هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۶:۵۲ جمعه ۲ آذر ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۸:۰۸ پنجشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
هاگرید های های گریه می کرد.
پنه لوپه بغض کرده بود.
ماتیلدا اشک می ریخت.
رز می لرزید.
سوجی نکتار پرتقال فین می کرد.
رونالد نعره می زد.

بله! این وضعیت محفل بود. بدترین اتفاق ممکن! این بدترین اتفاق ممکن برای محفلی ها بود چرا که آنها حتی در سخت ترین لحظات هم غذا داشتند و حالا...
دستور پروف باید اجرا می شد و این اجتناب ناپذیر بود. محفلی ها باید برای ماموریت حاضر می شدند!

***

- پروف همین یه دونه! تورو مرلین!
- نه دخترم! امکان نداره!
- خب پس اینو دیگه بذارین بردارم!
- نوچ!
- پروف چطور می تونین انقدر بی عشق بشین؟ شما می دونین گرسنگی با محفلیا چیکار می کنه؟ هفته پیش که دیرتر از وزارتخونه اومدم رون داشت سوجی رو می خورد! سوجی هنوزم ترمیم نشده کاملا!
- رونالد؟
- فقط رونالد نیست! دیروز که غذا کم اومده بود صدای شکم هاگرید داشت قانون رازداری رو نقض می کرد! همسایه ها داشتن دنبال منبع صدا می گشتن!
- پنی! محفلیا خیلی تنبل شدن! عادت کردن به اینکه غذا داشته باشن و سیر بشن! من خبرشو دارم... ولدمورت هفته ای سه بار با مرگخوارا روزه می گیرن! حالا چه واسه قوی کردنشون باشه، چه بخاطر کمبود بودجه!

پنی با اخم به اطراف نگاهی انداخت؛ محفلی ها هر کدام استتاری کاملا پارادوکس گونه کرده بودند و با چشم های ملتمس به پنی نگاه می کردند.

- پیس پیس! پنی! جیغ! جیغ بزن!

پنی چشم هایش را گرد کرد.
- سَرِ پروف جیغ بزنم ماتیلدا؟ ... ااا... خیلی خوب پروف! ما می ریم!


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۲:۵۴ پنجشنبه ۱ آذر ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۱۶:۳۷ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
نیو سوژه ( یو ها ها ها ها)

دامبلدور به صفحه ی گوشی مشنگی اش که جدیدا یکی از محفلی ها برای او خریداری کرده بود، خیره شد. امروز حالش عالی بود. پس بر روی آهنگ شاد مورد نظرش کلیک زد و آهنگ پخش شد. صدا را تا درجه ی آخر گذاشت و به قول خودش، کمی به کمرش ورزش داد!

بعد چند دقیقه، صدای آهنگ از " بوم بوم" به داد و فریاد و فحش های ناجور تبدیل شد. پروفسور فکر کرد که آهنگ ناگهان فحش میدهد اما آهنگ که خارجی بود. پس چرا فحش ها به زبان ایرانی بود؟! دست از رقصیدنش کشید و آهنگ را قطع کرد و بله... او فهمید که صدا از گوشی و آهنگ نبوده است. بلکه این صدا ها ناشی از محفلی هایی که سر هم داد میزدند بود!

دامبلدور در اتاق را باز کرد و صحنه را از نظر گذراند. همه ی محفلی ها بلند شده بودند و هم زمان با هم فریاد میزدند. او حرفایی مانند : " تسترالی" " غذا" و " گوشت" را شنید. اما واقعا از حرف های آنها سردرنمی آورد اما نمی خواست که با داد زدن، نظر بقیه را جلب کند. پس به طرف مرکز همهمه قدم برداشت.

وقتی محفلی ها پروفسورشان را دیدند، صحبت هایشان را قطع کردند. پروفسور با ناراحتی گفت:
- فرزندانم! این همهمه ها واسه ی چیه؟ آلودگی صوتی تو خونه ی گریمولد ایجاد کردینا!

کسی با موهای فرفری و به هم ریخته راهش را از میان محفلی ها باز کرد. او کسی بود که جای هرمیون گرنجر را پر کرده بود. او با جیغ گفت:
- پروفسور!
- پنه جان! آرومتر!

