جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: دوشنبه 14 مهر 1399 11:44
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت مرگخوار پنیک کرده بودن. بعضیا سرشون رو به دیوار می‌کوبیدن. بعضی‌ها به صورت دایره‌ای می‌دویدن و جیغ می‌کشیدن.حتی بعضی‌ها جامه دریدن و سر به بیابون گذاشتن.البته دلیل خوبی هم داشتن. مروپی که تشنج کرده بود. کله‌ای که خورده شده بود و ایوایی که بلد نبود تخ کنه.

- ایوا، تخ کن گفتم.
- نمیشناسم.

ایوا نمی‌دونست چطوری باید تخ بکنه. تا به حال مجبور نشده بود که چیزی رو تخ کنه. همیشه همه با خورده شدن وسایل و غذاشون توسط ایوا کنار می‌اومدن و کسی نمی‌خواست که ایوا اون‌ها رو برگردونه. ولی بلاتریکس این رو نمی‌دونست.
- که نمی‌شناسی؟

و با تمام قدرت خودش رو به سمت ایوا پرت کرد تا بتونه دستش رو داخل حلق ایوا بکنه.

هوپ

- الان چی شد؟
- ایده‌ای ندارم.

مرگخوارها دست از کارهاشون برداشته بودن و با تعجب به ایوا نگاه می‌کردن که بلاتریکس رو بلعید.


درون معده ایوا.

- اینجا رو ببین.

بلاتریکس به داخل معده ایوا افتاده بود. جایی شگفت‌انگیز که پر از چیزهای بلعیده شده بود.

- باید بگردم دنبال سر ارباب.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

نهی از معروف و امر به منکر.
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1399 20:08
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوا بسیار با خودش درگیر شده بود. تحمل نخوردن آن همه میوه برایش بسیار سخت بود.
-ارباب... ارباب ببخشینم!

ایوا مرگخوار خوبی بود و می‌دانست قبل از خورد کله بقیه، باید عذرخواهی کند... اما تحمل کننده خوبی نبود!

-خورد! ایوا مامان خورد!

مروپ وقت زیادی را صرف تهیه آن سر کرده بود و دیدن خورده شدن زحماتش، او را دچار حمله عصبی کرد!

_بانو مروپ... نفس عمیق بکشید... بانو هیچی نیست... الان پسش می‌گیریم... بانو نفس عمیق!

بانو نفس عمیق که نکشید هیچ، دچار تشنج هم شد.

-بانو هیچی نیست... الان پسش میده... ببینین... تخش کن ایوا!... تخ کن مامان مروپ ببینه! تخ کن!

ایوا خوردن را بلد بود اما تخ کردن را نه.

-ایوا تخ می‌کنی یا بیام از حلقومت بکشمش بیرون؟!

ایوا در بد مخمصه‌ای گیر کرده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: شنبه 12 مهر 1399 15:57
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد به ایوا که میخواست پیش مرگ شود اعتنایی نکرد.

درون ذهن ایوا

-ایوا این اربابه!
-ولی اون کله هه رو ببین!
-اییییواااااا!
-ولم کن وجدان! آدمخوارا نباید اصن وجدان داشته باشن!
-اییییوواااا!

وجدان همراه با این کلمه ی "اییییوااااا!" یک عدد فن سامورایی روی غریزه ی ایوا زد. غریزه ی ایوا چماق بلند کرد.
-قووودااااا!
-ایییییوااااا!
-واتاشی تومیروووووو!
-اییییواااا!

اگر ملانی درون ذهن او بود برای ایوا نسخه ی خوددرگیری مزمن مینوشت.

بیرون ذهن ایوا

-ارباب بالاخره میخواین مو بکارین یا نه؟

لرد برای دو هفتم ثانیه فکر کرد.
-باشد میکارم!

مروپ پسرش را روی صندلی نشاند و محکـــــم به کله ی پسر کچلش بوسه زد.
-شلیل مان میخواد هلو بشه!

مگان با ابزار آلات کاشت مو وارد شد.

درون مغز ایوا

-قووووداااا!
-اییییییوااااا!
-قووووداااااا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: شنبه 12 مهر 1399 11:37
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران افتاده بودن روی دور تعریف و تمجید!

-ارباب اصلا میدونید...این کله از صدتا پیپ طلایی من هم بیشتر می ارزد!
-ارباب این کله روی سر شما بسیار زیبا و پر ابهت میشود!
-ارباب اگه اینو ز دست بدین تا اخر عمرتون پشیمون میشین!
-ارباب این از کله ی من بیچاره هم بهتره!
-ارباب...

همینطور که مرگخواران مشغول تعریف و تمجید بودن ایوا لحظه به لحظه گرسنه تر میشد!

داخل ذهن ایوا:

-بخورمش؟
-نه عزیزم ناسلامتی اون کله ی ارباب هست!
-خب الان نخورم بعدا میخورم!
-شما برای چند دقیقه واستا!
-کی بخورمش؟
-میگم نخورش!
-چرا؟
-چرا و کوفت! چرا و زهر باسیلیسک! چرا و درد! چرا و صدتا محفلی خر! این کله ی اربابه!
-می خوام اصلا پیش مرگ ارباب بشم!
-هر وقت ارباب پیش مرگ خواست برو هر چیزی رو ارباب گفت پیش مرگ کن!
-الانم باید پیش مرگ ارباب بشم پس!
-

بیرون ذهن ایوا:

-ارباب اصلا می دونین اگه ارباب این مملکت همچین سری داشته باشه چقدر محبوب تر میشه؟
-ارباب دیگه تا اخر عمرتون مریض نمیشین!
-ارباب میخواین من پیش مرگ کله ی مبارکتون بشم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل تیت در 1399/7/12 11:52:37
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: شنبه 12 مهر 1399 10:32
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سر های مرگخواران به طرف بانو مروپ هیجان زده ای که سر بزرگی را در دست داشت چرخید.
سکوت عمیقی اتاق را فرا گرفت.
بانو مروپ از اینکه سری به آن پر ابهتی و زیبایی، مخصوصا با آن دماغ زیبا و خوش تراش چه تاثیر عمیقی روی یاران پسرش گذاشته خوشحال شد و با افتخار به سمت پسرش قدم برداشت.
کسی جرئت نداشت از سری که کاردستی مادر اربابشان بود ایرادی بگیرد... یا خدای نکرده اشاره کند که ارباب از میوه متنفر است!
-یکی به ما بگه چه خبر شده.
-برای کدو خورشتی مامان سر مقوی و پر خاصیت آوردم.
-ما از مقوی و پرخاصیت خاطره خوشی نداریم.

بانومروپ با لبخند مرگباری به یاران ارباب که هنوز ساکت بودند نگاه کرد. دوزاری ها افتاد. باید هرچه بیشتر سر گیاهی را تبلیغ می کردند یا جزوی از رسپی کباب کوبیده خانه ریدل می شدند.

-ارباب سر بسیار خوش نقش و نگاریه ها!
-پیشونی تون هم چقدر بلنده.

ملانی سعی کرد نکته پزشکیانه ی مثبتی بیابد.
-رنگ چهره‌ش هم نشان از سلامتیش داره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بپیچم؟


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: شنبه 12 مهر 1399 09:49
نمایش جزئیات
آفلاین
-تام؟ منتظریم ها!
-اما ارباب کله ی من به سر شما نمیخوره!
-امتحان می خواهیم بکنیم!
-ارباب اگه خورد چی؟اونوقت من بی سر میشم!
-مهم نیست برایمان!
-نه ارباب من سرمو نمیدم!
-چه گفتی؟
-سرمو نمیدم!

مرگخواران بهم نگاهی کردن،در این لحظه همه نگران آینده خونه ریدل بودن!چون امکان داشت ارباب چنان اوادراکداورای جانانه ای به سمت تام روانه کنه که در تاریخ جادوگران ثبت بشه!

-تام کله ات را رد کن بیاید!
-ارباب چرا از کله ی اگلا استفاده نمیکنین؟
-دلیل های خو...به شما مربوط نیست!

در همین لحظه بانو مرپ چنان هیجان زده در را از جا کند که هکتور جا خورد!

-شلیل مامان برات یه کله پیدا کردم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: شنبه 12 مهر 1399 00:32
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس با وسواس زیاد، درحالی که زبانش بیرون مانده بود، قوطی پادزهر را برداشت و آن را روی گردن لرد سیاه خالی کرد.
دقیقه ها کش می‌آمدند...
مرگخواران سکوت کرده بودند و با نگرانی به لرد سیاه و پادزهری که مانند روغنی لیز از گردنش پایین میریخت زل زده بودند.
هنوزهیچ سرِ نویی، روی گردن لرد سیاه رشد نکرده بود.
دقیقه ها کش می‌آمدند...
نگاه مرگخواران پادزهر روغن مانند، که لیز خورد و وارد یقه، و سپس پیراهن اربابشان شد را دنبال کرد.
لرد سیاه فعلا سر نداشت که بتواند چهره‌ داشته باشه ولی میشد از دستان مشت کرده اش دریافت که اگر الان چهره‌ای داشت، قطعا به سرخی میگرایید.

-این مثلا پادزهر است بِلا؟! ما را مسخره‌ی خود کردید؟ پنج دقیقه است که به همین صورت منتظر رشد کله‌ی مبارکمان هستیم!

بلاتریکس سعی کرد با دستپاچگی توضیح بدهد ولی لرد سیاه حرف او را قطع کرد.
-نمیخواهیم چیزی بشنویم بلا! نه! بلا! چیزی نگو! حالا که اینطور است ما نیاز داریم کسی از شما مرگخواران سرِخود را به ما بدهد... فورا!

"فورا"ی که لرد سیاه فریاد زد موجب از جا پریدن مرگخواران شد و آنها را مانند موچه هایی که به لانه‌شان حمله شده باشد، به تکاپو انداخت!
-ارباب اصلا... همش تقصیر این آگلانتاینه!

