بسمه تعالی
شهر لندن غرق در حال و هوای کریسمس و سال نو بود؛ تزئینات سبز و سرخ از سر و روی ساختمان ها آویزان بود و ماشین های سواری با درخت کاجی که از صندوق عقبشان بیرون زده برای عبور از انبوه جمعیت دستشان را روی بوق چسبانده بودند و گاه گدار هم با شنیدن صدای دستی که به پیشانی خورده سرشان را می چرخاندند تا مردانی را ببینند که یادشان آمده بود که چیزی را فراموش کردند و در این بین به کلوچههایی بابانوئل دست برد می زدند و با وجود بخاری های خراب، دلشان به امید بوقلمون شکم پری که انتظارشان را میکشید گرم بود.
اما این تنها یک روی شب کریسمس است و برای دیدن روی دیگرش باید از یک کیوسک قرمز رنگ تلفن عمومی از رده خارج شده در همان حوالی پایین رفت، تا جایی که از یک سنگ توالت سیاه رنگ سردر آورید و پس از بیرون آمدن از آن خود را در عمارت بزرگی از سنگ های مرمرسیاه بیابید که پرنده های کاغذی به آرامی در آن پرواز می کنند.
در غیاب غالب کارمندان وزارت سحر و جادو که ترجیح می دادند آن شب را در کنار خانوادههایشان باشند، ساختمان وزارتخانه بزرگتر از پیش به نظر می رسید و کوچکترین صدایی به گوش می رسید... یا شاید می توانست برسد. اگر صدای غیژ غیژ قلم پر وزیر فضا را پر نکرده بود.
الکساندرا پتروویچ ایوانوا؛ وزیر خدوم سحر و جادو از تعطیلاتش زده و در اتاقش مانده بود تا گرهی از کار ملت باز کند. البته اگر وارد اتاقش می شدید وی را نمی دیدید، چرا که در پس انبوهی از کاغذهای پوستی پنهان شده و در همان لحظه نیز، روی یکی از آن کاغذها خم شده و با شور حرارت قلم پرش را بر روی آن حرکت می داد. سرانجام زمانی که خودش را عقب کشیده و با آستین پیشانی عرق کردهاش را پاک کرد، کاغذ پوستی را بالا آورد و مقابل خودش قرار داد هنوز یک گوشه زبانش همچنان به واسطه تمرکز بیرون زده و در مقابل، پایین کاغذ پوستی خطخطی شلوغی شبیه به شکلک خنده به چشم می خورد که جوهرش به آرامی پایین می آمد و از صفحه می چکید.
- خب! اینم امضاء کردم!
سپس کاغذ پوستی را لوله کرده و کنار دستش گذاشت و به بدنش کش و قوسی داد تا خستگیاش در برورد.
قوررررررر.
وزیر جوان با خودش فکر کرد که چه قدر خوب می شد اگر بابانوئل آن شب برایش یک وعده غذای متفاوت به عنوان هدیه میآورد. ولی به خاطرش آمد که بابانوئل فقط آرزوهای بچه های خوب را برآورده می کرد، و اصلا مگر می شد هم عضوی از جبهه تاریکی بود و هم بچهای خوب؟
- ببخشید جناب... وزیر... می شه من... دیگه برم؟ اینم کلید...
مامور بخش زمان برگردانهای وزارت که مرد فربهای بوده و به خاطر بالا رفتن از دو سه پله به نفس نفس افتاده و بریده بریده حرف میزد، با دیدن چشمان براقی که از میان کاغذهای پوستی به او نگاه می کردند، جملهاش را نا تمام گذاشت. احساس عجیبی داشت، عجیب و ناخوشایند. برخلاف وزیر ایوانوا که حالا تقریبا مطمئن بود که اعضای جبهه تاریکی هم می توانند خوب باشند، یا دست کم بابانوئل اینطور فکر می کند.
×××
- همین جاست؟
- آره... فکر کنم.
