هاسک پایک
Vs
کدوالادر جعفر
فرار
Vs
کدوالادر جعفر
فرار
- بهم بگو هاسکر... شجاعانهترین کاری که تا حالا کردی چی بوده؟
صدای جیر جیر لولههای آب قدیمی، سنگینی زنجیر دور مچ پاهایش و هوای خشک و غبارآلود انبار کلافهاش کرده بود، اما هیچکدام به بدی این سوال نبود. صدای پشت بلندگو با جادو تغییر داده شده بود و نمیشد آن را شناسایی کرد. اما شرارتی درونش موج میزد که برای هاسک آشنا مینمود.
صدای تکان خوردن زنجیر از گوشهای دیگر، باعث شد سرش را بلند کند. تقریبا فراموش کرده بود که تنها نیست. مرد بختبرگشتهی دیگری هم آنجا بود. دو روز بود که آنجا زندانی بودند. تنها ارتباطشان با دنیای بیرون، صدایی بود که هر روز از هردوی آنها سوالات عجیبی میپرسید.
برای مرد همبندیاش راحتتر بود. هربار داستانهایی از شبهای سخت دشت و صحرا و حفاظت از گلهها میگفت و هیچ جوابی دریافت نمیکرد.
هاسک هیچ داستانی نداشت. نه ماجرای شجاعانهای و نه جوابی برای سوالات دیگرش. صدا هم دیگر پاپیچش نمیشد.
- نظرت چیه تو هم یه چیزی بهش بگی؟ شاید دست از سرمون برداره.
صدای خشدار و لحن تند مرد هاسک را وادار به جواب دادن میکرد. دهانش را باز کرد اما قبل از اینکه شروع کند، صدای گوشخراشی از بلندگو به گوش رسید.
- اگه اینجا اینقدر ناراحتید، چرا فرار نمیکنید؟
هاسک با ناباوری به بلندگو خیره شد. اتاقکی که در آن زندانی بودند، سه دیوار سنگی داشت و به جای دیوار چهارم میلههای فلزی راه بیرون رفتنشان را بسته بودند.
- فکر میکنید چی اینجا زندانیتون کرده؟ من؟ این زنجیرا و این میلههای آهنی؟
هاسک دندانهایش را روی هم فشار داد و با تمسخر غرید.
- چی اینقدر عصبانیت کرده هاسکر؟ فکر نمیکنی به خاطر یه چیزی داری مجازات میشی؟
- یه جوری حرف میزنی که انگار منو از پشت همون بلندگو شناختی.
در یک حرکت غریزی برگشت و نگاهی به پشت سرش انداخت. چیزی نبود. موهای پشت گردنش سیخ شده بودند و احساس میکرد یک جفت چشم از تاریکی به او خیره شدهاند.
- اینقدر بقیه رو مقصر ندون. آدمایی که سرشون کلاه گذاشتی و توی شرطبندی بهشون کلک زدی... هیچوقت فکر کردی ممکنه دنبالت بگردن؟ ممکنه فکر کرده باشی که...
اشتباهاتت یه جایی گیرت میندازن؟
صدای خندهاش در اتاق طنین انداخت.
- شاید اینطوری باشه... تا حالا فکر کردی که همهی این اتفاقا ممکنه توی سرت درحال افتادن باشه؟ همهی گناهات... همهی عذاب وجدانی که داری... این اتاق باشه؟
همهی گناهانش. همهی عذاب وجدانش. هاسک سرش را به دیوار تکیه داد و زودتر از آنچه که فکرش را میکرد، به عالم خواب پناه برد.
***
با صدای هقهق مردی که حالا میدانست نامش جعفر است، از خواب پرید. نمیدانست چقدر زمان گذشته یا آخرین باری که غذایی خوردهاند، کِی بوده. آرام سر جایش نشست و در اتاق نیمهتاریک، شانههای جعفر را دید که از شدت گریه میلرزند.
- خوشحالم که کمکم داریم حرف همدیگه رو بهتر میفهمیم کدوالادر. مطمئنم این خاطره رو فراموش کرده بودی. خاطرهی خوابی که توش آزاد شدی.
خاطره؟ اصلا فکر نمیکرد آدمی مثل جعفر با یک خاطره به گریه بیفتد اما خودش هم وضعیت بهتری نداشت.
