جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] باغ وحش هاگزميد

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
ارسال شده در: شنبه 15 آبان 1400 01:21
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس که حالا با پوست موز توی دستش مقابل لرد سیاه ایستاده بود، تمام تلاشش را میکرد تا با لرد سیاه کمترین ارتباط چشمی را داشته باشد.
-ارباب
-بلا
-ارباب
-بلا... خیر!
-ارباب... قفس، اسب، آبی!
-زرد، لزج، منحنی... و میوه! میوه بلا! ما از میوه متنفریم.

این بار هم لینی مثل همیشه از هوش ریونکلایی‌ اش مایه گذاشت:
-ارباب میخواید من با دستام جلوی چشماتونو بگیرم که تجربه بصری برخورد میوه با صورتتونو محدود کنه؟
-لینی آخرین باری که ما دست هات رو دیدیم زمانی بود که زیر میکروسکوپ گذاشته بودیمت تا ازت برای کادوی تولد دخترمون نجینی معجون رشد بال درست کنیم‌.

لینی به طور میکروسکوپی بغض کرد.

مرگخوار ها میخواستند به فکر فرو بروند اما مدت زیادی بود توی قفس باغ وحش گیر افتاده بودند و فکرشان سفت و فرونرفتنی شده بود.

بچه ماگل لوس که کسی سر از انگیزه‌ی کم نظیرش برای دیدن پرت شدن پوست موز توی صورت لرد سیاه در نمی‌آورد، شدید تر از قبل شروع به زاری و شیون کرد.
-نمیخوام... نمیخوام اصلا بریم، یکی از میمونا دماغ نداره، دوست ندارم.

بعد یک مشت از پفک های توی دستش را به نشانه اعتراض پرت کرد توی صورت میمون بی دماغ... و رفت!

-ما از منحنی های نارنجی هم متنفریم. همین الان تصمیم گرفتیم.

نگران کننده ترین قسمت ماجرا این بود که مسئول باغ وحش اصلا به خاطر ناراضی شدن بازدید کننده باغ وحشش خوشحال به نظر نمیرسید.
-به صف وایستید دم در قفس، منتقل میشید قفس اسب های آبی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
ارسال شده در: چهارشنبه 12 آبان 1400 17:24
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس با چهره "هرگز! حتی فکرشم نکنین" به مدیر باغ وحش خیره شده بود.
ولی دیگر خیلی دیر بود و فکرش را کرده بودند.

مدیر به بلاتریکس لبخندی زد.
-میمون... زود باش. درخواست بازدید کننده رو بپذیر.

بلاتریکس ابروهایش را بالا انداخت.
-آخه... توجه دارین که این میمون کچل... خیلی عذر می خوام ارباب... با میمون های کچل دیگه کمی فرق می کنه.

مدیر لبخندش را حفظ کرد.
-میمون... یادت که نرفته... اسب آبی!

دختر بچه که دید چند ثانیه ای از درخواستش گذشته و خطر اجرا نشدنش وجود دارد، خودش را روی زمین انداخت و در حالی که در گل و لای می غلتید، پاهایش را روی زمین کوبید و شروع به گریه و فریاد و فغان کرد.
این میزان از تمایل برای کوبیده شدن پوست موز به صورت میمونی کچل، اصلا عادی نبود.

بلاتریکس از بچه های لوس متنفر بود. گرچه از بچه های غیر لوس هم متنفر بود. از بزرگتر ها هم متنفر بود. بلاتریکس از هر کسی بجز لرد سیاه، متنفر بود.

از درخت پایین آمد و آخرین تکه موز را هم خورد. حالا فقط پوست موزی در دست داشت و لرد سیاهی که روبرویش ایستاده بود.

یا باید پوست موز را توی صورت لرد سیاه می زد و یا همگی با اسب آبی وحشتناک درنده آشنا می شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
ارسال شده در: دوشنبه 19 مهر 1400 14:37
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران نفس هایشان را حبس کردند. شاید تنها چیزی که بدتر از خشم بلاتریکس بود قفس اسب ابی بود و مرگخواران این را به خوبی میدانستند.
- به هورکراکس ارباب قسم کوتاه بیا تا خورده نشدیم..ببین گل های صورتی روی موهام پژمرده شده!
- یعنی میگی بیخیال کتی بشم؟

