شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
- دیر اومدی می خوای زود بری؟ شما الان... - اون سوپ داره ته می گیره. - لطفاً خانومای مو قرمز و دِهاتی پاشونو نذارن توی آشپزخونه من...مرسی اَه! - اون سوپ داره ته می گیره.
در حالی که مالی و مروپ فریاد زنان برای هم خط و نشان می کشیدند، پافت با خونسردی تمام سعی می کرد به آنها هشدار دهد. - اون سوپ داره ته می گیره.
صدای فریاد ها بلند تر از هشدار های اگلانتاین بود...خیلی بلند تر...طوری که هیچکس حتی نیم نگاهی هم به او نمی انداخت. پافت با قدم هایی شمرده به طرف دیگ رفت، ملاقه ای برداشت و شروع به هم زدن سوپ کرد.
مالی سنسور هایش به کار افتاد؛ سنسور هایی که اگر کسی به دیگ سوپ نزدیک میشد، فعال می شدند. با عصبانیت نگاهی به اگلانتاین انداخت. - حتی هم زدن هاشون هم غیر طبیعیه...آخه کی با این خونسردی سوپی که داره ته می گیره رو هم میزنه؟
ملاقه را از دست پافت گرفت و شروع به چشیدن کرد. - این سوپ یه چیزی کم داره! یه...اممم.
مالی چند لحظه ای فکر کرد و بعد انگار که ایده ی خوبی به ذهنش رسیده باشد، با خوشحالی گفت. - یه مرگخوار میتونه مدت زمان درمان بیمار رو کاهش بده و روی طعم سوپ تاثیر مثبتی داشته باشه...اینو نگید که سلامت لرد سیاه براتون اهمیتی نداره.
حالا نوبت مروپ بود که با شنیدن کلمه "سلامت لرد سیاه" سنسور هایش فعال شوند. - داوطلب می شید یا داوطلبتون کنم...مرگخوارای مامان!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در 1399/5/22 17:02:40
صدای هق هق مروپ از زیرزمین به گوش مالی رسید و او با رضایت پخت سوپ جدیدی را شروع کرد. چاقو را برداشت و با خونسردی، ارام ارام هویج ها را خرد کرد. -خرت...خرت...خرت.
مالی سوت زنان سر وقت قارچ ها رفت و پوستشان را گرفت و آنها را داخل قابلمه ریخت. سپس با نفرت نگاهی به پیاز های رنده شده و آغشته به خون کرد. بعد آنها را برداشت تا در سطل آشغال خالی کند ولی ناگهان مروپ را دید که با پاهای باز جلوی در ایستاده و با چشم غره ای غلیظ به او نگاه میکند. _داری با پیازای مامان چی کار میکنی؟
مالی با دست تابی به موهایش داد و با لحنی ملایم و خونسرد گفت: -دارررررم سوووپ دررررست میکنم. پیازای بدرررد نخورتو هم ریختم دورررر.
بعد لحنش عوض شد و فریاد زد: _مگه کوری؟!
مروپ ملاقه داخل سوپ را برداشت و غرید: -نکنه میخوای با مامان دعوا کنی؟ پیازای مامانو انداختی دور؟ مامان نمیذاره تو برای زردآلوی مامان سوپ بپزی! مامان نشونت میده!
مالی هم تابه را برداشت و غرید: -بیا جلو!
انها روبه روی هم قرار گرفتند و با تابه و ملاقه و خلاصه هرچی که به دستشان میرسید یکدیگر را کتک زدند. _ زن پر روی بدردنخور! -آلوچه ی گندیده ی مامان کو؟
تکه های هویج، پوست قارچ، رنده، چرخ گوشت، نجینی، یکی از دست ها تام و پیپ آگلانتاین در هوا پرواز میکردند. آنها سوپ را که قل قل میجوشید و چیزی نمانده بود ته بگیرد کاملا فراموش کرده بودند!
