- چون تسترالها با کسی که بخواد ازشون سوءاستفاده کنه حرف نمیزنن.
لرد سمش را محکم کوبید روی زمین. یکی از مرگخوارها با نگرانی گفت:
- ارباب... زمین ترک برداشت!
نویسنده نگاهی به زمین انداخت.
نه، برنداشته بود.
برای همین آن مرگخوار را از داستان اخراج کرد تا دیگر الکی گزارش ندهد.
لونا چند لحظه لرد را نگاه کرد و گفت:
- یه راه برای مشخص شدن رهبر تسترالها هست.
تسترالِ تسترال رنگش پرید.
- نه...
لرد با غرور گفت:
- هاهاها! چی شد؟ از ابهت مان ترسیدی؟
- نه... من فقط میدونم ادامه داستان چیه...
لرد اخم کرد.
- مگه ادامهش چیه؟
تسترالِ تسترال پوزخندی زد.
- مگه نویسنده نگفته بود دیالوگامونو حفظ کنیم؟ یه Ctrl+Shift+T بزن، شاید یادت بیاد!
لرد چند لحظه بهش خیره موند. بعد خیلی طبیعی، موبایلی را از زیر پرهای بالش بیرون کشید.
مرگخوارها با تعجب به هم نگاه کردند.
- ارباب... شما موبایلتون رو همچنان که تسترال هستید، نگه داشتید؟! از کِی این کارو کردید؟
- از وقتی نویسنده برای اینجور شوخیها لازمش می شود. نویسنده نیست که، دلقک است!
بعد صفحه را روشن کرد و نوشت:
- رهبر تسترالها
هیچ نتیجهای پیدا نشد. لرد موبایل را دوباره زیر پرش قایم کرد.
-هوم... ظاهراً نویسنده هنوز ننوشته اش.
درست در همان لحظه، با صدای پاپِ! آشنایی، دابی وسط جمع ظاهر شد.
-دابی بلد بود تبِ بسته رو برگردوند! دابی خوب! دابی فنی!
همه با امید به او نگاه کردند. دابی دو دستش را به هم کوبید و موبایل را از لرد گرفت.
پِق!
- اوه... دابی اشتباه کرد. دابی Ctrl+Alt+Delete زد! آسیبی که دابی به این سوژه وارد کرد، از تورمِ جامعه بیشتر بود! دابی خرابکار!
ناگهان لردِ تسترال، مرگخوارها، تسترالِ تسترال، بلاتریکس، لونا، درختها، سنگها و حتی یکی از سنجابهای رهگذر، همزمان چند ثانیه مات و بیحرکت شدند.
بعد همه با هم پلک زدند.
دابی با ذوق دست زد.
- قربان دیدین؟ همگی ری استارت شدین!
لرد آرام سرش را به سمت دابی چرخاند.
- دااااااااااااابببببببببییییییییییییییییی!!!!!!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج














» را خواند! دابی پیشدستی کرد:


صورت در اسنپچت، سرشان را تکان دادند و گفتند:
