هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۱۱:۰۸:۳۷ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۸:۵۴:۵۹
از کتابخونه ی هافلپاف! ):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 357
آفلاین
-باباجان،در حال حاضر چند نفوذی وارد این خانه شدن،و ما با این سایز نمی توانیم باهاشون بجنگیم!
-بله کاملا درسته...اما باید...
-ببخشید من اصلام نمی دونستم این اتفاق ممکنه بیوفته!
-چه اتفاقی جرج؟
-من یه گیاهی تو حیلط پیدا کردم،به نظرم شبیه ریحون بود،مامان هم ریحون میخواست براش از اونا بردم!...به مرلین قسم روحم هم خبر دار نبود!

همه ی نگاه ها به سمت جرج برگشت!

-پس کار تو بوده پسرجون؟
-مامان؟
-دوساعت بود عزاب وژدان داشتم نکنه من یه گیاه اشتباهی خریدم!
-مالی اروم باش!
-پرفسور ما برای صدمین بار باز به خاطر شیطنت بازی های این دوتا تو دردسر افتادیم!😠
-اشتباه از منه مالی نه جرج!

همه از این حرف پرفسور تعجب کردن! اگه جرج اون گیاهو پیدا نمی کرد الان در سایز واقعیشون بودن! پس چرا پرفسور اینکار رو تقصیر خودش میدونست؟

-چی پرفسور؟
-بله کاملا درسته خانم ویزلی!...اگه من به حرف اون سانتور گوش میدادم و اون گیاه رو از تو باغچه جمع میکردم،همچین اتفاقی نمی افتاد!
-یعنی یکی پیش بینیش کرده بود پرفسور؟

صدای زاخاریاس بود که نفس نفس زنان به جمع خودشو رسونده بود!

-تو هم کوچیک شدی زاخاریاس؟
-درسته پومانا میبینی که!
-اهمممم...

پرفسور با اینکار دوباره توجه بچه هارو جمع کرد!

-ولی حال باید راهی پیدا کنیم که بفهمیم این نفوذی ها کی هستن؟
-نه پرفسور لازم نیست! شناسایی شدن!
-خانم تیت؟

گابریل با خوشحالی تمام داشت این حرف رو میزد!

-پرفسور...راستش من دیشب دل درد داشتم،بنابراین رفتم طبقه ی پایین تو اشپزخونه که عرق نعناع بخورم،بعدش اونجا خوابم برد!
-یعنی الان نفوذی هارو دیدی؟باباجان؟
-بله پرفسور!
-خب...
-دوتا سانتور خوب!


ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۲ ۱۴:۵۶:۳۵

only Hufflepuff


پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۱۸:۳۳:۲۸ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹

گریفیندور

گلرت گریندل‌والد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۹:۵۱ پنجشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۲:۱۹:۰۳ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹
از از عقلت استفاده کن، لعنتی!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 8
آفلاین

- فرزندان روشنایی کسی فکری در بساط خود دارد ؟

-

- فرزندان روشنایی ؟

-

ناگهان از بین محفلی ها چهره جنگجو پدیدار شد .
و ان چهره کسی نبود سر کادوگان و اسب کوتوله اش .

- بگو بابا جان کاری داشتی ؟

- من حریف می طلبم .
- اما بابا جان ما مشکلات بزرگتری از حریف طلبیدن داریم .

- إ إ إ ببخشید این مال یه سوژه دیگه بود . ما باید یه عملیات انجام بدیم . من سعی میکنیم با اسبم بقیه اسب ها رو راضی کنیم بزن و شما باید حواس بقیه افراد رو پرت کنید .
-ولی یک مشکلی وجود داره .

- چه مشکلی ؟

-


ویرایش شده توسط گلرت گریندل‌والد در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۱ ۱۹:۰۹:۵۲


پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۱۳:۰۸:۲۰ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف

پومانا اسپراوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۸:۲۶ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۱۵:۲۳
از سازمان حمایت از بلاهای طبیعی
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 132
آفلاین
سوسک به زاخاریاس نگاه کرد؛ تا حالا همچین موجودی ندیده بود. سعی کرد او را بررسی کند. زاخاریاس هم از این فرصت استفاده کرد و شروع به دویدن کرد. اما دویدن های او اصلا به چشم سوسک نمی امد.
بعد از چندین دقیقه که برای زاخازیاس چندین سال طول کشید؛ توانست از جلوی چشم سوسک دور شود. سوسک که دیر متوجه این اتفاق شده بود تا به خود امد اثری از ان موجود عجیب ندید. زاخاریاس خودش را به پشت میز رسانده بود. بعد از اینکه نفسی تازه کرد تصمیم گرفت خود را از شر ان سوسک خلاص کند. به دور و برش که پر از وسایل خیلی بزرگ بود نگاه کرد؛ از تمام وسایل گذشت تا به یک تخته اسکیت رسید. جرقه ای در ذهنش خورد و شروع به انجام ان کرد.
فرسنگ ها اون ورتر دامبلدور هنوز داشت هری و زاخاریاس را صدا می کرد بعد از اینکه به اندازه سنش انها را صدا کرد؛ به این نتیجه رسید که خودش راه حلی برای این اتفاق چاره کند. از جایش بلند شد و برای پایین امدن از تخت از طنابی که روزی نخی بیش نبود پایین امد. به سمت در رفت اما هر چه می رفت نمی رسید، پس شروع کرد به دیودن. دوید و دوید و دوید تا به در رسید. خوشبختانه در باز بود و به سوی بیرون در رفت.

_سلام...پرف...سور.

دامبلدور به سمت صدا چرخید و پومانا را دید. خیلی خوشحال شد و گفت:
_پومانا! تو هم کوچیک شدی؟!
_بله ...پرفسور. با هزار بدبختی اومدم.
_بهتره ببینیم بقیه هم کوچیک شدن یا نه؟
_بله فکر خوبیه.

انها به سمت تعدادی از اتاق ها روانه شدند. بعد از چندین دقیقه به اتاق ویزلی ها رسیدند و با صحنه عجیبی روبه رو شدند؛ فرد و جرج از طناب هایی که قبلا برای ازمایشاتشان به سقف بسته بودند بالا رفته و به سمت در تاب می خوردند. جینی با دیدن پومانا و دامبلدور ثورتش سرخ شد و گفت:
_اوه! سلام پرفسور.

با گفتن این حرف همه به سمت در برگشتند و با انها رو به رو شدند. دامبلدور که متوجه خجالت بچه ها شده بود با لبحند گفت:
_عجب فکری کردین! چرا معطلین زود بیاین این ور دیگه.

بچه ها که خیالشان راحت شده بود خود را به انها رساندند.
_اوه پومانا تو بودی از اونجا قیافت معلوم نبود. ببخشید.
_بیخیال جینی. پس شما هم کوچیک شدین.
_اره دیگه میبین...

جینی حرفش را نا تمام گذاشت چون صدای کوبیدن در اومد و بعد صدای یک نفر که گفت:
_صابخونه؟ خونه نیستی؟

صدایی بسایر بسیار پیر تر از قبلی گفت:
_ خونه نیستند دیگه، وگرنه جواب می دادند.

ان دو نفر وارد شدند؛ اما به جای صدای پای ادم صدای سم اسب اومد. همه سراسیمه به هم نگاه می کردند و در چشمان همشون فقط یک پرسش به چشم می خورد؛ حالا بدون چوبدستی و با این اندازه چی کار کنیم؟


اگه دلت خواست یک چند تا بلا طبیعی بریزم رو سرت بهم (پومانا) مراجعه کن.



تصویر کوچک شده


پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۲۳:۱۱:۵۳ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹

محفل ققنوس

هری پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۵:۴۱ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲:۴۹:۵۴
از سایه ها نترس، تو فانوسی! :shout:
گروه:
محفل ققنوس
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
مترجم
پیام: 47
آفلاین
خلاصه: محفلی ها بعلت خوردن یک نوع گیاهِ ناشناخته همراه با سوپشون، خیلی خیلی کوچیک شدن و خونه شون براشون خیلی خیلی بزرگه. از قضا، شب قبل از این واقعه، یک سانتورِ ناشناس و مرموز این اتفاق رو پیشگویی کرده بوده.

_اینو میبینی؟ این فردا شب قراره متوجه شه کچلی سکه ای داره.

سانتور بسیار مسن به سانتور بسیار بسیار مهم خیره شد که برگِ درخت در دهان سرنوشت رهگذران را پیشبینی میکرد و اندیشید شاید بهتر است دوستان جدیدی پیدا کند.