رامودا حرفش را خورد. بهرحال هیچکس نمی‌خواست مورد خشم بلاتریکس قرار بگیره، مخصوصا رامودا که مرگخواری تازه وارد بود و هنوز راه زیادی در پیش داشت. ولی این دلیل از حساسیت موضوع کم نمی‌کرد.
- ارباب شما دلتون میخواد با اسب آبی تو یه قفس باشید؟ اونوقت بقیه چی میگن؟
- بلا؟

از قضا لینی که مرگخوار فرصت طلبی بود، راه نجات را برای مرگخواران هموار کرد و نتیجه این کار نگاهی تیره و تار از جانب لرد سیاه به بلاتریکس بود.
بلاتریکس نگاهی ترسناکی به لینی انداخت و بلافاصله روی درخت پرید و حرکت اکروباتیکی را به نمایش گذاشت به مانند یک میمون .
- اقا! تو تلویزیون دیدم میمون پوست موز رو زد تو صورت میمون کچل...میشه بگید این کار رو بکنه؟

در این لحظه رئیس باغ وحش نگاهی به بلاتریکس و سپس به لرد کرد و لرد و بلاتریکس نگاهی به دختر بچه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1400/7/19 18:00:33
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
ارسال شده در: جمعه 22 مرداد 1400 15:31
نمایش جزئیات
آفلاین
- کتی به کی گفته مجسمه؟
بلاتریکس نگاهش را روی کتی قفل کرده بود.

-من نبودم دستم بود، تقصیر قاقاروم بود.
-دروغ میگه! خودش گفت.
قارقارو نگاه چپی به کتی انداخت و همانطور که عینکش را صاف می کرد، رفت تا بقیه قفس های باغ وحش را ببیند.

-مار تو آستینم پرورش دادم. بلا میشه این یه دفعه رو ندید بگیری؟
-نمیشه!
-گناه دارم.
-نداری!

کتی در آن لحظه مفهموم ضرب المثل "هر کس خربزه می خورد پای لرزش هم می نشیند" را کامل درک کرد. او نباید سمت بلاتریکس می رفت.
همانطور که کتی ذره ذره آب میشد، شور و شوق بلاتریکس برای اجرای کروشیو بیشتر و بیشتر می شد. تمامی مرگخواران می دانستند که اگر بخواهند جلوی بلاتریکس را بگیرند، خودشان قربانی میشوند به همین دلیل لام تا کام چیزی نگفتند.

- آقا مدیره! آقا مدیره! اون مجسمه مو فرفریه داره تکون می خوره!

بچه ی کوچکی که خیلی ریز داشت آن صحنه را تماشا میکرد، با دستش به بلاتریکس اشاره کرد. بلافاصله مدیر در جلوی در قفس نمایان شد.

- اسب آبی مون خیلی مهمون دوست داره! بیاین بریم تا دیر نشده!



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 مرداد 1400 11:03
نمایش جزئیات
آفلاین
ویزلی های مو قرمز، به مرگخواران و ارباب خشک شده شان، نگاه میکردند. ناگهان، یکی از نینی ویزلی ها، زیر خنده زد، و این خنده، مانند یک بیماری، به کل قوم ویزلی ها سرایت پیدا کرد. همان طور که ویزلی ها، از شدت خنده، اشک از چشمانشان میریخت، لرد سیاه، بیشتر و بیشتر، اخم میکرد. این وضعیت، اصلا خوب نبود. ناگهان، یکی از مرگخواران، از حالت خشک شدگی، در آمد.
- اهم!

ویزلی ها، دست از خنده کشیدند، و به دخترک قد کوتاه پشت قفس، خیره شدند. کتی، با تکبر، دستش را به کمرش زد.
- ببخشید، میتونم علت خندتون رو بپرسم؟

خب، قطعا کتی، باید همراه گلوله ای پشم میبود که آن گلوله ی پشم، به طرز مسخره ای، کنار پلاکس، سیخ ایستاده بود. کتی، اخمی کرد و سعی کرد اردنگی به قاقارو نزند. لبخندش را حفظ کرد، و روی سوالش، تاکید کرد.
- علتش رو نگفتید.

ویزلی ها، در حالی که سعی میکردند خودشان را، جمع و جور کنند، به مرگخواران پشت سرش، اشاره کردند.
- اومدیم این مرگخوارا رو، مسخره کنیم.

