هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۲:۵۴:۴۳ دوشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۰۹:۰۵
از کتابخونه ی هافلپاف!):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 458
آفلاین
اما پیدا کردن سر لرد در شکم ایوا اصلا راحت نبود! توی شکم ایوا میشد انواع و اقسام وسایل و انسان هارو پیدا کرد، از وسایل بانو مروپ تا نعل های اسبهای خونه ی ریدل!

-خب!
-خب به جمالت!

بلاتریکس به طرف صدا برگشت و با وین مواجه شد!

-وین؟
-سلام بلاتریکس.
-تو شکم ایوا چیکار میکنی؟
-از پس در خونه ی ریدل رو روم بازنکردی ایوا بلعید منو!
-خب...
-خب فهمیدم اینجا خیلی بهتر واستادن دم خونه ریدل هاست!
-به چه دلیل؟

بلاتریکس با غرور جمله اش رو تموم کرد بلکه وین بترسه و جملش رو اصلاح کنه.

-چون اینجا خیلی شبیه معدنی بود که توش کار میکردم!
-

بلاتریکس وین رو به طرفی پرتاب کرد و به راهش ادامه داد تا به دری رسید!

-اینکه در خونه ی ریدل هاست! الکی 30 گالیون خرج رو دستمون گذاشت!


ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۴ ۱۳:۰۳:۳۲
ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۴ ۱۳:۰۴:۲۲

only Hufflepuff


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۲:۴۴:۴۵ دوشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

ادوارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۳ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۴۲:۲۳
از باغ خانه ریدل
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
مرگخوار
پیام: 192
آفلاین
ملت مرگخوار پنیک کرده بودن. بعضیا سرشون رو به دیوار می‌کوبیدن. بعضی‌ها به صورت دایره‌ای می‌دویدن و جیغ می‌کشیدن.حتی بعضی‌ها جامه دریدن و سر به بیابون گذاشتن.البته دلیل خوبی هم داشتن. مروپی که تشنج کرده بود. کله‌ای که خورده شده بود و ایوایی که بلد نبود تخ کنه.

- ایوا، تخ کن گفتم.
- نمیشناسم.

ایوا نمی‌دونست چطوری باید تخ بکنه. تا به حال مجبور نشده بود که چیزی رو تخ کنه. همیشه همه با خورده شدن وسایل و غذاشون توسط ایوا کنار می‌اومدن و کسی نمی‌خواست که ایوا اون‌ها رو برگردونه. ولی بلاتریکس این رو نمی‌دونست.
- که نمی‌شناسی؟

و با تمام قدرت خودش رو به سمت ایوا پرت کرد تا بتونه دستش رو داخل حلق ایوا بکنه.

هوپ

- الان چی شد؟
- ایده‌ای ندارم.

مرگخوارها دست از کارهاشون برداشته بودن و با تعجب به ایوا نگاه می‌کردن که بلاتریکس رو بلعید.


درون معده ایوا.

- اینجا رو ببین.

بلاتریکس به داخل معده ایوا افتاده بود. جایی شگفت‌انگیز که پر از چیزهای بلعیده شده بود.

- باید بگردم دنبال سر ارباب.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۲۱:۰۸:۰۸ یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۷:۴۵
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 658
آفلاین
ایوا بسیار با خودش درگیر شده بود. تحمل نخوردن آن همه میوه برایش بسیار سخت بود.
-ارباب... ارباب ببخشینم!

ایوا مرگخوار خوبی بود و می‌دانست قبل از خورد کله بقیه، باید عذرخواهی کند... اما تحمل کننده خوبی نبود!

-خورد! ایوا مامان خورد!

مروپ وقت زیادی را صرف تهیه آن سر کرده بود و دیدن خورده شدن زحماتش، او را دچار حمله عصبی کرد!

_بانو مروپ... نفس عمیق بکشید... بانو هیچی نیست... الان پسش می‌گیریم... بانو نفس عمیق!