_این یکی رو میبینی؟ ماروولو گانت قراره فردا شب کارش رو پیچیده کنه.
_
_اونو میبینی اون پشت؟ اون قراره بهم بزنه، چون ناسازگاری داره و جفتشون اذیت میشن.
_یه حرف، سانتور بسیار بسیار مهم، فقط یه حرف مثبت برای زدن نداری؟ چه میدونم، در این باره راه حل هرکدوم از این بدبختیا که میگی همش؟

سانتور بسیار بسیار مسن مکث طولانی مدتی کرد، چرا که نه واقعا، حرف مثبتی نداشت، و مجبور شد در لحظه یکی بسازد و تحویل بدهد.
_اون خونه رو یادته...؟ اون خونه که قرار بود درش اتفاق بدی بیفته؟
_پونزده تا خونه با این مشخصات داشتیم امشب.
_نه... اون خونه، که احمق ها نمیتونستن ببیننش، و تو ندیدیش.

سانتور بسیار مسن از خودش پرسید چرا اصلا با این بابا وقت گذرانی میکند.

_برای اون ها راه نجاتی هست، بارقه ی امیدی که روش دستیابی بهش رو در نامه ای به تفصیل براشون شرح دادم.

***

خانم ویزلی اندیشید که دیگر هرگز نخواهد توانست از تخت پایین بیاید؛ و البته زیاد هم مهم نبود، چرا که تختِ زیر پاهایش آنقدری جا داشت که بتواند روی آن یک تمدن را از نو بسازد. کیلومتر ها آنطرف تر، در اتاق کناری اش، آلبوس دامبلدور از میان سوراخ های پشه بندش قدم به بیرون گذاشت. دستانش را باز کرد و به زمین بایر پیرامونش خیره شد، تابلو های متحرک اتاق مانند مجسمه های اساطیریِ عظیم به او خیره شده بودند و سقف اتاق بزرگتر از آسمان بالای سرش گسترده بود. تمام نیرویش را جمع کرد و فریاد کشید.
_هری؟ زاخاریاس؟!

پروفسور دامبلدور نمیدانست چرا "زاخاریاس" را برای صدا کردن انتخاب کرده، اما زاخاریاس خوب میدانست چرا صدا شده. هزاران زمین فوتبال آن طرف تر، در یکی از اتاق های طبقه ی بالا، زاخاریاس با صدای هو هوی باد از خواب بیدار شد. این صدا هر لحظه بیش از پیش شدت گرفت و در نهایت، چیزی که در نظر زاخاریاس به نوعی موج انفجار شباهت داشت، او را از تختخواب کند و به گوشه ی اتاق پرتاب کرد. زاخاریاس هنوز کاملا بیدار نشده بود، و برخورد وحشیانه اش به دیوار اتاق و سپس سقوطش به زمین هم چندان کمکی نکرد.

همانطور که پروفسور دامبلدور و خانم ویزلی با قدم های نانومتری به سمت در خروجِ اتاق هایشان میدویدند تا اگر خدا بخواهد سال آینده از هم بپرسند چه اتفاقی افتاده است، زاخاریاس که در اثر ضربه اش به زمین گیج و منگ بود، به تصویر گنگِ حشره ی عظیمی خیره شد که همچون اژدهای قدرتمندی چنگال هایش را گشوده بود و نزدیک تر می آمد. نفسش حبس شد، لب هایش باز شدند، و صدای جیغش به سختی تا یک متر آن ور تر رفت.
_سوسک!

در فضای میان خانه ی شماره ی یازده و سیزدهِ خیابان گریمولد، درست وسطِ پیاده رو، نامه ی بدقت مهر و موم شده ای روی زمین قرار داشت. نام و نشانی نداشت و توجه کسی را جلب نمیکرد، چرا که اندازه اش از یک بند انگشت هم کوچکتر بود.



پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۱۹:۵۷:۲۲ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹

اسلیترین، محفل ققنوس

کریچر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۷ چهارشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۷:۰۱:۲۲ جمعه ۱۴ شهریور ۱۳۹۹
از میدان گریمولد، خانه شماره 12
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 110
آفلاین
فلش بک_شب قبل

سانتور بسیار بسیار مسن که همچنان فرم ریش پروفسوری اش از هزاران سال قبل را حفظ کرده بود، مقابل فضای خالی بین خانه های شماره یازده و سیزده ایستاده بود و مشغول تماشای آسمان بود. کنارش سانتور مسن دیگری ایستاده بود.

سانتور مسن در حالی که به فضای خالی بین دو خانه خیره شده بود گفت:
_این احمقا دوازده رو یادشون رفته!

سانتور بسیار بسیار مسن گفت:
_تو همیشه ظاهر رو دیدی.

سانتور مسن لبخند گشادی زد.
_ای بابا... حال خودت که باطن رو دیدی کجا رو گرفتی خب؟!

