هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

لیگ کوییدیچ ۱۳۹۸

برنامه بازی ها

در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۳:۴۲:۱۳ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸

هافلپاف، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

آریانا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۳۱:۱۹
گروه:
هافلپاف
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 364
آفلاین

سریع و خشن   
                                  Vs
                              ترنسیلوانیا

پست سوم(آخر)


با توجه به پیش زمینه ی ذهنی ای که از سریع و خشن داریم:
تصویر کوچک شده

تیمی که ارنست جمع کرده بود بازی کامپیوتری آن هم نمی شد.
یک تلسکوپ که مدام خودش را رو به آسمان تنظیم می کرد و معلوم نبود چطور می خواهد گل بزند. یک آفتاب پرست که تنها کار مفیدش تا الان منزجر کردن ارنست بوده. آریانا که تنها جارویی که سوار شده، جاروی آشپزخانه شان بوده که وقتی مادرش خانه نبود برمی داشت.  یک آملیای خوشحال، یک هیتلر لر و یک پیرمرد که تا این لحظه از عمرش فقط دنده ی اتوبوس عوض کرده و حالا شده کاپیتان.
شاید تنها نقطه ی روشن، کریستف کلمب باشد که خوب کشف می کند. شاید اسنیچ را هم زود کشف کرد. به شرط اینکه وسط بازی نخواهد برود و آمریکا را به دنیا معرفی کند.

شب قبل از مسابقه

اعضای تیم دور آتش جمع شده بودند و مارشمالو کبابی می خوردند. هر از گاهی چندتا از پشه هایی که اذیتشان می کرد را هم می کشتند و برای آفتاب پرست کباب می کردند.

هیتلر درحالی که آجرهایش را برای مسابقه آماده می کرد گفت:
_ ارنی، نباید برای فردا کاری انجام بدیم؟ نقشه ای؟ حمله ای؟ 
_ نه. نگران نباشید. فقط به سمت جلو برونید!
_ آنالیز چی؟ من عاشق آنالیزم. میشه من آنالیز کنم؟

ارنست یک پشه را که روی زانویش بود با کف دست کشت و به آفتاب پرست داد.
_ نه آملیا. دوران ما از این خارجی بازی ها نبود. فقط اول با دنده یک شروع کنید یه کم که گرم شدید تا خفه نکردید بدید دنده دو. 
اعضا:
تلسکوپ:

اعضای گروه که کمی ترسیده بودند، سعی کردند به بازی فردا فکر نکنند. بر روی جویدن مارشمالو تمرکز کردند. هر کدام را سی بار می جویدند و قورت می دادند.  آفتاب پرست از ترس خودش را به رنگ خاک تبدیل کرده بود که شاید یادشان رفت و او را نبردند.
تلسکوپ بلاخره سرش را  از آسمان به سمت ارنست برگرداند. دوربینش در چند سانتی متری صورت پیرمرد بود. ارنست با دیدن دوربین سریع ژست گرفت:

_ ارنست مطمئنی اینایی که گفتی تاکتیک های بازی کوییدیچه؟
_ یعنی شما به راننده تون شک دارید؟
اعضا:

روز مسابقه

چیزی که تا به حال گروه سریع و خشن به آن توجه نکرده بودند ورزشگاه محل مسابقه بود:  ورزشگاهی در طبقه ی هفتم جهنم.
بیرون از ورزشگاه هوا معتدل بود. نسیم خنکی هم می وزید. اما طبقه ی هفتم جهنم را کسی مطمئن نبود همینطور باشد.

بازیکنان سریع و خشن سوار آسانسور شدند. در آسانسور بسته شد و صدای خشن و ترسناکی که قطعا یکی از شیاطین کوچک بود به گوش رسید.
_ به جهنم خوش آمدید.
_ زهره ترک شدم. مگه جهنم هم خوش آمد داره؟!
[فحش بد]

آملیا سریع گوش های تلسکوپش را گرفت.
_ عع ارنست! حرف زشت؟
_ ببخشید کنترلم رو از دست دادم. 

بعد گذشت چند دقیقه که انگار عمری بود بلاخره اسانسور ایستاد و بیرون آمدند. آنجا بود که تازه متوجه عمق فاجعه شدند.

آسمان ورزشگاه مثل خون قرمز بود. هوا آنقدر گرم بود که تخم مرغ را می زدی می پخت. یک سمت ورزشگاه بچه شیطان ها با پدر و مادرشان نشسته بودند. دست هر بچه هم یک آبمیوه ی  قرمز بود که معلوم نبود خون کدام زبان بسته است. در جایگاه ویژه هم شیطان رجیم خودنمایی می کرد.
برای جلوگیری از فرار بازیکنان هم دور زمین سگ های سه سر مستقر شده بود.

_ ارنی مرلین لعنتت کنه ما رو کجا آوردی؟ 

در همین حین در آسانسور مجددا باز شد. بلافاصله حجم عظیمی از آب بیرون ریخت و تقریبا تمام زمین را تا ارتفاع سه سانتی متر پوشاند. سپس دامبلدور با لبخندی ملیح بیرون آمد. طوری لبخند می زد انگار وارد سرسرای هاگوارتز شده است.
پشت سرش باقی اعضای تیم حریف هم وارد زمین شدند.
آندریا کگورت، سونامی ای که چند لحظه پیش تمام زمین را خیس کرد، سو لی، چوپان دروغگو و در آخر گابریل دلاکور که با نگاه سرزنش بار به زمین نگاه می کرد.
_ سو، تو هم فکر می کنی این زمین یه تمیزکاری حسابی می خواد؟
_ آره آره. البته اگه زنده بمونیم.

صدای لرزانی که انسان می نمود توجه بازیکنان را جلب کرد.
_ با نام و یاد مرلین...

سر چرخاندند و یوآن آبرکرومبی را در جایگاه گزارشگر دیدند.

_ ضمن عرض ادب به شیطان بزرگ و شیطان های کوچیک و بابا و مامان شیطان ها.  یوآن آبرکرومبی هستم با گزارش بازی بین سریع و خشن و ترنسیلوانیا. امید دارم زودتر یکیتون اسنیچ رو بگیرید وگرنه شام بعدی بچه شیطون ها ماییم.

با توضیح یوآن سوت داور توی ورزشگاه طنین انداخت. آریانا به دور و بر نگاه  کرد تا داور را ببیند و بابت انتخاب این زمین جهنمی یک اکسپلیارموس نصیبش کند اما بعد معلوم شد داوری اصلا وجود ندارد. داورها با دوربین زمین را چک می کردند.

اسنیچ مثل یک گلوله رها شد. بلافاصله بلاجرها و کوافل هم آزاد شدند.

باید سریع تر اسنیچ گرفته می شد.

یوآن که با دیدن هم شکلای خودش روحیه گرفته بود، میکروفونش را چسبید.
_ شرط می بندم خونی که دارن می خورن خون بازیکنای قبلیه...

آبرکرومبی نگاهی به جایگاه می کنه تا ببینه شیطان عصبانی شد یا نه. که گویا نشد. پس ادامه داد.
_ بازیکنا پخش می شن. فکر کنم فقط سونامیه که اینجا گرمش نیست. سو لی و کریستف کلمب دارن اطراف زمین چرخ می زنن. فقط چرخ زدن کافی نیست بوقیا! با دقت بگردین.    آملیا و تلسکوپش با پاس کاری دارن جلو میرن... اوه... سونامی رو... داره خودش رو گلوله می کنه.

سونامی که اول توی کل زمین پخش بود، خودش را جمع کرد و جمع کرد و جمع کرد و یک توپ بزرگ پر از آب شد. شروع به حرکت کرد. در وسط راه آلبوس دامبلدور را شست و شو داد، ارنست را خیس کرد تا به مقصد رسید و آملیا و تلسکوپ را بلعید.

با بلعیده شدن دو مهاجم، کوافل روی هوا معلق شد.

_ چه فرصت طلب! گابریل کوافل رو می گیره و جلو میره. کاش آملیا و تلسکوپش شنا بلد باشن.   گابی پاس میده به کلاه سو، کلاه پاس میده به چوپان دروغگو و... گگگگل. بیست امتیاز برای ترنسیلوانیا. معلوم نیست آفتاب پرست از ترس خودشو چه رنگی کرده که پیداش نیست. امیدوارم قهوه ای نشده باشه.

آفتاب پرست از تیر دروازه جدا شد. با ناراحتی به رنگ عادی خودش بازگشت. هنوز نتوانسته بود ترسش را کنترل کند. توپ را به هیتلر پاس داد.

سونامی هنوز درگیر آملیا بود. هیتلر که مدافعی جز آندریا در مقابل خود نمی دید، فرصت رو غنیمت شمرد و پیشروی کرد.

_ آندریا بلاجرش رو آتیش میکنه سمت هیتلر. یه جاخالی عالی از هیتلر. شوووت... نه... این بار دامبلدور با ریشش مانع میشه. بلاخره این ریش به درد خورد...

آملیا و تلسکوپ داخل سونامی انگار نفس کم آورده بودند چون مدام با چوبدستی نور قرمز بیرون می فرستادند.

_ کلاه سو توپ رو گرفته و چرخ خوران داره میره سمت دروازه. ارنی داره یه بلاجر می فرسته سمتش و کلاه سریع کوافل رو پاس میده به گابریل. گبی توپ رو می گیره ولی بلاجر بدجوری کلاه رو کوبید.

آریانا که متوجه نورهای قرمز آملیا میشه، بلاجرش رو به سمت سونامی می فرسته.

_ اون سمت گبی داره میره سمت دروازه و مدافع سریع و خشن ها به جای مقابله با اون داره جهت مخالف بلاجرش رو شوت می کنه... نجات آملیا یا گل نخوردن مسئله این است. 

سونامی سعی می کند به بلاجر جا خالی بدهد ولی بزرگتر از این حرف ها است که جای کافی برای رفتن داشته باشد. بلاجر خورد به سونامی و در آن گم شد.
خیل عظیم آب، مثل یک بادکنک که بهش سوزن زده شده می ترکد. یک لحظه تگرگ به تمام ورزشگاه می بارد. یک تگرگ وحشتناک زمینی.

قطرات آب با سرعت زیاد در کل ورزشگاه پخش می شود. جایی که همیشه یک منطقه گرم  و خشک بود در یک لحظه به منطقه ای مرطوب و بارانی تبدیل شد.
تماشاگران شیطان هم کاملا خیس شدند. اما اصلا راضی دیده نمی شدند.

لحظه ای سکوت محض ِ ترس در ورزشگاه جاری شد. بازیکن ها از وحشت و شیاطین از شوک بی حرکت ماندند.
و بعد... فریاد خشم شیاطین بود که به گوش می رسید. همگی به وسط زمین حمله کردند.

بازیکن ها جیغ و داد کنان فرار می کردند. البته آلبوس دامبلدور انگار که ولدمورت به هاگوارتز حمله کرده است، مدام می گفت:
_ آرامش خودتون رو حفظ کنید. همه برید به خوابگاه های خودتون.

سو لی داشت کلاهش را از سر یک شیطان درمی آورد. گابریل یکی از شیاطین را شست و شو می داد. آریانا به یک شیطان که قصد خوردنش را داشت وعده ی زندان و عذاب می داد.
چند شیطان به هیتلر حمله کرده بوند و او با آجر بر سرشان می زد. یکی از شیطان ها دم یوآن را گرفته بود و روباره نارنجی به خاطر قبول گزارش، در دل بر خودش و فنریر کروشیو روانه می کرد.

اما در این گیر و دار، هیچ کس حواسش نبود که کریستف کلمب نیست. کلمب به دور از هیاهو و بی هیچ استرسی در بالای ورزشگاه چرخ می زد که نور زردی چشمم را زد. کمی با دقت نگاه کرد. بله... اسنیچ بود.

نگاهی به پایین انداخت در ورزشگاه غوغا بود. به سمت توپ طلایی پرواز کرد و با یک شیرجه آن را گرفت. این قطعا از کشف آمریکا برای تیمش واجب تر بود.

بلافاصله بعد از گرفته شدن اسنیچ سوت پایان به صدا درآمد. در کمتر از یک دقیقه تمام شیاطین ناپدید شدند. رنگ آسمان آبی شد.
انگار هیچ اتفاقی نیافتاده بود.

صدای فنریر از بلندگوها پخش شد.
_ به علت گرفته شدن اسنیچ توسط کریستف کلمب، بازی با پیروزی تیم سریع و خشن پایان یافت.

اعضای تیم سریع و خشن با تعجب به سمت آسمان نگاه کردند. کریستف آن بالا بود. سوار جاروهایشان شدند و به سمت کاشف بزرگ پرواز کردند.

ترنسیلوانیایی ها از اینکه سالم بودند همدیگر را در آغوش گرفتند و با هم از ورزشگاه خارج شدند.

تیم بودن عبارتی است که در آن برد یا باخت مهم نیست، مهم با هم بودن و با هم تلاش کردن است.


Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۳:۳۸:۵۷ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸

ریونکلاو

آندریا کگورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۱۳ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۵:۲۲:۳۱
از کوچه دیاگون پلاک شیش
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 137
آفلاین
ترنسیلوانیا
vs

سریع و خشن


پست سوم

-روونایا... خودمو به خودت سپردم.
-اگه چوپان مرد، مراقب خودتون باشین.
-روی سنگ قبرم بنویسید عمری در پی t گشت و لحظه ای از جستجو دست نکشید.