مالی فکر کرد و فـــــکر کرد و فــــــــــــکر کرد. ولی چیزی به ذهنش نرسید و احساس کرد که خنگ است و اصلا کسی دوستش نداشته وگرنه چرا داشت در خانه غریبهها میشست و میپخت و میروبد و گیر مروپ افتاده بود تا دقّش بدهد و اصلا آن همه زحمت برای که و چه؟ آخرش به او میگفتند سوپت نمک ندارد یا بی تنوع است یا چاقی یا ریشخندش میکردند که شبیه آنی شرلی است و غصه دارمیشد و غذای زیادی میخورد و چاقتر و چاقتر میشود و بعدش هم آرتور که در وزارتخانه ارتقاء گرفت طلاقش میدهد و با هفت بچه قد و نیم قد آواره میشود و همان بچههای قد و نیم قد هم دست تنها میگذارندش و میاندازندش گوشه سالمندان و پرستارها به او اهمیت نداده و در غربت میمیرد و شهرداری در یک گور دسته جمعی دفنش میکند و در آن دنیا هم پروندهاش با بلاتریکس جا به جا شده و تا ابدالدهر در آتش میسوزد و اصلا تقدیرش از همان روز نخست با سختی و گرفتاری بود. وی در همین راستا بغض کرد.
مالی وقتی بغض میکرد، اصوات نامانوسی بیرون میداد. مروپ متوجه نشد که مالی چه میگوید، اما همین که او بغض کرده، زانوهایش را در بغل گرفته و هقهق میکرد یعنی نصف عملیات با موفقیت انجام شده بود، پس شاد و خرسند ملاقه را برداشته و رفت تا سوپ پیاز خودش را بپزد. پس لبخندی زده، چوبدستیاش را به سمت دیگ بزرگ گرفت. دیگ خورد به سقف، بعد خورد به دیوار و سپس هشت دور، دور خودش چرخیده و در نهایت جر خورده و وسط اتاق افتاد.
- آقاجون به خدا من نبودم!
تیشک!
مروپ که با هجوم خاطرات قدیمی رو به رو شده بود، خودش را از پنجره به بیرون پرتاب کرده و رفت تا خودش را در زیرزمین حبس کند.
- رفت؟
مالی از بین انگشتانی که با آنها صورتش را پوشانده بود، اطراف را نگاه کرد. خبری از خانم گانت نبود؛ تصور حتی چند دقیقه آرامش هم لبخند عظیمی را به لبهای او نشاند. لبخندی که احتمالا خیلی دوام نمیآورد.
کاسه صبر مالی، بالاخره لبریز شد. -چه خبره خب؟ رنده کن خواهر من! برای چی صدای خرچ خرچ در میاری؟
مروپ با خونسردی خون روی دستش را پاک کرد. - بعد از صد و بیست تا بچه، اعصاب آدم به این شکل در میاد. منو ببین! آروم و خوش اخلاق. صدا، صدای رنده شدن پیازه.
-می دونم... ولی مشکل این جاست که خودت داری صداشو در میاری! بذار خودشون صدای رنده شدن بدن خب... هی... صبر کن ببینم. خون؟
دست های مروپ غرق در خون بود. مالی در کل مدت زندگی اش در محفل، خون ندیده بود. -بگو که یه گوجه فرنگی قاطی پیازا شده بود و اشتباهی اونم رنده کردی...
مروپ آخرین تکه پیاز را هم رنده کرد. -خب... راستش شبیه گوجه فرنگی هم بود. قرمز بود! بیا فکر کنیم گوجه فرنگی بود و یه بچه جادوگر مو قرمز نبود که لای پیازا جا مونده بود. هر چی بود پر خاصیت به نظر می رسید. خب. اینا تموم شدن. حالا چیکار کنم؟
مالی دور و برش را نگاه کرد. بهتر بود مروپ را کمی از آشپزخانه دور می کرد.
خلاصه: لرد ولدمورت دست و پاش شکسته و بیمار شده. مرگخوارها تصمیم می گیرن که برای اربابشون سوپ پیاز درست کنن. ولی بلد نیستن. برای همین تصمیم می گیرن از مالی ویزلی کمک بگیرن. مالی قبول می کنه به این شرط که وقتی سوپ آماده شد، مقداری از اونو برای محفلیا ببره. ولی مروپ اصلا از حضور مالی و آشپزیش برای پسرش راضی نیست. نکته: مروپ الان داره نزدیک چشم های مالی پیاز رنده میکنه.
***
مرگخوار ها کار های خود را ول کرده و به تماشای مروپ که به دنبال مالی میدوید نشسته بودند. _کجا میری؟ صبر کن منم بیام! _اصلا نمیخواد تو پیاز رنده کنی! برو سیب زمینی خورد کن! _مامان تا یه کاری رو تموم نکنه کار دیگه ای رو شروع نمیکنه! _خب پس دنبال من نیا! برو روی عشقی که باید به پیازا بورزی تمرکز کن! _چرا به پیازای مامان عشق بورزم؟ مزشون خراب میشه!