سانتور بسیار بسیار مسن پرسید:
_فرزند تو کتاب هم می‌خوانی؟

سانتور مسن گفت:
_بله.
_کی بود؟
_همین دیشب!
_اسمش چه بود؟
چیز بود ... الان میگم...

سانتور بسیار بسیار مسن با لحن سرزنش آمیزی گفت:

_یادت نمیاد فرزند. چون تمام عمرت فقط خوردی و خوابیدی و جفت گیری کردی و جفتک اندا...

سانتور مسن دست هایش را مقابل صورت سانتور بسیار بسیار مسن تکان تکان تا به سیل سخنانش پایان دهد.
_وایسا عمو! کجا با این عجله؟ هیپوگریف رو نگه دار با هم بریم! یادم اومد... چیز بود اسمش... اصالت وجود یا اگز... اگزیس...ها چیز... اگزوز سازی! اصالت وجود یا اگزوز سازی!

سانتور بسیار بسیار مسن از رفیق مسن اش نا امید شد،بحث کردن با او بی فایده بود.این بود که تصمیم گرفت نگاهی به ستاره ها بیندازد.
به نقطه ای از آسمان خیره شد که درست زیر آن فضایی خالی، جایی که می بایست خانه شماره 12 قرار می گرفت، قرار داشت. سپس با دست به آنجا اشاره کرد.
‌_فرداشبه...فرداشب اتفاق بدی برای اهالی این خونه میفته.

سانتور مسن گفت‌:
_مرلین عمرت بده تو جز پیش‌بینی بدبختی کار دیگه بلد نیستی؟ آخرین بار که دیدیم چی شد. یارو مار عجیب الخلقه ول کرد تو مدرسه. یه سری مردن، یه سری خشک شدن یکی هم که اخراج شد!

سانتور بسیار بسیار مسن سری به نشانه مخالفت تکان داد.
_این دفعه نه. این دفعه نمی‌ذارم. کمک شون می کنم. جلوی این اتفاق رو می گیرم!به شرافتم قسم!

سانتور مسن دوباره لبخند گشادی زد و دست دور گردن سانتور بسیار بسیار مسن انداخت.
_ای بابا ول کن بره! شرافت کیلو چنده!؟ اینقدر درگیر مسائل انسانها نکن خودتو. اینا خودشونم با اینکه تو بدبختی و لجن باشن کیف میکنن! ول شون کن بیا ببرمت یه درخت این نزدیکی ها می شناسم... برگاشو بدم بخوری جیگرت حال بیاد!

سانتور مسن سپس همان طور که دست در گردن سانتور بسیار بسیار مسن انداخته بود، از آنجا دور شد و او را به دنبال خود کشید.

پایان فلش بک


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۵ ۲۰:۱۰:۵۵

وایتکس!



پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۲۳:۰۰:۵۵ یکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۹

محفل ققنوس

پنه‌ لوپه کلیرواتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۱ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۳۹:۱۲ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
از فلکه آلیس، جنب کوچه گربه ملوسه، پلاک نوشابه
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 204
آفلاین
زمان حال

مالی در حال پخت غذای محبوب محفل یعنی سوپ پیاز بود. مثل همیشه پیاز ها رو به قطعات میکروسکپی خورد کرد و هویج ها و سیبزمینی ها را درسته گذاشت تا باب میل هاگرید باشد، گندم های ریز و درشت را به آرامی در آب هشتاد و سه درجه ای قابلمه مسی بزرگ ریخت و به اطراف نگاه کرد تا هیچ کدام از فرزندان، نوه ها، نتیجه ها و ندیده هایش در آشپزخانه نباشند ولی... جوزفین در کنار پنجره ترک برداشته آشپزخانه خانه درختی کوچک خود را بررسی میکرد.

-جوزفین داری چیکار می‌کنی؟
-میخوام یه اتاق جدید واس خونه درختیم بسازم!
-حالا که اینجایی یک تک پا برو هویج از باغچه بیار.
-ولی چیزه آ...
-
-باوشه باو! خط و نشون کشیدن نئاره که! دعوا نئاریم با هم!

پس از اطمینان خاطر از رفتن جوزفین در کابینت رو باز کرد و در گاوصندوق دو متری خود را با احتیاط باز کرد. در آن مهم ترین و با ارزش ترین چاشنی های او وجود داشت پس از باز کردن در با دقت شروع به گشتن کرد.
- ادویه کباب پیاز که نهTپیتزا پیاز هم که نه... اینم نه...اینم مال روز مباداست...آهان پیداش کردم!

