جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  220 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  224 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  213 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: پنجشنبه 16 تیر 1401 20:28
نمایش جزئیات
آفلاین
- وایـــســـیــن! من وکـیـل می‌خوام!
تام، هنجره‌اش را درآورده‌بود و سعی می‌کرد تا بلندترین حد صدایش را با استفاده از هر نُه‌تکه‌ی هنجره‌اش، به فرشتگان برساند. او به تمام حقوق خودش آگاه بود و هر کس که قصد خوردن حق او را داشت، جفت‌پا به داخل دهانش می‌رفت و به او چنین اجازه‌ای را نمی‌داد.

فرشته‌ی قاضی، که تام میان حرف او پریده‌بود، خشمگین شد؛ اما خشمش چندان از ظاهرش مشخص نبود. آخر می‌دانید، او یک فرشته بود و چهره، ابرو‌ها و تمام اجزاء و جوارحش ذاتاً سفید بود.
فرشته‌ی قاضی، با تن صدای بالاتر و حالت جدی‌تر، شروع به صحبت کرد.
- آقای تام جاگسن... آیا تو به حق بودن قضاوت ما شک داری؟
- خب مــ...
- آیا تو به این شک داری که هیچ قاضی‌ای عادل‌تر و بهتر از ما وجود ندارد؟
- اما خب برای دفـــ...
- آیا تو به این شک داری که هیچ قدرتی بالاتر از مرلین نیست؟
- صد در صد! ارباب قدَرقدرت‌ترین و با شـ...
- آیا تو به این شک داری که مرلین رود تیمز را بر کسانی که به آسلام ایمان آوردند باز کرد و بر کافران فرو بست؟
- راستش شک و شبهه‌های زیادی توش هست!
- بابا تو که دستِ شیطونم از پشت بستی!


جمله‌ی آخر را فرشته‌ی قاضی گفت. او با نهایت سرعتی که داشت، مطالبی را یادداشت می‌کرد. در میان فرشتگان دیگر نیز، همهمه‌ای صورت گرفت؛ آنها زیر چشمی به تام نگاهی می‌انداختند و نوچ‌نوچی از روی تأسف، برای او می‌کردند.
در این حین که فرشتگان پچ‌پچ می‌کردند، فرشته‌ی قاضی می‌نوشت، تام زبانش را با دستانش ماساژ می‌داد تا توانایی نهایتِ دفاع زبانی از خود را داشته‌باشد و محفلی ها نیز، پوست‌های پیازشان را بر روی زبان دامبلدور می‌گذاشتند تا بتوانند سلول‌های زبانی بیشتری را در دهان وی تولید کنند و توانایی استفاده از نهایت قدرت زبان و دهان را داشته‌باشند، فرشته‌ای که کراوات مسخره و کوتاهِ هفت‌رنگی را بسته بود، به پیش فرشته‌ی قاضی رفت و در گوشِ او چیزی گفت. فرشته‌ی قاضی، با اینکه با ذات وجودیت او مخالف بود، اما لبخندی شیطانی زد و سپس حالت ریلکس به خود گرفت.
- که وکیل می‌خواین، نه؟ باشه، ما هم بهتون می‌دیم.

نیش تام تا بناگوش باز شد.
- جدی؟
- صد البته... فقط دادگاهتون توی جهنم و تحت نظارت خود شیطان انجام می‌شه. اون هر کدوم از شما رو تبرئه کنه، ما میایم می‌بریمش و در ضمن وکیلاتونم خود اون انتخاب می‌کنه. به همراهاتونم بگین حق ندارن بیان، وگرنه همراهای فردی که تبرئه نشده هم باهاش تو جهنم می‌مونه.


حال تام، از اینکه درخواست وکیل کرده‌بود، نادم و پشیمان شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارلک در 1401/4/16 20:33:31

لــونــه‌ی خــودمــه، مال خودمه! هرکی با نگاهِ چپ نگاش کنه، به چشاش نوک می‌زنم!