مالی کمی فکر میکند که چطور باید باعشق از دست مروپ خلاص شود... به نتیجه ای نمیرسد...باز هم فکر میکند...سوالی به ذهنش میرسد و امیدوار میشود که مروپ نتواند به آن جواب دهد. _اصلا چرا هر جا من میرم بهتر آنتن میده؟ _مودم وصل کردی به خودت!
گویی مروپ برای هر سوالی آمادگی کامل داشت.
_رنده کردن دوتا پیاز انقدر طول میکشه؟ _مامان همیشه با حوصله رنده میکنه تا پیاز های مامان با کیفیت تر رنده شن!
نه چندان خوشحال مروپ؟ مروپ بسیار هم خوشحال بود! فقط کمی داشت حرص می خورد. کمی هم دوست داشت مالی را با ساطور به هزار تکه تقسیم کند. کسی بجز او حق نداشت برای پسرش آشپزی کند. آشپزی برای عزیز مامان حق او بود...سهم او بود!
-برای پخت سوپ پیاز باید با عشق به قابلمه ای که میخواین توش سوپ رو بار بذارید نگاه کنید. -الکی میگه...با نفرت هم نگاه کنید جواب میده فرزندان مامان.
مالی با تمام وجود می خواست شر مروپ را که با خشم به او زل زده بود و تمام حرکاتش را زیر نظر داشت کم کند. دو عدد پیاز را در دست مادر لرد سیاه گذاشت. -خب...شما برو این پیاز هارو با عشق رنده کن. -کجا برم؟ همینجا رنده می کنم خب!
مروپ از جایش برخاست و کنار مالی نشست. رنده را در یک دست و پیاز را در دست دیگرش گرفت و در یک سانتی متری قرنیه چشم مالی مشغول رنده کردن شد. -چرا اینجا رنده می کنی خب؟ این همه جا! -اینجا پیاز های مامان با کیفیت تر رنده میشه.
مالی در حالی که اشک هایش را پاک می کرد از جایش برخاست و به طرف دیگر آشپزخانه رفت.
-صبر کن کجا رفتی؟
مروپ نیز به دنبالش راه افتاد و همانجایی که مالی نشسته بود به رنده کردنش ادامه داد.
-مگه نگفتی اونور پیازا با کیفیت رنده میشن؟ -نه الان دقیقا همین جا بهتر آنتن میدن! -گرفتاری شدیم.
مروپ تصمیم داشت تا می تواند "مالی آزاری" کند و در آشپزی اش دخالت نماید!
به محفلی ها برخورد. تازه داشت بهشان خوش می گذشت. ویزلی های قد و نیم قدشان تازه داشتند سیر می شدند. ریموس لوپین و فنریر تازه داشتند در گوشه ای از خانه به هم دندان و پنجه نشان می دادند.
ولی این واقعیت داشت که خانه ریدل ها جای اعضای محفل نبود. برای همین خیلی زود قانع شدند که خانه را به شرط جمع آوری مقداری غنائم غیر جنگی ترک کنند.
یکی یکی داشتند از خانه خارج می شدند که رودولف قمه اش را سد راه یکی از آن ها کرد. -شما کجا؟
خون هاگرید به جوش آمد. -هرگز...جلوی من...مزاحم یک ساحره محفلی نشو!
و قصد حمله به رودولف و قمه اش را داشت که لینی با یک دست جلوی هاگرید را گرفت. دستی که با حرکتی ساده، در را به روی هاگرید بست و دماغ هاگرید به در برخورد کرد و صاف شد و دل نویسنده خنک شد.
رودولف قمه اش را از جلوی مالی برداشت. -این یکی همین جا می مونه... که... که برای شما هم سوپ بیاره. به ما کمک می کنه سوپ بپزیم...و وقتی آماده شد براتون میاره!
قانع کننده بود. هیچ محفلی ای نمی توانست در مقابل سوپ مقاومت کند.
بدین ترتیب اعضای محفل به سمت مقر گروهشان حرکت کردند و مالی ویزلی در مقابل چشمان نه چندان خوشحال مروپ، داخل خانه ریدل ها باقی ماند که برای درست کردن سوپ پیاز به مرگخواران کمک کند.
