هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۲۰:۰۹ سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۳۲ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 206
آفلاین
معجون من استاد!طبق درستور بیست دقیقه فیکس آماده شد.البته به دلیلی ترس از کم بود وقت، معجونو کم درست کردم.به استادیتون ببخشید.

(معجون)



پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۴:۴۶ سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۶

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
استاد، یک عدد معجون!

فقط معجون بسته بندی شده!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۲۲:۰۰ دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۶

لاديسلاو زاموژسلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۳۸ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 414
آفلاین
هکتور آ ما دستمان کند می بوده و یکی دو دقیقه ای از بیست دقیقه فزون تر گشت. (پنج دقیقه حدودا)
ایشان بوده و به جنابتان ارائه می نماییم.


নীরবতা


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۸:۴۰ یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۶

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۴۷:۰۷ جمعه ۱۵ فروردین ۱۳۹۹
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 922
آفلاین
راستش من یکم راجب رزرو اینا قاطی کردم امید وارم درست زده باشم!

پست رزرو
پست اصلی





پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۰:۵۷ شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶

دافنه مالدونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۶ جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۵۴ یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶
از این دنیا اخرین چیزی که برایم باقی می ماند،خودم هستم.
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 229
آفلاین
دافنه شتابان به سمت دفتر کار هکتور رفت،در زد ولی کسی انگار داخل اتاق نبود به همین دلیل همینجوری وارد اتاق شد و معجونی رو روی میز گذاشت به همراه یاد داشتی که توش نوشته بود:،نقل قول:
سلام استاد!
اینم از معجونی که برای تکلیفمون بود، امیدوارم خوب درستش کرده باشم.
دافنه مالدون.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۲۲:۰۵ دوشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۶

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۴۵:۴۸
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 775
آفلاین
امتیازات جلسه ی سوم معجون سازی


اسلیترین:

گرگوری گویل: 22

گویل لطفا، لطفا و لطفا دقت کن و این قدر غلط املایی نداشته باش. کافیه فقط قبل از نوشتن اون کلمه، بزنیش توی گوگل. معنیش رو میاره و متوجه میشی غلط نوشتی. باور کن این اصلا جالب نیست که انقدر هر بار غلط املایی داری. اگر عمدیه و صرفا جهت راحت تر تایپ کردن خیلی خیلی بد و اشتباهه. اگر عادته باید ترک بشه. نمیدونم دلیلش چیه ولی هر چی که هست باید از بین بره.
سوژه ی کلی پستت زیاد جالب نبود. پستت بیش از حد مبهم بود و چند تکه هم بود. انگار از چند تا پست تیکه تیکه انتخاب شده بود و کنار هم چیده بودیش و حالا یه ربطی هم به هم داده بودیشون. بیشتر توی سوژه ها دقت کن.

آستوریا گرینگرس: 29

خیلی بامزه بود آستوریا. مخصوصا آخرش.

دوریا بلک: 29

پستت با مزه بود دوریا ولی یه کمی سریع و تند بود. لازم بود کمی بیشتر بهش بپردازی و توصیف کنی. شخصیت گویلت هم خیلی خوب بود.

هافلپاف:

رز زلر:27

من هنوز هم حس میکنم این لحن رز زلر بیش از حد مبهمه. خیلی از جملاتش رو لازمه چندین مرتبه بخونی تا دقیقا متوجه منظورش بشی. این خیلی خوب نیست. اگر این قراره بخشی از سوژه پردازی رز بشه باید کمی ملایم تر بشه تا زودتر و راحت تر بشه منظورش رو فهمید. حس میکنم این لحن یه جاهایی روی توصیفاتت هم تاثیر گذاشته بود و کمی مبهمش کرده بود. در کل هم به نظرم نیازی به فلش بک نبود. توضیحات اولیه پستت زمان نداشتن که فلش بک نیاز داشته باشن.

آلیس عزیز. لطفا به تکلیفی که من دادم توجه بیشتری بکن.

آملیا فیتلوورت: 26

آمليا سوژت خوب بود. فقط خیلی تیکه تیکه بود. اون پیوستگی که لازم بود داشته باشه رو نداشت. کمبود شکلک هم توی پستت احساس می شدو بعضی جاها میتونست جالب ترش کنه.
دختر تو با آیت هوشت باید ریونکلاوی میشدی! اه لعنتی! چرا به فکر خودم نرسید؟!
يك بار پستتون رو قبل ارسال بخونيد. حيفه بخاطر اين اشتباه ها، ازتون امتياز كم شه. همينطور تو بعضى جملاتتون، استفادتون از علايم نگارشى(مثلا نقطه ويرگول) جا به جا بود. يعنى به جاى نقطه، ويرگول گذاشتين و يا به جاى ويرگول، نقطه ويرگول.
و يه نكته ى ديگه اينكه، اتاق ضروريات كارى نداره كه شما نياز به چى دارين. اون جايى رو براتون مياره كه از صميم قلب بخواين.