پچ پچ ها پایان یافت و بالاخره اولین ذره‌ی غذای ویژه مهمان، به حلق مهمانان بخت برگشته وارد شد.
ریش ها، پشم ها، موها، موج ها و حتی پرز ها بعد چشیدن مزه تلخ و خارج از تصور و غیرقابل توصیف با کلمات، سیخ شدند؛ گیرنده های چشایی سطح زبان ها از کار افتاده و تجزیه شدند؛ مردمک ها به باز ترین حالت ممکن در آمده و برای چند دقیقه، علائم حیاتی از وجود ترنسیلوانیانیان رخت بست.
قبل از این اگر فالگیر یا کف بینی بهشان میگفت روزی از سر اجبار با غول های غارنشین همنشین شده و زهرمار میل خواهند کرد، از فرط خنده تشنج میکردند‌. ولی واقعیت عاری از هر عمل نشان دهنده شادی بود. واقعیت تلخ بود. مثل زهرمار!
-این چرا انقد تلخه؟! مزه زهرمار میده!
-شاید چون زهرماره.

آندریا سعی کرد خوشبینانه به قضیه نگاه کند. هرچه بود بهتر از سوء‌استفاده از حیوانات مظلوم و خوردن اجزای جانوران به قتل رسیده بود. بله، آندریا گیاهخواری بود بس متعصب! اما شانس نرفتن به جهنم که در گرو غول ها بود هم نقش کمی در قبول مسئولیت خطیر صمیمی شدن با غول ها نداشت. فلذا لبخندی به رویشان پاشید و گفت:
-چی ریختین توش انقد خوشمزه شده؟

گوسفند مترجم با تعجب به آندریا خیره شد و سپس رو به غول ها کرد.
-بع بع بعاااا؟!

غول ها از پاشیده شدن لبخند برویشان خوششان نمی امد؛ ولی آندریا زهرمار خورده بود و رسما مهمان حساب میشد، حتی در تمدن غول ها نیز مهمان حبیب مرلین بود. غولی که چاق تر، زشت تر و کثیف تر از بقیه بنظر می امد گردنش را به چپ و راست تکان داد و با تمام قوا پلک زد. آنقدر محکم که اگر کمی بیشتر ادامه می داد، موفق به پرواز میشد!

گوسفند با سرعت چیزهایی را یادداشت کرد و سری به نشانه متوجه شدن تکان داد.
-میگن این غذا خیلی راحت و مقویه. اول مار رو از سرش میگیریم و محکم فشارش میدیم تا فک بالا و پایینش خورد شه و چشماش از حدقه بزنه بیرون. بعد از دو طرف تا جایی که کشش داره میکشیمش تا مهره مارش بیاد بیرون بعد پوستشو میکنیم و با ناخن به ده قسمت مساوی تقسیمش میکنیم و میندازیمش تو روغن درحال جوش. بعد درحالی که هیچی ازش نمونده و حسابی سرخ شده بیرون میاریمش و اون روغنو بعنوان زهرمار نگه میداریم و جنازه مار رو خاکش میکنیم بعدم رو قبرش تف میکنیم. جالب ترین نکته هم اینجاست که ادراک مار تا زمان زیر خاک رفتنش پابرجاست! یعنی تمام دردها و کشیده شدن ها و تکه تکه شدن هارو حس میکنه.

پایان جمله گوسفند، تنها نقطه نبود؛ حال بهم خوردگی و چشمان اشکین زل زده به کاسه ی محتوی زهرمار و دل های آتش گرفته از داغ مار بخت برگشته و بدتر از همه، فوران خشم آندریا بود.
 آندریا به عمرش اینهمه بی رحمی و حقیقت خالص و کلمات سادیستیک را یکجا نچشیده بود. تمام بدبختی هایش از بدو تولد تابحال را به چشم دید... قلبش تکه پاره شد و چشمانش را خون گرفت... تمامی اینها باعث شد با تمام توان داد بزند.
-شما روانی های لاشخور! قاتلین سریالی! شیاطین بی رحم! شما برادران بی رحمی و درد! چطور میتونین همچین کاری بکنین؟! مگه مرلینو باور ندارین؟! تو وجود شما علاوه بر فرهنگ و شعور، انسانیت هم مرده؟

نه ستون های غار به لرزه درامدند و نه کسی از ترس به خود لرزید؛ اما صدای آندریا به قدری بلند بود که غول ها را تحت تاثیر قرار دهد و باعث شود که زبان باز کنند.
-نام نام نام... انسانیت نداریم. غولیم.

آندریا ضایع شده بود. خشم او جایش را به خباثت و نگاه هایی مکارانه داد. حال که غول ها از او حساب میبردند زمان مناسبی برای سو استفاده از سادگیشان بود.
البته این فقط تصور آندریا بود که غول ها از هیبت او به سخن درآمده بودند. در واقع تمامی شاهدان اذعان داشتند که غولها، از دیدن موهای صورتی رنگ آندریا که با فریاد های عصبیش تکان می خوردند، دچار مشکلات روحی و روانی شده و هویتشان به هم ریخته بود.

-هی تو!

آندریا به غولی کوتاه قد که بنظر کم سن و سال می امد اشاره کرد.
-م...من؟
-آره، پاشو بیا اینجا ببینم!
-کجا؟ وایسا ببینم... چرا من دارم اینجوری حرف می زنم؟
-اون مهم نیست. شما از درکش عاجزین.

غول جلو رفت و روی ضربدر قرمز بزرگی که آندریا روی زمین کشیده بود ایستاد. البته آنقدر ها هم آی کیوی بالایی نداشت... بقیه با داد و فریاد و بعضا کتک، او را به آن نقطه راهنمایی کردند.

-اسمت چیه؟
-اسم؟ اسم چیه؟ من اسم ندارم.

آندریا داد کشید:
-از الان اسمت آندریاست. فهمیدی؟!
-چیو؟


در دوساعت بعد، هرکسی که از رو به روی غار هم رد میشد، فکر میکرد درگیری رخ داده و اگر جلوتر می امد و بیشتر گوش میسپرد فکر میکرد کسی دارد به قصد کشت کسی را کتک میزند و اگر باز هم جلوتر می آمد، مطمئن میشد که جنگ هاگوارتزی دوم به وقوع پیوسته است!

اما در واقع فقط سه دختر کاملا نرمال، یک پیرمرد نرمال تر و چوپان و گوسفندهایش که از همه بیشتر نرمال بودند، به جان غول ها افتاده بودند تا کوییدیچ را در مغز نداشته‌شان فرو کنند. اما سونامی باز هم خارج از معرکه، به گوشه ای رفته و غار را برای پیدا کردن t اش زیر رو کرده بود. تنها شخص آنرمال جمع قطعا سونامی بود. خود خودش بود!


دو ساعت بعد_غار غول ها


سو درحالی که جلوی هفت غول که در یک ردیف ایستاده بودند رژه میرفت، برایشان نطق میکرد.
-شما غول ها دسترنج سال ها آموزش و خون دل خوردن معلمان مجرب ما هستید.

-پیست... سو! فقط دو ساعت گذشته.
-واسه ما یه عمر بود!

سو از وقفه ای که در کلامش ایجاد شده بود، اصلا خوشش نیامد. با چشم غره ای خفن‌ناک ادامه داد:
-باری که رو دوش ما بود برداشته شد، حالا نوبت شماست برید و پیروز شید و سربلندمون کنید!

بر خلاف انتظار سو، هیچکس جیغ و داد و هورا به راه نینداخت. همه با بی حس ترین چهره ‌ی خسته، به غول هایی خیره شده بودند که با نوک انگشتانشان، جارو ها را بالا و پایین می بردند و کرکر می خندیدند! غولهای شاد و قانعی بودند؛ از تفریحات کوچک هم لذت می بردند.

سونامی لحظه ای سو را نگاه کرد و سپس به سمتش یورش برد و میکروفون را به نرمی از دستش جدا کرد.
- اگه ینفرتون t منو برداشته باشه، خودش بگه. قول میدم دعواش نکنم.

البته صدایی نیامد. میکروفون ها که ضد آب نیستند!

سونامی خسته بود. عمری همه جا را بدنبال t خویش گشته بود و مطمعنا اگر به او میگفتند کسی t‌ اش را برای مسخره بازی برداشته، دلش می شکست.
خیلی می شکست!


?only raven

.only raven


پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴:۴۳ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۳:۲۵:۲۶
از گوشه سمت چپ سایه ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 313
آفلاین
ترنسیلوانیا
vs

سریع و خشن

پست دوم

-جمع کنید بریم.
-چیو جمع کنیم و کجا بریم؟

سو نگاهی به دور و برشان انداخت. چیزی پیدا نکرد که مال خودشان باشد. حتی مورچه روی زمین هم به آنها تعلق نداشت!
-بله که تعلق ندارم. من یه مورچه آزادم. بهم دست بزنید، جیغ می زنم!

مورچه آزاد، اعصاب نداشت. هیچکس هم از او نپرسید که مورچه ای آزاد، در جهنم چه می کند؟!
سو تصمیم گرفت بیخیال جمع کردن چیزی شود. لاکن کلاهش را روی سرش مرتب کرد؛ دستمالی به سر و صورت دوده گرفته‌ی گابریل کشید؛ گوسفند های چوپان را گوشه ای جمع کرد؛ موهای آندریا را بهم ریخت و ریش های دامبلدور را شانه زد.

- میگم، t منم پیدا می کنی؟ به دنیا که اومدم، یدونه t داشتم. اسمم رو توی شناسنامه tsunami گذاشتن. ولی t من گم شد. الان چندین ساله که دنبالش می گردم.

همگی اندکی متاثر شدند ولی نه زیاد. بالاخره سونامی بود و هیکلی داشت و باید از آن خجالت می کشید!
سو یقه همه را به چنگ و دندان گرفت و همچون ساحره ای با اراده، هفت طبقه جهنم را طی کرد. اما به سطح زمین که رسیدند، اراده اش وا رفت!
-الان من کیو بیارم که حاضر بشه تو جهنم بازی کنه؟ برم خودمو بُکشم راحت شم.
-با من کار داشتی؟

چشمان همه درخشید. از همان درخشش هایی که بدون چرخش سر یا حتی منبع نور اتفاق می افتند و یک ستاره نقره ای رنگ گوشه چشم شخص می درخشد. از همان هایی که مربوط به نقشه های پلید است!
همگی به طرف صدا برگشتند. فقط سونامی چشمانش را از داخل بدنش عبور داد و به سمت مخالف آورد.

-شما می تونی جای ما بازی کنی؟
-بازی؟ بازی چیه؟! من مرگم.

سیبک گلوی همه به وضوح جابجا شد. حتی در زیر دهان سونامی هم موج کوچکی ایجاد شد!
البته گوسفندان سر در گریبان فرو بردند و بین پشم هایشان مخفی شدند. کلاه هم لبه هایش را به داخل جمع کرد. اصلا هم اهمیتی نداشت که در طول تاریخ، هیچ کلاهی نمرده بود. بالاخره مرگ بود و شوخی نداشت!
-هر کسی می خواد خودشو بُکشه سریع تر بگه، باید برم سراغ یه یوزپلنگ. بدبخت تنها مونده. ببرمش پیش بقیشون.
-وای تو چقدر مهربونی! بذار بغلت کنم... جای ما کوییدیچ بازی می کنی؟

آندریا خیلی مرگ ها را نمی شناخت. مرگ ها هم آندریا ها را نمی شناختند!
-ولم کن! دست نزن به من؛ چندشم میشه. اه اه... من بازیکن کوییدیچ نمیشم! اگر بشم، خسته میشم.

به آندریا برخورده بود. فکر می کرد سو به او رکب زده و قرار بوده خسته اش کند. مرگ چشمان او را روبه حقیقت باز کرده بود.
دامبلدور که احساس می کرد با پریدن آندریا، تیم هم به هوا می رود، تصمیم گرفت دست به کار شود.
-چرا نمیشی؟
-کاری که کوییدیچ می کنه، آدمو خسته می کنه!

اگر مرگ، مرگ نبود و کسی جرئت گفتن چیزی به او را داشت، قطعا همه به او یادآوری می کردند که آدم نیست و خسته هم نمی شود. ولی چه کنیم که مرگ، مرگ بود!
-ولم کن دیگه. جیغ می زنما! ... من که سرم شلوغه؛ ولی به نظرم باید دنبال کسی باشین که قوی باشه و زود خسته نشه. چه می دونم؛ مثلا غولای غار نشین!

این پیشنهاد مرگ، باعث شد اعضای تیم ترنسیلوانیا ذوق کنند. ذوق لرزان!
-دمت گرم، خیلی مرگی!

و برای جبران این کارش، آندریا را از او جدا کردند.

-شما بیشتر... راحتم کردین. موقع مرگ خودتون جبران می کنم. فقط شما نمی دونین ایران از کدوم طرفه؟

زبان همه بند آمده بود و حتی اگر می دانستند هم، نمی توانستند چیزی بگویند. تعارف کردن با مرگ، اصلا چیز جالبی نبود!
بالاخره دقایقی سپری شد؛ مرگ رفت و کم کم انقباض زبان ها از بین رفته، و قدرت تکلم همه برگشته بود.
-غول غار نشین کدوم وره؟
-از این وره، از اون وره!

گوسفند های چوپان این بازی را بلد بودند.

-از اون وره!

چوپان به دشت سرسبز و همواری اشاره می کرد که فاصله چندانی با آنها نداشت.
-چوپان می دونسته که غول غار نشین کجا زندگی می کنه. چوپان کل دنیا رو گشته!

سو از داشتن بازیکنی با آپشن های اضافه، به خود بالید.
-بریم.

با این حرف سو، همه از جایشان کنده شده و در هوا شناور شدند. گرد و غبار عظیمی فضا را پر کرد و صدای سم گاوهای وحشی، مانع از شنیدن هر صدای دیگری بود.
-گاو وحشی نیستن که؛ گوسفندای اینن. یه کاری بکن دیگه!
-نگران نباشید که نیروی عشق، در همه جا مانع آسیب رسیدن به قلب های پ...

ریش دامبلدور به زیر سم گوسفندان افتاده بود و او را به پایین کشید. هر چند دقیقه ای یکبار، سر او بالا می آمد و بخشی از حرف هایش به گوش می رسید.
-سختی ها برای... هر وقت احساس... دلت برای مرده ها...