- خب پس بریم.
- عااااااااا!
تام جاگسن به سمت در هجوم برد و با لگدی محکم آن را گشود. سپس در طول راهروی باریک غلطی زده و خود را در موقعیت مقابل راه پله قرار داد.
حداقل کمی تا قسمتی از خودش را.
- ایوا می تونی اینا رو برام بیاری؟

زندان بان سابق زندان آزکابان به پای آویزان مانده از دستگیره در ورودی، یک طحال که گوشهای افتاده و رودهای که روی زمین کشیده شده و در زیر ردایش ناپدید می شد اشاره کرد. وزیر هم که بسیار دل رحم بود امحا و احشاء تام را برداشته و به دستش سپرد - به جز آن طحال که یواشکی در جیبش چپاند - و در کنارش در مقابل راه پله فرسوده موضع گرفت؛ موکت های ور آمده و فضای بید زده آن راه پله باریک مزین به تارهای عنکبوت و دری ساده و چوبی با اثری از چنگال هایی که در زمانی نه چندان دور به رویش کشیده شده بودند در انتهای آن بود و زوزه سوز زمستانی که از درزهای بیشمار ساختمان نفوذ کرده و به ناله می ماند. الکساندرا نفس عمیقی کشید تا شهامتش را جمع کند و آنگاه پایش را روی اولین پله گذاشت. همزمان با ناله پله، وزن سنگینی را به روی شانههایش احساس کرد.
- می شه تا اون بالا کولم کنی؟
تام جاگسن کارمندی پررو و سنگین بود.
کله وزیر صد و هشتاد درجه چرخیده و رو در روی تام قرار گرفت.
- تام.
تام به آرامی دست هایش را از روی شانه وزیر برداشت و چند لحظه به چشمان وزیر چشم دوخت.
- از همین پایین هواتو دارم.
الکساندرا حالا با خیالی آسوده تر پله ها را زیر پا گذاشت تا به مقابل دری برسد که امیدوار بود راه حل مشکلش را پشت آن بیابد.
تق تق ت...پیش از ضربه سوم در به آرامی کنار رفت و فضای درون اتاق را نمایان کرد؛ پنجره ای کثیف که هوای ابری آن روز را تیره تر جلوه می داد و پرده هایی چنان مندرس و نازک و چرک که به اشباح می ماندند. تنها وسیلهای که در آن فضا به چشم می خورد صندوقچهی چوبی نسبتا بزرگی بود و کلیدی سیاه رنگ و مرموزی درون قفلش داشت که شاخک های بیرون زده از آن گاهی آرام و گاهی به تندی تکان می خوردند. وزیر باتوجه به آن اتاق نسبتا خالی بعید می دانست که بتواند چیزی-کسی را که به دنبالش آمده بود را آن جا پیدا کند، اما حس کنجکاویش مانع از آن بود که راهش را بکشد و برگردد، پس به سمت صندوقچه رفته و کلید را درون دستش گرفت و بیتوجه به لرزش خفیفی که داشت آن را چرخاند و صندوق را گشود.
- درود.
درون صندوقچه مردی دو زانویش را بغل کرده و چپانیده شده بود.
- تو چرا اون تویی؟
- زیرا که خود خویشتن خویشمان بسیار گران بهای می باشیم.
- یعنی خودت رفتی نشستی اون تو؟
- بلی. و دنگی که دینگ خطابش می نماییم را نیز راه مدادی دادیم، چرا که چونانمان گران بهای نمی باشد.
مرد این را گفته به قسمت درونی سوراخ قفل اشاره کرد و وزیر تازه متوجه حشره ای که نصفش از قفل بیرون زده و با خشم و عصبانیت دستانش را به سمت وی تکان می داد و ویز ویز می کرد شد.
- و کنون نیز بر جنابتان الفاظ رکیک روای می دارد، چرا که از تلمس ما تحتش توسط جنابتان ناخرسند است.
