هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۹:۳۴ پنجشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۹

جما فرلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۴:۰۲ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۰۷:۵۵ دوشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 6
آفلاین
نمیتوانست طاقت بیاورد که دختر رویاهایش را در کنار پسری ببیند که دشمن و رقیبش است. و اگر کمی بیشتر در سراسرا توقف میکرد رسوایی دلش حتمی بود
به سرعت خودش را به دستشویی رساند تا بتواند در خلوت خودش بدون انکه کسی اورا ببیند بتواند خودش را خالی کند .
اما او حواسش نبود که میرتل گریان در آنجاست و بدون اینکه به این موضوع توجهی کند شروع کرد به گریه کردن .
از اینکه چرا نتوانست توجه هرمیون ر به خودش جلب و دلش را تصاحب کند افسوس میخورد..به لحظاتی فکر کرد که با او برایش رقم خورده و دید که اکثر انها با دعوا و بحث بین آن دو همراه بوده است.و فکر کرد به لحظاتی که هرمیون را مسخره میکرد و کسی متوجه این نمیشد که قلب دراکو بیشتر از بقیه به درد می آمد
و هرمیونی ک نمیدانست خیلی وقت است که دل دراکو را تصاحب کرده است.
میرتل گریان این صحنه را که دید با خودش میگفت مگر چه شده است که دراکو این گونه از غصه و ناراحتی اشک میریزد؟...
اما صبر کرد و جلو نرفت تا دراکو با خیال راحت درخلوتش بماند و آرام شود.
کمی که گذشت و حس کرد که به ناراحتی قبل نیست و دارد کمی آرام میشود به سمت او رفت و آرام نامش را صدا زد.
دراکو سرش را بالاگرفت و نگاهش را به میرتلی دوخت که با مهربانی نگاهش میکرد و از چشمانش خواند که دوست دارد با او همدردی کند.
اما بجای همدردی برگشت به جلد مغرور خودش و با لحنی سرد به میرتل گفت : امیدوارم صحنه هایی را که دیدی برای کسی بازگو نکنی .
و به سوی سالن اسلایترین به راه افتاد..
تصویر شماره 7
بار اولم بود که مینوشتم امیدوارم ناامیدتون نکرده باشم

خیلی از اعضای سایت بعد از چندین بار شرکت توی کارگاه تایید شدن. ناامیدی برای کسیه که دست از تلاش برداره.
ایفای نقش سایت، طبق کتاب پیش میره و سعی می‌کنیم از چارچوبش خارج نشیم. این اتفاق توی داستانت افتاد. ازت میخوام یکم موضوعتو تغییر بدی و بیاریش تو چارچوب کتاب.
منتظرم تا با به داستان بهتر برگردی.

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط aydajoon در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۷ ۱۵:۳۳:۲۹
ویرایش شده توسط aydajoon در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۷ ۱۵:۳۴:۲۷
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۸ ۲:۳۴:۰۴

xoxo potter


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۹:۰۱ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹

سوزانا هسلدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۸:۳۳ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۲:۱۲:۵۷ سه شنبه ۸ مهر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 49
آفلاین
تصویر سوم(اسنیپ و آینه‌ی نفاق انگیز)

سوروس، در راه پله‌ها مدام بالا و پایین می‌رفت. حاضر بود شرط ببندد که صدای پاتر را شنیده است. فقط دلش می‌خواست او را گیر بیاورد و بلای وحشتناکی بر سرش بیاورد. دیگر از دست بچه بازی‌های پاتر خسته شده بود. آخر یک بچه‌ چقدر می‌تواند احمق باشد که در آن ساعت از شب، در راه پله‌ها قدم بزند و تفریح کند؟
نفهمید چه مدت در راهروها دنبال پاتر گشت و چقدر پله‌ها را بالا و پایین کرد، اما فهمید که دیگر بسیار دیر شده و بهتر است برگردد. خودش را دلداری داد و به خودش قول داد که فردا صبح، حق پاتر را کف دستش بگذارد.
بنابراین، برگشت تا از پله‌ها پایین برود و برگردد. اما نگاهش به دری افتاد که در تاریکی فرو رفته بود و بسیار ساکت به نظر می‌رسید. با خودش فکر کرد که احتمال دارد پاتر همان جا مخفی شده باشد. امتحانش ضرری نداشت. پس به سمت در رفت و دستگیره‌ی آن را با شتاب پایین کشید‌. صدای قیژی آمد و در، باز شد. سوروس، اتاق را کاوید. در آن چیز خاصی نبود و پاتر هم آنجا نبود. نفس عمیقی کشید و اخم‌هایش را در هم کشید. خواست برگردد، که خیلی اتفاقی نگاهش به یک آینه‌ی قدی خورد و فهمید که درست در کنار آینه قرار گرفته است. حسش او را به سمت آینه راند. و بعد، تصویری واضحی را در آینه دید. تصویری از خودش، و دختر زیبا و موقرمزی که او را در آغوش گرفته بود. دخترک، لی‌لی بود.
قلب سوروس در سینه فرو ریخت. زانو‌هایش سست شدند و دستش را روی قاب آینه گذاشت و به آن تکیه کرد. تصویر لی‌لی و سوروس، به او لبخند می‌زدند و وجودش را به آتش می‌کشیدند. دلش از دلتنگی داشت آب می‌شد و افسوس، که تصویر لی‌لی در آغوش او، توهمی فریبنده در دل یک آینه بود.
بغض، گلوی سوروس را فشرد. خاطرات لی‌لی در ذهنش زنده می‌شد. شب‌هایی که یکدیگر را مخفیانه در کلاس تاریخچه‌ی جادو ملاقات می‌کردند، روزهایی که به هاگزمید می‌رفتند و وقتی سوروس برای لی‌لی، از فروشگاه دوک‌های عسلی خرید می‌کرد، لی‌لی کلی ذوق می‌کرد و از آن لبخندهای زیبایش می‌زد.
تصاویر در مقابل چشمانش جان می‌گرفتند.‌ و سوروس، هر لحظه بیشتر از قبل دلتنگ لی‌لی می‌شد. اشک‌های شور، بی‌امان روی گونه هایش می‌چکیدند. تصور لی‌لی را روی آینه لمس کرد و بوسه‌ای بر گونه‌ی تصویر لی‌لی نشاند. کاش می‌مرد و به لی‌لی می‌پیوست. کاش...
یاد جیمز افتاد. کسی که لی‌لی را از او گرفت و بی‌مسئولیتی‌اش باعث شد لی‌لی بمیرد. از او متنفر بود. اگر او نبود، تصویر درون آینه‌ی نفاق انگیز الان کاملا واقعی بود‌. اشک‌هایش را پاک کرد. پاتر هم پسر همان پدر بود. تنبیهش سوروس را آرام می‌کرد. احساس می‌کرد روح جیمز در عذاب است. و این، آرامَش می‌کرد.
بلند شد. در دلش آشوبی به پا بود. حس می‌کرد لی‌لی زنده است. عذاب ناشی از دلتنگی، لحظه‌ای رهایش نمی‌کرد. جدایی از آن تصویر، محال به نظر می‌رسید‌.
به سختی خودش را راضی کرد که برود. دستی به تصویر لی‌لی لبخند به لب کشید و بغضش را فرو داد. و بعد، از اتاق بیرون رفت و در را بست. به خودش قول داد باز هم بیاید و تصویر لی‌لی را ببیند. فکر تنبیه پاتر، مرهمی می‌شد بر زخم قلبش. از پله‌ها پایین رفت و در حالی که دوباره سعی می‌کرد همان اسنیپ بدخلق باشد، با خودش گفت:
- لی‌لی... چرا بیدارم نمی‌کنی و نمی‌گی که اینا یه کابوسن؟
و بعد، او بود و چهره‌ی جدی و عبوسش. چه کسی می‌فهمید، او هم دلش بی‌نوا و زخم‌دیده است؟



خب، سعی کردم خوب باشه. اما فکر کنم افتضاح شد.
امیدوارم مورد قبول قرار بگیره:)
یعنی... اِممممممم. قبول کنین لطفا


خوب بود. لذت بردم!

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط Nolhiis در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۵ ۱۵:۲۵:۵۵
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۸ ۱:۳۱:۳۴

Purple and black dreams, a velvet doll and the
∞ ...stars waving meتصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۹:۱۲:۰۰ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹

الیزابت امکاپا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۴:۳۵ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۵:۴۵:۲۱ جمعه ۲۷ تیر ۱۳۹۹
از پاریس
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 4
آفلاین
تصویر شماره 3 کارگاه داستان نویسی



ماریا مثل همیشه درحال پرسه زدن در گوشه و کنار قلعه بود. این کار هر شب اون پس از خاموشی بود. همینطور که به این طرف و اونطرف سرک می کشید صدایی به گوشش رسید. صدا واضح نبود و بیشتر به گریه شباهت داشت دنبال صدا گشت تا اینکه به انباری مخروبه ای رسید بار اولی بود که به اینجا می آمد به همین دلیل براش جالب بود.

جلوتر رفت و صدا نزدیک تر شد با هر قدم او صدا نزدیک تر به گوش می رسید جلوتر رفت تا اینکه با صحنه ای که رو برویش دید و صاحب صدا در جا خشکش زد. یعنی واقعیت داشت؟ یعنی صاحب صدا پروفسور اسنیپ مغرور و ترسناک بود؟ آن هم جلوی آینه نفاق انگیز؟

باور نکردنی بود. اسنیپ لا به لای گریه های خود چیز هایی می گفت. ماریا گوش های خود را تیز کرد تا بشنود.