گابریل ترومن: 23

اولين نكته اينكه قبل از ارسال پستتون، يك بار بخونينش و اشكالات املايى و تايپى رو بر طرف كنيد.
بين ديالوگ و توصيف، يه اينتر بزنيد تا از هم جدا بشن.
پايان جمله هاتون، حتما از علائم نگارشی مناسب استفاده کنید.
لحن پستتون رو ثابت نگه داريد. يعنى يا محاوره بنويسيد، يا كتابى.
بيشتر بنويسيد و بيشتر بخونيد، تا با كاربرد علايم نگارشى آشنا بشيد. درخواست نقد بديد و حتما از نكاتى كه گفته ميشه، توى پست هاتون استفاده كنيد. وقتی جایی نیاز به علامت پرسشی داره نباید از نقطه استفاده کنید.
در مجموع موضوع پستتون بد نبود ولی نیاز داشت پخته تر بشه. بعضی جاها لازم بود حذف بشن و به بخش های مهم تری پرداخته بشه. اگر پستتون جدیه توجه به توصیف ها و درست و به اندازه بودنشون خیلی مهمن. در مورد پست طنز هم این اهمیت داره ولی اهمیتش کمی کمتر از پست جدیه.

استورات مک کینلی: 24

بعد از هر دیالوگ نیازی نیست دو تا اینتر بزنی. یکی هم کافیه.
ما در مورد خود استوارت هم چیزی نمیدونیم. چه برسه به خواهرش. باید اول این شخصیت ها جا افتاده بشن تا وقتی در موردشون می نویسی بشه منظورت رو کاملا فهمید.
خوب به سوژت نپرداخته بودی. ابهام های زیادی داشت. مثلا اینکه چرا باید اونا برن به جنگل ممنوعه؟ اصلا چرا تو جنگل ممنوعه باید دیوانه ساز باشه؟ از علائم نگارشی هم به درستی استفاده کن تا لحن جملات رو اونجور که میخوای به خواننده منتقل کنه.

دورا ویلیامز: 26

دورا قبل از ارسال پستت یه دور بخونش یه سری ایراد ها رو رفع میکنی. سوژه ات خوب ولی یه جاهایی ابهام داشت. لازم بود اون ها رو بیشتر توضیح بدی و جاهایی که غیر ضروری بود رو حذف کنی. یه کمی شخصیت های پستت مشکل داشتن باید کمی دقت بیشتری تو پرداختن به اونا داشته باشی.
فلش بک رو که به بعد از بازی نمیزنن دورا. احتمالا منظورت قبل از بازی بوده. به این موارد دقت کن. باعث ایجاد ابهام میشه.

جسیکا ترینگ: 23

پستت بیش از حد مبهم بود جسیکا. در واقع چی شد؟ یه برنامه درباره ی تسترال ها ساخته شد و دو نفر رفتن تسترال سواری؟ خب اینا چه ربطی به هم داشتن؟
روی شخصیت های پستت باید خیلی کار کنی. ضمن اینکه اگر تصمیم داری از سبک فیلم سازی ایتفاده کنی باید بدونی که این جور پست ها و ساخت سریال و فیلم سخته و قواعد خاص خودش رو داره. توصیف ها و نحوه ی نگارشش به طور کلی با پست های عادی فرق داره. باخوندن چند تا از این پست ها متوجه این تفاوت ها میشی. برای ساخت فیلم و سریال هم عجله نکن. با پست های عادی شروع کن.


گریفندور:

پالی چپمن: 27

پالی پستت ابهام هایی داشت. خواننده پست از همه ی اونچه توی ذهنته خبر نداره. اون فقط بخشی رو میدونه که توی نوشته تو میخونه. مثلا نمیدونه اسکورپیوس چجوری بی اجازه رفته به دفتر هکتور و چاییشو خورده و هکتور هم نفهمیده؟ یا وقتی هکتور توی دفترشه پالی چجوری بدون جلب توجه از دفتر میره بیرون؟ اون هم وقتی که قبلش با هکتور حرف زده.
برای لحن و رفتار پالی باید یک چیزی رو نظر بگیری و همیشه همون جوری بنویسی. اینکه پالی هر بار یه مدل حرف بزنه جا افتادن شخصیتش رو سخت میکنه. در مورد شخصیت های دیگه ی پستت هم بهتره از شخصیت های شناخته شده تر سایت استفاده کنی. اینطوری هم میتونی بهتر در موردش بنویسی هم سوژه بهتری بهت میده.