کتی، زیر چشمی به مامور باغ وحش نگاه میکرد، که حواسش به مشتریان دیگرش بود.
- خب! شما مو قرمزا، فکر کردین ارباب من، با اون عظمتش، اینجاست؟ اگه اینجا بود، کل باغ وحشو، نابود میکرد. نه عین اینکه، یه مجسمه به درد نخور، اینجا وایسه.

لرد سیاه، نگاه بسیار بدی، به کتی کرد. بعدا حسابش را میرسید!
کتی، آب دهانش را قورت داد و قیافه اش را خونسرد نگه داشت.

- پس اونا چین؟

کتی، در ذهنش را جستجو کرد. چرا آنجا بودند؟ بعد، به دو ماگل نگاه کرد که مانند دیوانه ها، به کتی، نگاه میکردند.
- آهان... اونا، چن تا جادوگر بودن، که میخواستن با عنوان لرد سیاه و مرگخواران، بیان اینجا و مسخرمون کنن. منم خشکشون کردم.
- اما اونا که دارن میلرزن!

کتی، سرش را به سمت مرگخوارانی که پایشان، درد گرفته بود و داشت میلرزید، چرخاند.
- خب... آهان!

رفت و چوبش را، مانند شلاق، روی دست و پای هر کدامشان که میلرزید، زد. روبه روی بلاتریکس ایستاد. این کار، در گینس ثبت میشد. اگر میتوانست، بعدش زنده بماند. بعد، با چوبش، روی دست بلاتریکس زد.
- بنظرتون، اگه بلاتریکس واقعی بود، میتونستم بزنمش؟

محفلی ها، در حالی که واقعا قانع شده بودند، دستی برای کتی تکان دادند و رفتند. آبروشان حفط شده بود! اما...
کتی، در حالی که از ترس، به سقف قفس چسبیده بود، داد میزد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کتی بل در 1400/5/12 11:06:25
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
ارسال شده در: دوشنبه 11 مرداد 1400 19:20
نمایش جزئیات
آفلاین
- قفس اسب آبی دیگر چیست؟ اصلا به چر جرعتی ما را تهد...

حرف لرد سیاه با دیدن محفلی ها ناتمام ماند.
به سمت یارانش برگشت و زمزمه کرد:
-یاران ما! توجعشان را جلب نکنید! مجسمه بشوید!

مرگخواران همگی مجسمه شدند و سعی کردند که مثل مجسمه هایی خوب و تازه برق افتاده به نظر برسند؛ اما در این کار اصلا خوب نبودند!


-بابابزرگ! اونجا رو! مرگخوارا!
آرتور ویزلی، در حالی که سعی داشت بچه های موقرمزی را که مانند سوسک از سر و کولش بالا می‌رفتند را از خودش جدا کند،بی تفاوت، به سمت جایی که ویزلی کوچک اشاره کرده بود برگشت.
-چی؟

لرد سیاه و مرگخواران به همراه دو ماگل در قفس،در باغ وحش بودند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
احتمالات مختلفی محتمله!
پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
ارسال شده در: یکشنبه 10 مرداد 1400 13:36
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای مدیر باغ وحش مصادف شد با همهمه و زلزله ای عظیم درون باغ وحش ، که صدایش درون محوطه پیچید.
لرد و مرگخواران با صداها اشنا و از ان بیزار بودند.

- فرزندان روشنایی بیایید به جای دادن و گرفتن بلیت بهم محبت کنیم چرا که ما نباید دلمون برای کسایی که زنده نیستن بسوزه!
-
- بابا اون انگشتمو خورد!
- گشنمه!
- همین الان بهتون سوپ پیاز دادم!
- ظهور ولدمورت رو حس می کنم.


نگهبان ورودی که دید چاره ای جز دادن بلیت به محفلی ها ندارد و ، اگر به انها بلیت ندهد معلوم نیست چه اتفاق ناگواری پیش نمی آید . برای یکبار هم شده روش دوستی و محبت دامبلدور جواب داده بود.

ان طرف وسط قفس میان لرد ، مرگخواران و زندانیان ماگلی


- یارانمان چاره ای بیندیشید تا ابرویمان جلوی محفلی ها حفظ شود و از بین نرود!
مرگخواران فکر کردند تا چاره ای بیندیشند اما خوب چاره ای جز کنار امدند با قضیه نداشتند و حالا کسی باید این را به لرد می گفت .

مرگخواران بر خلاف مسئله ی قبلی چاره ی ، این را خوب می‌دانستند و حالا باید مرگخوار تازه وارد و بخت برگشته ای به نام اسکورپیوس را مأمور رساندن این پیام می کردند .