گابریل که حوصله اش از جملات ناقص سر رفته بود، با سر ناخن هایش، انتهای ریش دامبلدور را گرفت و بالا کشید. دامبلدور همانطور در هوا به ادامه سخنرانیش پرداخت.
صداها با هم در آمیخته و به قدری عذاب آور شده بودند که روح را از بدن بیرون می کشیدند. اما در کسری از ثانیه، سر و صداها و جیغ و دادها، جایشان را به موسیقی آرامی دادند و همه چیز بی حرکت شد.
سو نگاهی به زیر پایش انداخت و گوسفندی را دید که با چشمان بسته، با دقت به نوای نی لبک چوپان گوش می داد و علف های روی زمین را درو می کرد. لبخندی از رضایت هم روی لبانش نقش بسته بود که با جنباندن دهانش، کج و کوله میشد.

دقایقی به همین شکل سپری شد، تا اینکه همه احساس کردند یک جای کار می لنگد!
-وایسا ببینم... وسط این دشت که غار وجود نداره... ایستگاه گرفتی؟
-چوپان ایستگاه نگرفته که! گوسفنداش گرسنه هستن... باید غذا بخورن.
-زهر مار و چوپان! با خودشم حرف میزنه لابد.

هنوز برای آنها جا نیفتاده بود که بزرگترین دروغگوی تاریخ همراهیشان می کند.
این بار سونامی که طاقتش تمام شده بود، یکی از موجهایش را سُر داد زیر پای اعضای تیم و آنها را روی یک و نیم موج بلند کرد. سپس با سرعتی فوق العاده، به طرف کوهستانی تاریک و خیلی خیلی ترسناک سرازیر شد. شاید هم سرابالا شد!
-اطراف رو نگاه کنید. اگر توی مسیر یه t دیدین، سریع بگین تا وایسم.

در یک چشم به هم زدن، به جلوی غار عظیمی رسیدند که در دل کوه جای گرفته بود. اما قبل از آنکه وارد غار شوند، باید فکری به حال ظاهرشان می کردند. غول های غار نشین کثیف بودند. چرک از سر و رویشان می بارید. از تمیزی متنفر بودند و با شستشو قهر!
قطعا کسی که آب از سر و رویش می چکید، نمی توانست نظرشان را جلب کند.

سو و گابریل، دو سر ریش دامبلدور را گرفته و می پیچاندند تا آب از آن خارج شود. آندریا و چوپان هم گوسفندها را فشار می دادند. سونامی هم دائم می چرخید تا اجزای گمشده اش را از روی زمین جمع کند.
در این میان، سنگینی سخت ترین کار، روی لبه های کلاه سو بود. گوشه ای زیر آفتاب نشسته و تلاش می کرد خشک شود. خیلی کار سختی بود!

گومب و گومب و گومب!

آندریا این صدا را از خودش در آورده بود تا مثلا زنگ در را شبیه سازی کند. ولی غار ها که در نداشتند!

-نظر ما اینه که سرمون رو همینجوری بندازیم پایین و بریم تو.

گوسفندی که جلوتر از بقیه ایستاده بود، این را گفت. گفت و سرش را مثل گوسفند پایین انداخته و وارد غار شد!
سایرین هم که بعضا روی دو پا راه می رفتند، یا حتی اصلا پا نداشتند، دنباله روی گله ای گوسفند شده و وارد غار شدند.

همه سرشان را پایین انداخته و وارد غار می شدند، که صدای بـــــع و سپس گرومپ و بعد هم جیغ های ممتد، باعث شد سرشان را بالا کنند و یک نگاه به جلو کنند.
چوپان با عجله به طرف گوسفند له شده اش دوید و با تلاش بسیار، آن را از چماق غول زشتی که پوکرفیس وارانه به آنها خیره شده بود، جدا کرد.

غول دستش را بالا برد و بینی اش را خاراند. سپس دوباره به آنها خیره شد.
همانطور که گابریل و سونامی چوپان را نگه داشته بودند تا خودزنی نکند و آندریا هم تلاش می کرد پشم های چسبیده به روده‌ی گوسفند را جدا کند، دامبلدور و سو چند قدمی پیش رفتند تا با غول خسته و بر کف غار نشسته، صحبت کنند. قطعا کسی نمی پرسد چرا غول بر کف غار نشسته بود؛ چون او، همان چیزی بود که تیم ترنسیلوانیا لازم داشت. غول غار نشین!

-سلام.

غول اندکی به سو خیره شد، ولی بعد سرش را نیم درجه چرخاند و به دامبلدور زل زد. غولها کلا خیره شدن را دوست داشتند.

-سلام!

دامبلدور هم سلام کرد.
اما به نظر می رسید غول اصلا خوشحال نشده بود. چرا که فریاد بلندی سر داد و چماقش را در هوا تاب داد.

-چی شد؟
-نمی دونم. خرابکاری کردیم؟

لابد خرابکاری کرده بودند دیگر!

-نخیر. اتفاقا خیلی هم خوشحاله و میگه تا حالا کسی بهش سلام نکرده و از آشناییتون مفتخره. تازه جواب سلامتون رو هم داد.
-همه اینا توی همون یه فر... اصلا تو از کجا می دونی؟

کلاه سو با شک به گوسفند خیره شد. البته کسی نمی دانست کلاه خیره شده است.

-من فوق دکترای ادبیات غولها، گرایش غولهای غار نشین دارم. کاملا به زبانشون تسلط دارم.
-واقعا؟
-عالیه!
-چوپان همه گوسفنداشو با سواد و فرهیخته تربیت کرده!

گوسفند فوق دکترا، کاغذ پوستی و قلم پری از بین پشمهایش بیرون کشید و در سم گرفت.
-هر چی می خواین، بگین تا براتون ترجمه کنم.
-بپرس چند نفرن؟
-بع؟

غولی که آنجا نشسته بود، مشتش را محکم روی زمین کوبید. در یک چشم به هم زدن، لزرش وحشتناکی کل غار را در بر گرفت.
-زلزلــــــــه!

زلزله نبود. اگر زلزله می بود، بدبخت می شدند. چون نه میزی بود که زیر آن پناه بگیرند و نه چهارچوب دری که درونش بایستند. لرزش به خاطر راه رفتن شش غول غار نشین بزرگ و سنگین بود. غولهایی در سایز های مختلف و چهره هایی زشت و کثیف.

-ببین حاضرن به طبقه هفتم جهنم برن و به جای ما بازی کنن؟
-ب؟

این بار فریاد طولانی غولها در غار پیچید.
-میگن بله. باکمال میل.

گل از گل بازیکنان شگفت.
-بپرس بلدن بازی کنن؟
-بعبع ببع؟

غول ها عطسه کردند.

-بلد نیستن. میگن خودتون باید یادمون بدین؛ ولی نگران نباشین. ضریب هوشیمون بالاست، زود یاد می گیریم.

گل از گل بازیکنان پژمرد.
-چجوری یاد بدیم؟
-بعیو؟

غولها همزمان با هم زبانهایشان را بیرون انداخته و سکوت کردند.

-من نمیام اصلا! اینا بی ادبن. دارن زبون در میارن!
-نه؛ دارن میگن اول باید زهرمار بخورین.
-دیگه بدتر! بی احترامی تا کجا؟ خودشون برن بخورن.
-نه، اونا کوفت می خورن. ولی غذایی ک برای مهمون درست می کنن اسمش زهرماره. باید بخوریم. وگرنه بهشون بر می خوره!

هر چیزی بهایی دارد و داشتن یک تیم قوی، البته از نظر زور بازو، خرج دارد. خرجی مانند خوردن زهرمار!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۶ ۲۳:۴۵:۱۵

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"


ارباب... میشه بمونم؟


پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۳:۳۳:۴۴ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹:۲۶ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۲۴:۰۵
از کجا به نظرت؟🤔
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 76
آفلاین
ترنسیلوانیا
vs

سریع و خشن


پست اول

- بودجه نداریم.
- آخه...
- بودجه نداریم.
- ولی این...
- بودجه نداریم.
- من...
- بودجه نداریم.

و سو با اردنگی از فدراسیونِ کوییدیچ به بیرون پرت شد.

فدراسیون، چند وقتی بود که زده بود توی کار ساختمان‌سازی برای اعضای هیئت مدیره که بسیار طفلی و بیچاره بودند و هر کس هم که خودش را جای آنها می‌گذاشت باید یقین پیدا می‌کرد که حق با فدراسیون است و اصلا چه‌کاری‌ست، خودمان هم میاییم آستین بالا می‌زنیم و با هم آجر ساختمان‌هایشان را می‌گذاریم. شما تصور کنید یکی از اعضای هیئت مدیره هوس کند برود سواحل هاوایی. آیا این رواست که محلی برای سکونت در آنجا نداشته باشد؟! عا باریکلا، خیر.

بر همین اساس بود که هر کس که تمایلی برای تشکیل تیم داشت سه گالیون بیشتر نمی‌گرفت و سو هم که پنج گالیون گرفته بود، کلی هنر کرده و از توانایی‌هایش در کوییدیچ برایشان گفته و آنها را قانع کرده‌بود... البته اگر بخواهیم صادق باشیم، سو مدیر بود.

شاید تصور این باشد که سو صرفا با تکیه بر توانایی‌های کوییدیچ (مدیر بودن) نمی‌تواند موفق شود و شاید حتی تصور ِ درستی باشد. اما سو مطمئن بود که می‌تواند در تمام مراحل مسابقه از همین توانایی‌هایش در کوییدیچ( مدیر بودن ) استفاده کرده و موفق شود. پس پنج گالیونِ توی مشتش را با لبخند نگاه کرده و سینه را سپر نموده، رفت سراغ بهترین بازیکن فصل قبل.

بله. سو دومین اردنگی در یک روز را خورده و به بیرون پرت شده‌بود.
این‌بار شاید سو می‌بایست دیگر ناامید شده و قید تیم داشتن را بزند و آن پنج گالیون ِ فدراسیون را اختلاس کرده و به جیب بزند، اما او این‌کار را نکرد. سو تنها دوباره رفت سراغ بهترین بازیکن فصل قبل و بعد از این‌که بابت آن اردنگی‌ نفری یک کروشیو به زیردستانش زد، خودش را هم کشت و این‌بار رفت سراغ بهترین بازیکن فصل قبل، که تا چند لحظه پیش بهترین بازیکن فصل قبل نبود.

باز هم اتفاقات ِ تقریبا مشابهی رخ داد: سو، اردنگی، سوم.
سو پنج گالیون را توی مشتش فشرد ولی متاسفانه این‌بار نمی‌توانست بابت اردنگی انتقام بگیرد. چون طرف حسابش بازیکن مورد حمایت فدراسیون بود و سو با این‌که توانایی‌های کوییدیچش (مدیر بودن) زیاد بود، اما زورش به فدراسیون نمی‌رسید. از طرفی هم حالا که بهترین بازیکن فصل قبل را نتوانسته‌بود بگیرد لج کرد و کلا بیخیال بهترین بازیکن‌ها شد و رفت که فکر دیگری بکند و در محدودیت‌ها ستاره بسازد. پس جلوی فدراسیون بست نشست و اولین بازیکنی را که دید، به کناری کشید.
بازیکن اولش که پنج‌گالیون را دید کمی نرم شد. او در محدودیت بزرگ شده‌بود و اولا ادب و احترام می‌دانست و دوم، مدتی بود که به سختی زندگی می‌گذراند و این پنج گالیون را هم می‌توانست بزند به یک زخم از زندگیش.
-گفته باشم... اگر تیمتون قهرمان بشه، بیست درصد میاد روی قرارداد. یعنی باید شیش گالیون بهم بدین.
-بیست درصد؟ مگه بیست درصد از یک هفتمِ پنج گالیون چقدر میشه؟

و داستان از اینجا شروع شد که فهمید سو با این پنج‌گالیون، قصد دارد هفت بازیکن بخرد و بدین ترتیب، ادب و احترام و تربیت را کلا از یاد برد.
محدودیت هم محدودیت‌های قدیم.

نگاهی به پنج گالیونِ توی دستش انداخت. سو حالا دیگر مطمئن بود با این‌ها بازیکن که هیچ، برتی‌باتز هم دستش نمی‌دادند؛ اما چون خیلی گرسنه بود فکر کردن راجع‌به این موضوع را به‌تاخیر انداخت.

- بازیکنم می‌شی؟
رو به پیتزایی که جلویش گذاشتند این‌را گفت. اما پیتزا قبول نکرد و دلیلش هم این بود که آخه ساحرهء حسابی یه نگاه به تن و بدن من بنداز! من برم تو اون ورزشگاه که کل پنیرام از ترس می‌ریزه! حالا طبقه اول و دوم‌ هم نه، هفتم؟ کاه می‌شم که! آره دیگه اینم از محدودیت‌های زندگی‌ِ ماست. نه حقی، نه حقوقی. هیچ بهایی به ما نمی‌دن! یه کوییدیچ می‌تونستیم بازی کنیم که اونم زدن طبقه آخر جهنم! زندگی با ما لَجه خواهـ...

سو پیتزا را خورد. او ساحره‌ای طرفدار حقوق پیتزاها نبود.

- بازیکنم می‌شی؟
رو به دیواری که به آن تکیه داده بود، گفت؛ اما جوابی نشنید و کمی عصبانی شد.
- با توام آ! انگار دارم با دیوار حرف می‌زنم! بی تربیت!

سو ساحره‌ای بود خسته. خسته‌تر از آن‌که فکر کند دیوار چطور می‌خواهد کوییدیچ بازی کند، و حتی خسته‌تر از آن‌که دریابد دقیقا با دیوار حرف زده است.

- بازیکنم می‌شی؟
رو به چوپانی این‌را گفت که در حال سوت زدن برای گوسفندانش بود.

- بله که می‌شه! چوپان بازیکنت می‌شه! یه دو دقیقه همین‌جا بشین که من برم جارومه بیارم بریم!

