ناگهان خواب از سرش پرید ، متوجه نشد کجا قرار دارد ، اما سه مرد و یک پل را به یاد داشت ، ناگهان چند دانش آموز گرازنما به سمت سه جادوگر و پل دویدند اما هر سه ناپدید شدند و پل شکست ، همه مات و مبهوت شده بودند ، همه میدانستد که مرگ نزدیکشان است ، همه به فکر درستکاری این خرابکاری بودند ، اما صداهایی عجیب شنیدند ، چند دانش آموز به سمت دره رفتند و با طناب با کلی زحمت سال برادر را نجات دادند ، آماندا که نجات دهنده اصلی بود ، فریاد زد

- نجاتشوووون دادییییییم

پروفسور جیگر‌به سمت سه برادر رفت و حافظه آن ها را تا اندازه این چند دقیقه پاک کرد و همه پشت سنگ ها و بوته ها پنهان شدند ، آن سه برادر باز نیز پل ساختند و همان داستان طبق اصول خود پیش رفت ، اما یک پسر به اسم مایکل کرنر که نمیتونست مرگ را تحمل کند با استفاده از جادو از پل پرید ، مرگ که باز نیز فریب خورد از مایکل خواست از مایکل خواست تا یک آرزو کند

- من نابودیت رو میخوام

مرگ خود را نابود کرد و از آن به بعد سن افراد جادوگر بالا رفت و هر که جان میباخت در این دنیا سرگردان میشد


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۲:۴۷ دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۱۹:۴۵
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 465
آفلاین
1. از همین نقطه رول من رو ادامه بدید و سعی کنید این ماجرا رو درست کنید... با نجات دادن سه برادر... یا اینکه خودتون رو بذارید جاشون تا مرگ بیاد سراغتون. در مورد پایانش و اینکه چه اتفاقی میفته و حتی مراحل درست شدن این ماجرا خودتون رو محدود به مثال های من نکنید. خلاقیت به خرج بدید و راحت بنویسید! (30 نمره)
*****


بچه های خواب آلود به سمت رودخانه و سه برادر دویدند. به محض اینکه خواستند آن ها با استفاده از چوبدستی هایشان نجات دهند مرگ جلوی آن ها را گرفت!
-شما باید با ارزش ترین داراییتون رو به من بدید تا بذارم اون ها رو نجات بدید!

بچه هانمی دانستند با ارزش ترین دارایی آن ها چیست. سه بچه از همه بچه ها جلوتر آمدند.
-خب شما میتونی به ما سه تا چیز با ارزش بدی و ما به تو برگردونیم!

فکر بدی هم نبود. مرگ به آن ها یک شنل نامرئی، یک ابر چوبدستی و یک سنگ زندگی مجدد داد.
بچه دوباره آن ها برگرداندند.

-خب چون به قولتون وفا کنید میذارم نجاتشون بدید.

بچه ها با زحمت فراوان سه برادر را نجات دادند.
وقت رفتن به کلاس خودشان بود.

-بخاطر شجاعتتون این سه وسیله رو به شما میدم.

بچه ها به سمت مرگ برگشتند. آن ها که از آینده آمده بودند میدانستند که باید این وسایل را به سه برادر بدهند.

-این سه وسیله رو به این سه نفر بده! ما هم رفتیم کلاس خودمون.

مرگ سه وسیله را به سه برادر داد و بچه ها به کلاس خودشون برگشتند.

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست...ام...چیزه...اشاره میکنن حکایت هم پایان یافته! برین بخوابین!


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.