-چرا....چرا این اتفاقات افتاد؟....چرا باید هری پاتر باشه؟...چرا باید اون کسی باشه که رنگ چشم های تو رو داره؟....چراااااا؟...

ماریا گیج تر از همیشه بود. معنی حرف های اسنیپ رو نمی فهمید. پروفسور مگه چه چیز یا کسی را درون آینه دیده بود که اینجوری آشفته شده بود.

-من....من...نمی گذارم لیلی نمی گذارم دست لرد به هری برسه. نمی گذارم مرگ تو بی دلیل بوده باشه....من کمکش می کنم....من به هری کمک می کنم لیلی عزیزم....

ماریا از جای خود بلند شد و به سمت خوابگاه گریفیندور رفت. باید این موضوع رو به هری می گفت. باید به او کمک می کرد. مثل همیشه...


احیانا از اعضای قدیمی نیستی؟ چون اینتر ها و شکل دیالوگ نویسی رو رعايت کردی. اگر قدیمی هستی فقط کافیه یه جغد به مدیرا بفرستی یا بلیت بزنی و اطلاع بدی تا مستقیم بری برای معرفی شخصیت.
در غیر این صورت...

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۸ ۱:۱۹:۱۲

NOBLE






پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۴۸:۲۶ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹

Am21


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۵:۱۹ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۲۷:۱۴ جمعه ۸ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
این تصویر لیلی بود که اسنیپ هر شب برای دیدن آن رو به رو آینه می‌ایستاد و ساعت ها به آن نگاه می‌کرد و امشب هم طبق معمول به آن اتاق آمده بود تا ساعاتی را با لیلی عزیزش بگذراند.

در حالی که غرق در چشمان لیلی بود صدای تق بلندی از بیرون شنید، به امید آنکه مچ هری را بگیرد به شنلش تابی داد و به سرعت از اتاق خارج شد، تنها سایه ای را در انتهای پیچ راهرو دید.

حسی به او میگفت که یک جای کار میلنگد و باید سریع دست به کار شود.اما همین خواست به دنبال سایه برود صدایی فش فشی او را میخکوب کرد.

مار ولدمورت آرام از بدن اسنیپ که مثل چوب خشک مانده بود بالا رفت و صورتش جلوی صورت اسنیپ قرار گرفت. صدای سرد و بیروح ولدمورت از دهان مارش خارج شد.


- حالا نوبت خودته خادم وفا دار من
#3


داستانت رو دوست داشتم. ولی خیلی کوتاه بود!
لازمه شاخ و برگ بیشتری بهش بدی. بیشتر به جزئیات بپردازی و از توصیف صحنه و شخصیت ها غافل نشی.
همین داستان رو دوباره، با در نظر گرفتن نکاتی که گفتم بنویس.

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط Am21 در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۴ ۱۸:۴۲:۵۹
ویرایش شده توسط Am21 در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۴ ۱۸:۵۴:۳۶
ویرایش شده توسط Am21 در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۴ ۲۲:۲۵:۵۳
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۸ ۱:۲۴:۴۳

هفت


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۳۷:۲۹ یکشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۹

تینا گلدشتاین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۹ جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۱۶:۴۱ پنجشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 8
آفلاین
#6


تصویر شماره پنج

وقتی نامه هاگوارتز به من رسید،از خوشحالی نمی دونستم باید چه کار کنم.آنقدر جیغ کشیدم که همسایه ها آمدند و در خانه را زدند و گفتند:چه خبر شده است؟من عاشق هاگوارتز بودم،ولی فکرش را هم نمی کردم روزی نامه اش به دستم برسد!حالا در قطار سرخی نشسته بودم که من را به هاگوارتز می برد....

پشت سر پروفسور مکگوناگال به سمت سرسرای عمومی در حرکتیم.وقتی وارد سرسرا شدیم،همه به من نگاه می کردند،چون من اولین کسی بودم که از ایران می آمدم.

پروفسور مکگوناگال اسم ها را می خواند:
جیمز پاتر...

ریموس لوپین...

پروفسور همین طور اسم هار را می خواند تا به اسم من رسید.

به سمت صندلی رفتم و روی آن نشستم.پروفسور کلاه را روی سرم گذاشت.کلاه در گوشم زمزمه می کرد:
خب خب خب....به نظر میرسه که خیلی شجاعی.....پشتکار هم داری.انگار می تونی به هم گروهی هات کمک کنی...فهمیدم تو رو تو کدوم گروه بندارم...
کلاه با صدای بلند گفت:
گریفیندور.....
.