سو ذوق کرد؛ البته نه زیاد. این روزها ذوق ها هم تقلبی شده و دوام نداشتند؛ چرا که سو یک عالمه دودقیقه صبر کرد، اما چوپان نیامد.
چوپان، دروغ گفته بود. اصلا همان چوپان ِ دروغگو بود و الان هم رفته‌بود تا سو را بپیچاند؛ اما سو نیز ساحره‌ای بود بسیار تیز، بسیار بُز. عه... نه... ساحره‌ای بود بسیار تیز و بز! در نتیجه فهمید و پیچ نخورد.

چوپان که دید سو گول نخورده، فرار کرد و به اعماق اقیانوس‌ها، آسمان‌ها، زمین و به آخرِ دنیا رفت؛ اما سو در آخر او را کت‌بسته به‌روی کول ِ خود انداخت و رفت تا دنبال بازیکنِ بعدی بگردد؛ سو کاپیتانی بود پیگیر.

-بازیکنم می‌شی؟

رو به گابریل گفت. گابریل ساحره‌ی بازیکنی بود که هیچ ‌تیمی از او دعوت نکرده‌بود؛ اصلا هم به دور قبل مسابقات ربطی نداشت که وسط مسابقه متوجه شده‌بود تماشاگران نامتقارن نشسته‌اند و گند زده بود به بازی، اصلا. خودِ تیم‌ها بی لیاقت بودند.

- می‌شم!
- خب روونا رو شکر! ... عه، آندریا؟ تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟
- من؟ من اومدم یه موز بردارم!

سو روی دور شانس بود.
بدین‌ترتیب سو، چوپانِ کت بسته بر روی کولش و گابریل و آنی - که به زور توسط گابریل کشیده می‌شد - در کنارش، راه افتادند سراغِ بازیکن بعدی.

- بازیکنش می‌شی؟
گابریل رو به کلاه ِ سو گفت.

نه، راه نیفتادند. همان‌جا ایستاده‌بودند.

- سو از من جون بخواد! می‌شم!

کلاه و سو عاشقانه به هم نگاه‌کردند.

***

سو حالا دو بازیکن کم داشت و چیزی تا شروع مسابقه باقی نمانده‌بود؛ خیلی دوست داشت آسوده بنشیند و فکر کند، اما صدای سشوار آنی که موهایش را صفا می‌داد، جاروبرقی ِ گابریل که روی دیوار می‌کشید، و بع‌بع گوسفندان و عربده‌های چوپان که این میان گیر داده بود به اسم ِ تیم، چنین اجازه‌ای به او نمی‌داد.

- کاپیتان؟
- چیه؟
- کاپیتان گفته که اسم تیم ما چی می‌باشه؟
- ترنسیلوانیا!
- چی سیلوانیا؟
- ترن! ترنسیلوانیا!
- چی رن؟
- ت! ت! ت!

آن‌سوی دنیا، خیلی‌ دورتر از جایی که بازیکنان ترنسیلوانیا ایستاده بودند، اقیانوس در آرامش بود که ناگهان، سونامی از دل ِ آن بیرون زد و ایستاد.
- کسی گفت "ت"؟

و شروع به حرکت کرد.
حرکت ِ سونامی، با حرکت دیگر‌ موجودات تفاوت داشت. سونامی کمی خشن پیش می‌رفت، خصوصا حالا که مشتاق ِ رفتن هم بود.
- کی گفت "ت"؟

سونامی ژاپن را با خاک یکسان نمود و خودش نفهمید؛ وی هیچ‌گاه به پشت سر نگاه نمی‌کرد، او سونامی‌ای بود با نگاهی رو به جلو.
- صداش از کجا میومد؟

سونامی منبع صدا‌ را یافت و به‌سوی آن هجوم برد.
- شما گفتین "ت"؟

اما دیگر "شما" یی نبود که به سوالش پاسخی بدهد. به جایش چند تا دست و پا و سر درون ِ خودش دید که تکان می‌خوردند و انگار داشتند برایش دست تکان می‌دادند و بای‌بای می‌کردند.
سونامی هم دستش را با ذوق برایشان تکان داد که این حرکتش، باعث شد صاحب ِ دست و پاها از درونش به بیرون پرت شده و خورد و خاکشیر شده نگاهش کنند.

حالا، روبروی تیم ترنسیلوانیا یک عدد سونامی با هیبتی وحشت‌آور در حال حرکت و چرخش و گاها قِر - البته کاملا آسلامی- بود.

- شما هم به همون چیزی که من فکر می‌کنم فکر می‌کنین؟

***

آندریا در حالی که طلسم محافظتش را هر لحظه قوی‌تر می‌کرد تا سونامی او را به درون ِ خودش نکشد، وظیفهء خطیر ِ توضیح‌دادن به او را بر عهده گرفته‌بود.
- ببین سونی، کوییدیچ یه بازی ِ بسیار مفرح و جالب‌انگیزناکه، کافیه یه بار امتحانش کنی تا ببینی چه‌قدر می‌تونه لذت‌بخش باشه. توی این بازی سوار بر جاروی پرواز اوج می‌گیری به سمت آسمون و در آبی ِ بی پایانش...
- بـــَـع!
- غرق می‌شی. از لابلای ابرها پیش می‌ری و حس سبکبال‌بودن ِ یه پرنده بهت دست می‌ده! حالا... حالا بازیکن‌مون می‌شی؟
- شما... t منو ندیدین؟

***

- یه بازیکن کم داریم... چیکار کنیم؟

سو کمی چوپان را روی کولش جابجا کرد. همه توی آسانسور در حال ِ حرکت به‌سمت ورزشگاه‌شان در طبقه هفتم ِ جهنم بودند تا با محیط آشنا شوند.
- روونا بزرگه گب. من مطمئنم ما می‌تونیم!

از آسانسور پیاده شدند که صدای آشنایی شنیدند.

- ببین باباجان... مهم‌ترین کار اینه که بتونی بابت کارهات احساس پشیمانی کنی. وقتی پشیمانی تمام وجودت رو فرا بگیره، سیاهی ازت خارج می‌شه و عشق می‌پراکنی... عشق...
- برو بابا...پیری!
- این چه الفاظ نامربوطیه؟
- ریخت‌تو نبینم دیگه این‌ورا!
-

بازیکنان به‌هم نگاهی کردند و گابریل دست برد و ریش دامبلدور را گرفت و با خود کشید.

- چکار می‌کنی باباجان؟
- بازیکن‌مون می‌شین؟

دامبلدور نگاهی با بغض رو به تک‌تک جهنمی‌هایی که اورا پیری، شل‌مغز و تسترال نامیده‌بودند، انداخت و گفت:
- می‌شم! هر چه زودتر منو از اینا دور کنین!

تیم تکمیل شده‌بود.

***

در طبقه هفتمِ جهنم، آسانسور با یک تکان وحشتناک ایستاد و بازیکنان را به بیرون تف پرت کرد. تیم ِ جدید ترنسیلوانیا، حالا روبروی ورزشگاه ایستاده‌بود.

- این‌جا؟ آخه این‌جا؟
- گرمه! سوختم!
- من این‌جا بازی نمی‌کنم... شعله‌های آتیش تقارن ندارن!
- موهای بنفش ِ من از اینجا خوششون نمیاد!
- این‌جا پر از سیاهیه... حین بازی حواسم پرت بی‌عشق بودن محل می‌شه!
- پشمای گوسفندامه می‌ریزه خب!

سو باید چاره‌ای می‌اندیشید. ورزشگاه، از آنچه که فکر می‌کرد بسیار بدتر بود.
- سویی می‌شوم چاره‌اندیشنده!


همیشه همینقدر قشنگ بمونین، ارباب!


پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۳:۰۵:۲۶ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸

آملیا فیتلوورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۷:۴۲
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
سریع و خشن
VS

ترنسیلوانیا

پست دوم

- بریم برای کشف بازیکن بعدی!
- کشف بازیکن؟ بازیکنه کشف شده، اسمش تو این لیسته ست.

ارنست و کریستف به لیست نگاه کردن.
- تلسکوپ؟...
- خودتی!
- نه، هیت، خودتو کنترل کن. توضیح میدم.

کریستف و ارنی با خودشون فکر میکردن که کجا باید این بازیکنی رو پیدا کنن که نزدیک بود دنیا رو درگیر جنگ جهانی سوم کنه.

- اینکه آدرس نداره.
- چرا ارنی، تو چرا سعی نمیکنی چیزا رو کشف کنی. ایناها، من کشفش کردم.

ارنی باطنش جوون بود، ولی این باعث نمیشد چشمش خوب ببینه. ظاهرش پیر بود به هر حال. عینکشو از جیبش درآورد و روی نوشته زوم کرد.
- دست صاحابش؟ مگه تلسکوپ دست کس دیگه ای هم میتونه باشه؟! ...

در همین حین که درمورد صاحاب تلسکوپ بحث میکردن، ارنی یه مسافر دید و طبق عادت، زد روی ترمز. با این کارش، هیتلر و کریستف و آفتاب پرست به جلو پرتاب شدن.

- دربست؟!
- اینو باید قبل از سوار شدن داد بزنی خانوم، نه بعد از سوار شدن.
-

دختر که سوار شد، توجه ارنی به تلسکوپ توی دستش جلب شد.
- ببخشید خانوم... تلسـ... چیز... کجا تشریف میبر...
- چشماتو درویش کن آقا!
- من فقط به تلسکوپت نـ...
- پس اعتراف میکنی؟!

امروز همه میخواستن جنگ جهانی راه بندازن. ارنست سعی کرد به خودش مسلط بشه؛ احتمالا این تنها تلسکوپی بود که میتونست مفتی گیر بیاره، اما تا الان همه سعیش بر چاپلوسی، به باد فنا رفته بود. شاید مجبور میشد راه آخر رو استفاده کنه و کاری رو بکنه که دلش نمیخواد...

- جهنم و ضرر! معذرت بخوام خوبه؟
- آره.

...

- خب؟
- معذرت بخواه دیگه!

اگر بنا بر سر موقع رسیدن نبود، حتما یه جایی پیادش میکرد که حتی تاکسی مشنگی هم گیرش نیاد برگرده، تا حساب کار دستش بیاد؛ اما الان پای مسابقه وسط بود.
- ما... من... مذ...
- معـ... ذ... رت! بگو معذرت!
- اه، باشه بابا مذغرت میخوام! کجا تشریف فرما میشین خانوم، بگین بریم، هزارتا کار داریم، زندگی داریم!

دختر دست از نوازش کردن تلسکوپش کشید. توجه ارنی به هم تیمیاش جلب شد که بد طور بهش نگاه میکردن. اونا برای مسابقه اومده بودن، نه مسافر کشی. دیگه خسته شده بودن.

- میخوام بچمو ببرم کوییدیچ بازی کنیم. قربونش برم، اینقد نزده کسی رو، داره میپوسه بی استفاده، میخوام ببرمش بزنه زیر توپ، حالش قشنگ جا بیاد.

ارنی و همگروهیاش، نفس راحتی کشیدن؛ هم مسیر بودن و این باعث میشد کمتر وقتشون تلف بشه. وقتی اتوبوس دوباره به راه افتاد، همه مثل بچه های جادوگر، نشستن سر جاشون و کمربنداشون رو بستن. اونا از ترمز ارنی، درس بزرگی گرفته بودن.

- خب، تلسکوپم جور شد، بریم مسافر بعدی... آملیا فیتلوورت. کریس، بابا جان، بیا این نوشته اینجایی رو هم کشف کن، آفرین پسرم.

کریستف که برای اولین بار توی زندگیش، تصمیم گرفته بود چیزی به اسم برخورد کردن سرش با شیشه اتوبوس و متلاشی شدن مغزش رو تجربه نکنه، زیر لب چیزی گفت و بلند شد بره سمت ارنی.

- هـــــــــــــــی! بیتربیت!

کریستف سمت دختر برگشت که دستاشو دور سر تلسکوپ حلقه کرده بود تا از شنیده شدن حرفای بدآموزی احتمالی بعدی توسط تلسکوپ جلوگیری کنه. کمی چشماشو در حدقه چرخوند و ذکر گویان، با احتیاط، به سمت ارنی حرکت کرد. ارنی که سه تا عینک روی هم گذاشته بود و هنوز نمیتونست نوشته رو بخونه، کاغذ رو به سمت کریس گرفت.
- اینا چرا هر خط که میریم پایین تر نوشته هاش ریزتر میشه؟ بیا، این دختره آملیا رو بخون ببین کجا باید پیداش کنیم.

با این جمله ارنی، دختر تلسکوپ به دست، روی صندلیش جابه جا شد و یه کم جلوتر اومد.
- من آملیا...
- خب... نوشته...
- میگم من آملیا...
- وای ارنی، باید راهی که اومدیم رو برگردیم. آملیا اونجاست.


دختر دیگه رسما داشت بال بال میزد. اگه به جای تلسکوپ، دوتا پر توی دستش بود، میتونست به راحتی تا پیش ستاره ها بالا بره. به نظرش فکر خوبی اومد و تصمیم گرفت بعد از کوییدیچ امتحانش کنه. ولی الان سعی داشت چیزی رو به ارنی و کریستف بگه...
- آقا؟ صدامو میشنوین؟ میگم من...

ولی نه، نمیشنیدن! اتوبوس شوالیه، راهی که اومده بود رو برگشت. وقتی ارنی در رو باز کرد و دختر بال بال زنون رو کنار زد تا به مسافر بعدی خوش آمد بگه...
- اینجا که نیست.
- مطمئنی درست کشف کردی بابا جان؟
- نیست.
-

تقصیر آفتاب پرست نبود که سایت ایموجی آفتاب پرست نداشت...
دختر که دیگه داشت کلافه میشد، دهانه تلسکوپش رو گذاشت جلوی دهنش، و سر تلسکوپ رو گرفت سمت همگروهیا که دم در جمع شده بودن.
- میگم من آملیام!

