جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
12 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
5
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مرگخواران
- [[single]] باشگاه دوئل

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 20:36
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
564

گادفری میدهرست
Vs
ایزابل مک دوگال
Vs
ایزابل مک دوگال
سوژه: کینه
گادفری روی یکی از صندلی های ردیف بالای سالن تئاتر نشسته بود و مشغول تماشای نمایش باله ی محبوبش، دریاچه ی قو بود. چهره اش طوری بود که انگار در داستان نمایش غرق شده، اما واقعیت چیز دیگری بود. موهای سیاه، نیم تاج، چشمان آبی و پوست سفید ملکه ی قوها او را در رویای ایزابل فرو برده بود. گادفری از همان اولین لحظه ای که این بانوی اسرارآمیز را دیده بود، مجذوبش شده بود، ولی اخیرا یک شیفتگی بیمارگونه نسبت به او پیدا کرده بود و دلیلش هم چیزی نبود جز حس کینه ی عمیقی که ایزابل به خاطر کوین نسبت به گادفری پیدا کرده بود. این کینه به قدری شدید بود که گادفری آن را از دورترین فواصل هم حس می کرد و هر بار با حس کردن آن، گونه های رنگ پریده اش از شدت هیجان سرخ می شد.
نمایش تمام شد و گادفری در حالی که می توانست صدای تپش قلبش را بشنود، فورا از روی صندلی بلند شد، از درب خروجی عبور کرد، به پارکی در آن حوالی رفت و روی یکی از نیمکت ها نشست. وقتی داخل سالن بود، وجود ایزابل را در آن نزدیکی حس کرده بود و می دانست که او دنبال فرصتی مناسب است تا نزد گادفری بیاید، پس گادفری هم به آن پارک خلوت و تاریک آمده بود تا این فرصت را در اختیار ایزابل قرار دهد.
همان طور که روی نیمکت نشسته بود و به انبوه شمشادها و درختان قطور و بلند در فضای نیمه تاریک نگاه می کرد، صدایی از پشت سرش گفت:
- خوب شد که منو به دوئل دعوت کردی. می خواستم برم وزارت سحر و جادو و قانونی ازت شکایت کنم، ولی دوئل لذت بخش تره.
ایزابل روی نیمکت عقبی و پشت به او نشسته بود.
گادفری شروع کرد به خندیدن.
- باورم نمیشه می خواستی بری وزارت سحر و جادو ازم شکایت کنی! از کی تا حالاها مرگخوارا حرکتای قانونی می زنن؟
ایزابل با خشم پاسخ داد:
- از وقتی محفلیا بچه های کوچولو رو گاز می گیرن و خونشونو مثل زالو می مکن.
گادفری با لحنی بغض آلود گفت:
- ایزابل، واقعا نمی تونم با کلمات نشون بدم که چه حسی راجع به این قضیه دارم. هنوزم باورم نمیشه همچین کاری کردم. حس می کنم تو یه کابوس گیر...
- مزخرف نگو. من تمام این مدت هر جا می رفتی، دنبالت می کردم. تو همه ش مشغول خوش گذرونی و فرو کردن دندونات تو این و اون بودی. اصلا شبیه کسی نبودی که تو کابوس گیر افتاده باشه.
- ایزابل، کینه مثل یه پرده جلوی چشمای تو رو گرفته و واسه همین نمی تونی واقعیتو ببینی. تموم این مدت فقط دو تا فکر تو ذهن من بود، فکر کوین و ...
گادفری ساکت شد. چند لحظه گذشت و بالاخره ایزابل پرسید:
- و چی؟
گادفری با صدایی آرام جواب داد:
- و تو. ایزابل، راستش من فکر می کنم تو همونی هستی که همیشه دنبالش بودم. اولش فکر می کردم اون شخص کوینه، ولی بعد از این که خونشو خوردم، فهمیدم که اشتباه می کردم، یعنی منظورم اینه که خونش مزه ی فوق العاده ای داشت، یه طعم واقعا بهشتی، اما...
ایزابل با خشم فریاد زد:
- ساکت شو! چه طور جرات می کنی راجع به مزه ی خونش جلوی من نظر بدی؟
- متاسفم، واقعا متاسفم... من فقط داشتم سعی می کردم بگم که فکر کنم تو همونی. همونی که قراره از خونش بخورم و خون خودمو بهش بدم و تبدیلش کنم به همراه همیشگیم.
- داری سعی می کنی منو فریب بدی؟ می خوای قبول کنم که بی خیال انتقام بشم و در عوض تبدیلم کنی به یه خون آشام تا عمر جاودانه داشته باشم؟
- نه، من نمی خوام فریبت بدم. واقعیتش اینه که به خاطر خودم می خوام این کارو بکنم.
گادفری با لحنی دردآلود ادامه داد:
- این حس تنهایی واقعا عذاب آوره.
ایزابل با صدایی سرد و قاطعانه گفت:
- من هیچ علاقه ای ندارم که خونه ی ریدل، مرگخوارا و اربابمو ترک کنم و با تو بیام تو خونه ی گریمولد زندگی کنم، بین من و تو هیچ سنخیتی وجود نداره. و در مورد کوین، یه مبارزه ی تن به تن می تونه کینه ای که نسبت به تو دارمو پاک کنه.
- درسته. من احساستو درک می کنم، می دونم چه قدر به کوین اهمیت میدی. منم می خوام باهات دوئل کنم تا طناب گناه از دور گردنم باز بشه.
گادفری و ایزابل هر دو از جایشان بلند شدند و چند قدم جلو رفتند. بعد برگشتند و مقابل هم قرار گرفتند. ایزابل چوبدستی اش را بیرون کشید.
- آواداکداورا.
طلسم سبز رنگ مستقیم با سینه ی گادفری برخورد کرد. او نه چوبدستی اش را بیرون کشیده بود و نه حتی سعی کرده بود خود را از تیررس طلسم دور کند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1402/8/15 10:46:32
خلاصه ی مختصر داستان دنباله دارم تا آخر بخش سی و دوم از کتاب دوم
توضیحات بیشتر درباره ی داستان
در رابطه با لرد سابیس
وبلاگم
⚰️🦇🩸🍷🪦 یک خون آشام حامی حقوق اقلیت ها و آزادی ⚰️🦇🩸🍷🪦
توضیحات بیشتر درباره ی داستان
در رابطه با لرد سابیس
وبلاگم
⚰️🦇🩸🍷🪦 یک خون آشام حامی حقوق اقلیت ها و آزادی ⚰️🦇🩸🍷🪦
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1401/10/18
تولد نقش: 1401/10/30
آخرین ورود: امروز ساعت 10:04
از: حدشون که گذشتن، از روی جنازشون رد میشم...!
پستها:
260
شغل
خبرنگار پیام امروز

ایزابل مک دوگال vs دوریا بلک
«مرگ»
«مرگ»
- هر کاری میکنی فقط بیرون نیا ایزابل. حواست به چوب دستیت باشه...
- حالیت هست چیکار میکنی ؟ بدون چوبدستی کجا می خوای بری دراکو ...؟ با کی میخوای بجنگی ؟ بلاتریکس اون بیرون ببینتت بی برو برگرد می کشتت. جای من امنه ، نیازی به چوبدستی ندارم ... اینو بگیر ، هرکاری میکنی فقط زنده بمون...
ایزابل چوب دستی اش را به دراکو داد زیرا چندی پیش ، دراکو تنها چوب دستی اش را به هری پاتر داده بود تا خودش را نجات دهد.
هر دوی آنها لحظات سختی را پشت سر میگذاشتند. آینده مبهمی در انتظار هر دو بود...
نگاهشان در هم قفل شده بود ، انگار آخرین ثانیه هایی بود که در کنار هم سپری میکردند...
اما زمان مجال نگاه های عاشقانه به آن دو را نمی داد... آنها امید داشتند که در یک پایان خوش ، دوباره در کنار هم نفس بکشند.
دستانشان را از هم جدا کردند.
دراکو دور شد و ایزابل را با دنیایی از ترس و تنهایی رها کرد.
او سرش را به دیوار تکیه داد ، پاهایش را در دلش جمع کرده و چشمانش را بست.
افکار زیادی در آن لحظه به سراغش آمد...
درد ، مرگ ، پایان
این کلمات ، بی آن که بداند چرا، در ذهن ایزابل رژه می رفتند...
خب ، شاید می توانست با آنها جمله ای در رابطه با آینده ای که در انتظار او یا هرکس دیگری بود نوشت ... انسان های زیادی به آینده ای که با این کلمات توصیف میشد ، دچار شده بودند .
شاید بپرسید چرا این حس عمیق ، که ایزابل و دراکو را از همان سه کلمه می ترساند ، بین آن دو شکل گرفت ...؟
عشق و انتقام
نماد عشق رنگ سرخ است.
و انتقام ، به ریختن خون سرخ منجر می شود .
وجه اشتراکی که بین این دو کلمه کاملا متضاد وجود داشت ، دلیل حس بین ایزابل و دراکو را توضیح می داد. هر دو عاشق هم بودند و یک هدف مشترک آنها را به هم نزدیک می کرد : انتقام
انتقام برای عشقی که در زندگی شان تجربه نکرده بودند.
واضح ترین توضیح پیچیده ای که وجود داشت همین بود ... می بینید؟ تضادها در دنیای ما همین قدر زیبا هستند...
15 دقیقه بعد
گردنبند ایزابل از خود نوری آبی رنگی می داد. حسی که درونش ایجاد می کرد ، همانند این بود که صاحبش را به جایی دیگر راهنمایی می کند.
این 15 دقیقه ، آن هم وقتی که از دراکو یا حتی اتفاقاتی که بیرون از مکان امنش می افتاد خبری نداشت ، اندازه یک عمر پر مشقت و بدبختی گذشته بود ... همین قدر سخت.
بدون معطلی به حسی که گردنبند جادویی اش ایجاد کرده بود گوش داد.
آرام آرام قدم برداشت و با احتیاط از پشت دیوار بیرون آمد ... کسی دور و برش نبود.
آهسته قدم میزد و تمام حواسش را به گردنبندش که از گردنش در هوا شناور مانده بود جمع کرده و محو تماشای نور آبی اش شده بود.
اما حس کرد کسی در نزدیکی اش به او زل زده است.
با یک حرکت سر و بدنش را چرخاند اما ...
اما حس کرد چیزی تیز و برنده در شکمش فرو رفت...
نگاهش را از صورت خشمگین و خوشحال بلاتریکس گرفت و به خون هایی که از شکمش جاری بود دوخت ...
عقب عقب حرکت کرد و به دیوار تکیه داد و آرام بر روی زمین نشست ؛ رد خونی بر روی دیوار به جا ماند ...
بلاتریکس را دید که خنده ای وحشیانه سر داد و به سمت درب ورودی سرسرا قدم برداشت...
پس از گذشت چند دقیقه
دراکو با ظاهری آشفته و خسته از جنگ ، از سرسرا بیرون آمد و با چیزی که پیش روی چشم هایش دید ، تنها کاری که از دستش بر آمد فریاد زدن بود ...
زیرا دختری که دوستش داشت ، در حال مرگ بود ...
دوید و به بالای سر ایزابل رسید ...
مانند ابر بهاری گریه می کرد ...
ایزابل را در آغوش گرفت و با تمام توان نامش را صدا زد ...
ایزابل چشم هایش را به آرامی گشود و زمزمه کرد :
- این پایانی بود که ازش حرف می زدم، این پایان من بود... قول بده برام گریه کنی.
و در پایان ، از شدت درد ، به مرگ دچار شد ... .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایزابل مکدوگال در 1402/5/8 0:09:28
ویرایش شده توسط ایزابل مکدوگال در 1402/5/8 0:10:35
ویرایش شده توسط ایزابل مکدوگال در 1402/5/8 0:10:35
I burned my soul to light my own path

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/29
تولد نقش: 1396/05/07
آخرین ورود: دوشنبه 28 اردیبهشت 1405 14:12
از: پشت درخت خشک زندگی
پستها:
630