" Only Raven "
پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: دوشنبه 29 شهریور 1400 23:50
نمایش جزئیات
آفلاین
-مگه خودت نگفتی که اگه پروف بهت سیلی بزنه عضو جبهه ی ما میشی؟
-کلکی بیش نبود دوست عزیز!

تام اشتباه بزرگی رو مرتکب شده بود!
حیله و دروغگویی گناهی کمتر از ضرب و شتم نبود.

همون موقع سه تا فرشته با قیافه های جدی جلو اومدن.
-به به! دوتا گناهکار توی بهشت پاکِ ما!
-باید دادگاه برگزار کنیم!
-بیخیال فرشتگانِ پاکِ الهی! من که تامی مظلوم بیش نیستم! منِ پاک سرشت رو چه به حیله!

ولی شعر سرودن و ننه من غریبم بازی حداقل اینجا فایده نداشت؛ چون بهشت مجهز به دوربین مداربسته بود!

-دروغگویی هم به لیست گناهات اضافه شد.
-بابا مثلاً اومدم برای دامبل گناه بتراشم، بیشتر برای خودم تراشیدم!

بلافاضله یه میز بزرگ و سه تا صندلی پشتش ظاهر شدن و هر کدوم از فرشته ها روی یه صندلی نشستن.

-خب...ما تصمیم گرفتیم برای سیاهی لشکرم که شده فقط یکیتون که گناه سنگین تری داره رو از بهشت اخراج کنیم و یکیتون رو تبرئه کنیم.

فرشته مذکور، عینکش رو از روی میز برداشت و گذاشت رو چشمش و شروع به مرور گناه های تام و دامبلدور کرد.
-یکیتون ضرب و شتم کردین و یکی دیگه حیله و دروغ؛ ولی چون تام خودش اعتراف کرد که می خواسته با حیله دامبلدور رو از بهشت بیرون بکنه، ما از این گناهش چشم پوشی می کنیم و فقط می مونه پنهان کاریش توی روز روشن.
-حالا که یکیشو خط زدی اون یکیم خط بزن رُند بشه دیگه!
-دیگه پررو نشو!

یکی از سه فرشته رفت و کتابی بزرگ با عنوانِ "قانون؛ کدام گناه سنگین تر است؟" آورد و روی میز گذاشت؛ بعد هر سه شروع کردن به پیدا کردنِ گناه های ذکر شده مجرمین.

بعد از گذشت زمان طولانی، فرشته ی قاضی عینکش رو در آورد و بلند شد تا شخصِ بخشوده نشده رو اعلام بکنه و دفاعیش رو بشنوه.
-رای تبعید به زمین نصیب کسی نمی شه جز...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رامودا سامرز در 1400/6/30 10:50:43
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: یکشنبه 28 شهریور 1400 15:53
نمایش جزئیات
آفلاین
تام، قیافه ی بدبخت بیچاره ها را، به خودش گرفت.
_ صد البته! من فرد سیاهی هستم، که پاکی به من روی آورده. میخواهم این باران سفیدی، سیاهی من را درون خودش بشوید. تنها یک کار لازم است، که من سفید شوم...

دامبلدور که تا آن لحظه، به دقت حرف های تام را شنیده بود، با شادمانی از جایش پرید.
_ چه کاری، بابا جان؟

تام، که از خوشحال نمی دانست چه کند، کمی بیش از حد، در گریه اش اغراق کرد‌.
_ اینکه شما، با تمام توان، بر من سیلی بزنید! اینست، راه سفید شدن.