همگروهیا، انگشت کوچیکشون رو توی گوششون چرخوندن.
- خب از اول میگفتی.
- عه، تویی؟
-

ارنی که خیالش از بابت یه همگروهی دیگه هم راحت شده بود، رفت تا برسه به همگروهی بعدی.
- چرا اینا رو اینقد ریز مینویسن؟ کریس جان، بابا، بیا اینو هم کشف کن.
- اگه من نبودم، این تیم چیکار میخواست بکنه؟ ام... چیز... ارنی جان، من حروف رو کشف کردم ولی معنیش قابل کشف نیست.
- چی نوشته مگه؟
- آزکابان.

ارنی زد روی ترمز و کریس، چیزی که اصلا دوست نداشت کشف بکنه رو، تا حدودی کشف کرد. هنوز مغزش متلاشی نشده بود. سرش رو آورد بالا تا از ارنی گله کنه، ولی...
- ا... ارنی؟
- میخوای یه چیز هیجان انگیز تجربه کنی؟
- یعنی هیجان انگیز تر از متلاشی شدن مغز؟ آره!

زندان آزکابان

زندان خیلی خالی بود؛ خیلی! پر از خالی بود حتی. هیچکس جرئت نمیکرد از سلولش بیرون بیاد. نه بخاطر دمنتورا، نه بخاطر نگهبانا، نه بخاطر زندانبان شماره 1 که وزیر بود، بلکه بخاطر زندانبان شماره 2!

- آهای، تو! چرا سرتو از تو سلولت آوردی بیرون؟ اکسپلیارموس!

اکسپلیارموس، معمولا طلسم خلع سلاح بود؛ اما معمولا! برای زندانبان شماره 2، اکسپلیارموس همه کار میکرد به جز خلع سلاح! سلول زندانی که سرش رو بیرون آورده بود، روی سرش خراب شد.

- هی تو! نگهبان! چرا خمیازه کشیدی؟ اکسپلیارموس! آخ!

با این کار آریانا، دیوار زندان فرو ریخت... و اینجوری شد که سیریوس بلک فرار کرد... و احتمالا بعدها، بلاتریکس لسترنج!
- چرا اینجوری میکنی؟ من که خمیازه نکشیدم! خواستم جواب اینایی که پشت دیوارن رو بدم!
- پشت دیوارن؟ کیا؟
- اینا!

نگهبان، با دستش به چهار نفری که پشت دیوار ایستاده بودن، موهاشون توی باد تکون میخورد و همزمان یه آهنگ حماسی پخش میشد، به اضافه یه آفتاب پرست، اشاره کرد.

- خودشون درو باز کردن! چه مهمون نواز!
- شما اینجا چیکار میکنین؟ کی هستین؟ اکسپـلیارموس!

این اکسپلیارموس رو به نگهبان زد
- کوییدیچ!

هیچکدومشون هیچوقت فکر نمیکردن کلمه کوییدیچ، یه روزی جونشونو نجات بده، چون بلافاصله، آریانا از شدت ذوق، به نگهبان اکسپلیارموس زد، و نگهبان، جیک جیک کنان دور شد.

بالاخره، تیم تکمیل شده بود...

- چی چی تکمیل شده؟ دو نفر دیگه مونده هنوز.
- نه بابا، کامله دختر. اینا دو نفر دیگه.
- کو؟
- من پیرم چشمام نمیبینه، شما چتونه. اینا، این تلسکوپه و این آفتاب پرسته.
- آو! خب، خب، حله راوی، ادامه بده.

... بله، تیم تکمیل شده و حالا که همه چیز انجام شده، اونا آماده تمرینن...

- چی چی آماده تمرینیم؟ یه بار دیگه چرت و پرت بگی اکسپلیارموس میزنما!
- نه، نه، باباجان، اکسپلیارموس نزن فعلا، پایان خیلی باز می مونه. بذار موقعش که شد بهت میگم. بگو مشکل چیه، حلش کنیم.
- مشکل بزرگتر از این؟ تیم اسم نداره!

همه به هم نگاه کردن. یعنی چه اسمی میتونست برازنده هر هفت تاشون باشه؟ همه به فکر فرو رفتن، البته غیر از آفتاب پرست و تلسکوپ.
فکر کردن و فکر کردن و فکر کردن... هیچی به ذهنشون نرسید. بازم فکر کردن و فکر کردن و فکر کردن... بازم هیچی به ذهنشون نرسید.

- خب حالا، بیاین بریم تمرین، تو راه دربارش فکر میکنیم...
- خاک به سرمون شد! آفتاب پرست نیست!
- چی؟ کو؟ کجا؟...
- با کی؟ چیکار؟ ایناهاش، کشفش کردم، رو لباست چسبیده.

ارنی از این شوخی خرکی آفتاب پرست اصلا خوشش نیومد. اون رو از لباسش کند و با انزجار گذاشتش روی شونه آریانا.
توی راه، هر کسی، درحالیکه صندلیش رو سفت چسبیده بود که اتفاقی که قبل تر برای کریستف افتاد، براش نیفته، ایده هاش رو برای اسم تیم ارائه می داد.

- اکسپلیارموسیان؟
- کهکشان راه شیری؟
- مکتشفان شریف؟
- جنگ جهانیون اعظم؟
-
- سریع و خشن!

این رفتار از ارنی بعید بود، ارنی پیرمرد متواضعی بود. ولی خب، خیلی از اسمی که ارائه داده بود، راضی بود. اما چرا این اسم؟ نمیدونست. برچه اساس؟ نمیدونست. ولی اینو میدونست که با استقبال زیادی رو به رو شد. اسمی که...

- فست اند فیوریس! لتس گو پرکتیش! راستی آریانا جان، بابا؟
- بله؟
- یه اکپلیارموس بزن به این راوی، یه بار دیگه به اسمامون توهین نکنه!
-


ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۶ ۲۳:۰۹:۲۱
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۶ ۲۳:۱۰:۲۶

کنکور!


پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۲:۵۵:۵۰ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸

هافلپاف

ارنى پرنگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۳ دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۹:۳۳:۳۱
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 110
آفلاین
پست اول سریع و خشن! vs ترنسیلوانیا

بسم الله
در یکی از روز های خداوند در سرزمین جادو مردی زندگی میکرد که گرچه گذرعمر اورا از بیرون به فردی میانسال تبدیل کرده بود اما در دلش هنوز هم شور و اشتیاق جوانی اش را حفظ کرده و پر از امید و شادی بود.
اسم آن مرد ارنست بود و برای گذراندن زندگی خودش با اتوبوسش کار میکرد. از قاچاق اژدها تا فروش معجون و هرکاری که خط و رسمی از جادو در آن بود در اتوبوس ارنست انجام میشد و صد البته که حمل و نقل جادوگران در صدر این کارها بود برای همین مردم به اتوبوس او لقب شوالیه داده بودند.
ارنست روز هارا یکی پس از دیگری با انجام همین کار ها میگذراند و بااینکه از محبوبیت خوبی بین افراد جامعه بهره مند بود اما چند وقتی بود که حال خوبی نداشت، او چیزی بیشتر از پول و شهرت میخواست. او میخواست به همه و قبل از همه، به خودش ثابت کند که هنوز هم مثل جوانی اش است. قدرتمند، با غرور و البته با افتخار.
چند روز به همین احوال گذشت تا یک روز بعد از ظهر در حالی که داشت تاکوی پای مار (یک غذای مکزیکی تند و شیرین) به بچه مدرسه ای ها میفروخت صحبت چند تا از بچه ها توجه اش را جلب کرد.

-میخوام امروز برم پیراهن سرکادوگان رو بخرم.
-مگه اومده؟ چرا کادوگان؟
-اره بابا. چون خیلی باحاله و تا حالا هیچ مسابقه ای رو نباخته.

ارنست با شنیدن کلمه ی مسابقه سرش را به سمت بچه برگرداند و با چشمان از حدقه بیرون زده سر بچه فریاد زد.
-مساااابققققه؟!

بچه ها که از ترس نزدیک بود شلوارشان را خیس کنند تاکو هارا پرت کردند و متواری شدند که ارنست دست انداخت و یقه ی یکی از بچه هارا گرفت. بچه ی بخت برگشته داشت به خودش میلرزید.
-گفتی مسابقه؟
-بله اقا.
-کدوم مسابقه؟
-کو...کو...کو...ییدییییچ.
-همم!

ارنست دستش را زیر چانه اش زد و به فکر فرو رفت و این به بچه فرصتی برای فرار داد. ارنست با خودش فکر کرد.
-کوییدیچ شاید اونقدرها هم بد نباشه ولی تنهایی که نمیشه کوییدیچ بازی کرد. چی کار باید بکنم؟

و جواب این سوال برای ارنست مفهوم جدیدی از زندگی به او فهماند. ان شب ارنست اصلا نخوابید و تنها به مسابقات کوییدیچ فکر میکرد. تصور اینکه در لیگ کوییدیچ قهرمان شود و جام را بالای سر ببرد در دلش شور و اشتیاق زیادی ایجاد میکرد.

فردا صبح
ارنست جلوی در فدراسیون کوییدیچ حاضر و داخل شد. اولین مردی را که دید لباس های مندرس و ساده ای به تن داشت و ارنست پیش خود فکر کرد این شخص نمیتواند مشکلش را حل کند اما برای جواب دادن به سوال او کافی است.
-هی آقا.
-با من هستین؟
-آره تو. بیا کارت دارم.
-من وزیر این مملکتم پیری.
-
-بدم زیر نظر آمبریج چند ترم کلاس ادب و تربیت جادویی بگذرونی؟

در همین لحظه فردی دیگر با کت و شلوار روی شانه ی وزیر زد و در گوشش پچ پچی کرد.

-شانس آوردی که الان دارم فدراسیون رو بررسی میکنم.

و پشتش را به ارنست کرد و رفت. ارنست نفس راحتی کشید چون جایی که چند لحظه قبل وزیر ایستاده بود دری قرار داشت با نوشته ی : سازمان عقد قرارداد بازیکنان کوییدیچ.
ارنست در زد و وارد شد. پشت میز خانم جوان و بسیار زیبایی بود که ارنست با دیدن او کم مانده بود عقلش را از دست بدهد و در جا خون دماغ شد.

-برای چی اومدی اینجا.
-من...هه...واسه شما... .
-واسه من؟ تق تق تق (افکت شماره گیری کردن تلفن) الو حراست؟

ارنست که فهمید اوضاع خیط شده است سعی کرد قضیه را به طریقی درست کند.
-نه خانم. چیزه... ببینید منظورم اینه که با شما کار دارم.
-چیکار داری اونوقت؟
-بله.
-بله چیه میگم چیکار داری؟ الو حراست.
-چیزه بابا. گوشام ضعیفه دخترم. برای تیم دادن اومدم.
-پس که اینطور. خب پس اسم تیمتو سریع بده به من.
-تیم؟ اما من که تیم ندارم.

دختر جوان که کلافه شده بود دستش را زیر میز برد و از توی کشو دفتر مخصوص بازیکنان بی تیم را دراورد.
-ببین این لیست رو نگاه کن هر کدوم رو میخوای انتخاب کن.

ارنست لیست را گرفت و شروع به خواندن کرد. داخل لیست اسم هر شخص با توانایی هایش نوشته شده بود.
-این قویه اینو میخوام. اینم سریعه اینم میخوام. اون وحشی و اون پررو هرو هم بدین لطفا.

دخترک سریع اسامی و ادرس هارا روی کاغذ نوشت و تحویل ارسنت داد.
-بفرما شما از الان کاپیتان تیم هستی. بهتره بری اعضا رو جمع و مدیریت کنی.

ارسنت دمت گرم آبجی کوچیکتم خواهری کردی در حقمی گفت و از اتاق بیرون امد و از فدراسیون خارج شد و جلوی اتوبوسش امد.
ماجراجویی بزرگ تازه داشت شروع میشد. ارسنت سوار اتوبوس شد و به سمت اولین عضو تیمش حرکت کرد. بعد از یک سواری نسبتا طولانی جلوی در خانه ای که بزرگ روی تابلوی آن کلمب نوشته شده بود ترمز کرد. از اتوبوس پیاده شد و به سمت در ورودی رفت تا زنگ بزند اما صداهای عجیب و غریبی از داخل به گوش رسید برای همین کمی صبر کرد تا صداهارا بفهمد.

-کجا داری میری؟
-
-با کی داری می ری؟
-
-واسه چی می ری؟
-
-چطوری می ری؟
-
-چرا فقط تو می ری؟
-
-تا تو برگردی من چیکار کنم؟!
-
-می تونم منم باهات بیام؟!
-
-بده لیستو ببینم!
-
– حالا کِی برمی گردی؟
-
– واسم چی میاری؟
-
– تو عمداً این برنامه رو بدون من ریختی٬ اینطور نیست؟!
-
– جواب منو بده؟
-
– منظورت از این نقشه چیه؟
-
– نکنه می خوای با کسی در بری؟
-
– چطور ازت خبر داشته باشم؟
-
– چه می دونم تا اونجا چه غلطی می کنی؟
-
– اصلا من می خوام باهات بیام!
-
– فقط باید یه ماه صبر کنی تا مامانم اینا از مسافرت بیان!
-
– واسه چی؟؟ خوب دوست دارم اونا هم باهامون بیان!


ارنست که خودش سرگیجه گرفته بود متوجه باز شدن در نشد، دستش سر خورد و محکم به زمین افتاد. مرد قدبلند و کچلی درون در ظاهر شد و از ظاهرش معلوم بود که در شرف زدن سکته ی قلبی و مغزی قرار داشت بی توجه به ارنست از کنار او رد شد و به سمت فنس حیاط رفت.
ارنست که از این تعجب کرده بود چطور آن مرد اورا ندیده یا توجه ای به او نکرده سریع از جایش بلند شد و خودش را تکاند و بعد با صدای نسبتا بلندی فریاد زد.
-آقای کلمب؟ آقای کلمب؟

مرد ایستاد و پشت سرش را نگاه کرد و برای اولین بار ارنست را دید.
-تو کی هستی؟
-چه عجب.
-چی؟
-هیچی هیچی . من ارنستم. توی این نامه نوشته که شما جزء بازیکنان تیم کوییدیچ من هستین.