او حواسش نبود که جیغ میزند. چون در بحثشان تن صدایش این شکلی بود و برای یک لحظه، نتوانست تن صدایش را کنترل کند!
- ببخشید پروف! معذرت میخوایم که داد زدیم و به قول خودتون آلودگی صوتی ایجاد کردیم. اما پروفس... تو یخچال هیچی نداریم! نه گوشت، نه تخم مرغ... حتی یه آبم نداریم! تو کابینت برنج و غلات با ادویه هم تموم شده!

ماتیلدا از گوشه ای برای حمایت از پنه داد زد:
- پروف. رفتیم بیرون، همه ی مغازه ها از دم میگن که پروتئین بیست گالیون، غلات پونزده گالیون... اصن کلا همه چی دو سه برابر شده! پولم که نداریم. حالا چی کار کنیم؟

همه ی محفلی ها سر خود را به نشانه ی تأیید تکان دادند. پروفسور باید فکر میکرد که چطور دل یک لشکر شکست خورده را شاد کند. وقتی حرف هایشان را شنید‌، فکری مبهم به ذهنش آمد. باید بیشتر درمورد خوب بودنش فکر میکرد. پس گفت:
- باید فکر کنم!

نیم ساعت بعد

دامبلدور با لبخندی بر لب، از اتاقش بیرون آمد و محفلی ها را به دور خود جمع کرد و با خشنودی گفت:
- فکری به ذهنم رسید فرزندانم! میدونم که مواد غذایی کمه. ممکنه برای خونه ی ریدل زیاد باشه ولی ما با اونا کاری نداریم. فکر کنید که شما خیلی غذا دارین. درسته؟ بعدش شما برای هیچی هم تلاش نمیکنید و میخورید و میخورید. بعدش وقتی اونا یعنی مرگخوارا هیچی نداشته باشن، تلاش میکنن. و قوی میشن ولی در عوض شما، چاق میشین. پس ما باید بخاطر آماده بودن در برابر دشمنان قدیمی و سرسختمون، چیزی نخوریم. اما نه در خونه. بلکه توی جنگل. کسایی که میخوان وفاداریشون رو به محفل ثابت کنن و پیش من عزیز و سرسخت بشن، باید یک ماه بدون هیچ نوع غذایی توی جنگل بمونن!


ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در تاریخ ۱۳۹۷/۹/۱ ۱۹:۱۹:۴۳

Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۳:۵۵ چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۶

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۶:۲۹:۵۰ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
پایان سوژه

نوبت مسابقه سوم بود که دامبلدور از این درگیری ها خسته شد. جلوی محفلی سوم رو گرفت و خودش روی میز رفت. وقتی چوب دستی به گردنش گرفت همه فهمیدن که سخنرانی طولانی در انتظارشونه. ولدمورت با ناراحتی و ناامیدی روی صندلی نشست.
-عزیزانم، محفلی و مرگخوار. الان وقت این نیست که ما با هم درگیر بشیم. وزارت خونه توسط یه فرد دیکتاتور به اسارت گرفته شده و رنک مرلین برگذار میکنه واسه خودش.

آرسینوس تا این حرفها رو شنید متوجه نگاه های عصبی ملت شد. سریعا به سمت وزارت خونه آپارات کرد. ولدمورت نظرش جلب شد و از رو صندلی بلند شد و روی میز رفت.
-چی شده پیرمرد؟ ترسیدی موضوع رو عوض کردی؟
-تام ، تو هیچوقت هیچ چیز رو درک نمیکنی پسرم.
-حالا که اینجوری شد به نظرم کل ترین ها رو حذف کنیم از سایت.

دامبلدور به ولدمورت توجهی نکرد و به حرف هاش ادامه داد. اما لرد سیاهی از این کار خوشش نیومد و چوب دستیش رو در آورد و طلسمی به طرف دامبلدور فرستاد. طبق معمول مرگخوارها وقتی دیدن ولدمورت و دامبلدور درگیر شدن سریعا غیب شدن به امید اینکه ولدمورت باز شکست بخوره و اونها بتونن به زندگی عادی برگردن.
دامبلدور هم مثل همیشه با یه دست طلسم میفرستاد، به یه دست هری رو به گوشه ای پرتاب کرد تا یه موقع خونی از دماغش نیاد.
-تام بس کن، به جای اینکه بریم وزارت خونه رو نجات بدیم دوباره میخوای دوئل شکست بخوری؟

ولدمورت اما ول کن نبود؛ طلسم با رنگ های مختلفی به سمت دامبلدور میفرستاد. دامبلدور هم به یه دست طلسم های ولدمورت رو دفع میکرد و با یه دستش جان پیچ نابود میکرد.
-آلبوس، بازم مثل اینکه دوئلمون برنده نداره.