- ارباب مرگخوارا چاره ای پیدا نکردند منو فرستادن قضیه رو ماست مالی کنم!
-
-
-
-
-
-
در همین لحظه صدای مدیر باغ وحش به گوش رسید و باعث شد مرگخواران بیشتری بر اثر نگاه لرد ذوب نشونند .

- حیوانات ادم نما شما ها که تو قفس افتادید گوش کنید الان بازدید شروع میشه هر کی بی نظمی کنه و تماشاگرا رو سرگرم نکنه می یوفته تو قفس اسب ابی!
- بفرمایید وارد شید اینا حیوانات جدیدمونه که دیروز وارد باغ وحش شدن و من تضمین می کنم خیلی سرگرم کننده هستن!
- به ما توهین کرد؟
-اشارها و تهدید های مسئول باغ وحش شروع شده شده بود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1400/5/10 14:34:09
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
ارسال شده در: چهارشنبه 12 خرداد 1400 16:16
نمایش جزئیات
آفلاین
- جارو مال ماست!

لرد جمله اش را گفت و منتظر بازخوردش شد!

نیک به جک، جک به نیک، و مرگخواران به هر دو نگاه می کردند.

ایوان روزیه که تازه از قبر خارج شده بود و هنوز یادش نمی آمد که لرد سیاه چقدر ترسناک است، سوال اصلی را پرسید.
- کدوم جارو ارباب؟

لرد سیاه زیادی غرق در خاطرات کودکی و نوجوانی اش شده بود.

-منظورمون اینه که ماگل ها ساکت. این اسکلت بیشتر از هممون زیر خاک بوده و این زیرا رو می شناسه. اون بگه کجا رو بکنیم که نجات پیدا کنیم.

ایوان با خوشحالی دستی به خاک کشید. مشتی برداشت و بویید. کمی خورد(که از قفسه سینه خالی اش دوباره به طبیعت پیوست)... و با اطمینان به سمتی اشاره کرد.
-اون طرف رو!

پلاکس با تردید پرسید:
- مطمئنی؟ به نظرم از همون طرف اومدیم ها!

بلاتریکس سرش را از جایی پشت سر لرد دراز کرد.
-ارباب بکشمش که دیگه نتونه تردید کنه؟

لرد با زمزمه بلاتریکس از جا پرید!
- بلا صد بارگفتیم بی سرو صدا این ور و اون ور ما پنهان نشو. جایی که ایوان گفت رو بکنیم و جلو بریم.


یک ساعت بعد!


-ایوان؟
-بله ارباب؟
-خودت می میری یا بکشیمت؟

صدای مدیر باغ وحش به گوش رسید.
- پنج دقیقه بعد، بازدید شروع می شه. اون چاله چیه؟ اونو پر کنین سریع.

لرد سیاه، ایوان و مرگخواران، درست وسط قفسشان در باغ وحش بودند. ولی این بار دو ماگل خوشگل هم همراهشان بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 اردیبهشت 1400 09:01
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
مرگخوارا نصف شب از باغ وحش هاگزمید بازدید میکنن و به صورت اتفاقی توی یکی از قفسا گیر میوفتن، و صاحب باغ وحش اونارو برای به دست آوردن بازدید بیشتر نگه میداره، مرگخوارا سعی میکنن با کندن زمین فرار کنن و به یه کانال فاضلاب میرسن و میفهمن که دوتا ماگل هم دارن از زندانشون فرار میکنن، گابریل از کثیفی چاله بی‌هوش میشه و ماگلا و مرگخوارا میخوان که با کمک همدیگه از اونجا فرار کنن، تا اینکه بین ماگلای زندانی یعنی نیک و جک دعوا پیش میاد.

***

لرد همیشه لرد بود، از همان بچگی همیشه ارباب بود، همیشه خون و خصلت اربابیت در وجود لرد بود و او هم به این خصلت افتخار می‌کرد، لرد همیشه در بچگی به همسن و ‌سالانش دستور می‌داد و همیشه هم خوب دستور می‌داد. همان‌طور که گفتم... لرد بهترین لرد و اربابی بود که این دور و بر پیدا می‌شد.