دافنه مالدون:22

پستتون یه خلاصه از یه ماجرای کلی بود که اگر ایراد هاش درست می شد و جزئیاتش بیشتر، جالب و خوندنی بود. ایده پستتون جالب بود ولی مبهم نوشته شده بود. علتش هم کم بودن توضیح های ضروری بود.
دافنه، "گذاشتن" درسته.
اشكالات تايپى و نگارشى پستتون خيلى زياد بود. به قدرى كه باعث ميشد موضوع پست رو فراموش كنم و به اينكه اين كلمه چيه فك كنم. اين مشكل، با يك بار روخوانى از پستتون قبل از ارسال حل ميشه.
بعضي جاهاش هم گنگ بود. خلاقيتتون رو آزاد بذاريد و بدون محدوديت بنويسيد.
استفاده از شكلك، توي پست هاى طنز، تأثير ديالوگ رو بهتر ميكنه. ولى فقط واسه ديالوگ. توى توصيفات از شكلك استفاده نميكنيم.
لحن پستتون رو ثابت نگه داريد. يعنى اگه داريد محاوره مينويسيد، هيچ كلمه اى رو به حالت كتابى ننويسيد. مگه اينكه دلیل مناسبی داشته باشيد.
چک شود

آرسینوس جیگر:29

یه کم با شکلک هات مشکل داشتم. میتونستی انتخاب های بهتری داشته باشی. بخش اول پستت هم خیلی قوی نبود.

مینروا مک گونگال: 26

مینروا. لازمه که شخصیت های بیشتری رو بشناسی و توی رول هات استفاده کنی. اینکه فقط با چند تا شخصیت محدود بتونیم بنویسیم چیز خوبی نیست و ما رو دچار مشکل میکنه.
سوژه ی پستت خوب بود ولی خوب پرداخته نشده بود. جاهای غیر ضروری بیش از حد توضیح داده شده بود و نکاتی که میتونست به پست کمک کنه توضیح کمی داشتن. شروع پستت هم خیلی مناسب نبود. چون همون اول خواننده رو با این ابهام مواجه میکنه که چرا این سه نفر باید بشینن جدول حل کنن؟
دو حالت وجود داره. یا محفلی ها به مک گونگال احترام میذارن که در اون صورت نمیگن پروف! چون این زیادی صمیمانه است. یا اینکه باهاش رفیقن که در این صورت هم فکر کنم با اینکه مینروا یک پیرزن باشه در تضاده.

آرتور ویزلی:27

سوژه ای که انتخاب کردی خیلی خوب بود آرتور. ولی خوب بهش نپرداختی. کل پستت برنامه تلویزیونی بود؟ تحقیق بود؟ از این نظر ابهام داشت.
احساسات نویسنده تو بخش توصیف ها ممنوعه. دیالوگ ها رو هم توی یک خط بنویس. وقتی همشون دیالوگ یک نفر نیازی به زدن اینتر نیست. فقط تو بخش توصیف اون رو جدا می میکنیم.

پروتی پاتیل: 25

پستتون اصلا جای تنفس نداشت. همش پشت یر هم نوشته شده بود. مکث های پستتون اصلا مشخص نبودن. این باعث میشه خواننده اصلا رغبتی برای خوندن پستتون نداشته باشه. استفادتون از علائم نگارشی در بعضی از مواقع درست نبود. لازمه دقت بیشتری در موردش داشته باشید. پستتون یک پست تک شخصیتی بود. ولی بهتر این بود که از بقیه شخصیت ها هم استفاده کنید. به هر حال وقتی یک نفر توی هاگوارتز اینور و اونور میره یکی اونو میبینه.
مکان هایی هم که هر قسمت توی اون اتفاق می افتاد واضح نبودن و ابهام داشتن. انگار پروتی هی غیب میشد و در مکان بعدی ظاهر میشد.

ریونکلا:

آماندا: 24

آماندا، عظيم درسته.
با توجه به اينكه قبلا پست هاتون رو خوندم، اين پستتون كمى سرسرى نوشته شده بود. انگار فقط نوشتين كه نوشته باشين. خيلى بيشتر ميتونستين راجع به كوچه دياگون بنويسيد. اين بيشتر شبيه به "خريد روز اول مدرسه" بود. از سوژه هاتون خوب استفاده نکردید و انگار اصلا پستتون موضوع نداشت.

لیسا تورپین: 24

ليسا، شما خيلي بهتر از اين مينويسين. احساس ميكنم كه فقط براي رفع تكليف نوشتين. یه جور از سر باز کنی. ولى به هر حال، ايده ى مربى پرواز شدن لينى، بدون توجه به اينكه ليني بال داره، جالب بود. پستتون رو قبل از ارسال، يك دور از نظر يه خواننده، بخونيد. اين روش، باعث ميشه متوجه اشكالات تايپى و جملات مبهم احتماليش بشين.