ولدمورت این رو گفت و با طلسمی عجیب تبدیل به دود سیاهی شد و از کوچه ناکترن خارج شد. دامبلدور هم محفلی ها رو جمع کرد و به طرف تاپیک های دیگه با سوژه های جدید برد.

پایان.




پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۴:۳۷ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۶

آرنولد پفک پیگمیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۲ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۵۱ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷
از هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 96
آفلاین
- مسابقه‌ی بعدی، بوکسِ صد متره. نماینده‌های هردو گروه هرچه زودتر وارد رینگ بشن.

لرد نگاهی به نیمکت تیمش انداخت.
- رودولف.
- ارباب، چرا من؟
- چون مایلیم که همین الآن دوئل کنی!
- نظر لطفتونه، ارباب. ولی این نظرتون غیر عادیه‌ها. شما که از مرلین‌تونه که من هیچوقت دوئل نکنم.
- اولاً ما به هیچ مرلینی وابسته نیستیم. دوماً مایلیم همینجا و توی همین رینگ، آخرین دوئل عمرت و آخرین لحظات عمرت رو شاهد باشیم. مخالفت هم بکنی، خودمون آخرین لحظه‌ی عمرت رو همین الآن ثبت خواهیم کرد!
- غر!

رودولف با اکراه وارد رینگِ صد متریِ بوکس شد. شلوارش رو هم در آورد تا با بدنی رفلکس‌تر، حرکاتی رفلکس‌تر هم روی حریفش اجرا کنه.
نگران بود. نمی‌دونست که کدوم یکی از محفلیا حریفش میشه. کالینِ ریزه میزه؟ یا هاگریدِ غول‌پیکر؟

- این شما و اینم از نماینده‌ی محفل ققنوس، آرنولد پفک پیگمی!

رودولف آهی از سر آسودگی کشید. حریفش همون گربه‌ای بود که قبلاً توی باشگاه دوئل کتلت کرده بود.
آرنولد پاهاش رو با دستکش‌های بوکس پوشوند، وارد رینگ شد و در برابر رودولف قرار گرفت.
- تو الآن منو لِه میکنی! تو داغونم میکنی! من انگشت کوچیکه‌تم نمیشم! تو منو ریز می‌بینی! یه جوری قیافه‌مو بی‌ریخت میکنی که دیدنت برام میشه فوبیا! بعدش منو می‌چپونی توی قوطی و ازم میسازی یه کنسرو لوبیا! قمه لایف! آرنولد ساکس! رودولف راکس!
-

رودولف حرفی برای گفتن نداشت. در واقع خودِ آرنولد زحمت کری خوندن هردو طرف رو کشیده بود.

به هر حال، زنگ شروع مسابقه به صدا در اومد و آرنولد با مُشتی چرخان در هوا، به سمت رودولف حمله‌ور شد. رودولف گارد دفاعیش رو بالا آورد. ولی آرنولد به خودش مُشت زد و از حال رفت.
رودولف:

آرنولد با چشمی کبود شده، از جاش بلند شد و دوباره به رودولف حمله کرد. رودولف دوباره گاردش رو بالا گرفت. این‌دفعه هم آرنولد به خودش مُشت زد و پخش زمین شد.
رودولف:

آرنولد با دوتا چشم کبود شده، از جاش بلند شد و شیرجه زنان، جُفت‌پا رفت توی شکمِ خودش.
محفلیا:
و دامبلدوری که معتقد بود اُمید آخرین چیزیه که می‌میره:

آرنولد حالا رفته بود تو فاز ضربات رگباری. چپ و راست به خودش مُشت و لگد میزد. دُمِ خودش رو دنبال خودش می‌کشید و کلّه‌ی خودش ر‌و محکم می‌کوبید به میله‌ی گوشه‌ی رینگ. خودش رو با طناب‌های رینگ خفه میکرد. فنون کِشِشی روی خودش اجرا میکرد.