اعضای گریفیندور خوشحال شدند.من هم خوشحال شدم.به سمت میز رفتم و نشستم.همه با من دست می دادند و من احساس رضایت می کردم.
پایان



شروع و پایان داشتی و تقریبا یکپارچه بود متنت. ولی در اون قالبی که انتظار داریم، نبود. خوندن بقیه پستای تایید شده کمک می کنه بهتر متوجه منظور من بشی. چیزی که نوشتی شبیه یه خاطره یا روایت نسبتا سریعی از یه اتفاق بود. برای داستانت گره ایجاد کن و خواننده رو درگیر کن. اینجوری داستانت جذاب تر میشه.
به نظر من نوشتن توصیفات از زاویه‌ دید سوم شخص راحتتره. مثلا پاراگراف آخر رو میشد گسترده تر و با جملات واضح تری بیان کرد. به جاش میتونستی بگی احساس شادی و رضایت عمیقی وجودم رو در بر گرفت. به محض اینکه کلاه از روی سرم برداشته شد، از جام پریدم و به طرف اعضای گروه گریفیندور رفتم که با لبخند من رو تشویق می کردند!

منتظر یه پست بهتر هستم.

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۸ ۱:۰۷:۳۷

همیشه یادت باشه کی هستی و برای چه کاری وارد این دنیا شدی..نترس از آیندت و همیشه امید داشته باش و لبخند بزن...
روزهای خوب در راه است


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۵۳:۵۸ شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۹

کردلیا گیفورد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۰۵:۳۱ شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۲:۵۵:۳۱ چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۹
از لندن
گروه:
کاربران عضو
پیام: 17
آفلاین
تصویر شماره 3


همینطور که اسنیپ مثل همیشه بی هدف در سالن ها قدم می زد با خود خاطرات لیلی و روز های گذشته را مرور می کرد و آهسته آهسته زیر لب آهنگی که لیلی دوست داشت رو زمزمه می کرد. پس از گذشت مدتی به همین شکل سرش را بلند کرد و اتاق نیازمندی هارا در مقابل خود دید. به اطراف نگاهی انداخت مبادا کسی از عشق او و به قول دامبلدور بهترین حسن او با خبر شود.

در را باز کرد و قدم به داخل گذاشت اتاق پر از وسایل خاک خورده بود. او به این طرف و آن طرف سرک می کشید تا چیزی ببیند که آرامش کند که ناگهان خشکش زد. باور نکردنی بود اون چیزی که باعث تعجب اسنیپ شده بود پاترونس یک آهو بود. یک چیز کاملا باور نکردنی.آهو شروع به دویدن کرد که اسنیپ هم به دنبال او راه افتاد.

بعد از مدتی آهو ناپدید شد و چیزی در گوشه اتاق شروع به درخشیدن کرد. اسنیپ به سمت اون شیئ درخشنده حرکت کرد که متوجه شد اون یک آینه است ولی چیزی که درون آینه بود باعث شد اشک درون چشمان اسنیپ حلقه بزنه. یعنی حقیقت داشت؟

اون لیلی بود که در آغوش اسنیپ بود؟ و اون اسنیپ بود که لبخندی کاملا واقعی و زیبا به لب داشت؟ همه چیز گنگ و مبهم بود. اسنیپ دستش را به سمت آینه دراز کرد و روی موهای لیلی کشید و در این لحظه بود که قطره ای اشک از چشمش چکید و روی صورتش غلت زنان به سمت پایین را افتاد. لیلی در آینه لبخندی زد که باعث شد لب های اسنیپ هم به خنده باز بشه.

اسنیپ صورتش را نزدیک تر برد و موهای لیلی رو بوسید و زمزمه وار گفت:

-چشمای هری مثل چشم های زیبای تو هستن.

ولی وقتی سرش را عقب برد دیگر در آینه چیزی به جز یک اسنیپ ماتم زده باقی نمانده بود. اسنیپ به خودش آمد با پشت دست اشک هایش را پاک کرد و آن لحظه به خودش قول داد به هری پاتر کمک خواهد کرد.

بخاطر لیلی...

میشه گفت اولین باری بود که نوشتم ولی...امیدوارم خوشتون اومده باشه

خیلی خوب بود.
مطمئنی بار اولت بود که مینویسی؟ و قبلا شناسه نداشتی؟
یه سری اشکالات خیلی جزئی داشتی، که اونا هم حل خواهند شد.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط Kordelia. در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲ ۱۷:۲۶:۰۱
ویرایش شده توسط Kordelia. در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲ ۱۷:۴۱:۵۵
ویرایش شده توسط Kordelia. در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۲ ۱۸:۴۶:۱۲
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۳ ۱۴:۲۳:۱۷

...I wish I could turn back time so easily
...He made up for many things so that he could
تصویر کوچک شده



پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۶:۴۵:۲۳ جمعه ۱ فروردین ۱۳۹۹

2007862007


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۵:۵۶ پنجشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۱:۰۷:۱۲ دوشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
بعد از این که بلتریکس لسترنج سیریوس بلک را به قتل رساند هری به دنبال لسترنج رفت اما قبل از این که کاری بکند ولدمورت ظاهر شد.
ولدمورت گفت : انجامش بده هری.
-چشم
بعد هری گفت :آداورا کاداورا
و بعد بلتریکس جلوی چشم ولدمورت پودر شد
ولدمورت گفت :نه بابا جدی کشتیش فکر نمی کردم بکشیش.آفرین کارت بد نیست می خوای بیای تو تیم...
در این لحظه دامبلدور ظاهر شد
ولدمورت گفت :بیا بکشیمش هری
-باشه
دامبلدور چوب دستی اش را بالا برد و هری را پودر کرد
و بعد ولدمورت فرار کرد و گفت خدا حافظ

http://www.jadoogaran.org/uploads/images/img578a30172d0d9.j
pg
عکس شماره ۱ کارگاه داستان نویسی

آممم... خیلی خیلی بیش از حد سریع پیش بردیش. علائم نگارشی رو هم کلا رعایت نکردی. داستان رو باید طوری با جزئیات بنویسی که خواننده بتونه خودش رو با محیط و شخصیتا همراه کنه و کاملا متوجه بشه. و خب... نکردی اینکارو. در نتیجه منتظر یه داستان بهتر ازت هستم.

فعلا تایید نشد!


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۳ ۱۴:۰۶:۴۷


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۹:۵۰:۱۲ پنجشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۸

smjmn37067


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۷:۱۷ سه شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۸:۵۲:۴۴ شنبه ۷ تیر ۱۳۹۹
از پاریس
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
شاید چیزی که توی این داستان بخونین باورتون نشه... اما حقیقت تلخه. این داستان بر می گرده به کتاب هری پاتر و محفل ققنوس اما این یکم فرق داره توی این داستان شما با حقیقت ماجرا روبرو می شین

وقتی سیریوس بلک توسط دختر عموی نفرت انگیزش کشته شد، هری که واقعا سیریوس را دوست داشت ضربه روحی بزرگی خورد و واقعا ناراحت شد. او به دنبال قاتل او رفت اما قبل از آنکه بتواند او را بگیرد دامبلدور ظاهر شد و جلوی او را گرفت.

هری که واقعا از دیدن دامبلدور جا خورده بود کفت: (پروفسور... شما اینجا چه کار می کنید!؟) و دامبلدور در پاسخش گفت: (هری... من باید این سوال رو از تو بپرسم. اینجا جای خطرناکیه. ممکنه اینجا کشته بشی.) هری گفت: (اما اون سیریوس بلک رو کشته... من باید بگیرمش) دامبلدور گفت: (نگران نباش. من می گیرمش. تو برو. بقیه رو بردار و با هم برید به هاگوارتز. در حال حاضر اونجا امن ترین جای ممکنه.)

هری به دامبلدور شک کرده بود. زیرا بودن در کنار دامبلدور امن تر از بودن در هاگوارتز بود و دامبلدور هیچ وقت هری را از خود دور نمی کرد. مخصوصا در این شرایط. پس بدون اینکه دامبلدور متوجه حضور او شود او را تعقیب کرد.

او دامبلدور را تا سالن ورودی وزارتخانه تعقیب کرد ولی در آنجا با صحنه ی عجیبی روبرو شد. ولدمورت هم آنجا بود. آن دو شروع به صحبت کردند. ولدمورت گفت: (دامبلدور... تو نه فقط جایگاه من به عنوان مدیر مدرسه هاگوارتز رو از من گرفتی بلکه این چهره ی زشت و زننده رو به من دادی. من اومدم اینجا تا هری رو از این ماجرا خبردار کنم و تو... تو قرار نبود که اینجا باشی؟) دامبلدور گفت: (ها ها ها... بله من همه این کار ها رو کردم ولی نمی گذارم که بزرگترین و تنها دشمنم یعنی هری پاتر از این ماجرا بویی ببره. من همین امشب و همین جا این ماجرا رو تمومش می کنم و تو رو نابود می کنم...) پس از گفتن این جمله دامبلدور با فن "کروشیاتوس" ولدمورت را فلج کرد.

در همین حال که هری در حال تماشا ماجرا بود به واقعیت پی برد و وارد صحنه شد. دمبلدور که از دیدن او شکه شده بود به گفت: (هری... تو اینجا چی کار می کنی؟ تو باید الان با بچه ها در راه هاگوارتز باشی. اما اشکال نداره. من و تو می تونیم همین امشب تمام این ماجرا رو تموم کنیم. بیا. این حق توِِِِئه که ولدمورت رو نابود کنی.)