دامبلدور نیز، که شادمان از اضافه شدن فرد دیگری به ارتشش در پوستش نمیگنجید، با تمام توان، روی صورت تام، سیلی زد. چند ثانیه، مردمک چشمان تام، از درد بالا رفت و فقط سفیدی بود. اما با ضربه ی پس کله ای دامبلدور، مردمک ها، سرجایشان برگشتند. تام، از جایش بلند و با تمام توانش، هوار زد.
_ دامبلدور، گناه کرد! اون، به من سیلی زد و بعدشم، یه پس کله ای نثارم کرد. بیاین با یه اردنگی، بندازینش بیرون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: شنبه 27 شهریور 1400 20:29
نمایش جزئیات
آفلاین
حتما می دهد... یعنی شاید بدهد. یعنی به احتمال زیاد بدهد. نویسنده تصمیم گرفت که بیش از این در مورد احتمالاتی که ممکن است به ذهن تام برسد صحبت نکند، بالاخره او تامی بود که امروزش وابسته به دیروزش است، اصلا وابسته به یک میکرو ثانیه پیشش است. بله او چنین تامی بود، اما دیگر نویسنده که گویا دلی پر از تام داشت، دست از توصیف تام کشید و تصمیم به بازگشت به مسیر اصلی سوژه را گرفت.

تام شروع به اندیشیدن کرد؛ اما اندیشیدن او بسیار زود به پایان رسید. او جواب را یافته بود! جواب بسیار بسیار به او نزدیک بود. حتی در خود او بود. او باید از خاصیت اکسترنال بودنش استفاده می کرد! تام دستش را به سمت آن یکی دستش برد و آن را از جا در آورد و آن را گویی در دست دیگرش تکان می داد که انگار هیچ چیز خاصی رخ نداده است!
- دستم... کنده شد!

اما از محفلی ها فقط یک نفر برگشت و آن هم کسی جزء دامبلدور نبود.
- بابا جان! دستت را چرا کندی؟ درد داره؟ آخ، ای پسر جان بیچاره ام!

اما چهره تام به هیچ وجه شبیه بیچاره ها نبود!
با شنیدن صدای دامبلدور محفلی ها تک تک دست از کاری که مشغول بودند کشیدند و به سمت تام برگشتند.

- یا ریش مرلین!
- کمک! کمک بیارین!
- دســتــــت!
- چرا رو دستت علامت شوم هست؟

تام دست اشتباهی را کنده بود و بدتر، آن را در سمت اشتباه و جهت اشتباهی تکان می داد! او دست چپش را کنده بود و ساعد آن را به محفلی ها نشان می داد!
کیفِ کوک تام حال تبدیل به ابر های باران زای بدشانسی شده بود که برروی سر تام جا خشک کرده بودند. چهره اش نیز که تکه تکه بود، عبوس شده بود، که در همین حین صدای دامبلدور آمد.
- باباجانیان! از این علامتا که باباجان سوروس هم داره! اصل نیته، نیـــــت! معلومه که این باباجان هم پشیمان شده و تصمیم داره قلبش رو از سیاهی خالی کنه و سفیدی رو وارد قلبش کنه!

دامبلدور حال فرشته نجات تام شده بود، که داشت درسته درسته ابرهای بدشانسی او را می خورد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1400/6/27 23:02:46
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1400/6/27 23:03:52
اژدها... از جلو نظام!
پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: یکشنبه 29 فروردین 1400 18:33
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تام، تام وظیفه شناسی بود. رفت به سمت محفلی‌ها و در راه به این اندیشید که چه کند تا میل به آزارش در محفلی‎‌ها زنده شود؟ به اوقاتی اندیشید که ماکسیم با تمام وجود دلش می‌خواست روی او بنشیند و لهش کند. به اوقاتی که ایوا با دهانی باز به او حمله‌ور می‌شد. به زمانی که سدریک بالشتش را روی صورت او گذاشت و خوابید و تام خفه شد و مرد و یک جانش کم شد. نهایتا وقتی به محفلی‌ها رسید، نتیجه گرفت که باید خودش باشد و کار خاصی نکند.

- آمممم ... الان نیم ساعته که پیش شما هستم!
- راحت باش بابا جان! تا هر وقت دوست داشتی بمون.
- نه یعنی ... کسی دلش نخواسته مثلا یه سطل کود تسترال بریزه رو سرم؟
- چرا باید چنین رفتار شنیعی با مهمونمون بکنیم؟

تام بیشتر اندیشید ... شاید مشکل از او نبود، از کسانی بود که به آزارش علاقه داشتند. دنبال نقطه مشترکی بین آن‌ها گشت ...