ادویه سوپ پیاز رو برداشت و با ملایمت به لپ های سرخش نزدیک کرد. پس از کمی نوازش آن را برعکس کرد تا در سوپ خود اضافه کند اما به جای پودر ریز رنگارنگ همیشگی، مایع لجنی رنگی بیرون اومد.
-حتما یکی از بچه ها آب ریخته توش!باید رمز گاو صندوق رو عوض کنم چی مثلا؟ آهان سال ورود سوجی!

پس از عوض کردن رمز یهو در باز شد و جوزفین با سبدی پر از میوه آبی رنگ برگشت.

-اینا چیه جوزفین؟
-هویج!
-هویج ابیه؟
-آره و آره! ردخور نداره!
-هویج آبی نیست!
-ناموساً؟!
-اینا بلوبریه!
-
-حالا عیبی نداره بذارش اون کنار!

جوزفین از کنار صندلی می گذشت که ناگهان...پاش به صندلی گیر کرد سبد بلوبری ها به طور اسلوموشن به هوا رفت و روی شیشه ای در کنار قابلمه سوپ افتاد و شیشه اسلوموشن تر به هوا رفت و در قابلمه سوپ فرود آمد!
-سوپـــم!
-پام!
-جوزفین، فقط وای به حالت اگه مزه غذام بد شده باشه!

ملاقه بزرگی برداشت، در سوپ فرو کرد و به آرامی به سمت لب خود برد تا امتحان کند. مزه اش از همیشه بهتر شده بود ولی به روی خود نیاورد.سر به سوی جوزفین چرخاند و گفت:
-شانس آوردی که رو مزه سوپم تأثیر نذاشته!

ولی جوزفینی در کار نبود که بخواهد نفس راحتی بکشد! به قول معروف، فلگ را بسته بود.

پس از آماده شدن غذا آن را سر سفره سفید محفل برد در راه کتابی که در دستان اما دابز ورق میخورد نظرش را جلب کرد:

"محشر ترین معجون های جهان"


در کنار کتاب با خط ریزی نوشته شده بود:

"نویسنده هکتور دیگورث گرنجر."


این برای مالی نمیتوانست معنای خاصی داشته باشد؛ پس با صاف کردن صدایش به اما یاد آوری کرد سر میز غذا نباید کتاب خواند.
پس از آویزان شدن آب دهان هاگرید بر روی شاخ های ریموند و غرولند های او همه شروع به خوردن کردند.

ساعاتی پس از پایان غذا

پنه لوپه و جوزفین به سمت صندلی آبی رنگی که از بالای آن شاخ های گوزنی معلوم بود رفتند. به آرامی اطراف را سرک کشیدند تا کسی در آن اطراف نباشد! هیچ کدام متوجه در نیمه باز اتاق نشدند و با شخص نشسته بر روی صندلی شروع به صحبت کردند.

-ری بریم تو خونه درختی بخوابیم و کتاب بخونیم؟
-ولی پنه خانم ویزلی تاکید کردند شب بیرون نخوابیم سرده مریض میشیم! بفهمه کارمون تمومه!
-نگران نباش باو من یه اتاق مخفی تو خونه درختی درست کردم کلی هم پتو از زیر زمین برداشتم بردم اونجا!
-هوممم... بریم پس!

در نیمه باز اتاق به آرامی بسته شد و خانم ویزلی به آرامی خنده ای کرد! سپس به سوی اتاق خواب خود رفت و با خمیازه عمیقی بر روی تخت دراز کشید! مثل همیشه شروع به تفکر درباره آشپزی کرد.
-یعنی اون چه چاشنی بود که از چاشنی های خانوادگی من بهتر بود؟ شاید بلوبری هم برای سوپ خوب باشه! شاید تو اون ظرف یک چاشنی خانوادگی دیگه بوده که من بهش دقت نکردم! شاید تو ظرف چیزی نبوده و بلوبری افتاده تو سوپ! شاید، شاید ...حالا بیخیال فردا ظرف چاشنی رو بررسی میکنم تا بفهمم چی بوده!

و به آرامی چشمان خسته و قرمز خود را بست و به خواب عمیقی فرو رفت.

