_ارباب
_حیوانم را گرفتی بلا؟

_ن ن نه قربان
_پس چه می خواهی ؟ هان؟
بلا با درماندگی به لرد نگاه کرد.
_چیزه قربان .چیز. اِ.اهان یادم اومد . ارباب چرا سری به حیوان فروشی دیاگون نمی زنیم؟ تا حیوانی در شان شما پیدا کنیم.
_فکر خوبی بود بلا. از شکنجه کردن شیلا هم حال کردیم. افرین.
بعد با دیدن چهره بلاتریکس که لبخند بزرگی ان را پوشانده بود، فریاد زد:چرا مرگخواران مارا صدا نمی زنی.

_چ چ ش چشم ارررربباب.
با گفتن این جمله پا به فرار گذاشت. بعد از رسیدن به مرگخوار ها بلا سرفه ای کرد تا نظر مرگخوار ها رو جلب کند.
_اِهم اِهم.
کسی توجه نکرد.
_اِهم.
و باز هم بی توجهی.
_بابا مگه کرین! پاشین میخوایم بریم کوچه دیاگون.
با حس کردن سکوتی که فضا رد گرفته بود ، فهمید کمی بلند حرف زده. ولی او بلاتریکس لسترنج بود. پس از توجه مرگخواران استفاده کرد و گفت:
_ما برای انتخاب کردن حیوان لرد باید بریم جونور فروشی. کاری داری مگان؟
_منطظورت از جونور فروشی همون حیوون فروشیه؟
_اره. واقعا دیگه باید اینو برات توضیح بدم تسترال؟
_ن نه . من که متوجه شدم برای بقیه میگم.
_سوالی نیست ؟
مرگخوار ها با ترس ولرز:
_خیر .
_خوبه چون من سوال دارم . کی جای جونور فروشی دیاگون رو میدونه؟

_کنار چوب دستی فروشی الیوندرِ
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

Risk of biting





"
ولی میگما پنجاه تا مار بس نیست؟ آخه بیرون آوردن اون همه مار خیلی طول میکشه؟ ممکنه یک سال طول بکشه.



!lost