نولا جانسون: 26

اولين نكته، اينكه رنگ كل نوشته رو عوض نكنيد. چشم رو خسته ميكنه و باعث ميشه خواننده، خيلي زود صرف نظر كنه از خوندن پستتون.
"صداى ازدحام خوشحال مردم"، عبارت اشتباهيه. ازدحام، كلا صدا نداره كه بخواد خوشحال يه غمگين باشه.
با خودش کلنجار رفت تا به میل نزدیک تر رفتن و دیدن آن جارو ی براق و زیبا غاله کند با خود زمزمه کرد :
"غاله" احتمالا قرار بودن "غلبه" باشه. پستتون رو قبل از ارسال بخونيد تا اين اشكالات رفع بشن. ضمنا توى جمله بندياتون دقت كنيد. اشكالات دستورى دارن بعضياشون. در کل هم موضوع پستتون بیشتر جارو بود تا کوچه دیاگون. دیاگون یه جورایی شده بود موضوع فرعی.

لادیسلاو زاموژسلی: 25

مهم ترین دلیل این امتیاز اینه که موضوع شما آزکابان بود ولی شما درباره ی موش نوشتید. موضوع پستتون و خود پستتون هیچ ربطی به آزکابان نداشت.

لایتینا فاست: 28

پستت خوب بود لایتینا. شخصیت لایتینا و علاقه اش به وسایل مشنگی تا حدودی جا افتاده. ولی خب میتونست از وسایل عجیب و غریب تری استفاده کنه. مثلا رنده! کمی آزادانه تر و خلاقانه تر فکر کن. استفاده از جاروبرقی یا اسپری حشره کش تقریبا بدیهین.
دیالوگ های مگس هم گاهی خیلی مناسب نبودن.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۸:۲۷ یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۶

جسیکا ترینگold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۲ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۵۲ شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 143
آفلاین
جسیکا برای بار صدم خود را در دفتر هکتور پرتاب کرد و با دیدن هکتور که معجونی را به سمت او گرفته بود از کرده خود پشیمان شد.
با لبخند حجیمش، ماسک جدیدی را که هکتور برایش ساخته و او قصد استفاده کردنش را نداشت را گرفت،و کلید در باغ وحش را به او تحویل داد.
خیار های روی چشمش را تنظیم کرد و به سمت تالار خصوصی هافلپاف روانه شد.


هافلپاف ایز خفن!
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.
همین...
تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۰:۳۹ یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۶

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۴۵:۴۸
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 775
آفلاین
تدریس جلسه ی پایانی معجون سازی!


در دفتر مدیریت مدرسه تقریبا سکوت برقرار بود. تنها چیزی که این سکوت را می شکست صدای رز بود که داشت قربان صدقه ی غنچه اش می رفت که ناز نکند و باز شود.
- غنچه کوچولوی جادویی کی بودی تو؟ باز شو لینی ببینتت. باز شو قول میدم امروز نیم ساعت بیشتر فوتوسنتز کنم برات.

با صدای پاق ملایمی غنچه باز شد.

- غنچه گشایی کردم!
- رز واقعا فکر میکنی تو این شرایط برام مهمه؟

غنچه ی تازه گشوده شده که ظاهرا از این استقبال زیاد خوشش نیامده بود، با ریختن قطره ای اشک دوباره جمع شد و خودش را غنچه کرد.
رز که تمام زحمات چندین ساعته اش با یک جمله ی لینی هدر رفته بود، مگس کشی را از جیب گلدانش بیرون کشید و به دنبال لینی شروع به دویدن کرد.
- حشره ی زشت مزاحم! بی ریخت پشمالو. بی احساس... غنچه ی تازه گشوده شدمو دوباره غنچه کردی. الان تبدیلت میکنم به لارو.

لینی که حشره ی بسیار زرنگی بود بلافاصله لبه ی پنجره نشست.
- خیلیم خوب کاری کردم. با اون غنچه ی زشت ناز نازیت.

لینی بعد از عبور کردن چند پرتو رنگارنگ از بالای سرش، پرواز کنان از همان پنجره بیرون رفت.

***


رز که به هیچ وجه از رفتار لینی راضی نبود تصمیم گرفت از او انتقام بگیرد. بهترین راه برای انتقام از لینی هکتور بود. بنابراین رز، هکتور را به دفترش دعوت کرده بود.
- حشره ی زشت! به غنچه ی جادویی من توهین میکنه. به من میگن رز ویزلی. نشونت میدم.

در همین لحظه در دفتر از جا کنده شد و درست بالای سر رز به دماغ اسنیپ درون تابلو خورد و پودر شد.
- منو صدا کرده بودی؟

***


نیمه های شب بود و تقریبا کل قلعه در خواب عمیقی فرو رفته بودند. در قلعه حشره هم پر نمی زد. همه در آرماش و سکوت بودند. نور مهتاب در قلعه پیش می رفت و از این سکوت زیبا لذت می برد. نور مهتاب از پیچ طبقه ی سوم به سمت چپ پیچید و راهروی تاریک و آرام را روشن...

بـــــــــــوم!