دوریا بلک در مقابل ایزابل مکدوگال
«مرگ»
خورشید در آسمان چنان با غضب میتابید که گویی میخواهد انتقام بگیرد. انتقام تمام زمانهایی که دستش را به سمت ماه دراز کرده بود و نتوانسته بود او را در آغوش بگیرد. انگار این آدمها بودند که با قوانین کیهانی مسخرهشان، رسیدن او را به ماه ناممکن میکردند.
دوریای چهارساله به آسمان خیره شده بود و به این فکر میکرد که چقدر دیگر طول میکشد تا خورشید جانش به لبش برسد و همهی آنها را ببلعد. برادرش چندی پیش به او گفته بود که وقتی عمر خورشید به پایان برسد، آنقدر بزرگ خواهد شد که تمام سیارات به آتش کشیده میشوند. همینطور گفته بود که جای نگرانی نیست؛ چون این اتفاق میلیونها سال بعد خواهد افتاد و حتی اگر در زمان آنها هم باشد، آنها جادوگرند و راه فراری خواهند یافت.
-هی! مراسم خاکسپاری الان شروع میشه؛ باید بریم.
برادرش با لبخند به او نگاه میکرد. دوریا به دست برادرش که به سمت او دراز شده بود، نگاه کرد و محکم آن را گرفت. به برادرش تکیه داد و با صدایی آرام و پرتردید شروع به صحبت کرد.
-مامان میگفت گاهی وقتا مردهها روح میشن و برمیگردن و شاید مامان بزرگ هم برگرده. میگفت توی هاگوارتز خیلیها هستن که اینطوری برمیگردن؛ چون یه کار ناتموم دارن یا دلشون میخواد اشتباهات گذشتهشون رو جبران کنن. اما بابا سرش داد کشید و گفت اینقدر خزعبل نگه؛ چون مامان بزرگ الان حتما خوشحاله که از شر بابا راحت شده. گفت مامان بزرگ هیچ وقت بهش افتخار نکرده و هیچ وقت اونو پسر خودش ندونسته. همیشه عمو رو بیشتر دوست داشته. بابا داد میزد که مامان بزرگ یه پیر خرفت بوده که وقتی اون بچه بوده، جادوش میکرده تا عذاب بکشه.
دوریا مکثی کرد. سپس سرش را بلند کرد تا به صورت برادرش نگاه کند. چشمانش خیس شده بود. با بغض گفت:
-ولی مامان بزرگ همیشه به من شکلات قورباغهای میداد!
میشد در چشمان برادرش حس استیصال را دید. خواهر چهارسالهش خیلی بیشتر از آنچه یک کودک چهارساله باید بشنود و ببیند، دیده و شنیده بود. شاید اگر هیچگاه به هاگوارتز نمیرفت و خواهر کوچکش را تنها نمیگذاشت، او هنوز به دختری چهارساله شباهت داشت که میشد با گفتن این جمله که «مامان بزرگ آدم خوبی بود و مطمئنم آرامش رو پیدا کرده.» قانعش کرد. هنوز در این فکر بود که باید چه جوابی به دوریا بدهد که مادرش به عجله به آنها نزدیک شد.
-بدویین بچهها! اگه سر وقت اونجا نباشین بابا ناراحت میشه!
پس آنها دویدند.
بعد از مراسم ختم، برادرش باید دوباره به هاگوارتز برمیگشت تا در امتحانهای پایان سال شرکت کند. او به دوریا قول داد تا برایش از آبنبات فروشی، چیزهای جدیدی بیاورد و سریع به خانه برگردد. این برای قلب کوچک دوریا، گرمایی بینهایت محسوب میشد.
چند ساعت بعد از مراسم خاکسپاری، عمارت بلک
-همهش تقصیر تو زنیکهی عوضیه! اگه تو حواست به این تولهها بود، اونقدر دیر سر خاکسپاری نمیومدن که برادر محترم من بهم تیکه بندازه که بچههام همش دنبال بازیان!
-اونا بچهان! باید دنبال بازی باشن! و مگه اشک روی صورتشون رو...
صدای برخورد شدیدِ دست بیرحم پدر به صورت لطیف مادر، صدای فریادها را پایان داد.
دوریا در اتاقش کز کرده بود و سعی میکرد همانطور که برادرش به او یاد داده بود، گوشهایش را بگیرد و خود را در تصاویر کتاب قصههای بیدل نقال، غرق کند. برادرش همیشه میگفت این کتاب و تصاویرش، شنل نامرئی او محسوب میشوند که او را در امان نگاه خواهند داشت. اما آنچه همواره دوریا را آزار میداد این بود که مادرش شنل نامرئی نداشت تا بتواند از خود محافظت کند.
صدای ضربات شدت گرفته بود. شاید پدر از مادربزرگ متنفر بود؛ اما حتما کمی هم که شده او را دوست داشت. چرا که مرگش، چنان شدید ناراحتش کرده بود که داشت مادر را میزد. دوریا میفهمید که دوری از مادر سخت است؛ چون وقتی مادرش برای خرید بیرون میرفت، خیلی دلش برای او تنگ میشد. چیزی که نمیفهمید این بود که اگر پدر، دل تنگ مادربزرگ است، چرا مادرِ او را میزند؟ او که کار اشتباهی نکرده بود.
ناگهان صدای برخورد جسمی سنگین به چیزی چوبی شنیده شد. دوریا ترسیده بود. او به صدای سنگین ضربات دست به صورت و آوای دلخراش لگد به دندهها آشنایی داشت، اما این صدا چیزی ناشناخته بود. باید کاری میکرد.
او بارها برادرش را دیده بود که از اتاق بیرون میرود و کاری میکند تا پدر تمامش کند. پس تمام توانی را که داشت در پاهای کوچکش جمع کرد و از اتاق خارج شد.
وقتی به سالن اصلی رسید، مادر را دید که روی زمین افتاده است و با دستان کبودش سعی دارد از سرش محافظت کند. پدر بالای سرش ایستاده بود و محکم به او لگد میزد. برای لحظهای، گویی دستی نامرئی دهان و بینی دوریا را گرفت و نمیگذاشت نفس بکشد. سپس با ناپدید شدن نیروی نامرئی، هوا با چنان شدتی وارد ریههای دختر کوچک شد که تنها میتوانست با فریاد آن را خارج کند.
- نزن! تو رو به مرلین نزن!
پدرش به سمت دختر کوچکش برگشت که گوشهی اتاق ایستاده بود و فریاد میکشید.
-برو تو اتاقت توله سگ!
چشمان پدر، شباهتی به چشمانی که دوریا میشناخت نداشت. او دیگر «بابا» نبود. دوریا با ترس به مردی که آنجا ایستاده بود نگاه میکرد و نمیتوانست تکان بخورد. مرد خندید.
-پس همونجا واستا و نگاه کن! اگه توی آشغال نرفته بودی دنبال بازی، مامان عزیزت مجبور نبود اینطوری کتک بخوره!
دوریا بدن بی رمق مادرش را میدید که با هر ضربهی پدرش، به این سو و آن سو پرتاب میشود.
همه چیز تقصیر او بود؟ ولی دوریا بازی نکرده بود، فقط ایستاده بود و به آسمان چشم دوخته بود.
شاید نباید میایستاد. شاید نباید به آسمان نگاه میکرد. شاید اصلا نباید به دنیا میآمد.
وقتی باریکهی خون را دید که از کنار صورت مادرش جاری شده است، دیگر تاب نیاورد. به سمت مادرش دوید و او را در آغوش کشید. بدن کوچکش، نمیتوانست محافظ خوبی برای ضربات سهمگینی باشد که وارد میشد و او این را میدانست. اما اگر همه چیز تقصیر او بود، پس مادرش کسی نبود که باید درد میکشید.
-برو کنار توله سگ! تو هم مثل این عفریتهای! برو کنار!
دستان خشمگین پدرش... نه! آن مرد! دستان خشمگین آن مرد، شانههای کوچک دوریا را گرفت و خواست که او را به کناری پرتاب کند؛ اما دوریا دستان ظریفش را چنان محکم به دور مادرش حلقه کرده بود که گویی آخرین بار است که او را در آغوش میگیرد. اشک از گوشهی چشمان مادرش جاری شد و به آرامی زمزمه کرد:
- درست میشه نیفلر کوچولوی من! درست میشه!
دوریا میدانست که درست نمیشود. هق هق میکرد و کاری از دستش بر نمیآمد. مرد که دید او قصد رها کردن مادرش را ندارد، موهای قهوهای و بلند دخترک را به دور دستش پیچید و محکم کشید. فریاد کودک به هوا خاست و دستانش شل شد.
پیوند او و مادرش گسسته بود.
مرد او را محکم به سمت دیوار پرتاب کرد. وقتی به دیوار خورد، تنها صدای نالهای ضعیف که سریعا در گلو خفه شد از او به گوش رسید. مرد به دختر کوچک، دخترِ کوچکِ خودش، نگاه کرد که خود را مانند جنینی لرزان کنار دیوار جمع کرده بود و موهای پرپشتش کم کم داشت به قرمزی میزد. مرد با انزجار دسته مویی خونی که در دستش بود را به کناری پرتاب کرد و از اتاق خارج شد.
دوریا از پشت چشمانی اشکبار و خون آلود، به مادرش نگاه کرد. پرتوهای آفتاب، بدن کبود و شکستهاش را در بر گرفته بود. مادر لبخند ضعیفی زد. خواست دستش را به سمت دخترکش دراز کند اما نیرویی برایش نمانده بود. آرام نفس میکشید و با آخرین قطرات جانی که برایش مانده بود به آرامی لب زد:
-نیفلر کوچولوی من!
و چشمانش را بست.
خورشید، نه قصدش انتقام بود، نه دلتنگ ماه شده بود. او از ابتدا به دنبال بردن مادر بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/09/24
تولد نقش: 1399/09/28
آخرین ورود: سهشنبه 4 آذر 1404 18:59
از: دست این آدما!
پستها:
380
شغل
قاضی آزکابان

ربکا لاکوود vs آلنیس اورموند vs آیلین پرینس
«اسنیچ»
دخترک طول قطار را طی کرد، از چند واگن گذشت و وقتی مردی را تنها روی یکی از صندلیها دید، ایستاد. سرش پایین بود و به همین دلیل، آلن فقط توانست موهای قهوه ای و پریشانش را که بخش هاییش به سفیدی میزد، ببیند. مرد، پالتوی نازک قهوه ای رنگی به تن داشت که وصله ها و خاک رویش، خبر از آن میداد که زمان زیادی بر تنش بوده.
آلن چند قدم به سمت او برداشت و با حس چیزی زیر پایش، نگاهش به پایین متمایل شد. کنار پای مرد، روی زمین، پر بود از ته سیگارهایی که انگار مدتها آنجا رها شده بودند.
- بـ... ببخشید؟
مرد سرش را بالا آورد تا صاحب صدا را ببیند. چشم های گرد شده اش به آلن میگفت که انگار انتظار دیدن کسی را نداشته. طی زمانی که مرد به آلن خیره شده بود، دخترک هم فرصت را مناسب دید تا او را بهتر بررسی کند؛ چهرهاش رنگ پریده و خسته بود، این را حتی از گودی زیر چشمهایش هم میشد فهمید. جای زخم های کهنه ای هم روی صورتش مانده بود. آلن حدس زد او در اواخر دهه سوم زندگیاش به سر میبرد، هرچند شکسته تر از آن به نظر میآمد.
پس از لحظاتی، قیافه مرد آرام شد و با لحنی که با چهره خونسرد و لبخند کمرنگش همخوانی داشت، شروع به صحبت کرد.
- یه تازه وارد؟ چه غم انگیز.
آلن رو به رویش نشست.
- منظورتون چیه؟
- اینجا بودنت ناراحت کنندهست.
لحظه به لحظه بیشتر به سوالاتی که در مغز آلن رژه میرفتند، افزوده میشد. مرد که انگار افکارش را خوانده باشد، با لبخند بیروحی ادامه داد:
- باید منو بخاطر گیج کردنت ببخشی. تقریبا یادم رفته بود چجوری باید با آدما برخورد کنم!
مکثی کرد، بلند شد و با لحنی نمایشی گفت:
- به برزخ خوش اومدی!
- برزخ؟ من مردم؟!
- هنوز نه. احتمالا فقط طرد شدی، یا توی زمان و مکان گم شدی... ولی نه. خوشبختانه یا متاسفانه، هنوز کامل نمردی.
هضم این حرفها حتی برای ساحرهای مانند آلن هم سخت بود.
- من... من باید برگردم پیش دوستام... من نمیتونم اینجا بمونم!
مرد در جواب حرف آلن، خنده بلندی سر داد.
- نه دختر جون، نه. ما اینجا گیر افتادیم. فقط وقتی میتونی بری که اون بخواد.
- اون؟ اون دیگه کیه؟
- یه خدا... شایدم یه شیطان؛ هیچکس نمیدونه. تنها چیزی که مهمه اینه که قدرت دست اونه.
آلن سرش را به پنجره تکیه داد و آن موقع تازه به این دقت کرد که مدت طولانیای بود که در تونل تاریکی به سر میبردند. حرف مرد را در ذهنش مرور کرد: توی زمان و مکان گم شدی... به ساعت مچیاش نگاه کرد. عقربه ها دیوانه وار و بی هدف میچرخیدند. این، همه چیز را برای آلن ترسناکتر میکرد.
ناگهان انگار که چیزی به ذهنش رسیده باشد، از جا پرید.
- شاید راه خروجی باشه. تا حالا سعی کردی فرار کنی؟
مرد این دفعه تلخندی تحویل دختر داد.
- هیچ راه فیزیکی وجود نداره. گفتم، اینجا زمان و مکان بیمعنیه. این یه سیکل معیوبه که توش گیر کردیم.
آستینهایش را کمی بالا زد تا مچ دستهایش معلوم شود. با نمایان شدن زخمهای جوش خوردهای روی مچش، آلن ناخودآگاه نفسش را حبس کرد.
- حسش میکنی، ولی نمیمیری. هیچ راهی برای پایان دادن به این زندگی، یا اگه اصلا بشه اسمشو گذاشت زندگی، وجود نداره. فقط زندهای و حس میکنی و زجر میکشی. همین. بهم اعتماد کن. حرفایی که میزنم حاصل تجربه سیزده سال حبس شدنم توی این جهنمه.
آلن نمیدانست مرد چطور سیزده سال را حساب کرده، ولی مطمئن بود که مدت زیادی را آنجا سپری کرده. چارهای جز اعتماد به او نداشت. یا فرشته نجاتش میشد و یا اهریمنی برای گرفتن روحش. در واقع بینانه ترین حالت، او فقط رهگذری بیاهمیت در زندگیاش بود.
دقایقی در سکوت سپری شد و دخترک در این مدت به سیاهی ناتمام بیرون پنجره قطار چشم دوخته بود. انگار تنها چیزی که او را از غرق شدن در خلاء نجات میداد، همین واگن فلزی بود. بالاخره از پنجره چشم برداشت تا سوالات جدیدی که بهش هجوم میآوردند را به زبان بیاورد.
- تو کی هستی...؟
مرد تکیه داد و حالت بیروح چهرهاش را حفظ کرد.
- اینکه من واقعا کیم و گذشتهام چی بوده صرفا اطلاعات به درد نخوریان که ذهنت رو پر میکنه. ولی اگه خیلی کنجکاوی، میتونی من رو اِرِبوس* صدا کنی.
- اربوس... من هنوزم نمیفهمم. چرا باید توی برزخ گیر کنیم؟
مرد، که ظاهرا اربوس نام داشت، سری تکان داد.
- دنبال توضیح منطقی نباش. این... یه حالت بین مرگ و زندگیه. برزخ، خلاء، هر چی میخوای اسمشو بذار.
- ولی چرا قطار؟
- برزخ هرکس یه شکله... میتونه بهترین رویا یا بدترین کابوست باشه. میتونه تداعیگر یه خاطره باشه. برزخ من... این قطار... قطار زندگیمه. قطارها هیچوقت جایی ثابت نمیمونن. قطارها ساخته شدن برای حرکت کردن، عبور کردن. من هم هیچوقت تو زندگیم وضع ثابتی نداشتم. همیشه درحال از دست دادن بودم... در حال عبور کردن از مهمترینای زندگیم. شاید برای همین برزخم این شکلیه.
آلن چند ثانیهای سکوت کرد و به صدای قطار گوش سپرد. با کمی دقت، حس کرد صدای حرکت چرخها روی ریل، شبیه صدای قلب کهنه و خسته انسانی میماند. واژه «قطار زندگی» که اربوس به کار برد، بعد از شنیدن صدای قلب مانند قطار، برای آلن ملموستر شد.
در همین حین به فکر فرو رفت که برزخ خودش ممکن است چه شکلی باشد؛ و همین باعث شد سوال دیگری بپرسد.
- چرا من توی برزخ تو ام؟ مگه نگفتی برزخ هرکسی یه شکله؟
اربوس کمی فکر کرد. بعد سرش را بالا آورد و با صدایی محکم و جدی جواب داد:
- تو گم شدی. توی زمان و مکان گم شدی و به همین دلیل به یه برزخ تصادفی راه پیدا کردی. فکر نمیکنم به مرگ نزدیک بوده باشی و همین دلیلیه برای اینکه به برزخ خودت نری. ولی اینکه گم بشی... اتفاق رایجی نیست... درباره دلیل گم شدنت توی زمان و مکان، فقط خودت میتونی جوابشو پیدا کنی.
با جمله آخر اربوس، آلن به اسنیچی که تمام این مدت در دستش آرام گرفته بود نگاه کرد. چطور باید جوابش را پیدا میکرد؟ تا جایی که میدانست، هیچکس قبل از این بعد از لمس اسنیچ ناپدید نشده و به برزخ نرفته بود! شاید این فقط یک شوخی کوچک بود که طلسمش خوب اجرا نشده و گریبان آلن را گرفته بود. فکر هم نمیکرد اربوس چیزی از اسنیچ و طلسم و جادوی احتمالی رویش سر در بیاورد؛ پس گوی طلایی رنگ را در جیب ردای کوییدیچش مخفی کرد.
فکر کرد شاید بتواند از کسی دیگر، جادوگر یا ساحرهای که حداقل با طلسمها آشنایی دارد کمک بگیرد. با این فکر، کمی از جا پرید.
- من باید یه نامه بنویسم. توی برزخت کاغذ پیدا میشه؟
اربوس در جواب پوزخندی زد.
- توی برزخم نه؛ ولی از شانس خوب تو وقتی اومدم اینجا، یه دفتر همراهم داشتم.
بعد از جیب پالتویش دفتر کهنه ای همراه با قلم پر درآورد و وقتی داشت آن را به آلن میداد، سری به نشانه تاسف تکان داد.
- اگه فکر میکنی نوشتن حالتو بهتر میکنه، مشکلی نیست؛ ولی حواست هست که اون نامه مثل ما قرار نیست هیچوقت از اینجا خارج شه.
آلنیس با شنیدن جمله آخر مرد، لحظه ای مکث کرد. ولی همچنان امید داشت. در کنار تمام ترسهایی که در قلبش جوانه زده بودند، امید را هم گوشهای نگه داشته بود.
بعد نفس عمیقی کشید و شروع به نوشتن کرد.
«جرمی عزیز، سلام.
حالت چطوره؟ امیدوارم خوب باشی.
هیچ ایده ای ندارم که چقدر از وقتی که ناپدید شدم گذشته.
میدونم، احتمالا از من دلخوری که بی خبر گذاشتم و رفتم. من هم بخاطر همین دارم این نامه رو برات مینویسم؛ هرچند مطمئن نیستم که به دستت برسه.
خواستم بگم که من به خواست خودم نرفتم. داستان عجیبی داره. امیدوارم وقت بذاری و بخونیش.
همه چیز از مسابقه کوییدیچ شروع شد...
میدونی دیگه، همیشه دلم میخواست یه جستجوگر بشم؛ ولی انگار هیچ وقت اونقدر خوب نبودم! تا اینکه توی اون مسابقه... نمیدونم چه جوری، اسنیچ رو دیدم که داره جلوم پرواز میکنه. فکرشو بکن! به قدری وسوسه برانگیز بود که مغزم اصلا اون لحظه کار نکرد. به عنوان یه مدافع، نباید اسنیچ رو لمس میکردم؛ ولی اون توپ خوشگل طلایی جوری منو جادو کرده بود که بدون اینکه اراده ای از خودم داشته باشم، شیرجه زدم و گرفتمش.
همه چی توی چند ثانیه اتفاق افتاد. انگار که یه رمزتاز رو لمس کرده باشم، دنیا دور سرم چرخید و وقتی به خودم اومدم، دیدم توی قطارم. ظاهرش مثل هر قطار دیگهای بود؛ ولی میتونستم متفاوت بودنش رو احساس کنم. انگار که یه چیزی سر جای خودش نبود.
حس استرس بازی کوییدیچ و نگرانی درباره اینکه بخاطر خطای من چه بلایی قراره سر تیممون بیاد، جای خودشون رو به گیجی، آشفتگی و شاید یکمی هم ترس دادن.
توی قطار، مردی به اسم اربوس رو دیدم و سوالام رو باهاش درمیون گذاشتم. اون خیلی قبل تر از من توی قطار بود و به همین دلیل تقریبا جواب تمام سوالاتم رو میدونست. فکر نمیکنم بتونم درباره دلیلی که اینجام توضیح بدم؛ صادقانه بگم، خودمم درست نمیدونم! هر چیزی که بخوام برات درباره اینجا بگم فقط گیج ترت میکنه، همونطور که منو آشفته کرد. فقط در همین حد بدون که من بین زندگی و مرگ گیر افتادم؛ و طبق چیزی که اربوس به من گفت، به هر دلیلی توی زمان و مکان گم شدم و انگار از خط زندگیم منحرف شدم! نمیدونم قراره چه بلایی سرم بیاد، و الان که دارم این نامه رو برات مینویسم، بیش از حد ترسیدم.
اگه این نامه به هر طریقی به دستت رسید و خوندیش، کمکم کن. فکر میکنم فهمیدن دلیل اینجا بودنم، کلیدی باشه برای خروجم؛ هر چند اربوس گفت راه خروجی وجود نداره، ولی من امید دارم میتونم نجات پیدا کنم. هر اتفاقی که باعث شده من الان توی این وضعیت قرار بگیرم، یه ربطی به اون مسابقه کوییدیچ داره. من الان تنها منبعی که در این باره دارم، اربوسه. ولی تو میتونی توی کتابا دنبالش بگردی. شاید حتی پروفسور هم در این باره چیزی بدونن. فقط هر جور میتونی، لطفا کمکم کن.
به امید دیدار دوبارهت، آلنیس»
قلم پر را زمین گذاشت و نامه را از نظر گذراند. بعد آن را تا کرد و روی صندلی کنارش گذاشت. همین نامه، نشان از زنده بودن امید میداد. قلبش حالا مانند جعبه پاندورا بود؛ در کنار تمام ترسها و آشفتگیها، این امید بود که میتوانست ناجیاش باشد.
نه دوستانش، نه اربوس؛ فقط امید بود که میتوانست نجاتش دهد.
«پایان»
* در اساطیر یونان، اِرِبوس پسر خائوس (تجسم هرج و مرج) است و یکی از خدایان نخستین و نشاندهنده تجسم تاریکی بهشمار میرود. واژه یونانی اربوس، خود به معنی تاریکی و سایه است.
(سلام و عرض ادب. سوالی داشتم از ناظران محترم، برای درخواست نقد روی پست دوئل، میتونم همینجا بگم یا حتما توی یکی از تاپیکهای درخواست نقد، پیام بدم؟)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!
Hell is empty
And all the devils are here
William Shakespeare
And all the devils are here
William Shakespeare

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 20:36
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
564

گادفری میدهرست
Vs
نیکلاس فلامل
Vs
نیکلاس فلامل
سوژه: فرشته ی مرگ
تقریبا نیمه شب بود. خانه ی گریمولد در تاریکی فرو رفته بود و نور تنها از لای در یکی از اتاق های آن بیرون می زد. صدای نفس های خفه ای از داخل این اتاق به گوش می رسید، نفس هایی دردناک که به نظر می رسید صاحب آن سعی داشت آن ها را آرام کند. کف اتاق سیل خونی راه افتاده بود و منشأ آن پای قطع شده ی شخصی بود که روی تخت نشسته بود، صورت خون آلودش از شدت درد مچاله شده بود، تکه پارچه ای داخل دهانش چپانده بود و اره ای در دستش گرفته بود. این شخص نگون بخت گادفری میدهرست بود.
فلاش بک/شب قبل
چیزی به نیمه شب نمانده بود و گادفری تازه از سیرک برگشته بود. روی تختش لم داده بود، سوپ پیاز داغ می خورد و لبخندزنان نمایش آن شبش را در ذهنش مرور می کرد. صورت های هیجان زده و چشمان گشاد شده ی تماشاچیان که به او دوخته شده بود، صورت وحشت زده و عرق کرده ی داوطلبی ک داخل تابوت دراز کشیده بود و با حالتی التماس آمیز به گادفری نگاه می کرد، اره ی عزیز شعبده باز که آن را با دست راستش نگه داشته بود. گادفری با دست چپش چوبدستی اش را بیرون کشید و آن را به سمت در تابوت گرفت؛ درپوش بلند شد و به سمت تابوت حرکت کرد و چهره ی وحشت زده ی داوطلب از نظر ناپدید شد. گادفری چوبدستی اش را به سمت اره اش گرفت، تیغه های آن را به حرکت درآورد و ...
در همین لحظه صدایی به گوش شعبده باز رسید و او را از دریای افکارش بیرون کشید.
- گادفری! گادفری! آهای، با توام!
صدا دقیقا از رو به روی شعبده باز می آمد و منشأ آن یک قورباغه ی درشت سبز و براق بود که روی کوه ملحفه ها جا خوش کرده بود.
قورباغه با لحنی شاکی گفت:
- قورررر! یه ساعته دارم صدات می کنم!
گادفری پیاله ی سوپش را کنار گذاشت و با دقت قورباغه را برانداز کرد. بعد لبخندی روی لبانش نشست، چشمانش برق زد و با لحنی هیجان زده گفت:
- تو خودتی!
قورباغه تعجب کرد.
- منو میشناسی؟!
- معلومه که میشناسم! من خیلی وقته منتظرتم، پرنسس من. حالا سرتو بیار جلو تا بوسش کنم و تبدیل بشی.
قورباغه چند لحظه با حالت پوکرفیس به گادفری خیره شد و بعد گفت:
- چیزه... اشتباه گرفتی. من پرنسس نیستم، یه فرشته ام که خودمو به شکل قورباغه دراوردم.
گادفری حتی از قبل هم خوشحال تر شد.
- دیگه چه بهتر! فرشته ها از پرنسسا بهترن!
قورباغه با لحنی سرد گفت:
- حتی فرشته های مرگ؟
لبخند از صورت گادفری محو شد و رنگش مثل گچ سفید شد. با صدایی ضعیف پرسید:
- تو یه فرشته ی مرگی؟
- آره و اومدم بهت بگم فردا ساعت دوازده شب میام و جونتو می گیرم.
گادفری حس کرد خون در رگ هایش منجمد شده و چیزی نمانده قلبش از حرکت بایستد. نفسش بند آمده بود. دستش را روی سینه اش گذاشت و سعی کرد هوا به داخل شش هایش بفرستد.
قورباغه که تمام این مدت داشت با حالتی سرگرم شده به گادفری نگاه می کرد، گفت:
- البته یه راه واسه نجاتت هست.
خون دوباره به گونه های گادفری برگشت. لبخند امیدوارانه ای زد و با بی تابی پرسید:
- چه راهی؟ چه راهی؟
- باید بزرگ ترین اشتباه زندگیتو کشف کنی و بعدم جبرانش کنی.
پایان فلاش بک
گادفری سعی کرد از شدت درد بی هوش نشود. اره اش را پایین گذاشت، چوبدستی اش را بیرون کشید، آن را به سمت پای قطع شده اش گرفت و طلسمی اجرا کرد تا جریان خون قطع شود.
سال ها پیش، زمانی که گادفری تازه کارش را به عنوان یک شعبده باز شروع کرده بود، پاهای یک دواطلب را به اشتباه قطع کرده بود و داوطلب بیچاره نتوانسته بود از این حادثه جان سالم به در ببرد. گادفری نمی توانست او را به زندگی برگرداند، ولی می توانست پاهای خودش را قطع کند و برای خانواده ی قربانی بفرستد تا خاطرشان تا حدی آرام شود.
گادفری دوباره اره را برداشت، با چوبدستی اش تیغه هایش را به حرکت درآورد و آن را به سمت ران پای دیگرش برد. اشک از چشمانش جاری بود و دندان هایش را محکم روی تکه پارچه فشار می داد تا ناخودآگاه فریاد نکشد و بقیه ی ساکنان خانه ی گریمولد را بیدار نکند. همان طور که سینه اش بالا و پایین می رفت، اره را روی رانش قرار داد. تیغه های متحرک شروع کردند به تراشیدن گوشتش و خون به صورت گادفری پاشید. قلب شعبده باز به شدت تیر کشید؛ طوری بود که انگار اره داشت قلبش را هم می تراشید. گادفری دندان هایش را محکم تر از قبل روی تکه پارچه فشار داد و هم چنان اره را روی رانش نگه داشت. تیغه ها به استخوان رسیدند و قرچ قرچ کنان آن را بریدند. گادفری مثل یک حیوان زخمی خرخر کرد و اره بقیه ی قسمت های رانش را هم تا ته برش داد.
شعبده باز اره را رها کرد، چوبدستی اش را برداشت و دوباره طلسم قطع خونریزی را اجرا کرد. تکه پارچه را از دهانش بیرون انداخت و به ساعت دیواری که داشت عدد دوازده را نشان می داد، نگاه کرد. لبخند بی رمقی زد و با خودش گفت:
- موفق شدم!
بعد روی تخت از حال رفت و دیگر هیچ وقت بیدار نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1401/5/28 8:41:31
خلاصه ی مختصر داستان دنباله دارم تا آخر بخش سی و دوم از کتاب دوم
توضیحات بیشتر درباره ی داستان
در رابطه با لرد سابیس
وبلاگم
⚰️🦇🩸🍷🪦 یک خون آشام حامی حقوق اقلیت ها و آزادی ⚰️🦇🩸🍷🪦
توضیحات بیشتر درباره ی داستان
در رابطه با لرد سابیس
وبلاگم
⚰️🦇🩸🍷🪦 یک خون آشام حامی حقوق اقلیت ها و آزادی ⚰️🦇🩸🍷🪦
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/02/14
تولد نقش: 1400/02/14
آخرین ورود: جمعه 12 دی 1404 19:50
از: سی سی جی!
پستها:
128

ارکو استاد بزرگ دوئل
- آخ انگشتم!
وای انگشتم... قرارمون این نبود فلامل سان... من بردم.
- گفتم ک اتفاقی بود. از من پیرمرد چه انتظاری داری؟
فلش بک بیست و چهار ساعت قبل- تالار گریفیندور
- این ارکو کم کم داره رو مخ می شه.
جیسون این را در حالی گفت که پاهایش را جلوی شومینه گرم و نرم تالار گریف، دراز کرده بود.
- چطور؟
سوال اینیگو بود درحالی که داشت هشتمین قهوه امروزش، را می نوشید.
- یعنی می گین نمی دونید؟
بقیه اعضا با نگاه های خیره به جیسون زل زدند.
جیسون آه بلندی کشید، رو به بقیه کرد.
- از وقتی که استاد آموزش دوئل شده، با هر کی گیر میاره دوئل می کنه.
پیوز در حالی که دستش را روی بخیه هایش می کشید، با بی حوصلگی گفت:
- چیز عجیبی نیستش که، اون همیشه از این کارا می کنه؛ اون روز رو یادت نیست که با زمان برگردان دایناسور آورد؟
"اما" پول هایی که کسی نمی دانست و مطمئنا نمی خواست بداند، از کجا آورده است را با طمانینه می شمرد.
- یا اونروزی که یه یارو رو آورده بود ادعا داشت برادر دوقلوشه... یارو مو قرمز بود!
- یا اونروزی که گفت می خواد یه تسترال رو، اهلی کنه!
- یا اونروزی که گفت قوی ترین جادوگره؛ ساحره رو چه به این حرفا؟!
همه به کسی که این سخن را گفته بود خیره شدند.
- تو کی هستی اصلا؟
- سال اولیم. اومدم برم دشوری!
پیوز عصبانی شده بود.
- چخه بچه !برو اتاقت از وقت خوابت خیلی گذشته!
جیسون در حالی که شوت شدن سال اولی بی نوا را توسط پیوز تماشا می کرد، گفت:
- همه اینا درسته؛ اون همیشه کارای عجیب زیادی انجام می ده، اما اینبار به جز عجیب، خطرناک هم هست...
- به نظرم اون دایناسوره، خطرناک تر به نظر می اومد...
جیسون چشم غره ای به گوینده این حرف که کسی جز پیتر نبود، رفت.
- داشم می گفتم، این کار خیلی خطرناک تره، ممکنه به خاطرش دچار نقص عضور شه. ما دوستاشیم باید یه کاری کنیم که منصرف شه.
- آخه چجوری باید منصرفش کنیم؟
جیسون کمی فکر کرد و گفت:
- یه فکر خوب دارم!
*******
- بهش خبر دادی؟
اینیگو، خمیازه ای کشید.
- آره گفت الان میاد.
جیسون فریاد زد.
- همگی سر جاهاتون!
پس از مدتی، سروکله ارکو پیدا شد؛ در حالی که یک دستش درون موهایش بود و با دست دیگرش چاقوی مورد علاقه اش را می چرخاند.
- گوگو گفت یه کار مهم دارین، خودمو سریع برسونم به تالار...
با دیدن دوستانش که همگی یکجا ایستاد بودند و بنری در دست داشتند، مکثی کرد و سپس ادامه داد:
- یادتون بود؟
با پرشی بسیار بلند، خودش را به جیسون رساند و او را در آغوش فشرد.
- می دونستم یادته جیسون کُن؛ بالاخره اینهمه سال رفاقت باید به یه جایی برسه دیگه!
سپس خود را در آغوش اینیگو انداخت.
اینگو که سعی داشت به طبیعی ترین حد ممکن، لبخند بزند، آرام درون گوش جیسون نجوا کرد.
- منظورش چیه؟
جیسون شانه هایش را بالا انداخت.
- اهم... اهم.
صدای صاف کردن گلوی روح استرجس بود، که پس از آخرین باری که به شکل روح به جمعشان برگشته بود، برای اولین بار دوباره ظاهر می شد.
- امم... چیزه ارکو... می گم بیا درمورد تولدت یه وقت دیگه صحبت کنیم، یه موضوع مهم رو باید بهت بگیم.
جیسون این را درحالی که ارکو را خود را به او چسبانده بود، از خودش جدا می کرد، گفت.
ارکو کله اش را خاراند.
- چه موضوعی مهم تر از این می تونه باشه که حتی استرجس سان، هم از اون دنیا پاشده اومده؟
پیتر با دستپاچگی گفت:
- مگه روی بنر رو نخوندی؟
ارکو لبخند عریضی زد.
- خب راستش من مدت زیادی نیست که اومدم انگلستان، بنابراین هنوز زیاد ازش سر درنمیارم.
همه با تاسف سری تکان دادند.
- ببین ارکو به نظر ما تو داری زیاد از حد...
- غذا می خورم؟ آره باهات موافقم...
- نه!
- حتما از اینکه با مسواکاتون، مسواک می کنم، خسته شدین؟
- نه ای... چی؟
اگه اینم نباشه حتما با اون دایناسوره که تو کمد اتاقمون قایم کرده ام مشکل دارین!
- مگه اونو نگهش داشتی؟
پیوز که طاقتش به تنگ آمده بود، سر ارکو فریاد بلندی کشید.
- نه ما واست یه جلسه توجهی گذاشتیم، دوئل های بی وقفه ت رو تموم کنی؟
سکوتی تمامی تالار را گرفت.
- چی؟ دوئل هام؟
استرجس پس گردنی ای به پیوز زد.
- آخه جنازه!
خبر بد رو اونجوری می دن؟ بچه سکته کرد.
- مگه دوئل هام چه مشکلی دارن؟ خیلی بدم؟
جیسون آهی کشید.
- دوئل هات مشکلی ندارن ارکو؛ این ماییم که نگرانیم... جدا از این که یک خطرناکه همش دوئل کنی، از این نگرانیم که نکنه تو...
- معتاد به دوئل شده باشی!
با زدن این حرف، پیوز دومین پس گردنی را از استرجس خورد.
- نگران نشین مینا سان! من دیگه زیاد دوئل نخواه...
- اصلا دوئل نکن حداقل برای مدتی.
ارکو لبخندی به رفیق گرمابه و گلستانش زد.
- باشه جیسون کن، قول می دم.
سپس با صدای آرم زمزمه کرد.
- البته بعد از این که آخرین دوئلم رو با یه نفر، بردم!
در زمین دوئل پرنده پر نمی زد. تنها ارکو که لباسی مانند گاوچرانان آمریکایی بر تن داشت و نیکلاس فلامل که گویی از ظاهر ارکو تعجب کرده بود، در زمین بی آب و علف دوئل، رو به روی هم قرار داشتند.
- این چه سر و وضعیه برا خودت درست کردی؟
ارکو درحالی که دستی به کلاهش می کشید گفت:
- می خواستم به تم فضا بیاد.
نیکلاس سرش را تکان داد.
- خب آماده دوئل شیم؟
- دست نگه دارید!
نگاه نیکلاس و ارکو به سمت گوینده چرخید.
اما چیزی جز خاری که نقش پیام بازرگانی را داشت، راه خود را می رفت و به کسی کاری هم نداشت، در کانون دید آن ها، دیده نمی شد.
بالاخره پس از مدتی جمعیتی که نفس نفس زنان از تپه مقابل آن ها بالا می آمدند، نمایان شدند.
ارکو دستش را به صورت دیدبان جلوی چشمش گذاشت.
- عه وا بچه های گریفن!
"بچه های گریف" کمی مکث کرده تا نفسی تازه کنند و سپس به راه خود که راه درازی به نظر می رسید ادامه دادند.
- تسلیم شو پیرمرد.
- نوموخوام!
- قرار مون این نبود، تو که پولت رو گرفتی؛ چرا ولکن ماجرا نیستی؟
- پیرمردم تسترال نیستم که! فهمیدم پول هاتون الکیه.
سکوتی جماعت گریفی را فرا گرفت.
ناگهان صدای ضعیفی گفت.
- بهتون گفتم گالیونای تقلبی "اما" فقط رو مشنگا کار سازه.
الان اگه ارکو رو بکشه چی؟
- لوبیای برتی بات هم نمی تونی بخوره!
ارکو که از ماجرا بی خبر بود فریاد زد.
- چه خبر شده؟
- بیا بریم هاگوارتز تو راه واست تعریف می کنم.
این را جیسون درحالی که عرق روی پیشانی اش را پاک می کرد، گفت.
- بازم قراره این همه راه رو پیاده بریم؟
نیکلاس در حالی که چوب دستی اش را به سمت ارکو گرفته بود، فریاد بلند تری زد.
- این الف بچه هیچ جا قرار نیست بره! تا وقتی که برتری من ثابت نش نمی ذارم بره! یه الف بچه رو استاد دوئل کردن،
این به غرور منی که اینهمه سال از مرلین عمر گرفتم بر می خوره!
- ما نمی ذاریم صدمه ای به ارکو مون بزنی پیرمرد!
سپس گریفی ها به سمت نیکلاس برای گرفتن چوبدستی اش هجوم بردند؛ اما خیلی دیر شده بود، طلسمی سمت ارکو نشانه رفته بود.
پایان فلش بک زمان- حال
- چی داری میگی بچه جون ما اصلا دوئل نکردیم، تازه اگه به بردن باشه من می برم.
ارکو درحالی که اشکش درآمد بود، گفت:
- درسته ولی مطمئنم اگه دوئل می کردیم من می بردم. این نامردیه!
نیکلاس با طلبکاری رو به ارکو کرد.
- تقصیر دوستاته!
یه دفعه به من هجوم آوردن منم هول شدم، یه طلسم از دستم در رفت.
جیسون، سعی در وصل کردن انگشت قطع شده ارکو داشت.
- به ما چه خودت ناشی بازی درآوردی، اینکاره نیستی اصلا چرا چوبدستی دستت می گیری؟
اینیگو، وسط شن های داغ صحرا چرت می زد.
- جیسون راست می گه، به جا چوبدستی باید عصای پیریت رو دستت بگیری!
ارکو به انگشتی که در دست، جیسون قرار داشت خیره شد.
- آخه چرا همشه باید انگشت باشه؟ عضو دیگه ای پیدا نمی کنی؟
راوی درحالی که گاد طور از زیر ابر ها بیرون آمده بود، خطاب به ارکو گفت:
- چه کنم سوژه دیگه ای ب جز انگشت و چاقو نمی یابم؛ به همین انگشت بسنده کن!
جیسون با ناامیدی به انگشت ارکو خیره شد.
- کاریش نمی تونم بکنم؛ حداقل نه اینجا زیر آفتاب داغ. باید بریم هاگوارتز، به هاگزمید آپارات می کنیم.
- پس چرا از اولش این کارو نکردیم؟
اما با حالتی که می خواست خفن به نظر برسد گفت:
-چون می خواستیم ورودمون دراماتیک به نظر بیاد.
جیسون ارکو را بلند کرد. ارکو با نگاه " این داستان ادامه دارد" و "انتقام انگشتم رو ازت می گیرم" به نیکلاس خیره شد؛ سپس همراه با جیسون و دوستانش از دید خارج شد.
نیکاس در حالی که شانه اش را بالا می انداخت، به سمت افق به راه افتاد و قسم خورد هرگز با "الف بچه ها" دوئل نکند!
vs
فلامل سان
- آخ انگشتم!