- واقعا؟
دنگ لبخندی عریض به وزیر زده و با حرکت سر تایید کرد.
دنگ حشره اسگلی بود.
- بی خیالش... آقای لادیسلاو زاموژسلی، یه پیشنهاد برات دارم که نمی تونی رد کنی. لادیسلاو زاموژسلی هستی دیگه؟
لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکپت جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی خودش بود.
×××
- .. خب، این دره آشپزخونهس، اگه گشنهت شد هر چیزی دلت خواست وردار، اونجا هم بچه های لباس شخصی هستن و اونم در دفترته.
وزیر با گام هایی سریع در طول سالنی عظیم حرکت کرده و به درها و سکشن های مختلف سازمان اسرار اشاره می کرد و مختصر و مفید توضیحاتی در خصوص آنها ارائه می داد و هر از چند گاهی هم نگاهی به گوی های عظیمی که بر فراز آنجا معلق بوده و تصاویری از قسمت های مختلف دنیای جادویی را نمایش می دادند، می کرد تا سرانجام به دری تیره رنگ رسید که در پسش چندصد زمان برگردان وجود داشت و یکی از آن ها در دست وزیر بود.
- خب ببین لادیسلاو، باید حواست به اینا باشه که یک وقت کسی یک دونشون رو کش نره، اوکی؟
الکساندرا با پایان جمله اش زمان برگردان را به دست آقای زاموژسلی داد تا به راحتی درون جیبش به دنبال کلید بگردد.
- پیداش کردم.
وزیر با خرسندی در را گشود.
- درودان فراوانیان بر خود خویشتن خویشتان بادیان.
پیرمردی چروکیده و فرسوده، بدون دندان و مرتعش در حالی که کلاه بلندی به سر داشت، وسط اتاق روی یک عقرب عظیم الجثه نشسته بود. وزیر بدون آنکه برگردد از روی شانه نگاهی به پشت سرش انداخت.
- شت.
خبری از آقای لادیسلاو زاموژسلی نبود.
یا دست کم از نسخه جوانترش.
×××
- اممم... همه شما باهامید؟
-بلی!
تد ریموس لوپین به تعداد بسیار زیادی آقای زاموژسلی در سنین مختلف نگاه می کرد که تقریبا تمامی نیمکت های کلاس درس ریاضیات جادویی را اشغال نموده و بچه ها را مجبور کرده بودند روی زمین بنشینند.
- خیلی خب... اشکالی نداره. نظرتون چیه که تکالیفتون رو بررسی کنیم؟
- ویزیزو!
تعداد زیادی دنگ، متفاوت در اندازه، به نمایندگی از صاحبانشان ویزویز تایید نموده و شور و شوق نشان دادند.
زاموژسلیها نمیخواستند با ابراز شوق خودشان را هول نشان دهند.
- خوبه. اممم... اوون! بیا اینجا ببینم چه کردی پسر.
پسرکی تپل، با شنلی دمنتور مانند خودش را از میان جمعیت بیرون کشیده و به میز پروفسور رساند.
- اوون..اوون.. من می بینم پشت این آواتار دمنتوری چه پتانسیل طنزی خوابیده! لگد به گربه ی فیلچ و پرتاب کردنش و دویدن فیلچ دنبال گربه ش؟ خوب بود.
- ما نیز می دانیم.
با فریاد یکدست زاموژسلیون، لوپین و اوون کالدرون سرشان را بلند کردند.
- چی شده بچهها؟
- ما می دانیم که ایشان به زودی تغییر هویت داده و گرگ رود مشقت بار می گردد.
- خود خویشتنان خویش اطفال نمی باشیم.
- و بسیار دوئل و غرغر نموده و ز هردویشان ممنوع می گردد.
- و یک شناسه می سازد که اسمش یادمان نیست و بر جزایر بالاک روان میگردد.
- عریان! و ردای خویش بدریده، عریان می گردد.