فردا صبح

خانم ویزلی چشمان خود را به آرامی باز کرد! صدای ساعت امانش را بریده بود دست خود را دراز کرد تا ساعت را خاموش کند، ولی نتیجه ای نداشت! با تعجب سرش را به سمت ساعت برگرداند و با صحنه عجیبی رو به رو شد.
ساعت چندین کیلو متر با او فاصله داشت. بلند شد تا بفهمد چه خبر است پای خود را به سمت پایین تخت برد تا دمپایی های پشمالو و خرگوشی خود را بپوشد ولی پایش در هوا معلق ماند. به پایین نگاه کرد و دید چندین کیلو متر از زمین فاصله دارد!
-پناه بر مرلین بزرگ! نکنه ما رو غول ها دزدیدن؟ چرا این خونه اینقدر بزرگه؟



به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۰:۰۹:۳۵ شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۹

آنتونین دالاهوف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۱:۰۹ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2608
آفلاین
سوژه جدید

هزاران سال قبل

شبی مهتابی و آرام

سانتور نارنجی رنگ مسن که ریشی پرفسوری داشت، با تفکر و تعمق به آسمان مینگریست. () در کنارش سانتور دیگری ایستاده بود که جوان و زرد رنگ بود و بر خلاف او، با حالتی مات و مبهوت آسمان را نگاه میکرد. ()

بالاخره سانتور زرد حوصله اش سر رفت و پرسید:
_ چه میبینی در آسمان؟

سانتور مسن تر بدون آنکه به او نگاه کند پاسخ گفت:
_ شکل آن ستاره ها که همیشه مربع شکل بودند امشب عوض شده است و به شکل مثلث درآمده اند!

سانتور جوان:
_ حقیقتا ملتفت نشدم!

سانتور مسن:
_ تو ریاضی نیاموخته ای؟

سانتور جوان:
_ خیر!

سانتور مسن:
_ ستاره شناسی چه؟

سانتور جوان:
_ خیر!

سانتور مسن:
_ پس چه میکنی؟

سانتور جوان:
_ علف میخورم! گاهی آب علف مینوشم! جفتگیری میکنم! لنگ و لگد می اندازم! مگر یک سانتور باید چه کند؟!

سپس گرد و خاکی کرد و چهار نعل از آنجا دور شد. سانتور مسن دستی به ریش های پرفسوریش کشید و به تغییر شکل اشکال هندسی در آسمان فکر کرد. حتما یکی از آن چهار نفر امشب از بقیه جدا میشود.

---

همان موقع، چند کیلومتر آنطرفتر از جایی که سانتور مسن ایستاده بود و بعدها به جنگل ممنوعه معروف میشد چهار جادوگر زرد رنگ، آبی رنگ، سبز رنگ و قرمز رنگ ظاهر شدند. بعد از سلام و احوالپرسی جادوگر سبزرنگ پیشنهاد ایجاد یک مدرسه جادویی به نام هاگوارتز را داد که در آن، آن ها میتوانستند دانش فوق العاده شان را با هم شریک شوند اما جادوگر قرمز رنگ نپذیرفت، غیب شد و برای همیشه از آنجا رفت.

اینطور شد که مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز که رنگ غالبش سبز بود و نماد مشخصش ماری قلمبه بود، تاسیس شد...



پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۲۱:۱۸ دوشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۵۱:۰۵ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین
پست پایانی:

سطل آشغال دم در خانه ی گریمولد:

- هوی! ای تسترال...

ناگهان صاحب ماشین زباله صدایی شنید. گوش هایش را تیز کرد و به صدا گوش داد. ناگهان چشم هایش گشاد شد و سریع ماشین را خاموش کرد. سپس از ماشین پیاده شد و به طرف سطل آشغال شتافت. ماتیلدا که از سطل آویزان شده بود و تقلا می کرد که درون ماشین نیفتد، صاحب ماشین را به رگبار فحش بسته بود.

صاحب ماشین با ترس و لرز گفت:
- خانوم، نمی خواد انقدر فحش بدین، الان میارمتون پایین.

او سریع ماشین را روشن کرد و سطل آشغال را سر جای خود گذاشت. ماتیلدا با سر و روی آشغالی و نامناسب، از سطل آشغال بیرون آمد و دوباره مرد را به رگبار فحش بست! او هم مانند جت درون ماشین خزید و موتور را روشن کرد و رفت! همان موقع، کریس و پنه لوپه از راه رسیدند. ماتیلدا در دل به آنها ناسزا گفت.

کریس گفت:
- چرا انقدر بو بد میدی؟

پنه لوپه هم دماغش را گرفته بود و او را تایید می کرد. ماتیلدا با عصبانیت گفت:
- مهم نیست! پروف چی شد؟

و آنها هم موضوع را برای او تعریف کردند. ماتیلدا هم بعد از کمی تامل، تصمیم گرفت که چیزی از کار پروفسورشان نگوید.