هری آمد در کنار دامبلدور ایستاد و آمده شد تا فن "اکس پلی آرموس" را اجرا کند اما در آخرین لحظه چوبدستی خود را به طرف دامبلدور برگرداند و دامبلدور نقش بر زمین شد.

ولدمورت که متعجب شده بود پرسید: (تو میدونستی؟) و هری گفت: (داشتم به صحبت های شما دو تا گوش میدادم... پروفسور.)

و آن دو با هم رفتند تا اب بقیه ی بچه ها به هاگوارتز برگردند.

میدونم که قطعا این داستان برای شما عجیب واقع شده اما این چیزیه که هست.
تصویر شماره 1 کارگاه داستان نویسیتصویر کوچک شده

جالب بود واقعا.
در واقع خیلی خوب بود.
فقط من یه سری اصلاحات انجام بدم...
کروشیاتوس طلسم شکنجه س. فلج نمیکنه. دچار درد میکنه. پتریفیکوس توتالوس فلج میکنه.
و اما در مورد ظاهر پستت، دیالوگ هارو بهتره به یه شکل دیگه بنویسی.
نقل قول:
ولدمورت که متعجب شده بود پرسید: (تو میدونستی؟) و هری گفت: (داشتم به صحبت های شما دو تا گوش میدادم... پروفسور.)

این قسمت بهتره به این شکل نوشته بشه:
ولدمورت که متعجب شده بود پرسید:
- تو میدونستی؟

و هری گفت:
- داشتم به صحبت های شما دو تا گوش میدادم... پروفسور.


تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۳ ۱۴:۰۱:۳۲

!It's piece of cake


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۴۷:۱۶ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

پیتر جونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳:۳۴ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۵۲:۴۵ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
از محله ی جادوگران جوان تحت آموزش هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 143
آفلاین
تصویر انتخابی

سلام بر دوستان پاترهد امیدوارم همیشه شاد باشین این داستان اسنیپ در مقابل آینه نفاق انگیزه که امیدوارم خوشتون بیاد راستی این داستان قبل از تحصیل هری اتفاق افتاده

سوروس اسنیپ آرام آرام در قلعه قدم می زد فکرش خیلی مشغول بود باد پاییزی آروم می وزید رنگ برگ درختان جلوه زیبایی به طبیعت داده بود سوروس همینجور که سرش پایین بود راه میرفت با خودش فکر کرد: من الان به یه قدح اندیشه نیاز دارم . راه رفت و راه رفت تا به یه در که به یک دخمه وصل میشد رسید در را باز کرد
همین که در را بست به اطرافش نگاهی کرد همه جا ساکت بود حتی انگاز مرگ هم ساکت شده بود همه جا پر از گرد وخاک بود و هوا بوی نم می داد سوروس خواست که از این مکان عجیب که انگار قبرستانی بیش نبود بیرون رود و به قدم زدن ادامه دهد و افکار مغشوشش را که همانند مار دور و اطراف مغزش پیچیده بود تسکین دهد ولی چشمش به ته دخمه خورد
آینه ای را دید که آواز فریبنده ای برایش می خواند بی اختیار نزدیکش شد بالای آینه کلمات عجیب و غریبی نوشته شده بود
ناگهان سوروس فهمید در مقابل چه آینه ای قرار گرفته .اندیشید : نه . ولی اتفاقی که نمی خواست اتفاق افتاد او همیشه این سوال را از خودش می پرسید که در مقابل آینه نفاق انگیز چه می بیند و حالا فهمید حدسش درست بوده
او و لیلی عزیزش دست در دست هم درحال رقصی عاشقانه بودند چنان به هم مینگریستند که حتی سنگ را هم آب میکرد.
افکار سوروس به چندین و چند سال پیش برگشت همان روزی که اولین بار به آن چشم های سبز محبوبش نگاه کرد و همان موقع فهمید که این چشم, چشم های اولین و آخرین عزیزش بوده است همان کسی که چند سال بعد آن پاتر حقه باز او را از چنگش بیرون کشید افکارش به 9سال قبل برگشت همان زمانی که فهمید دیگر نمیتواند اورا زنده ببیند همان زمان که فهمید لرد سیاه نفرت انگیز اورا کشته همان موقع که با دیدن جسد لیلی آرزوی مرگ کرد همان موقع که نگاهش به هری پاتر افتاد تنها یادگار لیلی و آن پاتر نفرت انگیز بود.......... ناگهان به خودش آمد فهمید که روی زمین افتاده وآرام آرام اشک می ریزد.
بله. شاهزاده دورگه بزرگ دوباره به وسیله بزرگترین نقطه ضعفش درهم شکسته بود .......تنهای آرزوی سوروس که انگار محال بود دیدن دوباره چشم های محبوبش قبل از مرگ است
در با صدای بلندی باز شد وافکار سوروس را برهم زد مینروا با حالتی نگران به سمت سوروس آمد:"سوروس پاشو ,پاشو دامبلدور باهات کار داره منم این آینه مسخره رو از اینجا می برم "
سوروس آرام بلند شد اشک هایش را پاک کرد با اینکه دوباره ناراحتی اش به سراغش آمده بود ولی دوباره از دیدن لیلی خرسند شده بود والان حتی بیشتر از قبل دلتنگش شده بود..........
پایان
امیدوارم خوشتون اومده باشه.

