شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
ملت مرگخوار پنیک کرده بودن. بعضیا سرشون رو به دیوار میکوبیدن. بعضیها به صورت دایرهای میدویدن و جیغ میکشیدن.حتی بعضیها جامه دریدن و سر به بیابون گذاشتن.البته دلیل خوبی هم داشتن. مروپی که تشنج کرده بود. کلهای که خورده شده بود و ایوایی که بلد نبود تخ کنه.
- ایوا، تخ کن گفتم. - نمیشناسم.
ایوا نمیدونست چطوری باید تخ بکنه. تا به حال مجبور نشده بود که چیزی رو تخ کنه. همیشه همه با خورده شدن وسایل و غذاشون توسط ایوا کنار میاومدن و کسی نمیخواست که ایوا اونها رو برگردونه. ولی بلاتریکس این رو نمیدونست. - که نمیشناسی؟
و با تمام قدرت خودش رو به سمت ایوا پرت کرد تا بتونه دستش رو داخل حلق ایوا بکنه.
هوپ
- الان چی شد؟ - ایدهای ندارم.
مرگخوارها دست از کارهاشون برداشته بودن و با تعجب به ایوا نگاه میکردن که بلاتریکس رو بلعید.
درون معده ایوا.
- اینجا رو ببین.
بلاتریکس به داخل معده ایوا افتاده بود. جایی شگفتانگیز که پر از چیزهای بلعیده شده بود.
-ایوا این اربابه! -ولی اون کله هه رو ببین! -اییییواااااا! -ولم کن وجدان! آدمخوارا نباید اصن وجدان داشته باشن! -اییییوواااا!
وجدان همراه با این کلمه ی "اییییوااااا!" یک عدد فن سامورایی روی غریزه ی ایوا زد. غریزه ی ایوا چماق بلند کرد. -قووودااااا! -ایییییوااااا! -واتاشی تومیروووووو! -اییییواااا!
اگر ملانی درون ذهن او بود برای ایوا نسخه ی خوددرگیری مزمن مینوشت.
بیرون ذهن ایوا
-ارباب بالاخره میخواین مو بکارین یا نه؟
لرد برای دو هفتم ثانیه فکر کرد. -باشد میکارم!
مروپ پسرش را روی صندلی نشاند و محکـــــم به کله ی پسر کچلش بوسه زد. -شلیل مان میخواد هلو بشه!
-ارباب اصلا میدونید...این کله از صدتا پیپ طلایی من هم بیشتر می ارزد! -ارباب این کله روی سر شما بسیار زیبا و پر ابهت میشود! -ارباب اگه اینو ز دست بدین تا اخر عمرتون پشیمون میشین! -ارباب این از کله ی من بیچاره هم بهتره! -ارباب...
همینطور که مرگخواران مشغول تعریف و تمجید بودن ایوا لحظه به لحظه گرسنه تر میشد!
داخل ذهن ایوا:
-بخورمش؟ -نه عزیزم ناسلامتی اون کله ی ارباب هست! -خب الان نخورم بعدا میخورم! -شما برای چند دقیقه واستا! -کی بخورمش؟ -میگم نخورش! -چرا؟ -چرا و کوفت! چرا و زهر باسیلیسک! چرا و درد! چرا و صدتا محفلی خر! این کله ی اربابه! -می خوام اصلا پیش مرگ ارباب بشم! -هر وقت ارباب پیش مرگ خواست برو هر چیزی رو ارباب گفت پیش مرگ کن! -الانم باید پیش مرگ ارباب بشم پس! -
بیرون ذهن ایوا:
-ارباب اصلا می دونین اگه ارباب این مملکت همچین سری داشته باشه چقدر محبوب تر میشه؟ -ارباب دیگه تا اخر عمرتون مریض نمیشین! -ارباب میخواین من پیش مرگ کله ی مبارکتون بشم؟
سر های مرگخواران به طرف بانو مروپ هیجان زده ای که سر بزرگی را در دست داشت چرخید. سکوت عمیقی اتاق را فرا گرفت. بانو مروپ از اینکه سری به آن پر ابهتی و زیبایی، مخصوصا با آن دماغ زیبا و خوش تراش چه تاثیر عمیقی روی یاران پسرش گذاشته خوشحال شد و با افتخار به سمت پسرش قدم برداشت. کسی جرئت نداشت از سری که کاردستی مادر اربابشان بود ایرادی بگیرد... یا خدای نکرده اشاره کند که ارباب از میوه متنفر است! -یکی به ما بگه چه خبر شده. -برای کدو خورشتی مامان سر مقوی و پر خاصیت آوردم. -ما از مقوی و پرخاصیت خاطره خوشی نداریم.
بانومروپ با لبخند مرگباری به یاران ارباب که هنوز ساکت بودند نگاه کرد. دوزاری ها افتاد. باید هرچه بیشتر سر گیاهی را تبلیغ می کردند یا جزوی از رسپی کباب کوبیده خانه ریدل می شدند.
-ارباب سر بسیار خوش نقش و نگاریه ها! -پیشونی تون هم چقدر بلنده.
ملانی سعی کرد نکته پزشکیانه ی مثبتی بیابد. -رنگ چهرهش هم نشان از سلامتیش داره.