کیلومتر ها آنورتر، درون خانه ی ماگل:

زن ماگل، ظرف ها را با بدبختی می شست و به شوهرش، برای نخریدن سیف فحش می داد. اما بحث آن دو بیشتر سر موسسه ی ققنوس نشینان بود. آنها درباره ی اینکه بیشتر پول هایش را پس انداز کرده بودند اما حالا که آن را می خواستند، موسسه پول او را نمی داد، بحث و جدال می کردند.

در همین موقع،مرگخواران این حرف ها را از پنجره ی باز خانه شنیدند و سریع در تلگرام به لرد پیام دادند.

دقیقه ای بعد:

دستور از لرد رسید:
- ما قلکی در آنجا پس انداز کردیم تا بتوانیم پولی برای خودمان جور کنیم. اما ققنوسیان سوءاستفاده می کنند. سریع به خانه ی آنها بروید و اموالشان را غارت کنید.

مرگخواران سریع به طرف موسسه ی ققنوسیان شتافتند.

ساعتی بعد:

کراب گفت:
- چقد خوب! نگهبان نداره. سریع می ریم دزدی می کنیم میایم.

مالفوی گفت:
- نگهبان نداره، دلیل نداره که بلند داد بزنی!
-

آنها آرام به درون موسسه خزیدند و با چشم های گرد شده، به خانه نگریستند. همه جا از طلا بود. تلفن، مبل، میز و ...

کراب گفت:
- من دریل نیاوردم طلا های روی دیوارو بکنم!
- لازم نیستش. تا جایی که می تونی بردار. باید سریع کار کنیم.

نیم ساعت بعد:

کراب و مالفوی هر دو با کیف، کیسه، کلاه، کفش و دهن پر از طلا به سختی از موسسه خارج شدند و به طرف خانه ی ریدل به راه افتادند.

خانه ی ریدل:

- قطعا ما نمی توانیم خانشان را غارت کنیم. اما میتوانیم گزارش بدهیم.

صبح فردا:

آملیا حس کرد که دارد جابجا می شود. البته حس او نبود؛ بلکه بقیه هم همچین حسی داشتند. کمی بعد، حس کرد که محکم به زمین سخت برخورد کرد. بلافاصله چشمانش را گشود و خود و محفلی ها را در خیابان دید! کلی مامور دور موسسه جمع شده بودند و محفلی ها را به بیرون پرتاب می کردند. آملیا به سرعت تلسکوپش را برداشت و به طرف پروفسور دامبلدور قدم برداشت.

آملیا با عصبانیت گفت:
- پروف‌، اینجا چه خبره؟ چرا ما رو دارن می ندازن بیرون؟ چه حقی دارن؟! ستاره ها میگن...

پروفسور که داشت عینکش را در وسایل پیدا می کرد، در جواب به او گفت:
- فرزندم آروم! مامورا فهمیدن که ما با پس اندازای مردم چیکار کردیم!

ماتیلدا که تازه از خواب بیدار شده بود و سعی می کرد موهای جنگلیش را مرتب کند، با نگرانی پرسید:
- الان ما هیچی نداریم! باید چیکار کنیم؟

پروفسور آهی کشید و گفت:
- فرزندم، باید گدایی کنیم!


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۱۹:۲۰ چهارشنبه ۵ دی ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۵۱:۰۵ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین

ماتیلدا با شتابی فراوان، شیشه ی خانه ی شماره ی دوازده گریمولد را شکست و درون سطل زباله ای در صد متر دورتر از خانه افتاد! هر چند چندان ناراخت نبود. چون می دانست پروفسورشان آن شیشه را به زودی درست می کند! طلسمی بود قدرتمند! سرش گیج می رفت. می خواست بر روی زباله های همه ی مشنگ ها بخوابد و بلند نشود.

روزی را به یاد آورد که باید بخاطر تعمیر کردن خانه ی گریمولدشان‌، تمام دارایی ها ( حتی جوراب هایشان را!) می فروختند و شب را در سطل آشغال سپری می کردند. آن هم سه نفر سه نفر! تا ماه ها پیش، _وقتی که تازه داشتند رو به پولداری می رفتند_ ماتیلدا از آن شب نفرت انگیز خوابیدن در زباله ها، متنفر بود. اما کم کم گلدان عشق بهبود یافت.