صدای انفجار کل قلعه را لرزاند و نیمی از آن را منهدم کرد. مرکز این انفجار جایی نبود جز، دفتر مدیریت مدرسه!
ماموریت هکتور برای نابود کردن لینی با خطای بسیار بسیار کمی با موفقیت انجام شده بود. این خطای اندک هم منفجر کردن رز به همراه لینی بود!

تکلیف:

یکی از دلایل کم شدن فعالیت در ایفای نقش اینه که برای هر پست وقت زیادی صرف میشه و همین باعث میشه وقتی که میشه باهاش چندین پست زد صرف یک پست بشه. این هفته ی آخر میخوایم این رو تمرین کنیم. بنابراین:

به این تاپیک برید و رزروش کنید. از زمان رزرو 20 دقیقه فرصت دارید تا پستتون رو بزنید. (30 امتیاز)

نکات:
1- پست رزروتون رو حذف یا ویرایش نکنید. بلکه روی همون پست جدیدی بزنید که پست اصلی شماست. در صورتی که حذف یا ویرایشش کنید پستتون امتیاز دهی نمیشه.
2- اگر رزروتون بیشتر از 20 دقیقه طول بکشه پستتون امتیاز دهی نمیشه.
3- در صورتی که پست اصلی رو بعد از بیست دقیقه ی تعیین شده ویرایش کنید. پستتون امتیاز دهی نمیشه.
4- در حال حاضر تاپیک خلاصه داره ولی اگر بعد از چندین پست حس کردید باز هم نیاز به خلاصه هست میتونید قرار بدید.
5- بعد از اینکه پستتون رو زدید بیاید اینجا و لینک پست رزرو و پست اصلی رو به شکل جداگانه اینجا قرار بدین.
6- سوژه ادامه داره، بنابراین توجه کنید که باید با توجه به سوژه و پست های قبلی پست بزنید.
7- سوالات و ابهامتون رو حتما بپرسید.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۲۲:۱۶ شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
مگس


- میگیرمت!

لایتینا جیغ‌زنان به دنبال مگسی که دور تا دور اتاقش میچرخید، میدوید. قطعا اگر دختر مگس رو زیر ذره بین میذاشت متوجه میشد که حشره با خونسردی تمام در حال فرار از دست لایتیناست، به هرحال گرفتن مگس آسون نبوده و نخواهد بود.

- دِ میگم وایستا!

مگس لحظه‌ای ایستاد. مگس حشره حرف گوش کن... نه؛ مگس به احترام آی‌کیوی بالای دختر، ایستاد.
- آخه کی به مگس میگه وایستا؟
- ویز ویز نکن برای من.

اما خب مگس هم حداکثر مغزش اندازه مگسا بود و متوجه نمیشد که انسان‌ها حرف هاشو نمیفهمند. حتی اونم چیزی از حرفای لایتینا نفهمیده بود و فکر کرده بود که از صدای ویز ویزش تعریف کرده. به همین خاطر چرخشی نمایشی دور سر دختر انجام داد .

- این دفعه دیگه دستم خالی نیست.

لایتینا کیسه فریزری رو دو دستی گرفته بود و سعی می‌کرد مگس رو داخل اون گیر بندازه.

- داداش با اون نمیتونی... عه...

مگس با یه جا خالی از کیسه‌ای که میخواست زندانی‌ش کنه فرار کرد.

- مگس مزاحم میگیرمت!

لایتینا باز هم به تلاش های بی ثمرش برای گرفتن مگس با کیسه ادامه داد. مگس مزاحم بود و دختر هم باید اون رو میگرفت.

- داری اشتباه میزنی...

مگس که به نظرش دیگه این تعقیب و گریز ها مسخره شده بود. رفت و گوشه‌ای قایم شد تا نفسی تازه کنه. لایتینا هم نشست و نفس نفس زنان کیسه رو روی میز گذاشت. چشم هاشو سر تاسر اتاق چرخوند، اگه یه دختر همچین اتاقی رو میدید، قطعا واکنشش به صورت " ای‌وای خاک عالم، اینجا چقد نامرتبه! " بود ولی لایتینا که دختر نبود. اون تو فکر مگس بود، باید به هرشکلی بود اون رو میگرفت.
- یافتم!

لایتینا با فریادی از سر خوشحالی پرید و جارو برقی‌ای که گوشه اتاق بود رو برداشت. سیم رو به پریز برق زد و اون رو روشن کرد.

- یا مگس مقدس! این چه صداییه؟

مگس ویز ویز کنان پرواز کرد و با دختری مواجه شد که لبخندی شیطانی میزنه. لوله بزرگی دستش بود که صدای عجیب و بلندی ازش میومد. لایتینا با دیدن مگس لبخندش بزرگتر شد. آهنگ " دوئل در تگزاس" رو پلی کرد و چشاشو ریز کرد.
- حمله!