گرسنگی، تشنگی، گیجی و منگی نشأتگرفته از بیخبری کمکم داشت هردوی آنها را از پا درمیآورد و موجود پشت بلندگو خوب میدانست چطور به روحشان نیش بزند. گاهی احساس میکرد با هر کنایهی سنگینش، جمعیتی به او و جعفر میخندند.
- پایک... این سوال رو از خودت میپرسم. چه حسی داشتی وقتی خانوادهی اصیل و مغرورت فهمیدن با ماگلا سر و سری داری؟
هاسک چشمانش را تنگ کرد و به بلندگو چشم دوخت.
- خوبه... همون نگاه شجاع توی چشمات رو میخوام. همیشه ناله میکنی و ناامیدی...
مکث بین جملاتش یک ابدیت طول کشید.
- ولی ته دلت... تو هم دوست داری نجات پیدا کنی. نه؟
لبخند بدخواهانهش را حتی از نحوهی ادای کلماتش حس میکرد.
- چیه که تو رو زندانی کرده؟ یه توهم؟ به نظرت این زندان چقدرش واقعیه؟ گرسنهای؟ سردته؟ اگه بهت بگم کلید ممکنه یه جایی توی همین اتاق باشه، چیکار میکنی؟
با شنیدن این حرف، هاسک و کدوالادر هر دو صاف سر جایشان نشستند. روی میز خالی گوشهی اتاق چیزی دیده میشد. هاسک به هر زحمتی بود خودش را به میز رساند و با دیدن یک چاقوی شکاری بلند و یک اسلحه خشکش زد.
- هاسک... منظور یارو... از کلید چیه؟
هاسک بدون هیچ حرفی به لبهی تیز چاقو خیره شد. برق عجیبی داشت. انگار تنها چیز حقیقی در آن اتاق بود. خودش، جعفر و تمام فضای اتاق کدر و بیرنگ بودند و درمقابل، چاقو درخششی بنفش داشت.
جعفر با سرعتی که هاسک انتظارش را نداشت، تفنگ را از روی میز قاپید. میخواست دستش را بالا ببرد و از او فرصت بخواهد اما جعفر بیدرنگ زنجیری که پابندهایش را بهم متصل کرده بودند، هدف گرفت.
صدای شلیک در اتاق پیچید و هاسک حاضر بود قسم بخورد برای لحظاتی گرمای گلوله را احساس کرده.
زنجیر هیچ آسیبی ندیده بود.
- لعنتی. باید میدونستم جادوییه.
هاسک حتی فرصت سرزنش کردن مرد را هم پیدا نکرد. بیاختیار جیبش را در جستجوی یک بطری نوشیدنی لمس کرد اما چیزی نبود.
اینبار هم صدا هردوی آنها را حسابی دست انداخته بود.
پیش از آنکه دوباره روی زمین سفت به خواب برود، سعی کرد با نوک چاقو زنجیر دور پایش را باز کند.
***
- هاسک؟ بیدار شو. ببین یه فکری دارم.
به یاد نمیآورد فرو بردن آب دهانش هیچوقت اینقدر سخت بوده باشد. گلویش خشک و خراشیده بود و حتی حرف زدن را هم برایش دردناک میکرد.
- تا حالا خوابی درمورد مُردن دیدی؟
هاسک سرش را به نشانهی نفی تکان داد.
- یه شب توی خواب... توی یه غاری زندانی بودم. همهی گوسفندام بیرون غار متنظرم بودن. صدای بعبعشون رو میشنیدم.
هاسک اخمهایش را درهم کشید. چوپان دیوانه شده بود؟
- هرکاری میکردم، نمیتونستم از غار بیام بیرون. تا اینکه...
صدایش میلرزید.
- سرم رو کوبیدم تو دیوار. خیلی زیاد. اونقدری که دیگه حس میکردم چیزی از سرم باقی نمونده. بعدش... از خواب بیدار شدم.