بانو نفس عمیق که نکشید هیچ، دچار تشنج هم شد.

-بانو هیچی نیست... الان پسش میده... ببینین... تخش کن ایوا!... تخ کن مامان مروپ ببینه! تخ کن!

ایوا خوردن را بلد بود اما تخ کردن را نه.

-ایوا تخ می‌کنی یا بیام از حلقومت بکشمش بیرون؟!

ایوا در بد مخمصه‌ای گیر کرده بود!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۶:۵۷:۲۳ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

لاوندر براون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۸:۰۲ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۸:۴۰ پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۹
از عشق من دور شو!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 167
آفلاین
لرد به ایوا که میخواست پیش مرگ شود اعتنایی نکرد.

درون ذهن ایوا

-ایوا این اربابه!
-ولی اون کله هه رو ببین!
-اییییواااااا!
-ولم کن وجدان! آدمخوارا نباید اصن وجدان داشته باشن!
-اییییوواااا!

وجدان همراه با این کلمه ی "اییییوااااا!" یک عدد فن سامورایی روی غریزه ی ایوا زد. غریزه ی ایوا چماق بلند کرد.
-قووودااااا!
-ایییییوااااا!
-واتاشی تومیروووووو!
-اییییواااا!

اگر ملانی درون ذهن او بود برای ایوا نسخه ی خوددرگیری مزمن مینوشت.

بیرون ذهن ایوا

-ارباب بالاخره میخواین مو بکارین یا نه؟

لرد برای دو هفتم ثانیه فکر کرد.
-باشد میکارم!

مروپ پسرش را روی صندلی نشاند و محکـــــم به کله ی پسر کچلش بوسه زد.
-شلیل مان میخواد هلو بشه!

مگان با ابزار آلات کاشت مو وارد شد.

درون مغز ایوا

-قووووداااا!
-اییییییوااااا!
-قووووداااااا!




تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۲:۳۷:۳۱ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۰۹:۰۵
از کتابخونه ی هافلپاف!):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 458
آفلاین
مرگخواران افتاده بودن روی دور تعریف و تمجید!

-ارباب اصلا میدونید...این کله از صدتا پیپ طلایی من هم بیشتر می ارزد!
-ارباب این کله روی سر شما بسیار زیبا و پر ابهت میشود!
-ارباب اگه اینو ز دست بدین تا اخر عمرتون پشیمون میشین!
-ارباب این از کله ی من بیچاره هم بهتره!
-ارباب...

همینطور که مرگخواران مشغول تعریف و تمجید بودن ایوا لحظه به لحظه گرسنه تر میشد!

داخل ذهن ایوا:

-بخورمش؟
-نه عزیزم ناسلامتی اون کله ی ارباب هست!
-خب الان نخورم بعدا میخورم!
-شما برای چند دقیقه واستا!
-کی بخورمش؟
-میگم نخورش!
-چرا؟
-چرا و کوفت! چرا و زهر باسیلیسک! چرا و درد! چرا و صدتا محفلی خر! این کله ی اربابه!
-می خوام اصلا پیش مرگ ارباب بشم!
-هر وقت ارباب پیش مرگ خواست برو هر چیزی رو ارباب گفت پیش مرگ کن!
-الانم باید پیش مرگ ارباب بشم پس!
-

بیرون ذهن ایوا:

-ارباب اصلا می دونین اگه ارباب این مملکت همچین سری داشته باشه چقدر محبوب تر میشه؟
-ارباب دیگه تا اخر عمرتون مریض نمیشین!
-ارباب میخواین من پیش مرگ کله ی مبارکتون بشم؟


ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۲ ۱۲:۵۲:۳۷

only Hufflepuff


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۱:۳۲:۳۹ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