مگس به این حرف شروع به پرواز با بیشترین سرعتش کرد. لایتینا هم با لوله جارو برقی دنبالش بود. مگس اصلا نمیدونست این وسیله چیه اما هردفعه سر لوله بهش نزدیک میشد، کشش عجیبی از طرف اون احساس میکرد و به سختی می‌تونست از دستش فرار کنه.

لایتینا مدت کوتاهی رو به دنبال مگس، جارو به دست دوید تا این حشره از نفس افتاد. رفت گوشه‌ای و دستاشو به نشونه‌ی تسلیم بالا آورد.

- دیگه کارت تمومه.

لایتینا لوله جاروبرقی رو بالا آورد و مگس رو یه درون جاروبرقی کشید.
- کشتمش.

وییییز ویز

- مگس، تسترال جون. تو جارو برقی هم زنده ست؟ بذا ببینم این مشنگا با چی مگس میکشتن؟

لایتینا کمدش رو بیرون ریخت و بالاخره به هدفش دست پیدا کرد.
- مگس کش! فقط این چه جوری کار میکرد؟

لحظه‌ای مکث کرد و بعدش بیخیال جواب شد.
دختراسپری رو با اون یکی دستش سعی کرد در مخزن جارو برقی رو باز کنه و در عین ناباوری موفق شد.

- مگس مقدس... بهشت.
مگس که به تاریکی مخزن جاروبرقی عادت داشت ناگهان با روشنایی زیادی رو مواجه شد. فکر کرد که گناهانش آمرزیده شده و بالاخره به بهشت میره اما باز هم با همون دختر مواجه شد. این دفعه با یه مگس کش. حشره وحشت کرد و برای چند لحظه پرواز یادش رفت.

- اممم بذا ببینم این چه کار میکرد؟

لایتینا به اسپری و مگسی که ترسیده بود، نگاه کرد. باید شر حشره رو کم میکرد.

تق!

دختر که نفهمیده بود باید با مگس کش چیکار کنه مثل چماق از اون استفاده و به فرق سر نداشته‌ی مگس کوبیده بود.
- هی میگم وسایل مشنگا کاربردیه. کسی باورش نمیشه.

لایتینا با خیال راحت به جنازه مگس نگاه کرد. هدفونشو از رو میز برداشت و جاشو روی گوشش درست کرد.نگاهشو دور تا دور اتاق چرخوند، بهم ریخته تر از همیشه بود. شونه‌ای بالا انداخت و صدای آهنگو زیاد کرد. بعدا اتاقو مرتب میکرد.


ویرایش شده توسط لایتینا فاست در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۱ ۲۳:۲۶:۰۹

The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۲۲:۰۲ شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶

گریفیندور

پروتی پاتیل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۱ چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۲۴:۳۶
از آغازی که پایانم بود...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 460
آفلاین
حفره ی اسرار