دل هاسک با شنیدنش زیر و رو شد. برای لحظهای خودش را روی تخت اتاق مادام پامفری در هاگوارتز تصور کرد. مرز بین چیزی که آن را رویا فرض میکرد و واقعیتی که شاید درونش بود، کمرنگ شد. هاسک دانشآموز سال پنجم هاگوارتز، بعد از حملهی موجودی ناشناخته بیهوش روی تخت افتاده بود. دوستانی داشت که صدایش میکردند. باید دوباره چشمانش را باز میکرد. دوباره داستان جعفر را به یاد آورد و باز هم دلش بهم ریخت. حتی نمیخواست به امتحان کردنشفکر کند.
- داری بهش فکر میکنی، نه؟ اگه بهت بگم فکرت درسته چی؟ فرار میکنی؟
در این لحظه نه هاسک و نه کدوالادر نمیدانستند کدامشان مخاطب صدا هستند اما اهمیتی نداشت. انگار افکار مشترکی در سر هردویشان چرخ میزد. هاسک دوباره سرش را روی بازویش گذاشته بود و چرت میزد. به حدی از گرسنگی و تشنگی رسیده بود که دیگر احساسشان نمیکرد.
- پایک... با وجود اینکه... خوشصحبت نیستی... ولی خوشحالم که اینجا تنها نبودم... یه کابوس مشترک دیدیم... یه کابوس... عجیب.
هاسک به طور غریزی نیمخیز شد و نگاهش به جعفر افتاد که اسلحه را در دست گرفته.
- منظورت چیه که... آروم اونو بذار روی میز. قبلا خودت امتحانش کردی. واقعا شلیک میکنه...
- یه هفتتیره... قبلا یه بار باهاش شلیک کردم... یه بار تو به میلههای آهنی شلیک کردی. هنوز ۵ تا تیر دیگه-
- ها!
صدای جیغ بلندگو باعث شد چشمان هاسک ناخودآگاه بسته شوند.
- کی بهتون گفته توش هفتتا تیره؟ صرفا چون اسمش هفتتیره؟ تو خشابش سه تا تیر گذاشته بودن. پس با این حساب الان...
هاسک به هر زحمتی بود به سمت جعفر پرید اما قطرات خونش زودتر به صورت هاسک رسیدند. جعفر بلافاصله بر روی زمین افتاد و پیش از آنکه هاسک بتواند جسمش را نگه دارد، رها شد.
بدنش سنگین بود و صورتش دیگر در رنج به نظر نمیرسید. بلاخره... فرار کرده بود؟
هاسک اسلحه را از میان انگشتان بیجان مرد بیرون کشید و رو به سمت سر خود گرفت. ماشه را کشید اما تیری باقی نمانده بود. نگاهش به دنبال چاقو گشت اما روی میز نبود. درمانده نفسنفس میزد و سعی میکرد با تفنگ خالی به خودش شلیک کند.
برخوردِ دستی با سرشانهاش باعث شد برگردد و این بار، با همان چشمی روبهرو شد که همیشه احساس میکرد در تاریکی به او خیره شده.
این بار مردی روبهرویش ایستاده بود که کت قرمز رنگی به تن داشت و لبخند دنداننمایی بر لب. صمیمانه دستش را به سمت هاسک دراز کرد و گفت:
- الستور هستم و از ملاقتتون بسیار خوشوقتم! شما هم اولین برندهی مسابقهی رادیویی جدید من، یعنی«فرار نجاتبخش»، هستین. حسابی هیجانانگیز بود نه؟ باید بگم طرفدارا هم توی تشویق کردنت کم نذاشتن. رقابت نفسگیری بود!
هاسک بدون هیچ حرفی به دست مرد خیره شده بود. بدنش بیاختیار میلرزید و خون جعفر هنوز بر روی صورت و دستانش گرم بود.
- اسمش خیلی جالبه، نه؟ یه نفر فرار میکنه و یه نفر نجات پیدا میکنه. آدما همیشه فکر میکنن فرار همون نجات پیدا کردنه. ولی به گمونم تو حالا فرقشو خوب میدونی، هاسکر.
به نظرت شنوندههای من دوست دارن فرار کنن یا نجات پیدا کنن؟
"دوست دارین فرار کنین یا نجات پیدا کنین؟"
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




لاکریتا امروز از همیشه چاق تری.
املیا تلسکوپ قبلیتو جسیکا شکوند.













