-ارباب
-بلا

-ارباب
-بلا... خیر!
-ارباب... قفس، اسب، آبی!
-زرد، لزج، منحنی... و میوه! میوه بلا! ما از میوه متنفریم.
این بار هم لینی مثل همیشه از هوش ریونکلایی اش مایه گذاشت:
-ارباب میخواید من با دستام جلوی چشماتونو بگیرم که تجربه بصری برخورد میوه با صورتتونو محدود کنه؟
-لینی آخرین باری که ما دست هات رو دیدیم زمانی بود که زیر میکروسکوپ گذاشته بودیمت تا ازت برای کادوی تولد دخترمون نجینی معجون رشد بال درست کنیم.
لینی به طور میکروسکوپی بغض کرد.
مرگخوار ها میخواستند به فکر فرو بروند اما مدت زیادی بود توی قفس باغ وحش گیر افتاده بودند و فکرشان سفت و فرونرفتنی شده بود.
بچه ماگل لوس که کسی سر از انگیزهی کم نظیرش برای دیدن پرت شدن پوست موز توی صورت لرد سیاه در نمیآورد، شدید تر از قبل شروع به زاری و شیون کرد.
-نمیخوام... نمیخوام اصلا بریم، یکی از میمونا دماغ نداره، دوست ندارم.
بعد یک مشت از پفک های توی دستش را به نشانه اعتراض پرت کرد توی صورت میمون بی دماغ... و رفت!
-ما از منحنی های نارنجی هم متنفریم. همین الان تصمیم گرفتیم.
نگران کننده ترین قسمت ماجرا این بود که مسئول باغ وحش اصلا به خاطر ناراضی شدن بازدید کننده باغ وحشش خوشحال به نظر نمیرسید.
-به صف وایستید دم در قفس، منتقل میشید قفس اسب های آبی.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


