و امّا اونورِ رینگ، رودولف بی‌توجه به خودزنی‌های آرنولد، چندین ساحره رو دور یه میز جمع کرده و خودش هم از میز بالا رفته و مشغول بندری زدن و نوشیدنِ پنج‌تا شیشه‌ی نوشابه‌ی زرد بصورت همزمان بود.
ترجیح میداد با یکی از محفلی‌های اهلِ سنگال یا پاناما مبارزه کنه. اون یه ضعیف‌کُش به تمام معنا بود.
امّا آرنولد خیلی ضعیف‌تر از اون چیزی بود که میخواست. شکست دادن... یا حتی اصلاً دست بلند کردن روی همچین مبارز ضعیفی، فقط آبرو و ابهت خودِ رودولف رو زیر سؤال می‌بُرد.

- هوی رودولف!

رودولف از ساحره‌ها معذرت‌خواهی کرد و به آرنولدِ کتلت‌شده‌ای خیره شد که یه صندلی فولادی توی دستاش گرفته بود.
- ینی میخوای منو با این صندلی بزنی؟ من که مشکلی ندارم. بیا. بزن!

آرنولد زبونش رو گاز گرفت و با قیافه‌ای مصمم، آماده‌ی ضربه زدن شد.

- آرنولد! باباجان! به رودولف ضربه نزن! به خودت ضربه بزن! شنیدی چی گفتم؟ اون صندلی رو به خودت بکوب!

آرنولد تشویق مربی محفل رو شنید. پیشنهاد عجیبی بود. ولی به عقل و منطق دامبلدور شک نداشت.
پس صندلیش رو بالا آورد و صورتِ خودش رو نشونه گرفت و...
زااااااااااااارت!
رودولف پرواز کنان از رینگ خارج شد و درست افتاد توی بغل کراب.
کراب که شوکه شده بود، با زحمت آب دهنش رو قورت داد و بعد، نبض رودولف رو گرفت.
- مُرد.

ولدمورت خشمگینانه به نیمکت محفل خیره شد. شاید محفل 2-0 جلو افتاده بود. امّا مبارزه‌ی این دو گروه هنوز تموم نشده بود...


Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱:۱۳ پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۶

پنه‌لوپه کلیرواترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۳ جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۱ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
از مرگ خوشم نمی آد، ولی ازش نمی ترسم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 104
آفلاین
بلاتریکس پس از شکنجه ی سوروس و اطمینان از ، نه تنها از بین رفتن ژل ، بلکه از بین رفتن کل مو های وی ،از مغازه خارج و شستش را به نشانه ی موفقیت برای لرد سیاه بلند کرد:

- ریختشو! برای ما لایک می کنه ! دختره ی نمک !
- فیس فیسییی فیییییس.
- بلی ، نگینی من ، ولی این بحث ها را بزار برای شب هنگام که خواستیم با هم پیتزا بخوریم و عکس هایمان را ببینیم !
-فیس.

لرد لب خندی پدرانه( )نثار دخترش کرد ، سپس سرش را به سوی مرگ خواران برگرداند و گفت :
-ببینید برای مرحله ی سوم چه کسی را انتخاب کردند، که ما نیز نماینده ی مان را بفرستیم.


نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۰:۳۸ پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۶

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۶:۲۹:۵۰ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
خلاصه :

مسابقه ای بین مرگخوارها و محفلی ها قرار هست انجام بشه. بعد از کلی بحث و مذاکره، بالاخره تصمیم گرفته میشه که مسابقه تو کوچه ناکترن انجام بشه. محفلی اول در مسابقه تنفس زیر ماسک ، آملیا بود که تونست آرسینوس رو شکست بده. نوبت محفلی بعدی شد ...

--
دامبلدور روی میز واقع شده در کوچه ناکترن رفت و به محفلی ها که سمت راستش و مرگخوارهایی که سمت چپش بودن نگاهی کرد. چوب دستی رو بالا آورد، با دست دیگه آستینش رو پایین زد و چوب رو به کنار گردنش فشار داد تا همه صداش رو بشنون.
-محفلی ها و مرگخوار های عزیز، مسابقه اول برگذار شد و آملیا تونست یک امتیاز به نفع محفل بگیره.

ولدمورت که خسته شده بود، دستی به سرش کشید، بعد دستی به سر نجینی کشید، بعد دستی به سر اسنیپ کشید و دستش ژلی شد. نگاه با خشم به اسنیپ انداخت و به بلا اشاره کرد که به مغازه بغلی ببردش و اینقد شکنجه اش کنه که تمام ژل های روی سرش از بین بره. تمام این پیام ولدمورت به بلا ، در تکون دادن سری خلاصه شده بود.
ولدمورت دستش رو با رداش تمیز کرد و فریاد زد.
-آلبوس، خسته نشدی از این همه سخنرانی؟ آدم هرجا میره سخنرانی میکنه آخه؟ از سنت خجالت بکش بیا یه گوشه بشین و آماده فرشته مرگ باش.