انقدر بهبود یافت که خودش کود درست کرد و گلی زیبا در آن رویید. حالا هم آفتاب و آب از ناکجا آباد ظاهر شده بود و از گیاه به خوبی مواظبت می کرد. پس به راحتی گل پژمرده نمیشد و عشق او از بین نمی رفت. او دلش خیلی تنگ شده بود! اگر آدم در زندگی اش سختی نکشد‌، قطعا آن یک زندگی بی ارزش و لُخت از طراوت بود! این حرفی از پروفسور خودشان بود اما مثل اینکه گوینده اش هم خیلی به آن پایبند نبوده است.

وقتی در خانه ی گریمولد بود، از همه لحاظ راحت و آسوده بود. دیگر لازم نبود مثل قبل مرلینگاه ها را شست و شو کند و یا اینکه وقتی داشت خرابکاری های بقیه را حمل می کرد (!)، پنه لوپه به او بخورد و مجبور شود کل پله ها را همراه با پنی و آدر تمیز کند! اما آن لحظات لذت بخش و خنده دار بود. این لحظات هم عالی بودند اما به مرور زمان، کسل کننده و خالی از هر احساسی شده بود.

او کسی نبود که احظار نظر کند. چون سریع او را بیرون می انداختند. اما چون آنجا راحت بود، دلش نمی خواست اعتراضی بکند. اما محفلی های دیگر به وضوح از آن وضع خوشحال بودند. اما ماتیلدا می خواست که به محفلی ها ثابت کند که دامبلدور یک دست اضافی پول داشت! باید اول با یک نفر، بعد دونفر، سه نفر و ... می گفت. و آنها را با چرب زبانی راضی می کرد.

تازه وقتی که به اتاق دامبلدور رفته بود، موبایل مشنگیِ پروفسور دستش بود. پس ممکن بود که در آن مدرکی باشد! پس لازم بود که گوشی پروفسورش را برای یک روز پنهانی بردارد و وقتی آن را به بقیه نشان داد، به خودش برگرداند. به نظر خودش کار بدی نبود. یک امانت قایمکی!

خیلی کار داشت. پس زباله و کیسه های راحت را تنها گذاشت. به دنبال چوبدستی اش گشت که خود را تمیز کند. چوبی در وسط های زباله ها پیدا کرد. و مجبور بود برای بیرون آوردنش، در زباله ها شنا کند. به وسط ها که رفت، ناگهان حس کرد که دارد کج می شود. اما او نمی دانست که دارد به طرف ماشین حمل زباله می رود. و اینکه ممکن است محفلی ها هیچوقت به خیانت پروفسورشان پی نبرند. حتی اگر آن پول را به جینی می داد هم باید محفلی ها بفهمند!

خانه ی دوازده گریمولد!

- بیا بریم دنبالش. شتک شد رفت!
- راست میگی! ردشم رو شیشه به جا گذاشته!

پنه لوپه و کریس به دنبال ماتیلدا رفتند. اما اگر دیر می رسیدند، هم ممکن بود پروفشان خیانت های دیگری بکند و هم اینکه معلوم نبود سر ماتیلدا چه می آمد!


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۲۰:۲۲ جمعه ۲۳ آذر ۱۳۹۷

كريس چمبرز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 458
آفلاین
ماتیلدا دوان دوان به سمت محفلی ها رفت.
-جینی،هری بسه دیگه!پروفسور داره پولارو...

هری قبل از اینکه کلام منعقد شود،وسط حرف پرید.
-پول چی؟پول چی ماتیلدا؟
-خب،پروف ی دسته پول اضافی...

ناگهان وردی از پشت به ماتیلدا برخورد کرد و اورا از پنجره خانه به بیرون پرتاب کرد.
پشت سر ماتیلدا،پروفسور دامبلدور ایستاده بود و لبخند ساختگی تحویل محفلی ها میداد.
-میخواست بگه که من یه دسته پول اضافی برای هری و جینی گذاشتم!سهم خودمو.

هری به آغوش دامبلدور رفت.
-ممنون پروف...فقط ی دسته پول دیگه هم میتونید گیر بیارید؟

پروف هری رو به عقب هل داد.
-دیگه پرو نشو!میگن به بچه نباید رو داد.

و به سمت اتاقش رفت.

سمتی دیگر،خانه ریدل

-جانم فدای خیریه!

و یک مرگخوار دیگر جان به جان آفرین تسلیم شد.

-تاکی میخواد این گرسنگی ادامه پیدا کنه لرد؟
-تا هر وقت که همه خیریه ها بسته شه،از بس که ما بهشون کمک کردیم...
-جانم فدای خیریه!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.