ملانی استانفورد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۵۴:۳۴
از اینور
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 216
آفلاین
سر های مرگخواران به طرف بانو مروپ هیجان زده ای که سر بزرگی را در دست داشت چرخید.
سکوت عمیقی اتاق را فرا گرفت.
بانو مروپ از اینکه سری به آن پر ابهتی و زیبایی، مخصوصا با آن دماغ زیبا و خوش تراش چه تاثیر عمیقی روی یاران پسرش گذاشته خوشحال شد و با افتخار به سمت پسرش قدم برداشت.
کسی جرئت نداشت از سری که کاردستی مادر اربابشان بود ایرادی بگیرد... یا خدای نکرده اشاره کند که ارباب از میوه متنفر است!
-یکی به ما بگه چه خبر شده.
-برای کدو خورشتی مامان سر مقوی و پر خاصیت آوردم.
-ما از مقوی و پرخاصیت خاطره خوشی نداریم.

بانومروپ با لبخند مرگباری به یاران ارباب که هنوز ساکت بودند نگاه کرد. دوزاری ها افتاد. باید هرچه بیشتر سر گیاهی را تبلیغ می کردند یا جزوی از رسپی کباب کوبیده خانه ریدل می شدند.

-ارباب سر بسیار خوش نقش و نگاریه ها!
-پیشونی تون هم چقدر بلنده.

ملانی سعی کرد نکته پزشکیانه ی مثبتی بیابد.
-رنگ چهره‌ش هم نشان از سلامتیش داره.


?see

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۰:۴۹:۵۵ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۰۹:۰۵
از کتابخونه ی هافلپاف!):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 458
آفلاین
-تام؟ منتظریم ها!
-اما ارباب کله ی من به سر شما نمیخوره!
-امتحان می خواهیم بکنیم!
-ارباب اگه خورد چی؟اونوقت من بی سر میشم!
-مهم نیست برایمان!
-نه ارباب من سرمو نمیدم!
-چه گفتی؟
-سرمو نمیدم!

مرگخواران بهم نگاهی کردن،در این لحظه همه نگران آینده خونه ریدل بودن!چون امکان داشت ارباب چنان اوادراکداورای جانانه ای به سمت تام روانه کنه که در تاریخ جادوگران ثبت بشه!

-تام کله ات را رد کن بیاید!
-ارباب چرا از کله ی اگلا استفاده نمیکنین؟
-دلیل های خو...به شما مربوط نیست!

در همین لحظه بانو مرپ چنان هیجان زده در را از جا کند که هکتور جا خورد!

-شلیل مامان برات یه کله پیدا کردم!


only Hufflepuff


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱:۳۲:۴۸ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸:۳۶ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۹:۰۱
از نقاشی مرلین دور شو!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 163
آفلاین
بلاتریکس با وسواس زیاد، درحالی که زبانش بیرون مانده بود، قوطی پادزهر را برداشت و آن را روی گردن لرد سیاه خالی کرد.
دقیقه ها کش می‌آمدند...
مرگخواران سکوت کرده بودند و با نگرانی به لرد سیاه و پادزهری که مانند روغنی لیز از گردنش پایین میریخت زل زده بودند.
هنوزهیچ سرِ نویی، روی گردن لرد سیاه رشد نکرده بود.
دقیقه ها کش می‌آمدند...
نگاه مرگخواران پادزهر روغن مانند، که لیز خورد و وارد یقه، و سپس پیراهن اربابشان شد را دنبال کرد.
لرد سیاه فعلا سر نداشت که بتواند چهره‌ داشته باشه ولی میشد از دستان مشت کرده اش دریافت که اگر الان چهره‌ای داشت، قطعا به سرخی میگرایید.

-این مثلا پادزهر است بِلا؟! ما را مسخره‌ی خود کردید؟ پنج دقیقه است که به همین صورت منتظر رشد کله‌ی مبارکمان هستیم!

بلاتریکس سعی کرد با دستپاچگی توضیح بدهد ولی لرد سیاه حرف او را قطع کرد.
-نمیخواهیم چیزی بشنویم بلا! نه! بلا! چیزی نگو! حالا که اینطور است ما نیاز داریم کسی از شما مرگخواران سرِخود را به ما بدهد... فورا!

"فورا"ی که لرد سیاه فریاد زد موجب از جا پریدن مرگخواران شد و آنها را مانند موچه هایی که به لانه‌شان حمله شده باشد، به تکاپو انداخت!
-ارباب اصلا... همش تقصیر این آگلانتاینه!

صدای تام لرد سیاه را متوجه خود کرد.
-تام تو چیزی گفتی؟
-ارباب گفتم همش تقصیر این آگلاست! بیاید...
-تام! سر تو به نظرمون بسیار مناسب میاد...

مرگخواران که تا آن لحظه از این سر اتاق به آن سر اتاق میدویدند از حرکت ایستادند و با آسوده‌خاطری به تام و سرش که روی گردنش لق‌لق میزد نگاه کردند.






پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۲۲:۳۶:۲۶ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹

نیک بی سر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۵:۰۶ پنجشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۲۴:۴۷ پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 37
آفلاین
بلاتریکس: با تلاش فراوان و بیهوده به پیش ولدمورت اومد وگفت : ارباب ما ما ما ،،،،
ولدمورت : ما درد بقیشو بگو

بلاتریکس : ارباب اخه سری که به سایز سر شما بخور گیرمون نیومده

ولدمورت یعنی چی که گیرمون نیومده مگه من سرم چشه

بلاتریکس : سرشما چیزیش نیست ولی سری پیدا نکردیم که به بدن پر ابهت شما بیاد به خاطر همین ،،،،

ولدمورت : همین درد ساکت شو حالا همه مرگ خوار درمورد سر من خندشون میگیره و تو میدونی من خوشم نمیاد
بلاتریکس: بله ارباب

حالا چی می خواستی بگو زود تر بگو وقت ندارم میخوام دردسر شما ها رو درست کنم

بلاتریکس : میخواستم بگم تونستم یه پادزهری پیدا کنم

ولدمورت : تو چی گفتی پس یک ساعته وقته منو به خاطر چی گرفتی

بلاتریکس خودتون نذاشتی،،،،

ولدمورت : ساکت شو بلاتریکس بقیشو بگو

بلاتریکس :گفت زیاد تضمینی نداره واخرین باری که جواب داده روی یه موش شاخدار مجارستانی بوده

ولدمورت اشکال نداره به جاش از این وضعیت مصبت وار نجات پیدا میکنم پس شروع کن کارتو

بلاتریکس بله ارباب
ارباب سرتون میشه نزدیک تر بگیرید نه نه خیلی زیاده نه نه ؛؛؛؛؛






پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۲:۲۱:۱۸ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹

آرتور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۴:۲۷ دوشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۵۳ چهارشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 18
آفلاین
یکم بعد بلاتریکس دوباره اومد تو تا عکسی که تو دستش بود و به لردنشون بده.

-ارباب این کله چطوره ؟ عکس خودتونم گذاشتم کنارش تا ببینین بهتون میاد یا نه؟
-این چرا این شکلیه! دختره یا پسر؟ بعدشم تو نمی دونی من از موی بلند بدم میاد؟ وگرنه تا حالا موهای اسنیپ رو بر می داشتم.
-اما ارباب پیدا کردن یه مناسب برای شما خیلی سخته
-من نمی دونم زود یه کله خوب برام پیدا کنین. من مو می خوام.
-چشم قربان.
-وایسا یه دماغم برام پیدا کن.
-نه


ویرایش شده توسط آرتور در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۲ ۱۲:۲۹:۲۸
ویرایش شده توسط آرتور در تاریخ ۱۳۹۹/۴/۲ ۱۲:۳۰:۵۷

هر چی آدم چیزهای بیشتری رو دوست داشته باشه چیزهای بیشتری برای از دست دادن دارهتصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.