دامبلدور لبخندی زد. از ابتدای شروع مسابقه هم امیدش به پیروزی رو از دست نداده بود ولی اولین برد آملیا این امید رو به تمام محفلی ها برگردوند. حالا همه با خوشحالی به هم نگاه میکردن و لبخند به لب هاشون برگشته بود. این توصیفات میتونست برای مرگخوارا هم انجام بشه ولی نقابی که روی صورتشون داشتن مانع بروز هرگونه احساسات میشد. در واقع ولدمورت به نوعی احساسات مرگخوارهاش رو کشته و نقابی روی صورتشون گذاشته بود که سردی اونها رو کسی نبینه.
-تام، حتی زمانی که تو پرورشگاه بودی صبر و حوصله نداشتی. اما بسیار خوب، میدونم که همه اینجا جمع نشدیم که حرف های من رو بشنوید. مسابقه دوم تا لحظاتی دیگه برگذار میشه. یه نماینده از مرگخوارا بیاد بالای میز و یه نماینده از محفل.

دامبلدور از روی میز پایین رفت و به محفلی مسوول مسابقه دوم چشمکی زد و دستی به شونه هاش کشید.
-با عشق برو جلو، پیروزی خودش میاد.





پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۲۲:۲۵ سه شنبه ۹ آبان ۱۳۹۶

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۴۸:۲۵ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
- خب، حالا مسابقۀ تنفس زیر ماسک! فرزندان روشنایی؟

کسی از محفلی ها داوطلب نشد؛ پس باید از راه عشق وارد میشد؛ عشق به خودش!

- هرکی عاشق استایلمه بیاد جلو!
- استایل؟!

و همین کافی بود تا آملیا، خودش را جلو بیندازد.
- حریف میطلبم!

و طی یک حرکت صفر درصد انتحاری، آرسینوس نقاب پوش، با وقار بالا آمد؛ او همیشه زیر نقاب نفس میکشید. پس حالا، آملیا باید راهی پیدا میکرد تا بتواند اورا در این مسابقه شکست بدهد؛ پس دست به دامن ستاره ها شد.

- مسابقه شرو...
- ستاره ها میگن وایسین! باهاتون کار دارم!

با نگاه های آنها، با ستاره ها گفت و گویی کرد و در طی یک دیالوگ، نظر ستاره هارا اعلام کرد:
- ستاره ها میگن یه کم هیجان بدیم به بازی!

چهره آرسینوس از زیر نقابش معلوم نبود؛ اما دستی که به چانۀ نقابش زده بود، نشانۀ تامل در گفتۀ دختر بود. سر انجام...

- قبوله! چیکار کنیم حالا؟
- گاز هلیم پخش کنیم تو محیط!

آرسینوس که در عمل انجام شده قرار گرفته بود، با اکراه قبول کرد.

- خیلی خب فرزندان. اینم از گاز هلیم! هلیو... فرزندان، برین یه جایی که گاز هلیم نخوره بهتون!
- با پشمک موافقیم. نمیخوایم هلیمی بشیم!

پس هرکس جایی پناه گرفت و دامبلدور، درحالیکه بینی عقابی اش را گرفته بود، شروع به گفتن ورد کرد:
- الیوبیوس!

اما چون دامبلدور، دامبلدور بود و استایل خاص خودش را داشت، "الیوبیوس" هم "هلیومیوس" شد و در کسری از ثانیه...

- نه! نه! دورش کنین! نـــــــه!

و فرد نقاب پوش، برزمین افتاد؛ غافل از اینکه هلیم، سمی نیست!

- من بردم!

غافل از اینکه صدایش، به طرز مسخره ای نازک شده بود.

- چتونه؟ نخندین! با شمام!

اما چون بسیار برای پروفش، ارزش قائل بود، به ملت خوش خنده چیزی نگفت و کنار رفت تا شرکت کننده های بعدی، وارد میدان شوند.


