گادفری میدهرست
Vs
ایزابل مک دوگال
Vs
ایزابل مک دوگال
سوژه: کینه
گادفری روی یکی از صندلی های ردیف بالای سالن تئاتر نشسته بود و مشغول تماشای نمایش باله ی محبوبش، دریاچه ی قو بود. چهره اش طوری بود که انگار در داستان نمایش غرق شده، اما واقعیت چیز دیگری بود. موهای سیاه، نیم تاج، چشمان آبی و پوست سفید ملکه ی قوها او را در رویای ایزابل فرو برده بود. گادفری از همان اولین لحظه ای که این بانوی اسرارآمیز را دیده بود، مجذوبش شده بود، ولی اخیرا یک شیفتگی بیمارگونه نسبت به او پیدا کرده بود و دلیلش هم چیزی نبود جز حس کینه ی عمیقی که ایزابل به خاطر کوین نسبت به گادفری پیدا کرده بود. این کینه به قدری شدید بود که گادفری آن را از دورترین فواصل هم حس می کرد و هر بار با حس کردن آن، گونه های رنگ پریده اش از شدت هیجان سرخ می شد.
نمایش تمام شد و گادفری در حالی که می توانست صدای تپش قلبش را بشنود، فورا از روی صندلی بلند شد، از درب خروجی عبور کرد، به پارکی در آن حوالی رفت و روی یکی از نیمکت ها نشست. وقتی داخل سالن بود، وجود ایزابل را در آن نزدیکی حس کرده بود و می دانست که او دنبال فرصتی مناسب است تا نزد گادفری بیاید، پس گادفری هم به آن پارک خلوت و تاریک آمده بود تا این فرصت را در اختیار ایزابل قرار دهد.
همان طور که روی نیمکت نشسته بود و به انبوه شمشادها و درختان قطور و بلند در فضای نیمه تاریک نگاه می کرد، صدایی از پشت سرش گفت:
- خوب شد که منو به دوئل دعوت کردی. می خواستم برم وزارت سحر و جادو و قانونی ازت شکایت کنم، ولی دوئل لذت بخش تره.
ایزابل روی نیمکت عقبی و پشت به او نشسته بود.
گادفری شروع کرد به خندیدن.
- باورم نمیشه می خواستی بری وزارت سحر و جادو ازم شکایت کنی! از کی تا حالاها مرگخوارا حرکتای قانونی می زنن؟
ایزابل با خشم پاسخ داد:
- از وقتی محفلیا بچه های کوچولو رو گاز می گیرن و خونشونو مثل زالو می مکن.
گادفری با لحنی بغض آلود گفت:
- ایزابل، واقعا نمی تونم با کلمات نشون بدم که چه حسی راجع به این قضیه دارم. هنوزم باورم نمیشه همچین کاری کردم. حس می کنم تو یه کابوس گیر...
- مزخرف نگو. من تمام این مدت هر جا می رفتی، دنبالت می کردم. تو همه ش مشغول خوش گذرونی و فرو کردن دندونات تو این و اون بودی. اصلا شبیه کسی نبودی که تو کابوس گیر افتاده باشه.
- ایزابل، کینه مثل یه پرده جلوی چشمای تو رو گرفته و واسه همین نمی تونی واقعیتو ببینی. تموم این مدت فقط دو تا فکر تو ذهن من بود، فکر کوین و ...
گادفری ساکت شد. چند لحظه گذشت و بالاخره ایزابل پرسید:
- و چی؟
گادفری با صدایی آرام جواب داد:
- و تو. ایزابل، راستش من فکر می کنم تو همونی هستی که همیشه دنبالش بودم. اولش فکر می کردم اون شخص کوینه، ولی بعد از این که خونشو خوردم، فهمیدم که اشتباه می کردم، یعنی منظورم اینه که خونش مزه ی فوق العاده ای داشت، یه طعم واقعا بهشتی، اما...
ایزابل با خشم فریاد زد:
- ساکت شو! چه طور جرات می کنی راجع به مزه ی خونش جلوی من نظر بدی؟
- متاسفم، واقعا متاسفم... من فقط داشتم سعی می کردم بگم که فکر کنم تو همونی. همونی که قراره از خونش بخورم و خون خودمو بهش بدم و تبدیلش کنم به همراه همیشگیم.
- داری سعی می کنی منو فریب بدی؟ می خوای قبول کنم که بی خیال انتقام بشم و در عوض تبدیلم کنی به یه خون آشام تا عمر جاودانه داشته باشم؟
- نه، من نمی خوام فریبت بدم. واقعیتش اینه که به خاطر خودم می خوام این کارو بکنم.
گادفری با لحنی دردآلود ادامه داد:
- این حس تنهایی واقعا عذاب آوره.
ایزابل با صدایی سرد و قاطعانه گفت:
- من هیچ علاقه ای ندارم که خونه ی ریدل، مرگخوارا و اربابمو ترک کنم و با تو بیام تو خونه ی گریمولد زندگی کنم، بین من و تو هیچ سنخیتی وجود نداره. و در مورد کوین، یه مبارزه ی تن به تن می تونه کینه ای که نسبت به تو دارمو پاک کنه.
- درسته. من احساستو درک می کنم، می دونم چه قدر به کوین اهمیت میدی. منم می خوام باهات دوئل کنم تا طناب گناه از دور گردنم باز بشه.
گادفری و ایزابل هر دو از جایشان بلند شدند و چند قدم جلو رفتند. بعد برگشتند و مقابل هم قرار گرفتند. ایزابل چوبدستی اش را بیرون کشید.
- آواداکداورا.
طلسم سبز رنگ مستقیم با سینه ی گادفری برخورد کرد. او نه چوبدستی اش را بیرون کشیده بود و نه حتی سعی کرده بود خود را از تیررس طلسم دور کند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


وای انگشتم... قرارمون این نبود فلامل سان... من بردم.
خبر بد رو اونجوری می دن؟ بچه سکته کرد.
الان اگه ارکو رو بکشه چی؟