_نمیای پروتی؟
_نه شما برید؛ من زیاد حالم خوب نیست.
_مواظب خودت باش.
هرماینی در اتاق رو بست و پروتی رو تنها گذاشت.دوباره روی تختش دراز کشید و فکر کرد.
این روزها به شدت گوشه گیر شده بود و همین موضوع خواهرش و دوستانش رو نگران کرده بود.اما چرا؟
گوشه گیر شده بود تا پروفسور دامبلدور چشمش بر حسب اتفاق هم بهش نیفته؛ اون حس میکرد کمی تمایلات سیاه در وجودش شکل گرفته و این برای یک الف دالی مصمم و یکی از هواداران محفل موضوع غیرقابل توضیحی بود.
پروتی اشتباه میکرد و خودش متوجه اشتباهش نبود. کاش اون روز پروفسور دامبلدور قبل از هر اقدام پروتی اونو میدید و بهش میگفت که در وجود هر انسانی تمایلات سیاه وجود داره اما این بستگی به هر فرد داره که آیا اونو پرورش بده یا سعی کنه باهاشون مبارزه کنه...
پروتی از روی تختش بلند شد؛ با چوب دستیش به سمت در اتاق رفت.در رو باز کرد و نگاهی به راه پله انداخت؛ در رو بست و با طلسمی مهر و مومش کرد تا کسی با آلاهومورایی معمولی نتونه بازش کنه.با استرس به سمت تختش رفت و از زیرش کتابی که از کتابخونه امانت گرفت بود در آورد.
پروتی سه روز پیش تصمیم گرفته بود برای از بین بردن این حس ها معجون"سیاِهِ سفید یا سفیدِ سیاه" رو بسازه و بخوره.این معجون چند دقیقه پس از خوردن تاثیر خودش رو میگذاشت و تاثیرش کاملا به شانس فرد بستگی داشت.یعنی امکان داشت تمام تمایلات و افکار منفی و سیاه رو در وجود شما از بین ببره یا کاملا برعکس عمل کنه و شما تبدیل بشید به یکی از سیاه ترین افراد تاریخ جادوگری!
اما پروتی برای ساخت این معجون نیاز به مکانی داشت که کسی برای ساعاتی متمادی اونو نبینه...
دو روز متوالی پروتی فکر کرد و فقط یک کلمه به ذهنش هجوم می آورد، حفره ی اسرار...
با خودش خیلی کلنجار رفته بود؛ جز نوه ی سالازار اسلیترین کسی نمی تونست اون تالار رو باز کنه اما در آخرین لحظاتی که امید داشت در دلش جاشو به یأس میداد؛ فکری به ذهن پروتی خطور کرد.
اگر نوه ی سالازار اسلیترین توانایی صحبت کردن نداشت چه جوری باید در اون تالار باز میشد؟حتما سالازار راه دومی برای اون مکان سحرآمیز گذاشته بود.
پروتی به بهانه ی مطالعه ی آزاد یک روز تمام خودشو توی کتابخونه حبس کرده بود و به تمام نقاط عجیبی که میشد راهی باشن برای حفره ی اسرار فکر کرده بود و توی کتاب ها به دنبال تاریخچه ی به وجود اومدنشون گشته بود.بین تمام نقاطی که به ذهنش رسیده بود سه مکان بود که بیشتر از همه احتمال ورودی دوم بودن رو داشتن؛ دفتر مدیریت، اتاق ضروریات و سراسرای اصلی...
پروتی دیشب با دقت تمام به سراسرا نگاه کرده بود ولی واقعا احتمال وجود دری درون سراسرا رو محال میدونست.دفتر مدیریت هم جایگاه دامبلدور بود و قدرت حیرت انگیزش پس اگر تو دفتر اون بود حتما پیداش کرده بود.فقط یکجا میموند؛ اتاق ضروریات...
از توی کتاب معجون سازی تمام مراحل رو مرتب روی کاغذ پوستی نوشت و موادی که قبلا تهیه کرده بود رو توی جعبه ی کوچک جادویی جا کرد.جعبه رو توی جیب سویی شرتش گذاشت و رداش رو پوشید.خواست موهاشو جمع کنه اما دید دست و پاشو حین ساخت معجون میگیره برای همین با تصور موهای کوتاه پسرونه ای در عرض چند ثانیه موهای بلند تابدارش تبدیل شدند به موهایی با طول چند سانتی متر؛ در اتاق رو با جادو باز کرد و بیرون رفت.سعی کرد آرامش و لبخند همیشگیشو توی چهره اش بنشونه تا کسی شک نکنه.
بی دردسر از تالار گریفیندور خارج شد و به سمت راهروی همیشگی رفت؛ رفت آمدش به این راهرو خیلی زیاد بود مخصوصا تو روزهای اوج محبوبیت الف دال؛ مقابل دیوار ایستاد و خواستشو از صمیم قلبش در ذهنش بیان کرد؛ ورودی حفره ی مخفی...
چشم هاشو که باز کرد با دیدن دری مقابلش لبخند زیبایی روی لب هاش نشوند و با نگاهی به اطرافش به اتاق مخفی قدم گذاشت.فضای اتاق ضروریات عجیب بود، به شکل دایره شده بود و دور تا دورش دوازده تا در وجود داشت؛ پروتی در اولین نگاه یاد ساعت افتاد.وسط اتاق یک طومار روی زمین بود؛ خم شد و برش داشت.روی طومار با دست خطی بی نهایت زیبا نوشته شده بود:
اگر اینجایی یا یکی از نوادگان من هستی یا به کمک من احتیاج داری.
اگر اصیل زاده ای من بهت کمک میکنم.
اگر از پیروان منی ذاتت بهت کمک میکنه.
اگر اهل خرد باشی؛ هوشت درها رو برات می بنده.
و اگر خودت باشی در برات بازمیشه.


پروتی نفس عمیقی کشید و به جملات نوشته شده توسط بنیان گذار اسلیترین فکر کرد.شروع به قدم زدن کرد به درها خوب نگاه کرد متوجه شد در بین درها چهار در که دو به دو در روبه روی هم بودند نقش چهارگروه اصلی هاگوارتز حک شده بود.ریونکلاو روبه روی اسلیترین و گریفیندور روبه روی هافلپاف...
هشت در دیگه وجود داشت که پروتی هیچی ازشون نمیدونست و همین گیجش میکرد اما روی هر دست جای یک دست وجود داشت.پروتی برای اینکه بفهمه این دست ها به چه معناست، دست چپشو بالا آورد و روی نقش دست گذاشت.چند ثانیه گذشت و پروتی جادوی کار گذاشته درون در رو حس کرد.سه در محو شدند.پروتی با حیرت به جای خالی درها نگاه کرد و آروم زمزمه کرد:
_اگر اصیل زاده باشی من بهت کمک میکنم.پس، پس این یک معماست.

دوباره نگاهی به کاغذ انداخت و بند دومشو بلند خوند.دوباره کلافه شروع به راه رفتن کرد.
_پیرو سالازار اسلیترین... یعنی باید...آره باید اسلیترینی باشم.پوف پس این بند به من کمک نمیکنه.