- شما محفلیِ همدانی ندارین؟
- ما جهان وطن هستیم باباجان!

تام سخت اندیشید ... پس چه چیزی عامل سادیسم شدیدی بود که روزانه به سمت او روانه می‌شد؟

- بله دوث جونی. همون طور که گوفتم، اندکی پیش از بروز پوست مدرن‌، ما رئالیثم کثیف رو داشتیم که با اقبال خوبی موواجه شد. این نشون می‌ده که حتا در عصر کوپیتالیثم ...

با شنیدن مکالمه‌ی هاگرید رو به تلفن جادوییش، جرقه‌ای در ذهن تام ایجاد شد؛ او می‌دانست مخاطب هاگرید چه کسی است ...

- حسن هم منو ...

- آااااااااا نمی‌خندوم! احضار شدُم! چه کسی بود صدا زد حسن؟
- احضار؟
- ها! آقو ما رو بهشتم یه زوپس نصب کردیم، شدیم وبمسترش. اوقات فراغ نشستیم شنود می‌کنیم کی پشتمون حرف می‌زنه.
- این حرف‌ها رو ولش کن حسن ... بهم بگو چی می‌شد که تو بیت زوپس ازم سواستفاده می‌کردی؟ چرا به حقوقم تجاوز می‌کردی؟
- آقو معلومه خو! من آن‌سوی نقابت رو دیدم ... پدرام نوجوانی در آن جا زیست می‌کند که ... آخ آخ آخ داغون شدما ینی! دیگه تحمل ندارم!

حسن همان‌طور که در یک لحظه پدیدار شده بود، مجددا ناپدید شد. تام حالا می‌دانست چگونه می‌تواند دامبلدور را به گناه وادارد. اما آیا جرات این ازخودگذشتگی را داشت؟ حاضر بود در راه اربابش خون ... نه! جون ... اونم نه! هر چی حالا ... بدهد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماروولو گانت در 1400/1/29 18:46:07
پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: شنبه 7 فروردین 1400 08:05
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
مرگخوارا توی بهشت غرق در نعمت و لذت بودن، که سر و کلۀ محفلی‌ها پیدا می‌شه. از اونجایی که مرگخوار و محفلی در کنار هم‌دیگه مثلِ سیم لخت و انگشتِ تر هستن؛ تصمیم می‌گیرن هر دوشون نقشه‌هایی بریزن تا به اخراج گروهِ رقیب منجر بشه. حالا مرگخوارها دارن به اینکه چه کسی رو به عنوانِ طعمه‌شون پیش محفلی‌ها بفرستن، فکر می‌کنن.

سیریوس هم در مسیرِ برده شدن به آسایشگاه روانیِ دنیای پس از مرگه.

***

سیریوس در مسیرِ دورترین نقاط جهنم هم دست از سیریش بودن بر نمی‌داشت.
- ببین جناب سرکار...
- هزاربار گفتم، سرکار نیستم عزیز.
- سروان؟ سرگرد؟ گروهبان؟ می‌ذاری این القاب دنیوی باطنتو از بین ببره؟ این برچسب‌ها باید توی قضاوتت تاثیر بذاره؟! ارزشش رو داره اصلاً؟ من که می‌دونم شما آدم فهمیده‌ای هستی...

مامورِ انتقال سیریوس به فانوس دریایی، دیگر طاقت نیاورد و او را به درون سیاهی‌ای که برای چشم بی‌انتها به نظر می‌رسید، پرتاب کرد و این‌گونه بود که دیگر کسی رنگی از او ندید.
گرچه قبل از آن هم نمی‌دید.