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۲۱:۳۱ پنجشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۶

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۱۳:۱۴ پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۸
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 920
آفلاین
در آن قسمت از خانه ي گريملد كه به دست عمليات انتحاري جيسون و يا ويبره هاي رز خراب نشده بود، ساكنين محفل دور هم گرد آمدن بودند و شرايط و مراحل مسابقه را بررسي مي كردند. رز با ويبره ي خفيفي كه همان يك قسمت سالم را خراب نكرد، پرسيد:
- نيو پروف نمي گه که هيچكس به هري فرزند. رم من يك مرحله كنم دود ويبره همه رو با؟

دامبلدور كه از همه ي جمله فقط ' فرزند ' را تشخيص داد بود، با عصبانيت دامبل گونه، تكرار كرد:
- معجون مي اندازم تو يقه ي هركسي كه از حرف هاي من سو استفاده ابزاري كنه! پارتي بازي براي دليران محفل هم ندارم، نسيه هم نمي ديم!... كدوم مسابقه رو مي خواستي بري؟

رز پوكر-ويبره جواب داد:
- كه منم گفتم رو همين خب! كن دود كن دود كن دود!
- كسي ديگه اي داوطلب نيست؟

دامبلدور خيلي منتظر ماند اما كسي جلو نيامد و به اجبار اسم رز را جلوي مسابقه ي دود كني نوشت.

رز با ويبره به سمت آوار ها رفت تا در بين آنها با ويبره دود كردن ملت را تمرين كند. كسي هم نبود كه او متوجه كند كه مسابقه ي " ويبره زدن " نيست بلكه " دود كردن " است.

دامبلدور ليست بقيه ي مراحل را بزرگ به تابلوي اعلانات زِد تا بقيه ي محلفي ها داوطلب ديگر مراحل شوند. البته اگر دلشان مي خواست.

- دود! دود!

با صداي آمليا همه به دنبال منبع موج دود بلند شده از درون آوار ها آن طرف گريملد مي گشتند كه سرانجام به رز رسيدند. او با افتخار ويبره ي هشت ريشتري زد و گفت:
- با ويبره دود كردم!

محلفي ها با پوكر فيس ترين پوكر فيس دنياي جادوگري به او و دود بلند شده از ميان آوار ها خيره شدند.
رز موفق شده بود با ويبره هاي زياد، منبع اصلي برق مشنگي را پايين آورد و با اتصالي كردن برق ها، تابلوي مادر سيريوس آتش گرفته و دود كرده بود.

- خائن ها ي آتش زن!

هيچ وقت يك هافلپافي را دست كم نگيريد! مخصوصا از نوع زلزله اش را!


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۶ ۱۱:۳۷:۲۹




پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۰:۵۱ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۶

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۸ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۸:۵۷ چهارشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۶
از اين زمين نفرين شده تا آسمون بكر راهى نيست...
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 90
آفلاین
یک شور و هیجان بی‌سابقه، فضای استودیو را فرا گرفته بود و تمام محفلی ها داشتند به شادی و تمرین برای مسابقه می پرداختند که ناگهان روونا ریونکلاو از عالم مرگ ظاهر شد و چوبدستی‌اش را چسباند به دیهیم و فریاد زد:
-ســــکــــوتـ! بی مخ ها.

دامبلدور که حسابی شوکه شده بود، از خواب پرید و دهن دران! رو کرد به روونا و گفت:
-چی شده بانوی من؟
-هیچی آلبوس...هیچی! فقط توضیح بده چطور ممکنی؟

سپس در برابر سکوت دامبلدور، رو کرد به بقیه ی محفلی ها.
-چطور ممکنید؟
-
-شما خائنین به اندیشه هستید... .شما بی مخی رو به سقف رسوندید.

در این اثنا، مادر سیریوس هم که اسم رمز -که همان خائن بود- را شنیده بود، از خواب پاشد و شروع کرد به داد زدن که"آره اینا همشون خائنن" و کل بساط سور و جشن بی معنی محفلی ها به قهقرای عظما رفت، به طوری که این‌بار دامبلدور به رسم بزرگان، ابرچوبدستی را برداشت و چسباند دم حلقش و فریاد"ساکت،ساکت" سر داد که بی ثمر ماند. برای همین دست به خشونت زد و یک اکیو ترکه سر داد و هرکی شلوغ کرد رابه فلک بست تا ساکت شدند و علت را از روونا جویا شد.