رنگ صورت مرد به سرعت عوض شد و شادی کل بدنش را درنوردید. ارنست این را فهمید چون افکت مرد از به تغییر کرد.

-منتظرتون بودم. خیلی وقته منتظر این ماجراجویی ام از وقتی که برای کوییدیچ و بازی توی اون ورزشگاه های رویایی که فقط اجازه حضور بازیکن هارو میدن ثبت نام کردم چند سالی میگذره تا امروز تماس گرفتن و گفتن که بالاخره یکی میخواد بیاد دنبالم. من مشتاقم. من واقعا مشتاقم.
-اره زیاد هم حرف میزنی.
-چی؟
-هیچی.

ارنست کلافه شده بود پس تصمیم گرفت بحث را عوض کند.
-خب. اقای کریستف کلمب من کاپیتان تیمم. ارنست پرنگ. باید دنبال دیگر افراد تیم هم برم. بهتره بریم. وسایلتون همین هاست؟
-بله من سبک سفر میکنم.
-سفر؟
-بله جانم سفر.

ارنست نمیخواست سفر کند میخواست کوییدیچ بازی کند گویا کاپیتانی یک تیم کوییدیچ به همین راحتی هم نبود.
-بهتره سوار شی. میتونم باهات راحت باشم؟
-البته.
-بپر بالا کریس.

و با دست به اتوبوسش اشاره کرد. کریست کلمب هم که از دیدن اتوبوس ارنست به وجد امده بود با سرعت دوید و سوار شد و دقایقی بعد هر دو با هم دوست شده بودند و از هر دری سخن میگفتند.
-خب نفر بعدی کیه کلمب؟ از توی لیست نگاه کن.
-هیت لر.
- هیته لر؟
-اینجا اینجوری نوشته.
-پس سفت بشین.

ارنست پایش را تا ناموس رو پدال گاز فشار داد و اتوبوس غرید و کش امد و آتش از اگزوزش فوران کرد.

دقایقی بعد

ارنست داشت با دستمال شیشه های اتوبوسش را برق میانداخت و کلمب هم در حال تگری زدن توی جوب بود.
-ایراد نداره. همه اولش همینجوری میشن. عادیه. خب پس کجاست این هیتلر؟

ارنست سرش را چرخاند و دور و بر را نگاه کرد. چشمش به مرد هیکلی و سبیل کلفتی افتد که با یک جارو و بک بیل نشسته بود و با پاره آجر ها یه قل دو قل بازی میکرد. همین که مرد ارنست را دید سنگ هارا انداخت بلند شد و فریاد زد.

-ایگوم فهله ایخوهی؟
-اممم. آره.

مرد بدو بدو امد و صورتش کم مانده بود به صورت ارنست بخورد.
-ها؟

ارنست چند قدم عقب تر رفت و کریس را صدا زد.

کلمب تازه با دستمال صورتش را پاک کرده بود. پشت ارنست ظاهر شد و گفت:

-این بنده ی خدا لره. داره به لری میگه کارگر نمیخوای؟
-آهان. نه. نه. بهش بگو اینجا کسی به اسم هیلتر میشناسه؟ راستی تو از کجا لری بلدی؟
-قضیه اش مفصله. فعلا بذار باهاش صحبت کنم.

کلمب رو به مرد هیکلی شروع به صحبت کرد. چند لحظه بعد مرد کارگر و کلمب حسابی بحثشان گل انداخته بود و میگفتند و میخندیند. ارنست به این فکر میکرد که کلمب چطور لری بلد است. با خودش فکر کرد شاید به خاطر سفر گردی و جهانگردی های طولانی و زیادش بود که بیشتر زبان هارا بلد بود. تصمیم گرفت بیشتر از این وقت را تلف نکند.


-اهم. اهم.
-اوه ارنست.
-چی شد؟
- هیتلر رو پیداش کردیم.
-کو کجاست؟

کلمب خنده ی طعنه امیزی زد.

-معلومه دیگه. این خود هیتلره.

هیتلر به سمت ارنست رفت و دست او را گرفت و محکم فشرد.

ارنست در یک لحظه هم خوشحال شد که یک بازیکن دیگر را پیدا کرده اند و از طرفی نگران شد که چطور اعضایی گیرش آمده است. چاره ای نبود ارنست با اشاره به کلمب و هیتلر فهماند که سوار اتوبوس شوند.
هیلتر جارو و دو پاره آجر خود را از روی زمین برداشت و سوار اتوبوس شد. حالا سه نفر شده بودند و اماده برای پیدا کردن بازیکن بعدی.


داخل اتوبوس-نیم ساعت بعد

-میخوام برم کوه همون کوه که آهو داره های بله.

هیتلر میخواند و کلمب و ارنست میخندیند و دست میزدند. کلمب با خنده و دست زنان نزدیک صندلی راننده شد.

-ایول. ایول. پاااق.
-برای چی میزنی بی شعور؟
- تو نمیخواد دست بزنی دستتو بگیر به فرمون پیری هنوز مسابقه شروع نشده به کشتنمون میدی.

ارنست درجا روی ترمز زد و کلمب و هیتلر هر دو به مثل استیک گوشت به شیشه جلو چسبیدند.

-خب دوستان رسیدیم وقتشه یه هم تیمی خوب دیگه رو هم معرفی کنم. اسمش آفتاب پرسته و اینجا زندگی میکنه.

کلمب و هیتلر که دیگر حال بحث با ارنست به خاطر رانندگی مزخرفش را نداشتند پیاده شدند و چشم به ساختمان رو به رویشان دوختند.

سازمان حمایت از جانوران جادویی

-چه خوب. ایگوم یار دیگومون دامپزشک هسیه ؟ خوب میره تو تیم یه تحصیل کرده باعه.
-تحصیل کرده و دامپزشک چیه هیتلر؟ عضو بعدی یه افتاب پرسته. باید بریم بیاریمش. فقط اتوبوس بنزین تموم کرده تا من بنزین اینو که مخصوصه درست میکنم شما برید داخل بیاریدش. اینم نامه عضویت و معرفی نامه.

کلمب و هیتلر به اولین ماموریت و دستور کاپیتانشان آری گفتند و به سمت در ورودی راه افتادند.
داخل سازمان شلوغ بود و چند جن بوداده در حال منتقل کردن چند جادوگر با دست و پای بسته بودند. ان طرف تر چند پیکسی غرفه ی اطلاعات را می گرداندند و یکسره داخل میکروفون ها جیغ میزدند. خرچال ها در کل سازمان پرواز میکردند و نمیشد بدون اینکه با چیزی برخورد کرد قدمی به جلو برداشت.

بالاخره ارنست و هیتلر به زور و زحمت خودشان را از شلوغی عبور دادند و به باجه ی اطلاعات رسیدند.

-سلام ما اومدیم دنبال یه افتاب پرستی به اسم افتاب پرست. اینم مشخصاتشه.

پیکسی سرخ داخل میکروفون داد زد:
-اون الان کسی رو نمیپذیره.

کلمب که صدای پیکسی اورا یاد صدای زنش انداخت میخواست میکروفون را در حلق پیکسی جا دهد ولی آرامش خودش را حفظ کرد.

-ینی چی نمیپذیره. ها؟ ما از طرف تیم کوییدیچی که خودش برای اون ثبت نام کرده اومدیم.
-ببین من وقت ندارم. همین که گفتم.

کلمب با خودش فکر کرد وقتش هست که اون رگ قاره نوردی و کاشفی اش بزند بالا و چند تا از اندام های درونی پیکسی را پاره و کشف کند که متوجه شد هیتلر نیست.

-هیتللللر؟! کجا رفت این؟ هیتلرررررررر؟!

بیییغ بیییغ بیییغ

صدای آژیر بلند شد و حیوانات و ادم ها جیغ زنان از در به بیرون رفتند. مامورین ویژه با چوبدستی های آماده ی شلیک جلوی در خروجی جمع شدند.

-توجه کنید. فردی با سبیل کوتاه و قد بلند و هیکلی اقدام به دزدیدن یکی از آفتاب پرست ها کرده.

پیکسی که تا ان موقع توجهی به کریستف نمیکرد. همین لحظه رو به نگهبان ها داد زد.
-این. این همدستشه. اون میخواست افتاب پرستو ببره.

کریستف فرار را بر قرار ترجیح داد و شروع به دویدن به سمت در خروجی کرد که دستی از پشت سر اورا گرفت و بلند کرد.

-هییتلللر.
-بزن بریم روله.
-کجا بودی؟ این چیه؟

آفتاب پرستی با عینک افتابی و پیراهن طرح هاوایی روی ان یکی شانه ی هیتلر دراز کشیده بود.

- رفتم دنبال این افتاب پرسته دیه. به سبک لری. کاپیتان گفت ببریم براش این رو.
-این به درخت میگن بچه غول. میدونی من کیم؟ من توی این سازمان برای خودم اسم و رسمی دارم. مادر مرحومم آشا اینقدر برام به ارث گذاشته که نصف این سازمان رو خریدم. منواز اتاق ماساژ کشیدی بیرون که بریم کوییدیچ؟ من... .

هیتلر افتاب پرست را بلند کرد و یک گره ی کور زد و رو به کلمب داد زد.
-محکم بچسب منو.

-چی؟ اووووه خدای من.

پوووفففششش

هیتلر از پنجره به بیرون پرید و روی شیشه خورده ها فروامد. هر سه کم کم از جای خود بلند شدند که خود را در محاصره ی ماموران دیدند که ناگهان اتوبوس شوالیه با شعله پخش کن هایی که از روی کاپوت و صندوق و پنجره ها بیرون زده بود حلقه ی ماموران را در هم شکست و در اتوبوس دقیقا جلوی هیتلر و کلمب و افتاب پرست باز شد. پشت فرمان ارنست با دستمال سر خیلی گنگستری جوری که انگار که از تمام اتفاقات داخل سازمان خبر داشت فریاد زد.
-سواررررر شیییید.

هیتلر افتاب پرست و کلمب را به داخل پرت کرد و خودش هم دستگیره ی در را گرفت. ارنست پایش را روی گاز فشار داد.
-برو که رفتیم.

فووووووو

اتوبوس جهید و ماموران را در گردوخاکی عظیم و رد لاستیک هایی اتشین رها کرد.

نیم ساعت بعد
کلمب و هیتلر و افتاب پرست :

-آره افتاب پرست جون قضیه اینی بود که برات گفتم شما هم از الان توی تیم منی.
-پس چرا من رو دزدیدین؟ زبون آدمی زاد بلد نیستین؟

ارنست در دل به خودش گفت.
-نه که خیلی حالا ادمی. دم هیتلر گرم وگرنه از اون سازمان حمایت لعنتی خلاص نمیشدیم.

افتاب پرست هم با خودش فکر کرد.
-محض مرلین این دیگه چه تیمیه که گیرشون افتادم.

صدای ارنست به گوش رسید.
-وقت حالت تهوع تمومه. اعضای عزیز سوار شد که کلی کار داریم.




ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۶ ۲۲:۵۹:۰۶

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۲:۴۶:۲۶ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۴:۲۵:۱۵
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 315
آفلاین
ترنسیلوانیا
VS
سریع و خشن



زمان: ساعت 00:00 روز 20 تیر تا ساعت 23:59:59 روز 26 تیر

داوران:
فنریر گری بک
بلاتریکس لسترنج

لطفا توضیحات ورزشگاه را مطالعه کنید.




پاسخ به: استادیوم المپیک
پیام زده شده در: ۲۳:۱۶ شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶

جیسون ساموئلز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۶ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۳۷:۴۷ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
از سفر برگشتم!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 234
آفلاین
ترنسيلوانيا Vs تف تشت

پست سوم


محل تمرين تيم ترنسيلوانيا:

- دوستان عزيز با ريتم آهنگ تمرين کنيد... يک، دو، سه، چهار، عقب! يک، دو، سه، چهار، جلو! يک، دو، سه، چهار، بياد!
- سندي جان کلاس رقص که نيست تمرين کوييديچه فرزندم.
- باشه ولي به اين گربَتون هم بگيد يه کاري بکنه. اون در بهترين حالت يه...
- خورشت کرفس گرم شده. خودمون ميدونيم. تيکه کلامته.
- واقعـــاً؟!

ادوارد چشماش رو تو حدقه چرخوند، به طرف گربه رفت و اون رو روي جارو انداخت. بعد چوبدستيش رو درآورد، اون رو به سمت گربه گرفت و گفت:
- کوييديچ بلديوس!

و بعد از چند لحظه اضافه کرد:
- اين طلسم باعث ميشه گربه ي ما کوييديچ رو فول بشه... خواهش ميکنم، خواهش ميکنم، نيازي به تشويق نيست.

صداي دست و جيغ و هورا بلند شد و اعضاي تيم کاپيتانشون رو تشويق کردن. ادوارد خيلي خوب بود. اون ادواردي زيبا، جادار و مطمئن بود!

ورزشگاه:

چيزي تا شروع مسابقه نمونده بود و تماشاگران که زلزله اي بودن واسه خودشون، هر چند ثانيه يکبار زلزله اي رو متوجه ورزشگاه ميکردن. جيسون که نتونسته بود از کوله پشتيش جدا بشه اون رو با خودش آورده بود، ريتا هم منو رو آورده بود تا به همه بفهمونه اينجا رئيس کيه. در اين ميان اون گربه بدبختي که با چک و لقد آورده بودنش تو تيم با دهاني باز به دور و اطرافش نگام ميکرد و با خودش ميگفت: من کيم؟! اينجا کجاست؟!