- ما گمان می کنیم دلیل شکوفاییش نیز همان باشد.
- خود خویشتنانآ! بیایید ردایش بدریده مسیر شکوفایی وی هموار نماییم!
آقایان زاموژسلی فریاد کشیده و به اوون کالدرون جوان حمله ور شده و ردایش را دریده و لخت و عور سر سیاه زمستان در حیاط مدرسه، در شبی سرد و زمستانی رهایش کردند تا شکوفا گردد.
زاموژسلیون مصلحت وی را می خواستند.
×××
- داوشای گلم، بیخیال می شید یا نه؟
ویولت بودلر انسانی صبور و مهربان بود، ولی حتی برای او هم دشوار بود تا پیش از مهم ترین مسابقه کوییدیچ فصل با تعداد زیادی انگشت که در لب و لوچه و پک و پهلویش فرو رفته بودند کنار بیاید. خصوصا اگر در مقابلش جیمز سیریوس پاتری با ماسک یوآن آبرکرومبی نشسته و نیشش را تا بنا گوش بازکرده بود.
- خود خویشتن خویششان می باشد، خود خویشتنتان می باشید؟
- ارواح خاک ننه بابام خودمم.
- اینجانبانمان همچونان اطمینان حاصل منمودیم.
لادیسلاوی کهن سال، مرتعش و سرد و گرم روزگار چشیده انگشتش را بیشتر در لپ ویولت فرو برد و صورتش را نزدیکتر برد تا بتواند با دقت اصل بودن وی را بررسی کند.
- گمان می نماییم نسخه شرق دوری جنابشان باشد.
- وات، بیخیال باو، خودمم!
- حاجی راست میگه، چینیه.

- جیمز.
- جیمز ابن هری ابن جیمز؟
انگشت ها از ویولت فاصله گرفته و چشم های مشتاق ده ها لادیسلاو به سمت جیمز سیریوس پاتر چرخید.
- شت... نیگا کنید، عمو لارتن اومده. :bedo:
با برگشتن نگاه ها به سمت در ورودی رختکن تیم کیو.سی. ارزشی جایی که نماینده لیگ ایستاده بود، بازیکنان مجازی و حقیقی به سمت زمین مسابقه فرار کردند. جایی که پیش از آن ها، بازیکنان تیم خرس های تنبل مشغول گرم کردن خودشان بودند.
-هه! نیگا عین شی ترسیدن.
- مورفینآ.
- ژونم.
پیش از آن که مورفین گانت متوجه چیزی شود، سیل جمعیت به سوی وی روان شده و چنان که شرط عقل بود مشغول بررسی اصالت و واقعیت وی شدند.
×××
- آقایون محترم، کار دیگهای از دست من براتون بر میآد؟
- خیر، اینجابانمان بسیار مذقوق و مشعوف میباشیم کیسهمردآ.
- خیلی خب، تعارف نکنید یه وقت.
لودو بگمن با لبخندی که نمیتوانست پنهانش کند از در خوابگاهی مملوء از لادیسلاو زاموژسلی بیرون آمد، به دیوار تکیه داد و روزنامهای که در دستش داشت را مقابل صورتش گرفت و به تصویر مچاله شده مردی با لباس های ورزشی نگاه کرد تا برای چندمین بار با دیدن تصویر و خواندن تیتر مملوء از لذت شود.
«جیمی جامپی که منجر به مرگ وزیر سابق سحر و جادو شد»
در طرف دیگر آن در، آقای زاموژسلی احساس میکرد که شادی و لذت سرتاسر وجودش را فراگرفته است. تجربه مجدد ترم 93 هاگوارتز آرزویی بود که بعید میدانست تحقق پیدا کند. تجربهای که می خواست چهل بار دیگر آن را تکرار کند.
مرد جوان به همراه سی و نه همراه دیگرش با لبخندی از سر خوشی به خواب رفتند.