-بگو ببینم آلبوس! شما برای چی رفتید مذاکره با مرگخوار ها؟
-برای... برای عوض کردن مراحل مسابقه و ساختن مراحل جدید بانوی من!
-خب. این کار رو کردید؟
-اوا! پاک فراموشمون شد.
-
-وجداناً گرمه. دلیران ققنوس تو این گرما نمیتونن فکر کنن. نه که نخوان ها. اینجوری اصلاً نمی تونن.

پروتی که در کمک به فضاسازی ید طولایی داشت و خیلی دوست داشت دستی به ردایش بکشد، دستی به ردایش کشید و گفت:
-همش تقصیر جیسونه. از بس جیسون‌بازی در آورد و گفت که رفت و آمد و سفر، مهم تر از خود مذاکره‌ست و ورداشت بعد کنفرانس سازمان ملل رفت سیسمونی خرید، فراموش کردیم داستان از چه قراره و تحریم شدیم.

این ها را که گفت، ناگهان جیسون یک لبخند شیطانی زد و تی‌شرتش را زد بالا و همه دیدند که آن زیر به خودش بمب وصله کرده و محفلی نیست و نفوذی وزارت تمام مرگخوار است و هر لحظه ممکن است دست به انتحار بزند که...زد! دست به انتحار زد و خودش و نصف خانه گریمولد را به ترکیدن داد. باقی بقایش...بقایت!
دامبلدور هم دوباره دست به چوبدستی شد و به یاد هوریس، یک دانه از آن طلسم هایی که توی خانه ی غصبی اسلاگهورن زده بود، زد و نصف ترکیده ی خانه دوباره درست شد و این دفعه با دوتا محفلی دیپلماسی بلد، که لادیسلاو بود و دکتر‌نحیف بود و مودی، آپارات کردند به یک جایی برای مذاکره درباره ی مراحل.
یک عدد معجون سوسک کننده هم با خودشان بردند که هرکسی که در رول هایش از زبان دامبلدور "فرزند روشنایی" و "فرزند عجیجم" و "قبونت بِچم" نوشت، معجون را بیندازند توی یقه ش تا سوسک شود و بفهمد که دامبلدور به جز هری، هیچکس را فرزند خطاب نمی کند!


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۴ ۱۰:۵۵:۵۸

شاید از اون خوشتون نیاد، اما نمی تونید منکر این بشید ; دامبلدور استایل خاص خودشو داره!



پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۶:۵۲ دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۶

گریفیندور

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۰ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
دیروز ۰:۵۴:۴۳
از سرزمین تنهایی
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 322
آفلاین
جيني رداي دامبلدور را كشيد و گفت:
- پروف! اينا الان ما رو لوله ميكنن!
- خب چيكار كنم فرزندم؟
- من كه ميگم بريم كوچه ناكترن!
- نه فرزندم!
- اما پروف... اين آخرين راهيه كه داريم. وگرنه بايد لوله شيم!

در اين ميان صداي پروتي بلندشد:
- منم با جيني موافقم پروف.
- فرزندانت درست ميگن دامبل! چاره ي ديگه اي ندارين!

جيني و پروتي و دامبلدور با صداي آرسينوس به سمت او برگشتند.
جيني گفت:
- وقتي چند تا محفلي دارن صحبت ميكنن، يه مرگخوار نقابدار مثل پارازيت وسط حرفشون نميپره!

آرسينوس خواست چيزي بگويد كه لرد او را صدا زد:
- سينوس!
- بله ارباب؟
- بيا اينجا.

دامبلدور گفت:
- خيلي خب، مثل اينكه چاره ي ديگه اي نداريم. ميريم كوچه ناكترن!

سپس با صداي بلندي رو به لردسياه و مرگخواران گفت:
- قبوله! ما به كوچه ي ناكترن ميايم.

لردسياه لبخند شيطاني زد و گفت:
- به اميد ديدار پشمك!

و ثانيه اي بعد لرد و مرگخواران در آسمان محو شدند. دامبلدور و هيئت همراه نيز، به قلعه روشنايي آپارات كردن.

لحظه اي بعد - قلعه روشنايي:

- كوچه ناكترن؟
- بله فرزندم... اين مرحله از مسابقه در كوچه ناكترن برگزار ميشود.
محفليون:
دامبلدور:
هيئت همراه:
لردسياه و مرگخواران( بصورت مجازي):


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲ ۱۷:۱۶:۴۱

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.