***


مرگخواران هنوز به هم نگاه می‌کردند.
این کار را خوب بلد بودند. زمانی که بهشان گفته میشد چه کسی لیوانِ ارباب را قاطیِ آشغال‌ها در سطل آشغال انداخته، به هم نگاه می‌کردند. زمانی که بقایای چوبدستیِ بلاتریکس در چرخ‌گوشت پیدا شده بود، به هم نگاه می‌کردند. زمانی که پلاکس دو شاخۀ برق را به صندلیِ اربابشان وصل می‌کرد چون معتقد بود به قدرت و جمالشان می‌افزاید، نه دیگر نگاه نمی‌کردند... بلکه از ترسِ دیدنِ ارباب جزغالۀ طلسمِ ‌ممنوعه‌خوان، فرار می‌کردند. درست است مرگخوار بودند، اما دیگر عقل در کله‌شان بود که.

ولی در پایانِ تمامیِ این نگاه کردن‌ها، یک چیز مشترک بود. مرگخواری بدبخت و بی‌چاره، که از فرطِ علاقه و ارادتِ بسیارِ هم‌جبهه‌ای هایش به او، همیشه برایِ قربانی شدن جلو انداخته میشد.

ایوا ناگهان به سمتِ چیزی جهید و با تمام وجود گازی از آن گرفت که دندان‌هایش تا اعماقِ استخوان‌های فرد مذکور فرو رفتند. نگاه‌ها به سمتشان برگشت.
- آم... اوه... سلام به همگی! چیزه... دست تام بوی نون می‌داد.

دلیلِ تعجبِ مرگخواران اما، حرکت ایوا نبود.او همیشه از این حرکات انجام می‌داد.
چیزی که متعجبشان کرده بود این بود که چرا قبل از این به ذهنشان نرسیده بود؟! آن‌ها تام را داشتند! چه کسی بهتر از او برایِ خرابکاری و صد البته، انداختن تقصیرها در صورتِ عدم موفقیت بر گردنش؟

- من خودم هروقت تامو می‌بینم دوست دارم از عصبانیت با وزنِ هفت هشت نفر جلو بازو بزنم.

کسی جز ماکسیم زورِ این کارها را نداشت.

- راست میگه. استادِ رو مخ رفتنه. قطعاً کاری می‌کنه یه بلایی سرش بیارن. خوشیِ دوباره، داریم میاییم!

و به طبع کسی به ندایِ «لطفاً نه»ای که تام سر می‌داد دقت نمی‌کرد. مرگخواران لطف بلد نبودند.
اکنون زمانِ پیش‌بردنِ نقشه‌هایی که در سر داشتند بود و قطعاً، جبهۀ مقابل هم بی‌کار ننشسته بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1400/1/8 8:48:59
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1400/1/8 8:49:20
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1400/1/8 8:50:58
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: پنجشنبه 6 آذر 1399 14:16
نمایش جزئیات
آفلاین
در مسیر جهنم:

سیریوس داشت با خودش فکر می‌کرد «چه کنم؟ چه کار کنم؟ دو سیرِ گوشت رو...» نه... سیر گوشت رو نباید وارد این بازی‌ها می‌کرد! خودش باید فکری به حال این قضیه می‌کرد.
-ببینید آقای فرشته...

فرشته با اخم نگاهی به سیریوس انداخت. سیریوس از ترس آب دهانش را قورت داد. فرشته نگاهش را از سیریوس برگرداند و با لحنی خشن گفت:
-چهل و هفت!

-بله بله، آقای چهل و هفت، شما از اساس من رو اشتباه گرفتید. طرف بد این داستان مرگخوارا هستن. شما به اندازه‌ی کافی نمی‌شناسیدشون، ولی من می‌دونم اینا چه آب زیر کاه‌هایی هستن! اینا همه‌شون اهل مغالطه‌ان، دست‌های پشت پرده‌شون سایت رو می‌چرخونه. بعد من آبم می‌خورم بهم می‌گن کار زشتی کردی! دیگه من چه کار کنم آخه؟ من رفتم در وصف‌شون شعر گفتم، ولی هیچ‌کس جوابم رو نداد! من دراما می‌خواستم! درامای خونم بیفته، از حال برم، شما جواب‌گویی؟ دِ نیستی دیگه! چرا هیچ‌کس جواب منو نمی‌ده؟ چرا اینا منو تو بازیاشون راه نمی‌دن؟ درامای منو بدید، برم من!

بیگ‌باس نگاهی به مامور شماره چهل و هفت انداخت و سری به نشانه‌ی تاسف تکان داد.

-قربان متاسفانه گویا مورد به توهم توطئه مبتلاست. دستور چی می‌فرمایید؟
-کاری از دست ما برنمیاد دیگه... باید ببریمش به برج فانوس دریایی، شاید اون‌جا دکترها کاری از دست‌شون بربیاد.

با تموم شدن صحبت بیگ‌باس، مامور چهل و هفت سیریوس رو داخل قایقی انداخت و پس از اون، هر دو مامور سوار قایق شدند و به سمت دورترین نقاط جهنم پارو زدند.

بهشت - سمت مرگخواران:

بلاتریکس و رودولف هنوز در حال گیس و گیس‌کشی سر این بودن که رودولف تنها بره یا بلاتریکسم باهاش بره. مرگخوارها می‌دونستن اگه این دوتا با هم برن فاتحه‌ی همه‌شون خونده‌اس، اما هیچ گزینه‌ی مناسب دیگه‌ای هم نداشتن و هیچ‌کس هم دلش نمی‌خواست داوطلب شه، چون اگه شکست می‌خورد تیکه بزرگه‌اش گوشش بود.
همه داشتن زیر چشم دیگران رو نگاه می‌کردن که بالاخره یکی رو داوطلب کنن و بفرستن جلو، تا خودشون رو از این مخمصه نجات بدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: چهارشنبه 5 آذر 1399 19:41
نمایش جزئیات
آفلاین
- رودولف خودش تنها بره؟

با گفته شدن این جمله توسط بلاتریکس، کاخ آرزو های رودولف فرو ریخت. درسته که توی بهشت، هر چند تا حوری که دلش ميخواست، همیشه دور و برش بودن، اما رودولف هيچوقت به دو - سه تا حوری بیشتر، دست رد نمیزد.
از وقتی قرار شده بود رودولف فرستاده شه، یعنی همین ده ثانیه پیش، رودولف خودشو بین ساحره های محفلی تصور کرده بود... ولی وقت نکرد بیشتر تصور کنه.

- خب... رودولف تنها نره. فنریر رو هم باهاش میفرستیم.
- اگه فنریر رو بفرستیم که هممونو بجاش میفرستن بیرون. این همین الانش بخاطر ارباب ما رو نميخوره...
-

مرگخوار گوینده، با نگاه بلاتریکس ساکت شد. نمیشد رودولف رو به دلایل خاصی، با هیچ ساحره ای فرستاد، و از قیافه بقیه جادوگرا که سعی داشتن روشون رو از لرد و بلاتریکس برگردونن، معلوم بود هیچکدومشون نمیخواستن با رودولف برن.
رودولف که از این قضیه مطمئن شد، قمه هاشو دوباره تو کش شلوارش گذاشت.
- خب پس تصویب شد. خودم تنها میرم.
- نه رودولف، منم باهات میام.

مرگخوارا چاره ای نداشتن؛ یا باید بلاتریکس و رودولف رو با هم میفرستادن، که در این صورت امکان اخراج هر دو زیاد ميشد، یا باید مرگخوار دیگه ای رو جاش میفرستادن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گاد آو دوئل

با عصا
پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: پنجشنبه 29 آبان 1399 00:10
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوران و محفلی‌ها هر دو حالا در بهشت بودند...اما به طبع همیشگی خود، که آن نفرت از گروه مقابل بود، از حضور افراد گروه مقابل ناراضی بودند...اما کورسوی امید هر دوی این گروه‌ها این بود که بر اساس قوانین بهشت، کسی حق نداشت در آنجا کار ناشاسیت و بدی انجام دهد، چون اگر چنین رفتاری مشاهده می‌شد آن شخص از بهشت بیرون رانده می‍‌شد...و حالا هردو گروه قصد داشتند باعث شوند افراد گروه مقابل کاری کند که منجر به اخراج آنها شود...