صدای تام لرد سیاه را متوجه خود کرد.
-تام تو چیزی گفتی؟
-ارباب گفتم همش تقصیر این آگلاست! بیاید...
-تام! سر تو به نظرمون بسیار مناسب میاد...

مرگخواران که تا آن لحظه از این سر اتاق به آن سر اتاق میدویدند از حرکت ایستادند و با آسوده‌خاطری به تام و سرش که روی گردنش لق‌لق میزد نگاه کردند.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: دوشنبه 2 تیر 1399 22:36
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس: با تلاش فراوان و بیهوده به پیش ولدمورت اومد وگفت : ارباب ما ما ما ،،،،
ولدمورت : ما درد بقیشو بگو

بلاتریکس : ارباب اخه سری که به سایز سر شما بخور گیرمون نیومده

ولدمورت یعنی چی که گیرمون نیومده مگه من سرم چشه

بلاتریکس : سرشما چیزیش نیست ولی سری پیدا نکردیم که به بدن پر ابهت شما بیاد به خاطر همین ،،،،

ولدمورت : همین درد ساکت شو حالا همه مرگ خوار درمورد سر من خندشون میگیره و تو میدونی من خوشم نمیاد
بلاتریکس: بله ارباب

حالا چی می خواستی بگو زود تر بگو وقت ندارم میخوام دردسر شما ها رو درست کنم

بلاتریکس : میخواستم بگم تونستم یه پادزهری پیدا کنم

ولدمورت : تو چی گفتی پس یک ساعته وقته منو به خاطر چی گرفتی

بلاتریکس خودتون نذاشتی،،،،

ولدمورت : ساکت شو بلاتریکس بقیشو بگو

بلاتریکس :گفت زیاد تضمینی نداره واخرین باری که جواب داده روی یه موش شاخدار مجارستانی بوده

ولدمورت اشکال نداره به جاش از این وضعیت مصبت وار نجات پیدا میکنم پس شروع کن کارتو

بلاتریکس بله ارباب
ارباب سرتون میشه نزدیک تر بگیرید نه نه خیلی زیاده نه نه ؛؛؛؛؛



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: دوشنبه 2 تیر 1399 12:21
نمایش جزئیات
آفلاین
یکم بعد بلاتریکس دوباره اومد تو تا عکسی که تو دستش بود و به لردنشون بده.

-ارباب این کله چطوره ؟ عکس خودتونم گذاشتم کنارش تا ببینین بهتون میاد یا نه؟
-این چرا این شکلیه! دختره یا پسر؟ بعدشم تو نمی دونی من از موی بلند بدم میاد؟ وگرنه تا حالا موهای اسنیپ رو بر می داشتم.
-اما ارباب پیدا کردن یه مناسب برای شما خیلی سخته
-من نمی دونم زود یه کله خوب برام پیدا کنین. من مو می خوام.
-چشم قربان.
-وایسا یه دماغم برام پیدا کن.
-نه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتور در 1399/4/2 12:29:28
ویرایش شده توسط آرتور در 1399/4/2 12:30:57
هر چی آدم چیزهای بیشتری رو دوست داشته باشه چیزهای بیشتری برای از دست دادن دارهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: یکشنبه 1 تیر 1399 15:48
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد دوباره نگاهی به آیینه انداخت.

-بلاتریکس!

بلاتریکس بعد از شنیدن ندای اربابش سریعاً به داخل اتاق پرید.

- بله ارباب؟ چیزی شده؟ هورکراکس ها کم شدن؟ دامبلدور دوباره مزاحم شده؟ شاید...
- بلاتریکس مهلت بده حرف بزنیم.

بلاتریکس که چوبدستی اش را کشیده بود و بالا و پایین می‌پرید به دستور لرد ساکت شد.

- آن میوه هایی را که گفتیم تهیه کردی؟
- کدوما ارباب؟

بلاتریکس هاج و واج به لرد نگاه می‌کرد. هیچ دستوری نبود که لرد ندهد وسریعاً به هدف اجابت نرسد. بلاتریکس ماموریتی مبنی بر خرید میوه را به یاد نمی‌آورد.

- همان ها دیگر!

لرد شروع کرد به تکان دادن ابرو ها و سیبیل همایونی اش. همزمان با چشمهایش به بانو مروپ که کنار او ایستاده بود اشاره می‌کرد. بلاتریکس بالاخره متوجه شد.

- آهان! ارباب عفو کنید. من باید با یکی میرفتم که میوه های خوب رو از بد تشخیص یده تا مبادا میوه کرم خورده به شما بدم.
- معلومه که باید با متخصصش بری بلای مامان. بیا من همراهیت میکنم تا زودتر میوه ها رو بخریم و بدیم به عزیز مامان.

نقشه لرد کارگر افتاد و مروپ همراه بلاتریکس از اتاق بیرون رفت.

- یک نفر کله درست حسابی برای ما پیدا کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شروع و پایان با ماست!