اون ياد حرف مادربزرگش افتاد و خاطره اي براش زنده شد...

فلش بک:

ميو ميو جونيور بعد از خوردن غذاي مامان بزرگش رو کاناپه لم داده بود، شيکمش رو ماساژ ميداد و کلمه "آخيش" رو چند ثانيه يکبار تکرار ميکرد. در اين لحظه مامان بزرگش که داشت براي زمستون لباس ميدوخت بهش گفت:
- هميشه از گروهي که يکيشون عاشق مسافرته، يکيشون درخته و يکيشون منوي مديريت داره دوري کن!

ميو ميو جونيور صاف نشست و گفت:
- چه ربطي داشت الان مامان بزرگ؟ منوي مديريت چيه؟ آدم مگه ميتونه درخت باشه؟! پارادوکس تا چه حد؟!
- هيچي ميو ميو جونيور. هيچ ربطي نداشت.

پايان فلش بک:

اشک در چشماش حلقه زده بود. کجا بود اون روزگار خوش؟ کجا بود اون حال و هوا؟ کجا بود اون...
قلب از اينکه بتونه جمله توي ذهنش رو تموم کنه صداي سوت شروع بازي اون رو از دنياي هپروت خارج کرد. جعفر، گزارشگر مسابقه کارش رو شروع کرد.
- با سلام خدمت شما دوستان دلبند و معده بند! خب، کوافل دست کتي بِله. چون تيم تف تشت پست معين نکرده الان چيز زيادي معلوم نيست. به اميد اينکه رستگار شوند!

با گذشت هر لحظه به مقدار گيجي ميو ميو جونيور اضافه ميشد و سوالاتي مثل کوافل چيه، کتي بل کيه و... دور سرش ميچرخيدن و باعث ميشدن حالت تهوع بهش دست بده. ولي ميو ميو جونيور گربه ي باهوشي بود. اون با حالت تهوع دست نميداد!

- از جعبه ي علامت سوال، مدافع تيم ترنسيلوانيا اين دفعه يه پا گنده در اومده... اون ميخواد به بازدارنده ضربه بزنه! بازدارنده به هيتلر برخورد ميکنه!

با ضربه ي پا گنده، هيتلر با سرعتي معادل يه ماشين لامبورگيني از ورزشگاه شوت شد بيرون و به بقيه فهموند که پا گنده با کسي شوخي نداره.

- هم تيمي منو ميزني؟! الان آب کِشِت ميکنم!

اين حرف رو ددپول زد ولي تا خواست مسلسلش رو در بياره ريتا بر روي دکمه "ممنوع کردن مسلسل" روي منوش کليک کرد و مسلسل ددپول در افق محو شد.

- مسلسل چرا رفتي چرا، من بي قرارم...

جعفر ادامه داد:
- سر کادوگان داره با نيزه به سمت جيسون ساموئلز ميره. جيسون از کوله پشتيش به عنوان سپر استفاده ميکنه و حمله ي سر کادوگان رو دفع ميکنه. چه ميکنن اين دو بازيکن!

کوله پشتي جيسون و نيزه سر کادوگان هر دو از آپشن هاي بسيار زيادي برخوردار بودن که اگه مرلين بخواد در آينده با اون ها آشنا ميشيم.

- ادوارد بونز و گرگ بد گنده با فاصله کمي از هم دارن گوي زرين رو تعقيب ميکنن. وضعيت خيلي حساسه... گرگ بد گنده جلو زد، نه دوباره عقب افتاد، نه جلو زد، نه...

تماشاچي ها با نگاهي پر از خشم به جعفر نگاه ميکردن.

- ... ادوارد بونز گوي زرين رو گرفت! گــرفت! گـــرفـــت!

تماشاچي ها اونقدر مشغول ابراز خشمشون نسبت به جعفر بدبخت بودن که متوجه پيشتازي ادوارد نشدن. بعد از اينکه تماشاچي ها از شوک بيرون اومدن انرژي خودشون رو با جيغ و هورا تا جاي امکان خالي کردن. ترنسيلوانيا خيلي خفنه. در خفن بودن ترنسيلوانيا شکي نيست!

طرف آرنولد:

نگهبان ها آرنولد رو که بر اثر شکنجه ي بيش از اندازه به شکل يک مکعب مستطيل در اومده بود داخل سلول تنگ و تاريکش انداختن و با خنده گفتن:
- فردا هم برنامه همينه. و روز بعدش، و روز بعدش و همينطور تا ابد قراره شکنجه بشي!

و در سلول رو با صداي مهيبي بستن. آرنولد خودش رو از حالت مکعب مستطيل خارج کرد و نعره زد:
- کارتون خيلي درسته!

مجموعه اي از خاطرات آرنولد مثل برق و باد از جلوي چشماش رد ميشدن. خاطرات مختلف، مخلوط، مخصوص، پپروني...

- يدونه قديمي!

اين صدا آرنولد رو از جاش پروند. به کنارش نگاه کرد. گربه اي پير با چندين دندون خراب و لباس هاي کثيف داشت بهش نگاه ميکرد. عجيب بود. انگار اون هم مثل آرنولد برعکس بود.
- تو ديگه کي نيستي؟
- من کلاهدوز ديوونه نيستم.
- تو... چند وقته اينجا نيستي؟
- خيلي وقت نيست. ما گربه هاي برعکس نژادي از گربه ها هستيم که ميتونيم بميريم!
- ميتونيم... بميريم؟

عالي شده بود. آرنولد محکوم شده بود به يه زندگي دردناک و بي پايان.
- اي کاش فقط نه تا جون نداشتم.


تصویر کوچک شده

= = = = = = = =
- تو فيلما وقتي يکي از کما خارج ميشه، بازيگر زن مياد و بهش گل تقديم ميکنه. اما من...از يه خواب کوتاه بيدار شدم...ديدم دنيا به فنا رفته...و به جای گل يه دسته مرده ی مغز خوار بهم تقديم کردن.

Night Of The Living Deadpool
= = = = = = = =
من یعنی مسافرت...مسافرت یعنی من!

= = = = = = = =

تصویر کوچک شده


پاسخ به: استادیوم المپیک
پیام زده شده در: ۲۳:۱۴ شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶
#99

ریتا اسکیترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۳:۱۹ یکشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۷
از سوسک سیاه به عنکبوت!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 190
آفلاین
ترنسیلوانیا .Vs تف تشت

پست دوم


توی ده شلمر... چیز... جنگل

آرنولد تک و تنها برای خودش خوابیده بود. گربه بود بالاخره... تنبل و حاضرخور و تن پرور. حالا اینکه چرا بقیه نبودن... دوشس رفته بود با ملکه کریکت بازی کنه، آشپزم داشت یه سوپ پر فلفل می پخت، خدم و حشمم برای خودشون بی خودی تو قصر میپلکیدن که صحنه خالی نباشه.

آرنولد داشت خواب هفت تا موش می دید که یکی از خدمه اشتباهی پاشو گذاشت رو دم آرنولد و اونم جیغ کشان چند دور دور خونه دوید، بعد پرید رو درختی که نزدیک پنجره بود.
مشغول لیسیدن پنجه هاش بود که یه دفعه یه دختری جلوش سبز شد و پرسید:
-از کدوم طرف باید برم؟
-کجا میخوای نری؟
-فرقی نمیکنه.
-پس از هر راهی دوست داشتی نرو.
-اوکی بای.

دختر به سان پیام بازرگانی وسط داستان، راست دماغشو گرفت و یکی از راها رو رفت. آرنولد پوزخندی زد.
-خودشم میدونست کجا داره میره.

و باز هم غیب شد.
منتها سرزمین عجایب مثل سرزمین جادو نبود و قابلیت غیب شدن مادام العمر رو نداشت. به خاطر همین آرنولد یه کم اونور تر تق... با کله خورد زمین. از قضا، یه کم اونور ترش برابر بود با وسط بازی دوشس و ملکه.

-این گربه ی بی ادب رو گردن بزنید!
-شما آروم باش حالا همسرم. عصبانیت برای پوستت خوب نیست ها.

تا ملت برن دنبال جلاد و این داستانا، آرنولد نصف بدنشو غیب کرده بود.

-هی! حالا سرشو از بدنش جدا کنیم یا بدنشو  از سرش؟
-وقتی بدن نداره اصن.. چیو از چی جدا کنیم آخه!
-حالا اگه نمیتونین جدا کنین!

گفته بودم که اونجا نمی شد برای همیشه غیب شد دیگه؟ سرزمین عجایب بود بالاخره، نه سرزمین جادو! نمی شد یهو راست دماغتو بگیری بری تو افق محو شی برای خودت مثلا، هرچی بهت زنگ میزنن هم گوشیت خاموش باشه!
اینجوری شد که... گفتن جمله ی آخر توسط آرنولد همانا و ظاهر شدن بدنش همانا.

-عه این گربهه که همه اش می خندید!
-گربه چشایره.
-گردن این دوتارم بزنید!

ای بابا. این سری دخترک بد موقعی پرید وسط داستان. خودشو دوشسم گیر انداخت، دختره ی فضول! حالا کی گفته هر جا سوراخی ترکی چیزی می بینی باید بری توش؟ خودش و ما رو هم اسیر کرده به روونا!
دیگه نگم براتون که به دستور ملکه سه تایی شونو برداشتن بردن دادگاه که محاکمه شن قبل از اعدام. اینارم من باید بگم؟

-تو گناهکاری.
-بله هستم.
-دیدین قبول کرد؟ گردنشو بزنید!
-دارم میگم بله هستم!
-قبول کردی دیگه خب.

-این گربه کلا چپ و چوله. نگاه نیششو که تا کله اش بازه!

آره خب... آرنولد قطعا یه گربه ی معمولی نبود. اگه معمولی بود که اینقدر ما رو حرص نمی داد.

-باشه، در مجازات تخفیف قائل میشیم. ببندینش به چرخ شکنجه.

چهارتا سرباز که کارت های بازی ای بیش نبودن، دوان دوان چرخ شکنجه رو آوردن و آرنولد رو بستن بهش. کلا قرار نبود دستورات ملکه در زمینه ی شکنجه و کشت و کشتار اجرا بشه، اما آرنولد اینقدر چپکی بود که راستکی میخواستن شکنجه اش بدن.

-خیلی کار خوبی میکنین. دمتون گرم!

یکی از سربازا شروع کرد به چرخوندن دسته ی چرخ. اینقدر از این چرخ استفاده نکرده بودن که قیژ قیژ صدا می داد. در صد سال اخیر آرنولد اولین خوشبختی بود که واقعا به چرخ بسته شده بود و داشتن شکنجه اش میدادن.

-چرا اینقدر آروم میچرخونی؟ تندتر!

سرباز نگاهی عاقل اندر سفیهی به آرنولد انداخت و زیر لب غری زد و دستگیره رو تندتر چرخوند.

-دارم میگم چرا اینقدر آروم میچرخونی؟

سرباز میخواست دسته رو تندتر ببچرخونه، ولی از اونجایی که آرنولد به اندازه ی محیط چرخ کش اومده بود و جای بیشتر کش اومدن نداشت از چرخ بازش کردن، گذاشتنش زمین. آرنولد مثل آکاردئون رو هم جمع شد و به یه صفحه تبدیل شد... یعنی از صورتش تا دمش پنج سانت بیشتر فاصله نبود کلا.

-پس شما کجا نیستید بچه ها؟

این جمله رو آرنولد که دلش حسابی برای هم تیمی هاش تنگ شده بود گفت. مطمئنا رفتارهای خشانت آمیز ریتا رو به تبدیل شدن به یه صفحه ترجیح می داد!

ورزشگاه ترنسیلوانیا

با افکار خباثت آمیز ریتا و تایید باب بزرگ در نقش کپتن و فرمانده و ریش سفید و خلاصه... بزرگتر تیم، ملت ترنسیلوانیا گذاشته بودن دنبال اون گربه خاکستری زشت عینکیه که نشسته بود رو دیوار.
منتها ادوارد چون پیرمردی بود واسه خودش و ریشه هاش درد میکردن، نمیتونست خیلی از جاش جم بخوره، نشسته بود داشت برای خودش روزنامه میخوند. ریتا هم که روزنامه نگار این مملکت بود... زشته اصن! مردم چی میگن؟ از بوگارت هم که کسی انتظاری نداشت.
نتیجه اینکه... جیسون و سندی و علامت سوال داشتن دنبال گربه بیریخته میدوییدن و شرشر عرق میریختن...

-حاجی انصافا نفسم گرفت. یه خرده یواش تر.

گربه اینو نفس نفس زنان در حالی گفت که روی دوتا پاش وایساده بود و یکی از دستاشو به جایی که فکر می کرد دیواره تکیه داده بود. ولی خب... بدبخت خبر نداشت که پای ریتا رو با دیوار اشتباه گرفته.

-ولک گربهه حرف زد یا مو اشتبا شنیدوم؟
-آرنولد نیست که. آرنولد فقط حرف میزنه. تازه اونم چپکی.

در هر حال... ریتا گربه ی بخت برگشته رو از پشت گردنش گرفت و بلند کرد، یه قلم پر بی حس کننده زد بهش و نشست رنگش کنه که به جای قناری... چیز... آرنولد قالبش کنن به داورا.
ولی خب... به کاهدون زده بودن متاسفانه.

-میشه منو رها کنید خانوم اسکیتر؟

مک گونگال که نقاط متعددی از رداش توسط ریتا رنگ شده بود، حالا به جای گربه ای که اعضای ترنسیلوانیا گرفته بودند ایستاده بود.

-عه پروفسور مک گونگال!
-پروفسور مک گونگال تسترال کیه بابا! پیشته! قلم پر جان.. تیتر بزن "جاسوسی تف تشت از ترنسیلوانیا توسط استاد هاگوارتز".

مک گونگال سری به تاسف تکون داد...

-تو که هنوز اینجا وایسادی... پیشته بابا، پیشته.