سمت محفلی‌ها

_خب پروفسور؟ چه کنیم؟
_ولی اینکه به خاطر درد گرفتن زخمم ولدمورت رو اخراج نمیکنن خیلی نامردیه...چرا این نامردی در حق من میشه؟ چون پدر و مادر ندارم؟ اگه پدرمادری داشتم که از حقم دفاع میکردن اینطوری می‌شد؟ اگه این زنده بودنه، من دیگه نمیخوام زند...
_اه هری بی پدر مادر! بسه دیگه...چرا سر ما غر میزنی؟
_الان به هری فحش داد یا مشخصه‌اش رو گفت؟
_این حرف ها رو ول کنید...بریم تحریکشون کنیم کار بدی بکنن؟
_برم سراغ بلاتریکس شکلک دربیاریم مجبور بشه قتل کنه؟
_چی میگی تو؟ اول خودت رو اخراج میکنن که شکلک در اوردی!
_نامحسوس تحریکشون کنیم؟
_بابا اصلا از جونتون سیر شدین شما...مرگخوارا نیاز به تحریک دارن؟ این رودولف رو نمیشناسید؟ این اول تحریک بوده، بعد دست و پا دراورده!
_فرزند روشنایی درست میگه...بد بودن در سرشت اونهاس فرزندانم...کاری که باید بکنیم فقط اینه که وقتی کار بدی کردن تحت‌تاثیرشون قرار نگیریم، و سعی کنیم که ما کار بدی نکنیم...حداقل به صورت علنی..که فقط اونا اخراج بشن!

سمت مرگخواران

_رودولف رو بفرستیم؟
_بفرستیم که چی کار کنه؟
_نمیدونم....ولی رودولفه دیگه...خودش منبع کارهای ناشایست هست، بفرستیمش سمت محفلی ها به صورت انتحاری عمل کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: پنجشنبه 15 آبان 1399 12:28
نمایش جزئیات
آفلاین
الان مرگخواران منتظر یک ایده بودند تا به ذهنشان رسوخ کند و بله! حالا موقع وارد شدن کتی بود در صحنه.

- کسی حرفی از ایده زد؟

لرد لبخندی به کتی زد و جوری که کتی نشنود گفت:
- کدام احمقی حرفی از ایده زد؟ اگر نگویید همتان را از بهشت پرت میکنم بیرون!

و بلاتریکس با وحشت گفت:
- همین کسی که الان داره داستان مینویسه.

لرد از جایش بلند شد.
- هی تو داری چی کار میکنی؟ حالا بد بختمون میکنی!
- نگران نباش الان پلاکس هم میارم.

سپس پلاکس وارد شد.
- با من کاری داشتید؟

لرد هم ملتمسانه گفت:
- لطفا ایده کتی را به ما بفهمون!

پلاکس هم نگاهی عجیب کرد و با غرور گفت:
- دفعه قبل که نذاشتین.

تا بلاخره با اصرار های فراوان مرگخواران پلاکس ایده کتی را برای مرگخواران توضیح داد.( درست بود آن دو هنوز در مرگخواران نبودند ولی اگر کتی ایده اش را نمیگفت یکی آن وسط نابود میشد!

- خب دوستان، ببینید باید یک کاری کنیم محفلی ها خطا کنند حالا چجوری، اگه گفتید؟ خب چون همتون بی سوادید خودم میگم خب، ببینید اون ها میخوان بیرونتون کنند پس باید کاری کنید که شما را با کار بد بیرون کنند اونوقت خودشون بیرون میفتند! حرف من تمام شد شروع کنید.

و پس از آن پلاکس طوماری حرف زد و خواستند نقششان را عمل کنند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!