پروتی نا امید خواست دوباره برگه رو نگاه کنه که سریع سرشو بالا اورد و به دری که نقش هافلپاف رو داشت نگاه کرد. اسلیترین از دورگه ها خوشش نمی اومد و هافلپاف و گریفیندور اونها رو میپذیرفت. ولی به نظر نمی اومد سالازار، جادوگری نابغه انقدر راحت جواب معماش رو در اختیار کسی بذاره که نمیدونه از نوادگانش هست یا نه، روی زمین نشست و به چهار در اصلی خیره شد.

_من اگر جاش بودم چیکار میکردم؟خب من اگر جاش بودم تضاد خواستمو میذاشتم جای هدفم... پس شاید باید درِ اسلیترین حذف بشه و روبه روی اون یعنی هماهنگه باهاش، دوتا از درهای حذف شده روبه روی هم بودن.

پروتی از جاش بلند شد و به سمت در اسلیترین رفت؛ شک داشت ولی برای مقابله باهاش سریع دستشو روی نقش دست حک شده روی در گذاشت.در اسلیترین و ریونکلاو به محض برخورد دست پروتی محو شدند.پروتی مطمئن شد یکی از درهایی که نقش گریفیندور یا هافلپاف روشونه باید جوابش باشه.اما همش با خودش میگفت:
_نمیتونه انقدر ساده باشه!

دست نوشته ی سالازار جلوی چشمش رژه میرفت.
اگر اهل خرد باشی هوشت درها رو برات می بنده...
خودت باشی در باز میشه...

پروتی به درهایی که بین درهای ریونکلاو که الان حذف شده بود و گریفیندور نگاه کرد.خرد، حذف میکنه.
_اگر خردمند باشی،پس در کنار ریون باید بسته شه.

سریع به سمت در رفت و دستشو روش گذاشت.در محو شد.حالا تمام شک پروتی به در گریفیندور بود و کناریش...
کمی مکث کرد، اگر از ذات اسلیترین بود گریفیندور براش غیر قابل تحمل بود ولی هیچ وقت مستقیم دست روی دشمنش نمیگذاشت؛ اطرافیانش رو خراب میکرد برای همین دستشو گذاشت روی در کناری در گریفیندور و احساس کرد در جادوی خنکی حل شد؛ در پروتی رو درون خودش کشیده بود...
پروتی ثانیه ای بعد خودش رو درون تالار بزرگی دیده بود که به واسطه ی حرف های هری پاتر تونسته بود تا حدودی اونو تجسم کنه؛ ولی الان وقت نگاه انداختن به حفره ی مخفی قلعه نبود.وسایلشو سریع بیرون آورد و مشغول شد.
چند متر اونطرف تر استخون های یک باسیلیسک روی زمین بود اما پروتی حتی بهش نگاه هم نمیکرد.
سه ساعتی بی وقفه مشغول معجونش بود؛ این معجون با اینکه مواد ساده و قابل دسترسی ای داشت به شدت دقت نیاز داشت برای تهیه اش، هم زدن مرتب معجون مهم بود.
موهای کوتاهش به پیشونیش چسبیده بودند ولی دیگه چیزی نمونده بود معجون داشت به رنگی که باید در می اومد، نقره ای...
سه دقیقه ی بعد پروتی دست از کارش کشید؛ ملاقه رو بالا آورد و معجون رو بو کشید؛ طبق گفته ی دستور العمل؛ شما بویی رو حس میکردید که هم شما رو یاد ویژگی های سیاهتون مینداخت هم سفیدی رو در وجودتون بیدار میکرد.
با استرس به معجون نگاه کرد و آروم ظرفی رو پر کرد و نزدیک دهنش آورد.چشم هاشو بست ولی قبل از اینکه جام تماسی با لب هاش داشته باشه صدای دامبلدور سکوت تالار رو شکست.
_دوشیزه پاتیل.

سرشو بالا گرفت و بهت زده به دامبلدور نگاه کرد.

_پروفسور.شما... شما اینجا چیکار میکنید؟
_اینجام چون یکی از سفیدترین ها در خطره.
_من؟ولی پروفسور من خیلی آدم کثیفیم، ویژگی های بد زیادی در من وجود داره.
_دوشیزه پاتیل در وجود هر انسانی ویژگی خوب و بد هست. این انتخاب که ما رو متفاوت کرده؛ انتخاب اینکه خوب باشیم یا بد...خوب بودن مطلق نیست همونطور که بد بودن مطلق نیست.

پروتی به فکر فرو رفت و در همین حین دامبلدور با حرکت چوب دستیش پاتیل و تمام محتویاتشو از بین برد.


ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۱ ۲۲:۰۶:۰۹
ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۱ ۲۲:۰۸:۵۴
ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۱ ۲۲:۱۱:۵۷

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.