خوب نوشته بودی.
فقط توی پاراگرافا و جملاتت از علائم نگارشی مثل نقطه و ویرگول یادت نره استفاده کنی که جملاتت بیش از حد طولانی نشن.
آخر جملاتت حتما از نقطه یا در مواقع لزوم علامت تعجب استفاده کن.
در مورد دیالوگ نویسی، بهتره به این شکل بنویسی:
نقل قول:
در با صدای بلندی باز شد وافکار سوروس را برهم زد مینروا با حالتی نگران به سمت سوروس آمد:"سوروس پاشو ,پاشو دامبلدور باهات کار داره منم این آینه مسخره رو از اینجا می برم "
سوروس آرام بلند شد اشک هایش را پاک کرد با اینکه دوباره ناراحتی اش به سراغش آمده بود ولی دوباره از دیدن لیلی خرسند شده بود والان حتی بیشتر از قبل دلتنگش شده بود..........

این قسمت رو من به این شکل اصلاح میکنم:
در با صدای بلندی باز شد وافکار سوروس را برهم زد، مینروا با حالتی نگران به سمت سوروس آمد:
- سوروس پاشو، پاشو دامبلدور باهات کار داره منم این آینه مسخره رو از اینجا می برم.

سوروس آرام بلند شد اشک هایش را پاک کرد با اینکه دوباره ناراحتی اش به سراغش آمده بود ولی دوباره از دیدن لیلی خرسند شده بود والان حتی بیشتر از قبل دلتنگش شده بود...


به نظرم اشکالاتت با ورود به ایفای نقش برطرف خواهند شد.
در نتیجه...

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۳ ۱۳:۵۰:۰۲

Darkness can be found in the happiest moments, only if one remembers turning off the lights.

تاریکی رو میشه تو شاد ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو خاموش کنه.


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۰۳:۴۱ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸

Ratter


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹:۱۲ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۲۵:۴۲ جمعه ۳۱ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 24
آفلاین
تصویر شمارہ 4
خائن ، رتر است
ھرچہ بیشتر پیش میرفت ، ضربان قلبش تند تر میشد . قابل تحمل بود ، اما نہ از یک جایی بہ بعد . با نفس لرزانی کہ در فضا پخش شد ، کتاب را بست . صدای مہربان و در عین حال مضطرب جینی در فضا پیچید :
( چیزی شدہ ھرمیون ؟ )
ھرمیون سرش را بلند کرد . نفس کشیدن از راہ بینی برایش سخت بود ، ھوای سرد و مطبوع کتابخانہ را وارد ریہ ھایش کرد . بعد سعی کرد لبخند بزند اما چندان موفق نشد و فقط رد کمرنگی از آن روی لبانش کشیدہ شد . جینی روی میز کنار کتاب ھای کپہ شدہ روی ھم نشست و در حالی کہ اخم خفیفی روی پیشانی داشت ، گفت :
( خوبی ھرمیون ؟ گفتم چیزی شدہ؟ )
ھرمیون میدانست جینی دیگر بچہ نیست . بنابراین با صدایی مضطرب گفت :
( تو راجب رتر ھا ... چیزی میدونی ؟ )
جینی لبانش را بہ ھم فشرد . بعد با حالتی متفکرانہ گفت :
( رتر ھا ؟ ھوممم . از بابا شنیدم . اونم فقط یہ بار . اون گفت کہ رتر ھا منقرض شدن . یعنی ... جادوگرا منقرض کردنشون . چی بودن اونا ؟ دایناسور ؟ )
و نخودی خندید . ھرمیون با جدیت گفت :
( بدتر از دایناسور . اونا دشمن دیرینہ جادوگرا بودن ... با یہ قدرت خاص کہ ھیچ ربطی بہ جادو نداشت . اما جادو میتونست بکشتشون . خیلی سخت ... و توسط جادوگرای خیلی قوی . رتر ھا میخواستن )
جینی بہ میان حرفش پرید :
( چہ نوع قدرتی داشتن ؟ )
ھرمیون نفس عمیقی کشید :
( قدرتی کہ مثل جادو نیست . جادو تا حدودی اکتسابیہ اما قدرت رتر ھا انتسابیہ ؛ بی کم و کاست . یہ بچہ رتر قدرت یہ رتر بزرگ سال رو دارہ . اونا بہ طور غریزی بلدن چیکار کنن ... بلدن موقع نیاز قدرتشون رو مثل یہ مایع تو رگاشون جاری کنن و چشمایی کہ مثل یاقوت سرخ و درخشان شدہ ، بہ طرف مقابل حملہ کنن . تو اون وضعیت ھیچ زخمی بر نمیدارن ، آسیب نمیبینن و با خیرہ شدن تو چشمای طرف مقابل تو لحظہ میکشنش . یا نہ ... گلوشو میدرن . اگہ زخم کارشو نسازہ ، بزاق دھنشون کہ یہ سم فوق العادہ قویہ وارد خونشون میشہ و میکشتش . )
ھرمیون انگشتانش را روی میز چوبی کشید و نگاھش را از جینی گرفت :
( جادوگرا باھاشون جنگیدن ، شجاعانہ و با قدرت . نابودشون کردن . منم مثل ھمہ فکر میکردم منقرض شدن ... )
و ساکت شد . جینی وحشت زدہ تکرار کرد :
( فکر میکردی منقرض شدن ؟ یعنی چی؟! )
ھرمیون سر بلند کرد . یک نفس گفت :
( یعنی منقرض نشدن . یکیشون ھست ... تو ھمین قلعہ و بقیہ شونو نمیدونم )
جینی دستانش را روی میز گذاشت ، سمت ھرمیون خم شد و فریاد کشید :
( تو ھمین قلعہ ؟ ھاگوارتز ؟ چطور ممکنہ ؟ )
تقریبا تمام افرادی کہ در کتابخانہ بودند با تعجب بہ آنہا نگاہ کردند . ھرمیون خیلی آرام و با یأس گفت :
( نمیدونم ... نمیدونم ... )
جینی با بی قراری و نفس نفس گفت :
( آ ... آخہ ... شکل آدماست ؟ کی ... کیہ ؟ استادامون ... چرا ... نمی کشنش ؟ )
ھرمیون حس میکرد ھالہ بسیار سردی او را در بر گرفتہ است . نالید :
( تو گروہ اسلایترینہ . یہ دختر ھمسن تو ... شونزدہ سالہ . پروفسور اسنیپ ... )
ھرمیون بہ سرعت بلند شد کہ صندلی با صدای گوش خراشی عقب رفت . لحن تمسخر آمیز مالفوی اینبار برایشان مہم نبود :
( میشہ اینجا رو ترک کنین لطفا ؟ )
ھرمیون بی توجہ و بہ سردی گفت :
( باید بریم پیش پروفسور اسنیپ )
جینی با کج خلقی گفت :
( بس کن ھرمیون ! میشہ یہ رتر تو گروہ اسنیپ باشہ و اون نفہمہ ؟ حتما نقشہ ھای بدی تو سرشہ )
ھرمیون بازوی جینی را گرفت و او را از کتابخانہ بیرون برد . باید در موردش بیشتر فکر میکردند ...
امیدوارم ازش خوشتون بیاد . بقیہ ش رو ھم میفرستم

داستانت خیلی ناگهانی شروع شد و سریع. خیلی سریع رترهارو توصیف کردی و ازشون رد شدی و این وسط یه برخورد کوتاهی هم بین جینی و دراکو داشتی. کاری هم نداریم که رترها اصلا تو کتاب نیستن و خارج از چهارچوب کتاب نوشتی.
در واقع انقدر سریع پیش رفتی که تا خواننده میخواد با داستانت ارتباط برقرار کنه تموم میشه.
در مورد ظاهر پستت...
نقل قول:
ھرمیون حس میکرد ھالہ بسیار سردی او را در بر گرفتہ است . نالید :
( تو گروہ اسلایترینہ . یہ دختر ھمسن تو ... شونزدہ سالہ . پروفسور اسنیپ ... )
ھرمیون بہ سرعت بلند شد کہ صندلی با صدای گوش خراشی عقب رفت . لحن تمسخر آمیز مالفوی اینبار برایشان مہم نبود :
( میشہ اینجا رو ترک کنین لطفا ؟ )

برای مثال این قسمت رو اصلاح میکنم که با حالت درست پست آشنا بشی.
هرمیون حس میکرد هاله بسیار سردی او را در بر گرفته است . نالید :
- تو گروه اسلایترینه. یه دختر همسن تو ... شونزده ساله . پروفسور اسنیپ ...

هرمیون به سرعت بلند شد که صندلی با صدای گوش خراشی عقب رفت . لحن تمسخر آمیز مالفوی اینبار برایشان مهم نبود :
- میشه اینجا رو ترک کنین لطفا ؟

بهتر شد، نه؟
منتظر یه پست بهتر ازت هستم.

فعلا تایید نشد!


ویرایش شده توسط Ratter در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۶ ۱۲:۲۳:۱۴
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۳ ۱۳:۴۰:۲۸







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.