البته که قبل از تموم شدن جمله ی ریتا، مک گونگال از اونجا رفته بود.

-خب حالا چیکا... عه... یه گربه!

گربه ی بدبخت انگشت اشاره جیسون رو که دید فهمید یه بلایی قراره سرش بیاد، پس بنا رو گذاشت به فرار. اما زهی خیال باطل! قبلا گفته بودم که کسی از دست ریتا نمیتونه فرار کنه... نه؟!

دقایقی بعد:

ریتا گربه رو از دمش در دست گرفته و انواع و اقسام افسون هارو روش امتحان میکنه که حقیقتا گربه باشه. بعد از اینکه از گربه بودنش مطمئن میشه، میشینه خال مخالیش کنه کسی به آرنولد نبودنش شک نکنه. البته که... قطعا وجود این گربه از آرنولد بیشتر به درد می خورد!

-اینم از بازیکن ذخیره! آرنولد رو پیدا نکردیم اینو به جاش می بریم تو.
-مرحبا نوه جان. احسنت. حقا که در جا زدن گنجشک به جای قناری مهارت داری.
-Now who's afraid of the Big Bad Wolf?


تصویر کوچک شده


پاسخ به: استادیوم المپیک
پیام زده شده در: ۲۳:۱۳ شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶
#98

ویزنگاموت

ادوارد بونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۵ شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۱:۳۳:۱۶ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
از اینوره!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 473
آفلاین
ترنسيلوانيا Vs تف تشت

پست اول




و امابرخلاف چیزی که همیشه اتفاق میوفته این قسمت از داستان دقیقا از همون جایی آغاز میشه که قسمت قبلی به پایان رسیده؛ دقیقا از همون لحظه ای که آرنولد پفک پیگمی روی جارو فریاد می زد و به سمت غروب آفتاب دور می شد ولی خودش نمی دونست که کجا داره میره و چرا میره حتی اونقدری نمی دونست که داره میره یا داره میاد. تازه وسط کار هم همیشه نتش تموم می شد.. گاهی وقتها هم باد میزد خاک میومد نت کل شهر می رف رو هوا.. عع..هوووم.. نباس اینطوری می شد!! برگردیم به داستان..

آرنولد پفک پیگمی هنوز از شوک حادثه ی بمب خسته بود و تنی ناقص، جسمی نحیف و ذهنی خسته داشت. توی سبدی که روی جاروش تعبیه شده بود کمی جا به جا شد، کف دست چپشو لیسید و باهاش پشت گوش راستشو خاروند، خب این بشر یه گربه ی چپکیه اون طوری نگاش نکنین؛ بعدم کف دست راستشو لیسید و باهاش سمت چپشو خاروند.. امممم.. به نظرم این دفعه دیگه اصلا نگاش نکنین خیلی بهتره!

همونطور در حالی که بهش نگاه نمی کنیم وارد جنگل می شیم، پرنده ها روی درختا لونه گذاشتن، سنجابا دنبال هم گذاشتن، گوزن ها هم .. اوه!
اون جارو نگاه کنین یه خرگوش سفید!!

- شلپ!

قلم موی بزرگی در حالی که رنگ قرمز حریصانه (شایدم سخاوتمندانه) ازش چکه می کرد به سر و هیکل خرگوش کشیده میشه و خرگوش مذکور مات و مبهوت نگاه می کنه و خب حالا بازم همین جا رو نگاه کنین یه خرگوش قرمز!

- اوه ملکه ی عزیز.. خیلی خوبه که این بی رنگی های دنیا رو به رنگین بودن های خودتون مزین می کنین!

زن اشرافی خپل قد کوتاهی که قیافه ش شبیه بلاتریکسی بود که کله ش فرم قلب داره.. loading.. (مغز نویسنده لحظاتی به خاطر درازی گروه اسمی هنگ کرده بود، همونطوری که واسه شما خو!) به سمت شخص پاچه خواری که قلم مو رو در دست داشت اما قیافه اش معلوم نبود برگشت و سعی کرد ملیح ترین لبخندشو بزنه که بیشتر شبیه رضا عطاران بود در واقع!

- اصلا به نظر من هیچ چیز بهتر از این نیست که شما ملکه ی زیبا ...

اما با جارویی که مستقیم به سمتشون پرواز کرد و زد دماغشونو بینی کرد صحبتشون نیمه تموم موند. و البته آرنولدی که توی سبدش به خواب رفته بود، پرت شد رو هوا و وقتی صاف روی سینه ی ملکه فرود اومد ثابت کرد که از هوش رفته.. البته نظر شما هم محترمه!

- وای خدای من! این گربه متعلق به قلمروی شماست علیاحضرت!
- بله بله.. می دونیم.. همیشه منتظر بودیم که خودش با پای خودش با ما به قصر بیاد ولی همیشه غیبش می زد ولی حالا که اومده به نظرم باید رحمت و رافت خودمون رو بهش نشون بدیم!
- علیا حضرت رحمت و رافت هر دو سال پیش در اثر کهولت سن فوت شدن!

ملکه آه کوتاهی کشید و گربه ای که سخت روی قلبش چسبیده بود رو از رحمت جدا کرد و به رافت چسبوند ! و فکر کرد که شاید برای دفعه بعد بتونه از عصمت و حجت یا نعمت و عفتش بهره ببره یا حالا هر نکبت دیگه ای که برای استخدام داوطلب می شد و همینجوری که فکر می کرد به همراه همراه ناشناسش به سمت قصرش حرکت کرد.


قلعه ی ترنسیلوانیا

یه نیسان آبی با کلی ویراژ و گاز و اهن و تلپ از جاده ی مارپیچی اومد بالا و جلوی دروازه ی قلعه زد بغل ولی خب چون راننده ش گاو بود زد نصف کابین نگهبانی رو آورد پایین..

- عع ممد صد بار بهت گفتم ترمز.. ترمز.. زارتی زدی نصف یارو رِ آوردی پایین!
- داداش ماشین که چیزیش نشده این یاروعه ریخته که اونم انگاری صاحاب نداره بیا سریع این چارتا جنازه هه رو بندازیم پایین فلنگو ببندیم!

ممد و اون یکی که اسم نداشت جلدی می پرن پشت نیسان و چهارتا آدم پتو پیچ شده رو پرت می کنن پایین؛ جلوی دروازه ی قلعه. بعدش راننده سریع می پره پشت فرمون رفیقش یه نگاهی به یه چیزی که شبیه علامت سوال بی نقطه بود می ندازه و وقتی که به این نتیجه می رسه که به دردش نمی خوره اونم پرت می کنه رو جنازه ها و می پره تو ماشین. نیسان آبی دور می زنه و دقیقا عین بالا اومدنش یه سمت پایین حرکت می کنه و چون ممد به "ترمز" توجهی نشون نمیداده سر پیچ سوم زرتی میوفتن تو دره و اسم ممد از لیست نفهم های زنده خط می خوره!

هی! شما هم شنیدین که تنها موجوداتی که از انفجار اتمی هم جون سالم به در می برن چه جونورایی هستن!؟ بله .. بله! خوشبختانه هیئت امنای تیم برای موارد پیش بینی نشده همچین آپشنی رو برای تیم در نظر گرفته بودن، چون همون طور که همه می دونن و خیلی معروفه؛ جمله ایه که شما همیشه زیاد می شنویدش تو تاکسی یا صف نونوایی: "از این وزارت هرچی بگید برمیاد!" خوش بختانه ماخیلی خفنیم و این لحظه رو پیش بینی کرده بودیم!

از پتوی شماره ی چهار که حاوی یه کوله پشتی و مقادیری آدم بود یه سوسک قهوه ای دوان دوان بیرون میاد و وقتی به محدوده ای می رسه که تغییر شکلش باعث به خطر افتادن آسلام نمیشه به خود اسکیترش تبدیل میشه و نگاه قهرمانانه ای به چهارتا جنازه و یه علامت سوال بی نقطه می ندازه: عع.. این نبود.. .. اینم نیست دستم اشتباهی خورد، این بود: چون ریتا همیشه دوست داشت از این نگاه ها به بقیه بندازه!


دو روز بعد اون روز!


ادوارد، جیسون، ریتا، سندی و علامت سوال دور یه میز نشستن و در سکوت به هم خیره شدن. بوگارتمون هم یه کم اونورتر تو کمد خودش نشسته که دیگه چیز نشه خلاصه.. اینقدر که این چند روز زامبی های مستخدم پشم از کف قلعه جمع کردن سه تا جارو برقی به طور کامل سوخت یکی هم نیم سوز شده که در دست تعمیره!

- ببینید الان یه روز و هشت ساعت و بیست و نه دقیقه و دوازده ثانیه ست که آرنولد مفقود شده!
- الان شد سیزده ثانیه!
-
-
- بله.. می فرمودیم.. من با همه درختا و کفترا و پلنگا..اممم.. جک و جونورای جنگلای این اطراف حرف زدم ولی هیچ کدوم توی این مدت اصلا ندیده بودنش!
- هااا.. مو خودوم کل شط کارون رو طولی و عرضی شنا کردم از اهواز و آبودان تا دزفول همه رو چرخیدم.. چش چشو نمی دید ولی هر کس مویه می دید میگفت ععع کوکام شهرام تویی!؟
-
- هااا.. خلاصه که همه ی امامزاده های مسیر واسش نذر کردم شمع روشن کردم به جون بوآم ولی کسی ندیده بودش!
-
- منم که به همه ی روزنامه ها عکس آرنولدو دادم که چاپ کنن! البته یه کم مقاومت نشون می دادن می گفتن برای نسخه ی کودکان روزنامه شون مناسبه ولی وقتی چهارتا خار و مادر ازشون گروگان گرفتم خودشون به این نتیجه ی منطقی رسیدن که باید رو صفحه ی اول باشه!

ریتا به عکس گربه ی خال خالی بنفشی که مال دوران دبیرستان آرنولد بود اشاره کرد و این رو گفت باقی حضار هم به نشانه ی تاسف سر تکون دادن و جیسون ادامه داد:

- من این کوله پشتی رو پر اعلامیه گمشده کردم.. همه جا چسبوندمش، خیلی حال داد! ( ) منو و علامت سوال با هم رفتیم.. شماره هم زیرش نوشتیم ممکنه الان پیداش کنن و زنگ بزنن!

و انگار که تلفن منتظر همین جمله بود تا زنگ بخوره. ادوارد گوشی رو قاپید:

- بله.. بفرمایین..
- دادااش برای این آگهی زنگ زدم!
- شما رفیقمون رو پیدا کردید!؟
- رفیقتون؟ ولی این که انگار عروسک بچه ست!
- رفیقمون یه گربه ست..
- داداااش شما یه سر تشریف بیارید پیش ما صد تا گربه از اون بهترشو داریم.. اصلنم قابل شما رو نداره!
- آقای محترم آرنولد یه گربه ی معمولی نیست!
- دادااش این هانیه توسلی بازی ها چیه در میاری خو از شما بعیده عزیز من!

زاارپ!

ادوارد گوشی رو گذاشت و هنوز فرصت نکرده بود غر بزنه بابتش که تلفن دوباره زنگ خورد، این دفعه ریتا گوشی رو قاپید:

- من جوابشونو میدم شما محفلی ها خیلی الکی ملایمید!.. الو اسکیتر صحبت می کنه!
- سلام گل من!
- گل من؟! ینی چی با کی کار داری؟! ما اینجا فقط یه درخت داریم!
- با خودت گلم.. می خواستم بگم گربه ت اینجاست، داره سیگار می کشه.. می تونی یه سر بیای ببینی..
- [+&^%$بوووووق%$*#@]

با قطع شدن تلفن و حاکم شدن سکوت بر فضا همه چند دقیقه ای به حالت حالا تهش چی ممکنه بشه به همدیگه نگاه کردن، هیچ کس هم هیچی نگفت، به جای دیگه هم نگاه نکردن هیچ حرکتی هم نکردن هیچ کس نه سرشو خاروند نه تهشو، دیگه چطوری واستون بگم که جو سنگینی بر فضا حاکم شد خب؟!

گربه ی خاکستری خط خطی که انگار به چشماش عینک زده بود خرامان خرامان از لبه ی دیوار رد شد و رفت و یه نگاه گذرایی هم به میز مصیبت زده ی ترنسی ها انداخت.

جیسون که نگاهشو به سطح میز دوخته بود گفت:
- اگه آرنولد پیدا نشه چی؟ چطوری بریم تو زمین وقتی یه یار کم داریم؟!

ادوارد که روحیه ی محفلیش یهو شدت گرفته بود می پره روی میز و میگه:
- نه آرنولد هرجا که رفته باشه دیگه برای این بازی آخر حتما خودشو می رسونه و تنها کاری که ما الان باید بکنیم اینه که بریم و تو زمین تمرینمون و سخت تلاش کنیم که بازی رو ببریم!

بازیکنا هم با یه نعره ی شجاعانه دوان دوان به سمت زمین تمرین میرن و سر راه توپ و جاروهاشونو بر میدارن. ریتا و ادوارد ظاهرا دو نفر آخری بودن که از در خارج شدن.

- خب حالا آقای فرمانده! بهم بگو تا حالا گنجیشک رنگ کردی که به جای قناری به کسی قالبش کنی!؟
- من که نه.. این کار همیشگیه توعه نوه جان!
- بیا کمک کن این گربه هه رو بگیرم!

ادوارد چند لحظه مات و مبهوت به ریتا نگاه می کرد و سندی و جیسون و کمد هم جارو به دست به اون دو نفر نگاه می کردن، ریتا که مطمئن بود کسی منظورش رو نفهمیده همون جور که می رفت با صدای بلندی که همه بشنون گفت:

- نیاز به یه بک آپ پلن داریم! اگه آرنولد پیداش نشد یه گربه دیگه باید بذاریم به جاش که کسی نفهمه و بتونیم بازی کنیم!


می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.