-تام؟ منتظریم ها! -اما ارباب کله ی من به سر شما نمیخوره! -امتحان می خواهیم بکنیم! -ارباب اگه خورد چی؟اونوقت من بی سر میشم! -مهم نیست برایمان! -نه ارباب من سرمو نمیدم! -چه گفتی؟ -سرمو نمیدم!
مرگخواران بهم نگاهی کردن،در این لحظه همه نگران آینده خونه ریدل بودن!چون امکان داشت ارباب چنان اوادراکداورای جانانه ای به سمت تام روانه کنه که در تاریخ جادوگران ثبت بشه!
-تام کله ات را رد کن بیاید! -ارباب چرا از کله ی اگلا استفاده نمیکنین؟ -دلیل های خو...به شما مربوط نیست!
در همین لحظه بانو مرپ چنان هیجان زده در را از جا کند که هکتور جا خورد!
بلاتریکس با وسواس زیاد، درحالی که زبانش بیرون مانده بود، قوطی پادزهر را برداشت و آن را روی گردن لرد سیاه خالی کرد. دقیقه ها کش میآمدند... مرگخواران سکوت کرده بودند و با نگرانی به لرد سیاه و پادزهری که مانند روغنی لیز از گردنش پایین میریخت زل زده بودند. هنوزهیچ سرِ نویی، روی گردن لرد سیاه رشد نکرده بود. دقیقه ها کش میآمدند... نگاه مرگخواران پادزهر روغن مانند، که لیز خورد و وارد یقه، و سپس پیراهن اربابشان شد را دنبال کرد. لرد سیاه فعلا سر نداشت که بتواند چهره داشته باشه ولی میشد از دستان مشت کرده اش دریافت که اگر الان چهرهای داشت، قطعا به سرخی میگرایید.
-این مثلا پادزهر است بِلا؟! ما را مسخرهی خود کردید؟ پنج دقیقه است که به همین صورت منتظر رشد کلهی مبارکمان هستیم!
بلاتریکس سعی کرد با دستپاچگی توضیح بدهد ولی لرد سیاه حرف او را قطع کرد. -نمیخواهیم چیزی بشنویم بلا! نه! بلا! چیزی نگو! حالا که اینطور است ما نیاز داریم کسی از شما مرگخواران سرِخود را به ما بدهد... فورا!
"فورا"ی که لرد سیاه فریاد زد موجب از جا پریدن مرگخواران شد و آنها را مانند موچه هایی که به لانهشان حمله شده باشد، به تکاپو انداخت! -ارباب اصلا... همش تقصیر این آگلانتاینه!
صدای تام لرد سیاه را متوجه خود کرد. -تام تو چیزی گفتی؟ -ارباب گفتم همش تقصیر این آگلاست! بیاید... -تام! سر تو به نظرمون بسیار مناسب میاد...
مرگخواران که تا آن لحظه از این سر اتاق به آن سر اتاق میدویدند از حرکت ایستادند و با آسودهخاطری به تام و سرش که روی گردنش لقلق میزد نگاه کردند.
یکم بعد بلاتریکس دوباره اومد تو تا عکسی که تو دستش بود و به لردنشون بده.
-ارباب این کله چطوره ؟ عکس خودتونم گذاشتم کنارش تا ببینین بهتون میاد یا نه؟ -این چرا این شکلیه! دختره یا پسر؟ بعدشم تو نمی دونی من از موی بلند بدم میاد؟ وگرنه تا حالا موهای اسنیپ رو بر می داشتم. -اما ارباب پیدا کردن یه مناسب برای شما خیلی سخته -من نمی دونم زود یه کله خوب برام پیدا کنین. من مو می خوام. -چشم قربان. -وایسا یه دماغم برام پیدا کن. -نه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتور در 1399/4/2 12:29:28 ویرایش شده توسط آرتور در 1399/4/2 12:30:57
هر چی آدم چیزهای بیشتری رو دوست داشته باشه چیزهای بیشتری برای از دست دادن داره
بلاتریکس بعد از شنیدن ندای اربابش سریعاً به داخل اتاق پرید.
- بله ارباب؟ چیزی شده؟ هورکراکس ها کم شدن؟ دامبلدور دوباره مزاحم شده؟ شاید... - بلاتریکس مهلت بده حرف بزنیم.
بلاتریکس که چوبدستی اش را کشیده بود و بالا و پایین میپرید به دستور لرد ساکت شد.
- آن میوه هایی را که گفتیم تهیه کردی؟ - کدوما ارباب؟
بلاتریکس هاج و واج به لرد نگاه میکرد. هیچ دستوری نبود که لرد ندهد وسریعاً به هدف اجابت نرسد. بلاتریکس ماموریتی مبنی بر خرید میوه را به یاد نمیآورد.
- همان ها دیگر!
لرد شروع کرد به تکان دادن ابرو ها و سیبیل همایونی اش. همزمان با چشمهایش به بانو مروپ که کنار او ایستاده بود اشاره میکرد. بلاتریکس بالاخره متوجه شد.
- آهان! ارباب عفو کنید. من باید با یکی میرفتم که میوه های خوب رو از بد تشخیص یده تا مبادا میوه کرم خورده به شما بدم. - معلومه که باید با متخصصش بری بلای مامان. بیا من همراهیت میکنم تا زودتر میوه ها رو بخریم و بدیم به عزیز مامان.
نقشه لرد کارگر افتاد و مروپ همراه بلاتریکس از اتاق بیرون رفت.