مرگخوارا توی بهشت غرق در نعمت و لذت بودن که سر و کلۀ محفلیا پیدا میشه و هر دو گروه سعی میکنن اون یکی رو از بهشت بیرون بندازن.
______________
-دو روز اومدین بهشتا! این چه وضع بهشت نشینیه؟
فرشته بال بال زنان در حالی که تاجی درخشان بر سر داشت خودش را به کنار نهر های بهشت رساند.
-این چرا زرده؟!
-نهر شیر عسله دیگه.
-ولی این قبلا انقدر زرد نبود!
فرشته در حالی که موهایش را تار به تار می کند خودش را به کنار قسمتی از بهشت رساند که گل ها، درخت ها و خانه های خشت مرواریدی اش به رنگ سیاه در آمده بود.
-اینجا چرا کلا سیاه شده؟! چرا به همه چی سطل رنگ سیاه پاشیدید؟! مگه مراسم ختمه؟!
-رنگ روشنش چشمان مبارکمان را می آزرد.
در همان لحظه بلبل سیاه رنگی بر روی درختی شروع به آواز خواندن کرد اما دیری نپایید که قطرات رنگ سیاه از نوکش بیرون ریخت و از درخت به پایین سقوط کرد.
-این یکی کار ما نبود!
دماغ لرد خواست دراز شود اما یادش افتاد که اصلا وجود ندارد که بخواهد این کار را انجام دهد.
فرشته نگاهی به سمت غیر سیاه بهشت انداخت. همه ی حوریان با جای دندان هایی در گردنشان در حال فرار از گادفری بودند.
-بابا چند بار بگم؟ اینا خون تو بدنشون نیست! نیمه فرشته حساب میشن...ولشون کن این بی نواهارو!
-پس بهشتتون به چه دردی میخوره وقتی خون توش پیدا نمیشه؟
یک لیوان خون از آسمان پرتاب شد و بر سر گادفری افتاد.
-صد بار گفتم هر چی بخواین کافیه بگین باش تا موجود بشه! مگه شماها خودتون اتاق ضروریات نداشتین؟

گادفری در حالی که سرش را می مالید به لیوان خون نگاه بی میلی انداخت. او از آن دسته آدم هایی بود که از دوران مدرسه عادت داشتند شیر آب را در حلقشان فرو ببرند و با نگهبان آبخوری آبشان در یک جوی نمی رفت؛ در نتیجه برای او خوردن خون از لیوان بی حرمتی به نژاد خون آشام ها به حساب می آمد.
به هر حال گادفری در آن لحظه با دیدن چهره خشمگین فرشته که از میان پرهایش دود به هوا بر می خاست به این نتیجه رسید که لیوان هم آن چنان گزینه بدی به نظر نمی آید!
-اینطوری نمیشه...هر دو گروه نیاز به شرکت در کلاس های بهشت نشینی دارید. بشینید پشت میز و نیمکتاتون ببینم!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

من وکـیـل میخوام!
ارباب قدَرقدرتترین و با شـ...



از این علامتا که باباجان سوروس هم داره! اصل نیته، نیـــــت! معلومه که این باباجان هم پشیمان شده و تصمیم داره قلبش رو از سیاهی خالی کنه و سفیدی رو وارد قلبش کنه!




نمیخندوم! احضار شدُم! 