وای انگشتم... قرارمون این نبود فلامل سان... من بردم.- گفتم ک اتفاقی بود. از من پیرمرد چه انتظاری داری؟
فلش بک بیست و چهار ساعت قبل- تالار گریفیندور
- این ارکو کم کم داره رو مخ می شه.
جیسون این را در حالی گفت که پاهایش را جلوی شومینه گرم و نرم تالار گریف، دراز کرده بود.
- چطور؟
سوال اینیگو بود درحالی که داشت هشتمین قهوه امروزش، را می نوشید.
- یعنی می گین نمی دونید؟
بقیه اعضا با نگاه های خیره به جیسون زل زدند.
جیسون آه بلندی کشید، رو به بقیه کرد.
- از وقتی که استاد آموزش دوئل شده، با هر کی گیر میاره دوئل می کنه.
پیوز در حالی که دستش را روی بخیه هایش می کشید، با بی حوصلگی گفت:
- چیز عجیبی نیستش که، اون همیشه از این کارا می کنه؛ اون روز رو یادت نیست که با زمان برگردان دایناسور آورد؟
"اما" پول هایی که کسی نمی دانست و مطمئنا نمی خواست بداند، از کجا آورده است را با طمانینه می شمرد.
- یا اونروزی که یه یارو رو آورده بود ادعا داشت برادر دوقلوشه... یارو مو قرمز بود!
- یا اونروزی که گفت می خواد یه تسترال رو، اهلی کنه!
- یا اونروزی که گفت قوی ترین جادوگره؛ ساحره رو چه به این حرفا؟!
همه به کسی که این سخن را گفته بود خیره شدند.
- تو کی هستی اصلا؟
- سال اولیم. اومدم برم دشوری!
پیوز عصبانی شده بود.
- چخه بچه !برو اتاقت از وقت خوابت خیلی گذشته!
جیسون در حالی که شوت شدن سال اولی بی نوا را توسط پیوز تماشا می کرد، گفت:
- همه اینا درسته؛ اون همیشه کارای عجیب زیادی انجام می ده، اما اینبار به جز عجیب، خطرناک هم هست...
- به نظرم اون دایناسوره، خطرناک تر به نظر می اومد...
جیسون چشم غره ای به گوینده این حرف که کسی جز پیتر نبود، رفت.
- داشم می گفتم، این کار خیلی خطرناک تره، ممکنه به خاطرش دچار نقص عضور شه. ما دوستاشیم باید یه کاری کنیم که منصرف شه.
- آخه چجوری باید منصرفش کنیم؟
جیسون کمی فکر کرد و گفت:
- یه فکر خوب دارم!
*******
- بهش خبر دادی؟
اینیگو، خمیازه ای کشید.
- آره گفت الان میاد.
جیسون فریاد زد.
- همگی سر جاهاتون!
پس از مدتی، سروکله ارکو پیدا شد؛ در حالی که یک دستش درون موهایش بود و با دست دیگرش چاقوی مورد علاقه اش را می چرخاند.
- گوگو گفت یه کار مهم دارین، خودمو سریع برسونم به تالار...
با دیدن دوستانش که همگی یکجا ایستاد بودند و بنری در دست داشتند، مکثی کرد و سپس ادامه داد:
- یادتون بود؟
با پرشی بسیار بلند، خودش را به جیسون رساند و او را در آغوش فشرد.
- می دونستم یادته جیسون کُن؛ بالاخره اینهمه سال رفاقت باید به یه جایی برسه دیگه!
سپس خود را در آغوش اینیگو انداخت.
اینگو که سعی داشت به طبیعی ترین حد ممکن، لبخند بزند، آرام درون گوش جیسون نجوا کرد.
- منظورش چیه؟
جیسون شانه هایش را بالا انداخت.
- اهم... اهم.
صدای صاف کردن گلوی روح استرجس بود، که پس از آخرین باری که به شکل روح به جمعشان برگشته بود، برای اولین بار دوباره ظاهر می شد.
- امم... چیزه ارکو... می گم بیا درمورد تولدت یه وقت دیگه صحبت کنیم، یه موضوع مهم رو باید بهت بگیم.
جیسون این را درحالی که ارکو را خود را به او چسبانده بود، از خودش جدا می کرد، گفت.
ارکو کله اش را خاراند.
- چه موضوعی مهم تر از این می تونه باشه که حتی استرجس سان، هم از اون دنیا پاشده اومده؟
پیتر با دستپاچگی گفت:
- مگه روی بنر رو نخوندی؟
ارکو لبخند عریضی زد.
- خب راستش من مدت زیادی نیست که اومدم انگلستان، بنابراین هنوز زیاد ازش سر درنمیارم.
همه با تاسف سری تکان دادند.
- ببین ارکو به نظر ما تو داری زیاد از حد...
- غذا می خورم؟ آره باهات موافقم...
- نه!
- حتما از اینکه با مسواکاتون، مسواک می کنم، خسته شدین؟
- نه ای... چی؟
اگه اینم نباشه حتما با اون دایناسوره که تو کمد اتاقمون قایم کرده ام مشکل دارین!
- مگه اونو نگهش داشتی؟
پیوز که طاقتش به تنگ آمده بود، سر ارکو فریاد بلندی کشید.
- نه ما واست یه جلسه توجهی گذاشتیم، دوئل های بی وقفه ت رو تموم کنی؟
سکوتی تمامی تالار را گرفت.
- چی؟ دوئل هام؟
استرجس پس گردنی ای به پیوز زد.
- آخه جنازه!
خبر بد رو اونجوری می دن؟ بچه سکته کرد.- مگه دوئل هام چه مشکلی دارن؟ خیلی بدم؟
جیسون آهی کشید.
- دوئل هات مشکلی ندارن ارکو؛ این ماییم که نگرانیم... جدا از این که یک خطرناکه همش دوئل کنی، از این نگرانیم که نکنه تو...
- معتاد به دوئل شده باشی!
با زدن این حرف، پیوز دومین پس گردنی را از استرجس خورد.
- نگران نشین مینا سان! من دیگه زیاد دوئل نخواه...
- اصلا دوئل نکن حداقل برای مدتی.
ارکو لبخندی به رفیق گرمابه و گلستانش زد.
- باشه جیسون کن، قول می دم.
سپس با صدای آرم زمزمه کرد.
- البته بعد از این که آخرین دوئلم رو با یه نفر، بردم!
در زمین دوئل پرنده پر نمی زد. تنها ارکو که لباسی مانند گاوچرانان آمریکایی بر تن داشت و نیکلاس فلامل که گویی از ظاهر ارکو تعجب کرده بود، در زمین بی آب و علف دوئل، رو به روی هم قرار داشتند.
- این چه سر و وضعیه برا خودت درست کردی؟
ارکو درحالی که دستی به کلاهش می کشید گفت:
- می خواستم به تم فضا بیاد.
نیکلاس سرش را تکان داد.
- خب آماده دوئل شیم؟
- دست نگه دارید!
نگاه نیکلاس و ارکو به سمت گوینده چرخید.
اما چیزی جز خاری که نقش پیام بازرگانی را داشت، راه خود را می رفت و به کسی کاری هم نداشت، در کانون دید آن ها، دیده نمی شد.
بالاخره پس از مدتی جمعیتی که نفس نفس زنان از تپه مقابل آن ها بالا می آمدند، نمایان شدند.
ارکو دستش را به صورت دیدبان جلوی چشمش گذاشت.
- عه وا بچه های گریفن!
"بچه های گریف" کمی مکث کرده تا نفسی تازه کنند و سپس به راه خود که راه درازی به نظر می رسید ادامه دادند.
- تسلیم شو پیرمرد.
- نوموخوام!
- قرار مون این نبود، تو که پولت رو گرفتی؛ چرا ولکن ماجرا نیستی؟
- پیرمردم تسترال نیستم که! فهمیدم پول هاتون الکیه.
سکوتی جماعت گریفی را فرا گرفت.
ناگهان صدای ضعیفی گفت.
- بهتون گفتم گالیونای تقلبی "اما" فقط رو مشنگا کار سازه.
الان اگه ارکو رو بکشه چی؟- لوبیای برتی بات هم نمی تونی بخوره!
ارکو که از ماجرا بی خبر بود فریاد زد.
- چه خبر شده؟
- بیا بریم هاگوارتز تو راه واست تعریف می کنم.
این را جیسون درحالی که عرق روی پیشانی اش را پاک می کرد، گفت.
- بازم قراره این همه راه رو پیاده بریم؟
نیکلاس در حالی که چوب دستی اش را به سمت ارکو گرفته بود، فریاد بلند تری زد.
- این الف بچه هیچ جا قرار نیست بره! تا وقتی که برتری من ثابت نش نمی ذارم بره! یه الف بچه رو استاد دوئل کردن،
این به غرور منی که اینهمه سال از مرلین عمر گرفتم بر می خوره!- ما نمی ذاریم صدمه ای به ارکو مون بزنی پیرمرد!
سپس گریفی ها به سمت نیکلاس برای گرفتن چوبدستی اش هجوم بردند؛ اما خیلی دیر شده بود، طلسمی سمت ارکو نشانه رفته بود.
پایان فلش بک زمان- حال
- چی داری میگی بچه جون ما اصلا دوئل نکردیم، تازه اگه به بردن باشه من می برم.
ارکو درحالی که اشکش درآمد بود، گفت:
- درسته ولی مطمئنم اگه دوئل می کردیم من می بردم. این نامردیه!
نیکلاس با طلبکاری رو به ارکو کرد.
- تقصیر دوستاته!
یه دفعه به من هجوم آوردن منم هول شدم، یه طلسم از دستم در رفت. جیسون، سعی در وصل کردن انگشت قطع شده ارکو داشت.
- به ما چه خودت ناشی بازی درآوردی، اینکاره نیستی اصلا چرا چوبدستی دستت می گیری؟
اینیگو، وسط شن های داغ صحرا چرت می زد.
- جیسون راست می گه، به جا چوبدستی باید عصای پیریت رو دستت بگیری!
ارکو به انگشتی که در دست، جیسون قرار داشت خیره شد.
- آخه چرا همشه باید انگشت باشه؟ عضو دیگه ای پیدا نمی کنی؟
راوی درحالی که گاد طور از زیر ابر ها بیرون آمده بود، خطاب به ارکو گفت:
- چه کنم سوژه دیگه ای ب جز انگشت و چاقو نمی یابم؛ به همین انگشت بسنده کن!
جیسون با ناامیدی به انگشت ارکو خیره شد.
- کاریش نمی تونم بکنم؛ حداقل نه اینجا زیر آفتاب داغ. باید بریم هاگوارتز، به هاگزمید آپارات می کنیم.
- پس چرا از اولش این کارو نکردیم؟
اما با حالتی که می خواست خفن به نظر برسد گفت:
-چون می خواستیم ورودمون دراماتیک به نظر بیاد.
جیسون ارکو را بلند کرد. ارکو با نگاه " این داستان ادامه دارد" و "انتقام انگشتم رو ازت می گیرم" به نیکلاس خیره شد؛ سپس همراه با جیسون و دوستانش از دید خارج شد.
نیکاس در حالی که شانه اش را بالا می انداخت، به سمت افق به راه افتاد و قسم خورد هرگز با "الف بچه ها" دوئل نکند!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر

سوژه دوئل نیکلاس فلامل و ارکوات راکارو: ناقص!
...
-ای بابا. بازم حوصله ی دوئل کردن ندارم. اصلا چرا درخواست دوئل دادم؟! چرا به جای یک هفته، سه هفته درخواست نکردم. برم خواهش کنم یه روز دیگه وقت بدن؟ پففف. برم بگم نمیتونم شرکت کنم و شرمنده ام؟! اصلا حال و حوصله اش رو ندارم.
نیکلاس صبح ِ آخرین روز مهلت دوئلش با آرکوارت این چیزهارو جلوی آینه به خودش میگفت.
-آها. میرم و پست کلاس اموزش دوئلم رو کپی میکنم برای مسابقه ی دوئلم. خیلی باحال میشه؛ تازه خیلی هم به سوژه اش میاد. چون واقعا حالشو ندارم از اول بنویسم.
نیکلاس برای خروج از دستشویی و حرکت به سمت آشپزخانه نیاز به انگیزه داشت. انگیزه ای که وجود نداشت. پس یکی دو ساعتی توی دستشویی ماند و زندگی اش را یک بررسی کرد و به خودش به خاطر انتخاب های بد گذشته، بد و بیراه گفت و انگیزه اش را از چیزی که بود کمتر کرد. در آخر به خاطر گشنگی شدید راهی آشپزخانه شد. به سمت یخچال رفت و در را باز کرد.
-اه. همه چیز داریم.
نگاهی به وسایل داخل یخچال کرد. نان تست که لای پلاستیک پیچیده شده بود. میوه هایی که تر و تازه بودند اما هنوز شسته نشده بودند. کره و پنیر که داخل ظرف هایشان در طبقه ی بالایی جا خوش کرده بودند.
-اه. حالا کی حال داره اینارو بیاره بیرون و آماده کنه برای خوردن؟
نیکلاس در یخچال را بست و در حالی که شکمش قار و قور میکرد روی مبل داخل پذیرایی ولو شد و گوشی اش را بیرون کشید. اندکی به بازی کردن مشغول شد اما وقتی گرسنگی حسابی امانش را برید، مجبور شد برای تهیه ی غذا کاری کند.
-الو... تهیه غذای فشفشه خوراک؟ ویزلی کباب دارین با پلو؟... میدونم درستش چلوست. حالا همون... .
نه ماست نمیخوام... نه نوشابه نمیخوام... نه سالاد نمیخوام... نه نون اضافه نمیخوام...نه گوجه نمیخوام... نه سبزی نمیخوام...نه قاشق چنگال اضافه نمیخوام...ای بابا خانوم چه قدر زِ... هیچی. میشه لطفا بفرستین؟... آدرس؟ من خونه ی روبه رویی مغازه تون هستم. از پنجره بیرون رو نگاه کنید. ساختمون سفیده..طبقه ی دوم.. منو دیدین؟ دالی!...چی؟ نه خانوم مسخره چیه؟ خواستم آدرس رو بدونید...میفرستین بالاخره یا نه؟ باشه...چند دقیقه دیگه؟...خیلی خب... ممنون خداحافظ.
نیکلاس گوشی را به طرفی کرد و پوفی کرد و دوباره روی زمین ولو شد. باید روی دوئلش با ارکوارت تمرکز میکرد اما واقعا حسش را نداشت. تلویزون را روشن کرد و گلچین دویست و پنجاه فیلم برتر تاریخ را پلی کرد.
-تو پدر من کشتی.
-نه، من پدر تو هستم.
-کیو کیو.
-بوم بوم.
دینگ دینگ
وسط فیلم بود که غذا آمد، نیکلاس همینطور که غذا میخورد فیلم هم نگاه میکرد. ساعت تقریبا هفت بعد از ظهر بود که نیکلاس اولین وعده ی غذایش را کامل خورد. احتمالا فکر میکنید چجوری شده هفت بعد از ظهر؟ اصلا واقعی و ریلستیک نیست و بهتره نمره کم کنید. اما اگر صبر کنید براتون توضیح میدم. ببینید اگر نیکلاس ساعت ده صبح از خواب بلند شده و دو ساعت توی دستشویی بوده ساعت شده دوازده. بعد از کمی بازی و حواسپرتی حدود ساعت دو بعد ازظهر به رستوران زنگ زده و سفارش غذا داده و هر کدوم از فیلم ها هم حدود دو ساعت و نیم بوده و غذا حدود ساعت سه و نیم اومده و نیکلاس با دیدن دو تا فیلم که مدت هر کدوم دو ساعت و نیم بوده تا ساعت هفت و نیم بعد از ظهر خودش و زندگی اش و داوران را معطل کرده در همین لحظات که اینهارو مینویسم یاد یک جمله ی سنگین از مادرخانمم افتادم که تا میدید یه بچه ای زیاد خوابیده میگفت بخواب که بختت خوابیده. به من هم زیاد گفت و فکر کنم اصلا تقصیر اونه که من زیاد حال و حوصله ی کاری رو ندارم. البته شیوه های غلط تربیت والدینم هم مقصر هستن و اما از ناظم بچگی هام نگم براتون که این شخص یک تنه آینده ی دو سه ملیون کودک رو خراب کرده، جوری که به عنوان جدیدترین آفند های نیروی زمینی ج.آ (آفَند مترادف حمله و مخالف پدآفند) قراره به کشور های دشمن صادر بشه تا بتونه نقش موثری در فلج کردن سیستم آموزشی اونها داشته باشه.
خلاصه...ساعت هشت بعد از ظهر نیکلاس تازه با شکم سیر و بدن پرانرژی روی مبل چمبک (مترادف چمباتمه) زده بود و به خودش لعنت میفرستاد که چرا اینقدر تنبل و بی مسئولیت و له و لورده است؟
نیکلاس به دوئل فکر میکرد اما اینقدر اعصابش از قضیه دوئل و اینکه چطور میتواند ماسمالی کند خرد بود که حسابی امانش بریده بود و ذهنش هم در صدد کمک به او پیشنهاد هایی میداد تا از این افکار فرار کند!
-حس نمیکنی هوس یه آهنگ کردی؟ اونم با صدای بلند و توی هنزفری؟ که دیگه هیچی نشنوی. دوست نداری بریم بیرون یه دونه از اون سیگار کوبایی ها بکشیم؟ مطمئنم بعد از سیگار تمرکزت بیشتر میشه و بهترین دوئل رو مینویسی.
-اه ولم کن مغز بی لیاقت. حیف اون همه شامپو که به خوردت میدم.
-اما شامپو غذای کامل موئه، نه غذای من.
-عه؟ پس تو غذات چیه؟
-من آب دوست دارم.
-اوپس... شرمنده.
-بعله!
نیکلاس اصلا آب نمینوشید شاید روزی یک استکان آب یا شاید هم کمتر. فکر اینکه دلیل همه ی بدختی هایش خودش است که آب نمینوشیده، حالش را بدتر کرد و بیشتر در مبل فرو رفت. ساعت حدود نه شده بود.
نیکلاس تصمیمش را گرفت. اون توانسته بود با تقلب دو تا مدرک دانشگاهی بگیرد و زندگی اش را پیش ببرد کلاه گذاشتن سر دو داور که اصلا چیز خاصی نبود. البته عذاب وجدان داشت و دلش برای داوران میسوخت. داوران وظیفه ای نداشتند اما از روی دلسوزی اینکار را میکردند. اما نیکلاس تصمیمش را گرفته بود.
فقط یک ساعت وقت مانده بود. نیکلاس فیوز برق را قطع کرد و از خانه بیرون زد تا سرش را با سروصدای بیرون پر کند و دوئل را فراموش کند.
وقتی به خانه برگشت ساعت از دوازده گذشته بود. در دلش آشوب شده بود. خودش نمیدانست اما مطمئن باشید که کودک درونش داشت اشک می ریخت. بدون اینکه برق را وصل کند خودش را روی تخت انداخت و سعی کرد بخوابد.
فردا صبح
نیکلاس بلند شد و خودش را پا در هوا، میان زمین و آسمان یافت.
-هی...اینجا چه خبره؟
نیکلاس طناب پیچ شده بود و نمیتوانست دست یا پاهایش را تکان دهد. سر طناب به قلابی از سقف آویزان شده بود. داخل اتاقی سفید که قطرات قرمز رنگی روی دیواره های آن پاشیده شده بود.
-خب خب خب. نیکلاس فلامل... تو... توی دوئل شرکت نکردی!
قیافه ی ترسناک آرکوارت یک دفعه جلوی نیکلاس ظاهر شد. او لپ های نیکلاس را گرفت و کشید و لبخند ترسناکی زد. نیکلاس برق چاقو را در دستان او میدید. همینطور چون برعکس بود میتوانست داخل بینی آرکورات را هم ببیند.
-اوق... چیزه. آرکوارت ببین. من واقعا میخواستم بیام و توی دوئل شرکت کنم و شکستت بدم اما برق هامون رفت و در خونه هم برقیه برای همین گیر کردم داخل و نتونستم بیام به محل دوئل.
-تو گفتی و من باور کردم..
-باور کن خب.
-نمیشه. تو یه حقه بازی...و از نوع بی مسئولیتش... پس میخوام راحتت کنم نیکلاس. بهتره تا وقتی که نمیتونی روی حرفت بایستی، نتونی حرفی بزنی...خوبه نه؟
-چی؟نـــه. چیکار داری میکنی؟ اونو از من دور کن لعنتی.
آرکوارت چاقو را به سمت صورت نیکلاس نزدیک و نزدیک تر کرد.
...
خون از صورت نیکلاس روی بقیه بدنش و زمین میچکید چشمانش بسته بود و بیهوش شده بود. آرکوارت به سمت در خروجی رفت و شی نرم و لزج و خونی را در دستش بالا و پایین می انداخت آخرین نگاه را به نیکلاس انداخت.
-تو باختی نیکلاس!
...
-ای بابا. بازم حوصله ی دوئل کردن ندارم. اصلا چرا درخواست دوئل دادم؟! چرا به جای یک هفته، سه هفته درخواست نکردم. برم خواهش کنم یه روز دیگه وقت بدن؟ پففف. برم بگم نمیتونم شرکت کنم و شرمنده ام؟! اصلا حال و حوصله اش رو ندارم.
نیکلاس صبح ِ آخرین روز مهلت دوئلش با آرکوارت این چیزهارو جلوی آینه به خودش میگفت.
-آها. میرم و پست کلاس اموزش دوئلم رو کپی میکنم برای مسابقه ی دوئلم. خیلی باحال میشه؛ تازه خیلی هم به سوژه اش میاد. چون واقعا حالشو ندارم از اول بنویسم.
نیکلاس برای خروج از دستشویی و حرکت به سمت آشپزخانه نیاز به انگیزه داشت. انگیزه ای که وجود نداشت. پس یکی دو ساعتی توی دستشویی ماند و زندگی اش را یک بررسی کرد و به خودش به خاطر انتخاب های بد گذشته، بد و بیراه گفت و انگیزه اش را از چیزی که بود کمتر کرد. در آخر به خاطر گشنگی شدید راهی آشپزخانه شد. به سمت یخچال رفت و در را باز کرد.
-اه. همه چیز داریم.
نگاهی به وسایل داخل یخچال کرد. نان تست که لای پلاستیک پیچیده شده بود. میوه هایی که تر و تازه بودند اما هنوز شسته نشده بودند. کره و پنیر که داخل ظرف هایشان در طبقه ی بالایی جا خوش کرده بودند.
-اه. حالا کی حال داره اینارو بیاره بیرون و آماده کنه برای خوردن؟
نیکلاس در یخچال را بست و در حالی که شکمش قار و قور میکرد روی مبل داخل پذیرایی ولو شد و گوشی اش را بیرون کشید. اندکی به بازی کردن مشغول شد اما وقتی گرسنگی حسابی امانش را برید، مجبور شد برای تهیه ی غذا کاری کند.
-الو... تهیه غذای فشفشه خوراک؟ ویزلی کباب دارین با پلو؟... میدونم درستش چلوست. حالا همون... .
نه ماست نمیخوام... نه نوشابه نمیخوام... نه سالاد نمیخوام... نه نون اضافه نمیخوام...نه گوجه نمیخوام... نه سبزی نمیخوام...نه قاشق چنگال اضافه نمیخوام...ای بابا خانوم چه قدر زِ... هیچی. میشه لطفا بفرستین؟... آدرس؟ من خونه ی روبه رویی مغازه تون هستم. از پنجره بیرون رو نگاه کنید. ساختمون سفیده..طبقه ی دوم.. منو دیدین؟ دالی!...چی؟ نه خانوم مسخره چیه؟ خواستم آدرس رو بدونید...میفرستین بالاخره یا نه؟ باشه...چند دقیقه دیگه؟...خیلی خب... ممنون خداحافظ.
نیکلاس گوشی را به طرفی کرد و پوفی کرد و دوباره روی زمین ولو شد. باید روی دوئلش با ارکوارت تمرکز میکرد اما واقعا حسش را نداشت. تلویزون را روشن کرد و گلچین دویست و پنجاه فیلم برتر تاریخ را پلی کرد.
-تو پدر من کشتی.
-نه، من پدر تو هستم.
-کیو کیو.
-بوم بوم.
دینگ دینگ
وسط فیلم بود که غذا آمد، نیکلاس همینطور که غذا میخورد فیلم هم نگاه میکرد. ساعت تقریبا هفت بعد از ظهر بود که نیکلاس اولین وعده ی غذایش را کامل خورد. احتمالا فکر میکنید چجوری شده هفت بعد از ظهر؟ اصلا واقعی و ریلستیک نیست و بهتره نمره کم کنید. اما اگر صبر کنید براتون توضیح میدم. ببینید اگر نیکلاس ساعت ده صبح از خواب بلند شده و دو ساعت توی دستشویی بوده ساعت شده دوازده. بعد از کمی بازی و حواسپرتی حدود ساعت دو بعد ازظهر به رستوران زنگ زده و سفارش غذا داده و هر کدوم از فیلم ها هم حدود دو ساعت و نیم بوده و غذا حدود ساعت سه و نیم اومده و نیکلاس با دیدن دو تا فیلم که مدت هر کدوم دو ساعت و نیم بوده تا ساعت هفت و نیم بعد از ظهر خودش و زندگی اش و داوران را معطل کرده در همین لحظات که اینهارو مینویسم یاد یک جمله ی سنگین از مادرخانمم افتادم که تا میدید یه بچه ای زیاد خوابیده میگفت بخواب که بختت خوابیده. به من هم زیاد گفت و فکر کنم اصلا تقصیر اونه که من زیاد حال و حوصله ی کاری رو ندارم. البته شیوه های غلط تربیت والدینم هم مقصر هستن و اما از ناظم بچگی هام نگم براتون که این شخص یک تنه آینده ی دو سه ملیون کودک رو خراب کرده، جوری که به عنوان جدیدترین آفند های نیروی زمینی ج.آ (آفَند مترادف حمله و مخالف پدآفند) قراره به کشور های دشمن صادر بشه تا بتونه نقش موثری در فلج کردن سیستم آموزشی اونها داشته باشه.
خلاصه...ساعت هشت بعد از ظهر نیکلاس تازه با شکم سیر و بدن پرانرژی روی مبل چمبک (مترادف چمباتمه) زده بود و به خودش لعنت میفرستاد که چرا اینقدر تنبل و بی مسئولیت و له و لورده است؟
نیکلاس به دوئل فکر میکرد اما اینقدر اعصابش از قضیه دوئل و اینکه چطور میتواند ماسمالی کند خرد بود که حسابی امانش بریده بود و ذهنش هم در صدد کمک به او پیشنهاد هایی میداد تا از این افکار فرار کند!
-حس نمیکنی هوس یه آهنگ کردی؟ اونم با صدای بلند و توی هنزفری؟ که دیگه هیچی نشنوی. دوست نداری بریم بیرون یه دونه از اون سیگار کوبایی ها بکشیم؟ مطمئنم بعد از سیگار تمرکزت بیشتر میشه و بهترین دوئل رو مینویسی.
-اه ولم کن مغز بی لیاقت. حیف اون همه شامپو که به خوردت میدم.
-اما شامپو غذای کامل موئه، نه غذای من.
-عه؟ پس تو غذات چیه؟
-من آب دوست دارم.
-اوپس... شرمنده.
-بعله!
نیکلاس اصلا آب نمینوشید شاید روزی یک استکان آب یا شاید هم کمتر. فکر اینکه دلیل همه ی بدختی هایش خودش است که آب نمینوشیده، حالش را بدتر کرد و بیشتر در مبل فرو رفت. ساعت حدود نه شده بود.
نیکلاس تصمیمش را گرفت. اون توانسته بود با تقلب دو تا مدرک دانشگاهی بگیرد و زندگی اش را پیش ببرد کلاه گذاشتن سر دو داور که اصلا چیز خاصی نبود. البته عذاب وجدان داشت و دلش برای داوران میسوخت. داوران وظیفه ای نداشتند اما از روی دلسوزی اینکار را میکردند. اما نیکلاس تصمیمش را گرفته بود.
فقط یک ساعت وقت مانده بود. نیکلاس فیوز برق را قطع کرد و از خانه بیرون زد تا سرش را با سروصدای بیرون پر کند و دوئل را فراموش کند.
وقتی به خانه برگشت ساعت از دوازده گذشته بود. در دلش آشوب شده بود. خودش نمیدانست اما مطمئن باشید که کودک درونش داشت اشک می ریخت. بدون اینکه برق را وصل کند خودش را روی تخت انداخت و سعی کرد بخوابد.
فردا صبح
نیکلاس بلند شد و خودش را پا در هوا، میان زمین و آسمان یافت.
-هی...اینجا چه خبره؟
نیکلاس طناب پیچ شده بود و نمیتوانست دست یا پاهایش را تکان دهد. سر طناب به قلابی از سقف آویزان شده بود. داخل اتاقی سفید که قطرات قرمز رنگی روی دیواره های آن پاشیده شده بود.
-خب خب خب. نیکلاس فلامل... تو... توی دوئل شرکت نکردی!
قیافه ی ترسناک آرکوارت یک دفعه جلوی نیکلاس ظاهر شد. او لپ های نیکلاس را گرفت و کشید و لبخند ترسناکی زد. نیکلاس برق چاقو را در دستان او میدید. همینطور چون برعکس بود میتوانست داخل بینی آرکورات را هم ببیند.
-اوق... چیزه. آرکوارت ببین. من واقعا میخواستم بیام و توی دوئل شرکت کنم و شکستت بدم اما برق هامون رفت و در خونه هم برقیه برای همین گیر کردم داخل و نتونستم بیام به محل دوئل.
-تو گفتی و من باور کردم..
-باور کن خب.
-نمیشه. تو یه حقه بازی...و از نوع بی مسئولیتش... پس میخوام راحتت کنم نیکلاس. بهتره تا وقتی که نمیتونی روی حرفت بایستی، نتونی حرفی بزنی...خوبه نه؟
-چی؟نـــه. چیکار داری میکنی؟ اونو از من دور کن لعنتی.
آرکوارت چاقو را به سمت صورت نیکلاس نزدیک و نزدیک تر کرد.
...
خون از صورت نیکلاس روی بقیه بدنش و زمین میچکید چشمانش بسته بود و بیهوش شده بود. آرکوارت به سمت در خروجی رفت و شی نرم و لزج و خونی را در دستش بالا و پایین می انداخت آخرین نگاه را به نیکلاس انداخت.
-تو باختی نیکلاس!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!



جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/07/28
تولد نقش: 1399/07/30
آخرین ورود: چهارشنبه 19 آذر 1404 18:49
از: زیر زمین
پستها:
453

بسم مرلین
کتیشون
vs
جیاناشون
کتی، در حالی که نامه ی تازه به دستش رسیده را مانند جام مقدس بالای سرش گرفته بود، از خوشحالی، اشک شوق میریخت.
- ارباب بهم یه ماموریت مختص خودم دادن! افتخاری از این بالا تر؟ باید برم براشون جام آرزو رو بیارم.
اشک هایش روی کاغذ ریختند و جوهرش را پخش کردند.
- بدبخت! مگه آدرس تو اون کاغذ نبود؟ حالا با چی میخوای آدرسو پیدا کنی؟
کتی، به خودش آمد و کاغذ را بالا گرفت. دهانش را باز کرد و با نهایت زوری که حنجره اش داشت، جیغ زد.
- بدبخت شدم.
چندی بعد، پشمالو و صاحبش، دور کاغذ نشسته بودند و فوتش میکردند تا خشک شود.
- راستی کتی...
- هان؟
- میخواستم اینو بدونی که هر کی دنبال جام آرزو رفته، دیگه برنگشته... احیانا تو چند روز گذشته کاری نکردی که باعث عصبانیت لرد سیاه بشه؟
کتی، صورتش را در هم کشید و برای قاقارو، ادا درآورد.
- نخیرم! جز چند روز پیش که به طور اتفاقی جعبه تخم مرغا رو روی سر ارباب شکستم، هیچ کاری دیگه نکردم. تازشم، ارباب منو اونقدر دوست دارن که محاله بخوان منو جایی بفرستن که نتونم ازش برگردم.
قاقارو، بسیار متاسف شد. چطور کسی به ساده لوحی کتی وجود داشت؟ چرا او که حیوان بود بیشتر میفهمید تا صاحبش؟
- حالا پاشو دیگه، قاقارو. باید راه بیفتیم.
سپس، به زور، قاقارو را روی سرش گذاشت و لباس آستین کوتاهی پوشید. دهن کوچکی بر لبه ی کلاه پشمی روی سرش به وجود آمد و شروع کرد به سخن گفتن.
- خیلی بد سلیقه ای. کی کلاه پشمی با آستین کوتاه و شلوارک میپوشه؟
دخترک ریز نقش، دمپایی های انگشتی اش را پوشید و از خانه بیرون رفت.
- هوا خیلی خوبه.
دستانش را باز کرد و شروع کرد با خنده بپر بپر کردن. نقشه را جلوی صورتش گرفته بود و سعی میکرد راهش را پیدا کند.
کلاه، باز زبان باز کرد.
- افسانه ها میگن اونجا یه هیولا از جام محافظت میکنه. تازه، رسیدن به اونجا، بیشتر از دو هفته طول میکشه. بهتر بود یه لباس بهتری میپوشیدی و آذوقه هم میاوردی.
کتی ، نقشه ی اشک مالی شده را به قاقارو نشان داد.
- ولی نقشه میگه که جام، داخل اون کانال فاضلاب بغل لباس فروشیه.
- من که میگم دوباره آدرس رو از اربابت بگیر.
- نه! نمیخوام اربابا فکر کنن بی لیاقتم.
دهان کلاه بسته شد و ساحره ی کوچک، با نهایت زورش، توانست در کانال فاضلاب را کمی آنطرف تر ببرد. از نردبان کانال پایین پرید و کف آنجا فرود آمد. لحظه ای، نفس عمیقی کشید و لحظه ی دیگر در حال عق زدن بود.
- چه بوی گندی. خفه شدم.
کلاه، از روی سرش پایین پرید و پس از حجیم شدن، کتی را به دنبال خودش کشید.
- طبق نقشه ای که قطعا غلطه و ما الان داریم، جام، باید یه جایی تو این گنجه رو به رومون باشه.
سپس، در گنجه را باز کرد و با جام آرزو ی درخشان و اکلیلی، رو به رو شد. پشمالوی بدبخت، قدرت تکلم و ایستادنش را از دست داد و نزدیک بود درون گنداب پشت سرش بیفتد. نقشه را درون پنجه هایش فشرد و سعی کرد استدلال نقشه را بفهمد.
اشک کتی، درست در نقطه ای ریخته بود و مسیر آن را عوض کرده بود. با دقت بیشتر در نقشه فهمید که اگر اشک کتی روی نقشه نریخته بود، میبایست چندین و چند روز درون جنگل جستجو کرده تا کانال فاصلاب را پیدا کنند.
- کتی تو نابغه... داری چه غلطی میکنی؟
کتی، کنجکاوانه، به در چوبی ته کانال ضربه زد و در چوبی، بسیار زیبا و تمیز، سقوط کرد و آن سمت کانال را نمایان کرد. پشت کانال، جنگل تاریک و شومی نمایان شد که مو را بر بدن کتی و قاقارو سیخ کرد. درون تاریکی جنگل، سری تکان خورد و چشمان قرمزش را به پشمالو و صاحبش نشان داد.
- فرار کن کتی!
قاقارو، به سمت در خروجی حرکت کرد، اما کتی...
- داری چیکار میکنی؟
کتی، از ترس روی زمین خشکش زده بود و هیولای چشم قرمز، در شرف گاز زدنش بود. قاقارو، از سر ناچاری، جام را بالای سرش گرفت.
- آرزو میکنم این هیولا ناپدید بشه.
هیولا، دود شد و به هوا رفت.
- همش تقصیر توعه. آرزویی که میتونستیم باهاش کلی کار بکنیم، به باد دادی. چرا عین چوب خشکت زد؟
کتی، به خودش آمد و به قاقارو نگاه کرد. اشک درون چشمانش جمع شد و پشمالو را در بغلش فشرد.
- ممنون قاقارو.
سپس، او را به گوشه ای پرت کرد و جام را در بغلش فشرد.
- شاید آرزوش تموم شده باشه. ولی جامش هنوز هست و خیلیم براق و خوشگله. میرم به ارباب کادوش کنم.
قاقاروی پرس شده، پنجه اش را به نشان موافقت بالا آورد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/05/08
تولد نقش: 1400/05/12
آخرین ورود: جمعه 22 دی 1402 18:12
از: ایران_اراک
پستها:
174