بلاتریکس چپ چپ به تمامی مرگخواران نگاه کرد. پرت کردن حواس او، یکی از مهم ترین کارهایی بود که مرگخواران نمیتوانستند انجام دهند. بلاتریکس به با دست محکم به پیشانیاش کوبید و سعی کرد آرامش خودش را حفظ کند. -دستای همه جلو، میخوام چکشون کنم. -دست دست، دستا جلو! -کروشیو.
بلاتریکس مرگخوار مذکور را با برد چندهزار کیلومتر به افق پرتاب کرد. شاید بقیه مرگخوارها از دست زدن دست بکشند... که کشیدند! مرگخواران با ترس و لرز دستانشان را به سمت جلو دراز کردند. -بلا اگه واسه من دراومد نمیزنی؟ -لازم باشه چرا که نه. -بلا!
بلاتریکس به ربکا نگاه کرد. آن همه مظلومیت در ربکا، یعنی ریگی به کفش اوست. بلاتریکس جلوتر آمد، ربکا بیشتر لرزید. بلاتریکس جلوتر آمد، ربکا بیشتر لرزید. بلاتریکس جلوتر آمد...
-بابا الان زلزله میاد! یه دیقه آستینشو بزن بالا دیگه! فیلم هندی بازی میکنه! -رودولف؟ -ها؟ چشم.
بلاتریکس وقتی آستین ربکا را بالا زد، با دیدن دست خالی او، اخم کرد. ربکا هرگز از اخم کردن بلاتریکس و لرد خوشش نمیآمد!
مرگخواران می دانستند با پیدا شدن فرد خاطی آبروی کل گروه جلوی محفلی ها خواهد رفت، پس تصمیم گرفتند هر طور که بود حواس بلاتریکس را از اصل قضیه پرت کنند.
بلاتریکس با خط کش فلزی به صف مرگخواران نزدیک شد. -به زودی اون عنصر خود فروخته تسترال صفت به همه ی ما معرفی خواهد شد. اون چند نفری که هنوز دستاشونو جلو نیاوردن. دست! -دست...دست! -منظورم این بود که دستاتونو... -صدا دستا نمیادا.
گروهی از مرگخواران شروع به سوت زدن و کِل کشیدن کردند. گروهی دیگر مشغول پخش شیرینی و روبوسی شدند.
-چه خبرتونه؟
موهای بلاتریکس از حجم زیاد خشم در حال تولید جریان الکتریسیته بود. شاید مرگخواران باید قبل از انفجاری سهمگین، راه های دیگری را برای پرت کردن حواس او امتحان می کردند.
همه به سمت هری که این جمله را گفته بود، برگشتند! _الان من از وقتی اومدیم خونهی ولدمورت جای زخمم میسوزه...با این دست بمالمش، سوزشم دو برابر میشه!
مرگخواران خندیدند...به جز بلاتریکس! _صبر کنید ببینم...کدوم مرگخوار خود فروختهای از علامت مرگخواریش گذشته؟
خندهی مرگخوارن به سکوت تبدیل شد! _چیزه...میگم که شاید اشتباهی شده...نه...عمدی نبوده!
مرگخواران با سر حرف تام جاگسن را تایید کردند...اما این فرصتی برای محفلی ها بود که به نظر نمیرسید به این راحتی از دستش بدهند...آنها باید بر آتش اختلاف مرگخوارن میدمیدند و بلاتریکس را تهییج میکردند... _البته خانوم لسترنج...میدونید...این احتمال هم وجود داره که بعضی مرگخوارها خسته شدند، ولی روشون نمیشد که از زیر سایه اسمش رو نبر خارج بشن...حالا فرصتی پیش اومده و استفاده کردن! _این رو هم نباید فراموش کرد که در گذشته هم این سابقه داشته که مرگخواران به سمت جبهه سفیدی متمایل شدن! _وای...من نمیتونم صبر کنم تا ببینم وقتی همه این واقعیت رو بفهمن که مرگخوارها در اولین فرصت از شر علامت شوم خودشون میخوان خلاص شن، چی میشه!
به نظر نمیرسید این داستان سرانجام خوبی داشته باشد...برای همین بلاتریکس رو به همه کرد و گفت: _همه...دستاشون رو بگیرن دستشون ببینم! _ _یعنی دستتون رو بیارین جلو...هر کی دستش برای خودش نبود، میفهمم!
مرگخوارها و محفلی ها همه از ترس بلاتریکس به صف شدند و دستشان را جلو آوردند...آزمون سختی در پیش بود!