فلش بک
-بابا اون جارو مال منه!
-نخیر! مال خودمه!
- دوث داری با من دوث بشی؟

کسی به نفر سوم اهمیت نداد، نفر سوم که فقط در آن آشوب دنبال دوست می‌گشت ناراحت و دل‌شکسته به سمت جاروی خودش رفت.
اما جدا از همه این‌ها، در بین آشوب و آشفتگی، همیشه بهترین‌ها نیز یافت می‌شوند، وقتی آن دونفر با هم بر سر بهترین جارو دعوا می‌کردند، کسی از میان جمعیت آن‌ها را دید و به سمتشان رفت، ردایش روی زمین کشیده می‌شد و چشم‌هایش اشعه مرگبار شلیک می‌کردند. کسی در جمعیت پس از برخورد اشعه مرگبار با وجودش بیهوش شد.
-اینجا چه خبر است؟
-تام! اون می‌خواد جارومو بگیره!
-چون جارو مال خودمه!

لرد آن موقع لرد ولدمورت نبود، فقط تام بود. اما تامی قدرتمند و ارباب. کمی فکر کرد و به دو جادوآموز که بهم تنه می‌زدند خیره شد.
-
-چیه؟
-
-
جادوآموزی که لرد به او خیره شده بود درحال سوختن بر اساس اشعه‌های مرگبار بود، برای همین لرد تصمیمش را گرفت تا بیشتر از این جادوآموز مردم نسوزد. تصمیم خوبی هم گرفت، می‌توانست همه را راضی نگه دارد و اربابیتش را استفاده کند.
-تصمیم گرفتیم. جارو مال ما است.
-ولی...
-جارو-مال-ما-است!

و با رضایت کامل جارو را از جادوآموز ها گرفت.

پایان فلش بک

لرد به آن دونفر نگاه کرد، به یاد ایام جوانی‌اش افتاد.
فهمید باید چکار کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیتر جونز در 1400/2/21 9:19:27
پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
ارسال شده در: دوشنبه 20 اردیبهشت 1400 16:00
نمایش جزئیات
آفلاین
اما کمی برای این حرف دیر شده بود.
گابریل سبز شد، قرمز شد، بنفش شد و ناگهان به ترکیبی از رنگ صورتی و قهوه ای و زرد درآمد که باعث شد دیگر بالا نیاورد.
- گابریل؟! حالت خوبه؟ هکتور گابریل چرا خشکش زده؟
- نمیدونم! نمیدونم!
هکتور سعی کرد به یاد بیاورد چرا گابریل به این شکل درآمده. او فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد تا اینکه...
- وایتکس! گب انقدر وسایلش رو با وایتکش شسته اینطوری شده. این حالت وقتی بوجود میاد که مقداری مایع سفید کننده یا ضد عفونی کننده هرچند کم وارد بدن شخص بشه و با معجون تهوع مخلوط شه! چارشم دست خودمه!
- ولی گب که وایتکس نمیخوره! فکر نکنم ایوا هم همچین کاری رو انجام بده.
- گب انقدر لیوان آب کدو حلواییش رو با وایتکس شسته یکمی همراه اون وارد معدش شده.
- خب سریع معجون رو بهش بده!
هکتور در جیب ردایش دنبال معجون گشت و با کمال خونسردی و دقت شیشه ای کوچک را که مایعی آبی در آن میدرخشید را در دستش تکان داد. کمی از آن را در دهان گابرل ریخت و منتظر ماند.
- خب! الان حالش خوب میشه!
در همین لحظه گابریل بیهوش روی زمین افتاد!
- نباید اینجوری می شد ولی احتمالا ضعف کرده، چون خیلی از محتویات معدش خالی شد. بزارین استراحت کنه.
مرگخواران با صدای رودولف به خودشان آمدند و به او نگاه کردند.
- دیگه وقتشه که کارمون رو شروع کنیم. شما دوتا ماگل دست به کار شید. بگین که باید از کجا شروع کنیم.
دو زندانی کمی به یکدیگر نگاه کردند.
- جک! باید اینجا رو بکنیم.
- چرت نگو نیک اینجا جای درسته!
و با دستش به زیر پای لرد اشاره کرد.
- چی داری میگی؟ اونجا اصلا درست نیست احمق!
- تو داری به کی میگ احمق؟
- خب به تو! مگه تو احمق نیستی؟
اینجا بود که جک از کوره در رفت و با تمام قدرت به سمت نیک حمله کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
EVEN IN DEATH MAY I BE TRIUMPHANT

تصویر تغییر اندازه داده شده