بسم اللله الرحمن الرحیم
جیانا ماری
از طرف گروهتون(سفید و سیاه) به شما ماموریت داده شده که یک چراغ جادوی عتیقه رو پیدا کنین.
بعد از پیدا کردنش متوجه می شین که اون چراغ جادو فقط می تونه یک آرزو رو برآورده کنه. شما باید تصمیم بگیرین که چراغ رو به گروهتون تحویل بدین یا خودتون ازش استفاده کنین.
تمرکزتون می تونه روی هر کدوم از مراحل( پیدا کردن جام آرزو، تصمیم گرفتن، آرزو کردن یا بعدش) باشه.
اشتباه هم می تونین بکنین. هر جور اشتباهی.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
جیانا نمی تونست از فکر ماموریتش بیرون بیاد خیلی دلش میخواست آرزویی که در دلش مخفی کرده بود رو به زبون نیاره و آرزو نکنه که کاش میتونست اون چراغ رو برای خودش برداره ولی میدونست برای محفل ....اون آرزو میتونه منتظر بمونه...
-خیلی خب چطوری پیداش کنم ؟ این نقشه هم که هیچی نداره به معنای واقعی.
از جیب ردایش نقشه دیگری بیرون آورد نقشه غارتگر!
-خب ببینم اینجا....نه .... آها همین جا ...آلبوس خوب میدونه چه کادویی برای تولدم بهم بده.
ناگهان گوش های جیانا تیز شد شنوایی اش از بقیه حس هاش قوی تربود.
-به به ببین کی اینجاس کتی بل....بعد از قرمز کردن مو های کل مدرسه تا حالا ندیده بودمت.دلم برات تنگ شده بود رز هم همین طور.
جیانا شنل نامرعی کننده را روی سرش کشید و کتی را که می خواست حرفی بزند تا جواب او را بدهد تنها گذاشت. حس کاراگاهی اش می گفت او هم به دنبال چیزی است که جیانا می خواست.
-این پیچ رو رد می کنیم و بعد.....داته بایو.....پیداش کردم.
-قار قارو دردم گرفت نکن
-صدامونو شنید
-بهتره تسلیم بشی کتی وگرنه با طلسمم کاری می کنم که پشیمون بشی الان وقت دوئل نیست.
-چرا هست.....منو مجبور کردن سه ماه از زندگیمو صرف ساخت یه معجون کنم تا مو های همه رو درست کنم حتی با این که تو پادزهرش رو داشتی بهم ندادی.
-دادم ولی تو همشو ریختی تو دهنت موهای من هنوز قرمز و لخته به خاطر تو!
-کروشیو!
-ونگاردیم له ویوسا
-قارقارو اون چراغو بگیر.
-کتی من میترسم.
-چرا؟من دارم اینجا کتلت میشم بجنب تستسترالش بزنن مگه پاترونوسش سگه؟
-مگه خودت نمیبینیش؟
-طعنه زدم اصلا میدونی طعنه چیه؟
-من نمیرم .
جیانا به سمت چراغ شیرجه میرود و آن را لمس می کند غول چراغ با عضلات شش تکه و موهای کوتاه و مرتبش در حالی که بسیار مودبانه ایستاده ظاهر می شود.
-به نامخدا چیزه مرلین ارباب شما میتونین یک آرزو هر چی باشه جز عاشق کردن دو نفر و آرزو کردن آرزو های بیشتر بکنین من در خدمتم.
-چه غول عجیب غریبی قار قارو نمیخوای که از دستش بدیم؟ ارباب خیلی ناراحت میشه لطفا بهت یه عالمه تن ماهی میدم حتی ماهی کیلیکا که دوست داری.
-ساکت شو کتی میخوام تمکز کنم کاش وجود نداشتی!
ناگهان کتی غیب شد! غول حرف جیانا را آرزو برداشت کرده و ناپدید شده بود.
-نهههههههههههههههههههههههههههههه این آرزوی من نبود.....برگرد.....خواهش می کنم......
-کتییییییییییییییییی!کجایییییییییییییییییی؟
جیانا هرگز نمیخواست کتی را نابود کند گرچه کتی مرگخوار بود ولی دوست جیانا بود .
-کت...ی....من.....درستش می کنم و زمان برگردان را از جیبش بیرون آورد.
-چی کار می کنی؟
-اشتباهمو جبران می کنم.
زمان در مقابل چشم های جیانا به عقب بر می گردد جیانابه سمت هم طلسم پرتاب می کنند و دوباره قار قارو با ترس و لرز از کتی می خواهد نرود جیانا با شنل نامرعی کننده می ایستد.به سمت خودش طلسم تسخی و سلطه یا همان نفوذ را اجرا می کند وبه جای این که بگوید کاش کتی وجود نداشت آرزو می کند تمام مرگخوار ها محفلی شوند.
-چیییییییییییییییییییی؟ نه قار قارو جلوش رو بگیر!
-من الان تن ماهی می خوام.
-دیگه اصلا نیاز نیست عجله کنی.
جیانا پیروزمندانه با کتی که حالا محفلی است از پله های زیرزمین مخفی بالا می آیند او چراغ را به محفل تحویل نداد ولی آرزوی تمام محفلی ها را بر آورده کرد هر چند دیگر نمی توانست پدر و مادرش را برگداند .
-ببخشید مامان .... بابا......قول میدم یه روزی......
و اشک هایش را با آستینش پاک کرد باید زودتر پیش آلبوس بر می گشت و به او می گفت چی شده.
جیانا ماری
Vs
کتی بل
از طرف گروهتون(سفید و سیاه) به شما ماموریت داده شده که یک چراغ جادوی عتیقه رو پیدا کنین.
بعد از پیدا کردنش متوجه می شین که اون چراغ جادو فقط می تونه یک آرزو رو برآورده کنه. شما باید تصمیم بگیرین که چراغ رو به گروهتون تحویل بدین یا خودتون ازش استفاده کنین.
تمرکزتون می تونه روی هر کدوم از مراحل( پیدا کردن جام آرزو، تصمیم گرفتن، آرزو کردن یا بعدش) باشه.
اشتباه هم می تونین بکنین. هر جور اشتباهی.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
جیانا نمی تونست از فکر ماموریتش بیرون بیاد خیلی دلش میخواست آرزویی که در دلش مخفی کرده بود رو به زبون نیاره و آرزو نکنه که کاش میتونست اون چراغ رو برای خودش برداره ولی میدونست برای محفل ....اون آرزو میتونه منتظر بمونه...
-خیلی خب چطوری پیداش کنم ؟ این نقشه هم که هیچی نداره به معنای واقعی.
از جیب ردایش نقشه دیگری بیرون آورد نقشه غارتگر!
-خب ببینم اینجا....نه .... آها همین جا ...آلبوس خوب میدونه چه کادویی برای تولدم بهم بده.
ناگهان گوش های جیانا تیز شد شنوایی اش از بقیه حس هاش قوی تربود.
-به به ببین کی اینجاس کتی بل....بعد از قرمز کردن مو های کل مدرسه تا حالا ندیده بودمت.دلم برات تنگ شده بود رز هم همین طور.
جیانا شنل نامرعی کننده را روی سرش کشید و کتی را که می خواست حرفی بزند تا جواب او را بدهد تنها گذاشت. حس کاراگاهی اش می گفت او هم به دنبال چیزی است که جیانا می خواست.
-این پیچ رو رد می کنیم و بعد.....داته بایو.....پیداش کردم.
-قار قارو دردم گرفت نکن
-صدامونو شنید
-بهتره تسلیم بشی کتی وگرنه با طلسمم کاری می کنم که پشیمون بشی الان وقت دوئل نیست.
-چرا هست.....منو مجبور کردن سه ماه از زندگیمو صرف ساخت یه معجون کنم تا مو های همه رو درست کنم حتی با این که تو پادزهرش رو داشتی بهم ندادی.

-دادم ولی تو همشو ریختی تو دهنت موهای من هنوز قرمز و لخته به خاطر تو!
-کروشیو!
-ونگاردیم له ویوسا
-قارقارو اون چراغو بگیر.
-کتی من میترسم.
-چرا؟من دارم اینجا کتلت میشم بجنب تستسترالش بزنن مگه پاترونوسش سگه؟
-مگه خودت نمیبینیش؟
-طعنه زدم اصلا میدونی طعنه چیه؟
-من نمیرم .
جیانا به سمت چراغ شیرجه میرود و آن را لمس می کند غول چراغ با عضلات شش تکه و موهای کوتاه و مرتبش در حالی که بسیار مودبانه ایستاده ظاهر می شود.
-به نام
-چه غول عجیب غریبی قار قارو نمیخوای که از دستش بدیم؟ ارباب خیلی ناراحت میشه لطفا بهت یه عالمه تن ماهی میدم حتی ماهی کیلیکا که دوست داری.
-ساکت شو کتی میخوام تمکز کنم کاش وجود نداشتی!
ناگهان کتی غیب شد! غول حرف جیانا را آرزو برداشت کرده و ناپدید شده بود.
-نهههههههههههههههههههههههههههههه این آرزوی من نبود.....برگرد.....خواهش می کنم......

-کتییییییییییییییییی!کجایییییییییییییییییی؟
جیانا هرگز نمیخواست کتی را نابود کند گرچه کتی مرگخوار بود ولی دوست جیانا بود .
-کت...ی....من.....درستش می کنم و زمان برگردان را از جیبش بیرون آورد.
-چی کار می کنی؟
-اشتباهمو جبران می کنم.
زمان در مقابل چشم های جیانا به عقب بر می گردد جیانابه سمت هم طلسم پرتاب می کنند و دوباره قار قارو با ترس و لرز از کتی می خواهد نرود جیانا با شنل نامرعی کننده می ایستد.به سمت خودش طلسم تسخی و سلطه یا همان نفوذ را اجرا می کند وبه جای این که بگوید کاش کتی وجود نداشت آرزو می کند تمام مرگخوار ها محفلی شوند.
-چیییییییییییییییییییی؟ نه قار قارو جلوش رو بگیر!
-من الان تن ماهی می خوام.
-دیگه اصلا نیاز نیست عجله کنی.
جیانا پیروزمندانه با کتی که حالا محفلی است از پله های زیرزمین مخفی بالا می آیند او چراغ را به محفل تحویل نداد ولی آرزوی تمام محفلی ها را بر آورده کرد هر چند دیگر نمی توانست پدر و مادرش را برگداند .
-ببخشید مامان .... بابا......قول میدم یه روزی......
و اشک هایش را با آستینش پاک کرد باید زودتر پیش آلبوس بر می گشت و به او می گفت چی شده.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اکسپکتو پاترونوس
قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!
قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!

جزئیات کاربر

-
-نیکلاس امشب تو نگهبانی بده کسی رو نداریم جایگزین تام کنیم.
-مشکلی نیست.
کمی بعد از رفتن همه و خالی شدن وزارت خانه، نیکلاس ارام ارام به سمت گنجینه ی زمان برگردان ها رفت.
-خب بذار ببینم کی تو لیست نفرته این دفعه... .
نیکلاس دفترچه ی کوچکی از جیب پالتویش بیرون کشید و شروع به ورق زدن کرد. بعد از صد صفحه ی اول که فقط اسم یوان و ریگولوس به چشم میخورد اسم دیگری هم به چشمش خورد.
-اها همین خوبه.
کمی بدنش را کش و قوس داد. نمیخواست تاریخ هارا اشتباه کند بعد از کمی تمرکز نفسش را به بیرون هل داد و پیچ زمانبرگردان را چرخاند.
زمان عقب و عقب تر میرفت وزارت خانه کم کم نو و جدید تر میشد. نیکلاس همینطور که در زمان به عقب برمیگشت مکانش را هم تغییر داد. در میان هیاهو و صدای جیغ و فریاد و خوشحالی و گریه نسل های گذشته که از پیش چشمش میگذشتند تا سر خیابان امد و رو به رو در خانه ای ایستاد.
-خانه ی زاموژسلی.
پایین تابلویی که اسم خانه درج شده بود یک روبان قرمز پاپیون شده بود. نیکلاس تقریبا کریسمس را فراموش کرده بود. اما نمیتوانست راهی را که امده بود را بدون تصاحب چیزی که میخواست برگردد. خودش را به داخل خانه دعوت کرد و از پله ها بالا رفت. شب بود و چند سگ زوزه میکشیدند. از داخل اتاق خواب صدایی امد.
-وای عزیزم. انگار یکی اومده تو خونه.
-نگران نباش من میرم ببینم چیه.
صدای مردانه ای که صدای زن را جواب داد همینطور به در نزدیک تر میشد. در را رد کرد و با دیدن نیکلاس، چشمانش و لوله ی تفنگی که نیکلاس انگشتش را روی ماشه گذاشته بود خشک شد. صدای امدن پای زن هم از داخل اتاق امد.
-عزیزم چی شده؟ هـ.... .
زن و مرد، از ترس هم را در اغوش گرفتند. زن باردار بود و با دست شکمش را نگه داشته بود. هر دو میلرزیدند و به نیکلاس نگاه میکردند.
-من متاسفم.
نیکلاس بار دیگه نگاهی به شکم جلو امده ی زن کرد و میدانست که به زودی ان کودک کاسه کوزه هایش را به هم میریزد.
-خداحافظ عاصدیق.

-نیکلاس امشب تو نگهبانی بده کسی رو نداریم جایگزین تام کنیم.
-مشکلی نیست.
کمی بعد از رفتن همه و خالی شدن وزارت خانه، نیکلاس ارام ارام به سمت گنجینه ی زمان برگردان ها رفت.
-خب بذار ببینم کی تو لیست نفرته این دفعه... .
نیکلاس دفترچه ی کوچکی از جیب پالتویش بیرون کشید و شروع به ورق زدن کرد. بعد از صد صفحه ی اول که فقط اسم یوان و ریگولوس به چشم میخورد اسم دیگری هم به چشمش خورد.
-اها همین خوبه.
کمی بدنش را کش و قوس داد. نمیخواست تاریخ هارا اشتباه کند بعد از کمی تمرکز نفسش را به بیرون هل داد و پیچ زمانبرگردان را چرخاند.
زمان عقب و عقب تر میرفت وزارت خانه کم کم نو و جدید تر میشد. نیکلاس همینطور که در زمان به عقب برمیگشت مکانش را هم تغییر داد. در میان هیاهو و صدای جیغ و فریاد و خوشحالی و گریه نسل های گذشته که از پیش چشمش میگذشتند تا سر خیابان امد و رو به رو در خانه ای ایستاد.
-خانه ی زاموژسلی.
پایین تابلویی که اسم خانه درج شده بود یک روبان قرمز پاپیون شده بود. نیکلاس تقریبا کریسمس را فراموش کرده بود. اما نمیتوانست راهی را که امده بود را بدون تصاحب چیزی که میخواست برگردد. خودش را به داخل خانه دعوت کرد و از پله ها بالا رفت. شب بود و چند سگ زوزه میکشیدند. از داخل اتاق خواب صدایی امد.
-وای عزیزم. انگار یکی اومده تو خونه.
-نگران نباش من میرم ببینم چیه.
صدای مردانه ای که صدای زن را جواب داد همینطور به در نزدیک تر میشد. در را رد کرد و با دیدن نیکلاس، چشمانش و لوله ی تفنگی که نیکلاس انگشتش را روی ماشه گذاشته بود خشک شد. صدای امدن پای زن هم از داخل اتاق امد.
-عزیزم چی شده؟ هـ.... .
زن و مرد، از ترس هم را در اغوش گرفتند. زن باردار بود و با دست شکمش را نگه داشته بود. هر دو میلرزیدند و به نیکلاس نگاه میکردند.
-من متاسفم.
نیکلاس بار دیگه نگاهی به شکم جلو امده ی زن کرد و میدانست که به زودی ان کودک کاسه کوزه هایش را به هم میریزد.
-خداحافظ عاصدیق.

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!



نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج
