مورگان دمپایی اش را در اورد و بعد با نگرانی گفت :
-نـه! من مخالفم! اگه بریم خونه ی چارلی و اونجا یه اژدهای گنده باشه چی؟اگه عطسه کنه هممون اتیش میگیریم.
بارتی چشمانش را بست و بعد در حالی که بغض گلویش را می فشرد به لرد که به فکر فرو رفته بود نگاه کرد.هوکی با حالتی التماس گونه به ان دو زل زده بود.بارتی جیغ ویغ کنان گفت :
-ولی اگه بعدش نسوختیم و رفتیم پیش هگرید و اون غول گنده ی زشت اومد مارو له کرد چی؟اون موقع مارو قورت داد چی؟اون موقع چی؟
گلگلو با شنیدن نام هگرید ابروهایش را در هم کشید و بعد با صدای بلندی گفت :
-هیچ کس نتونست ارباب و دوستای ارباب رو کشت.گلگلو اونا رو کشت.گلگلو گشنه بود.گلگلو از هگرید قوی تر بود.گلگلو ادم کشت دوست داشت.
نارسیسا با انزجار به گلگلومات نگاه کرد و بعد زیر چشمی به لرد نگاه کرد.لرد همچنان در فکر بود.بارتی نگران می نمود و بلیز فکر می کرد که دیگر چه پیشنهادی بدهد.ایوان با صدای بلندی گفت :
-اون موقع اگه ما پیش دامبل بریم و بجنگیم و شکست بخوریم چی؟اگه دامبل مارو بده به تدی تا بخورتمون چی؟اون موقع چی کار کنیم؟
لرد با عصبانیت به ایوان چشم غره ای رفت و با خشم فریاد کشید :
-کروشیو به همتون.مثلا مرگخوارید.از چی می ترسید؟از اون ..
-تدی؟
-جیمزی؟
-نیمفا؟
-مری؟
-هیچ کدام؟
لرد بار دیگر کروشیویی را نثار انها کرد .بلا زیر چشمی به لرد نگاه کرد و بعد با صدای محکمی گفت:
-ریش دراز مای لرد؟

-بله ریش دراز.کروشیو به همتون.شما از ریش دراز می ترسید ؟همین نقشه ی بلیز خوبه.
بلیز به مرگخواران نگاه کرد و بعد با غرور سرش را بالا گرفت.هوکی دستان پر از زگیل خود را بهم مالید وبا ناراحتی گفت :
-پس بهتره حرکت کنیم.تا خونه ی ویزلی راه زیادیه.
-کروشیو هوکی،چطور جرات می کنی؟اینجا فقط ارباب دستور میده.

-درضمن هوکی ،فراموش کردی که ما اپارات می کنیم؟
نارسیسا اهی کشید وبه جن بدترکیبی که مقابل چشمانش بود نگاهی کرد و گفت :
-بلا ،این که نمی تونه اپارات کنه.قدرت جادوییش رو از دست داده.ما هم نمی تونیم کمکش کنیم وگرنه مثل اون میشیم.یادت رفته؟
بلاتریکس در حالی که سعی می کرد کنف شدنش را به رو نیاورد به لرد نگاهی کرد.لرد با خونسردی به بلیز اشاره کرد و گفت :
-خب بلیز،تو که معاون این جن بدترکیب هستی ،پیاده همراهش می ای.زود بیاین.ارباب دوست نداره خیلی منتظر بمونه.
لرد سیاه این را گفت .مرگخواران در نقطه ای جمع شدند .
پاق!(افکت اپارات)خانه ی چارلی ویزلی :فلور در حالی که موهای طلایی رنگش را جمع می کرد به چارلی که بسته ی سبز رنگی را باز می کرد نگاه کرد و گفت :
-او چالی چالی،مقسی که این کارو برای من انجام می دی.وُلی عزیزم ،من احساس کرد که امروزجز ما اینجا مهمون می اد..تو رفت خرید کرد؟
چارلی ابروانش را بالا انداخت و بی توجه به فلور بسته را کنار انداخت و به طرف قفس ابی رنگی که در گوشه ی خانه به چشم می خورد رفت. بیل به چارلی نگاهی کرد و گفت :
-می دونی؟این یک نمونه ی کوچیک شده از اژدهای خونخوار پاکستانیه.نازنینه مگه نه؟

-نچ! این یک نمونه ی اهلی از اژدهایان یونان باستانه.
فلور که از اشتباه بیل عصبانی شده بود به چارلی گفت :
- چالی ،من بیست بار به تو نگفت که نباید این موجودات نفرت انگیز را به خانه بیاوری؟حالا من باید چه کرد؟تو به خرید رفت تا من این هارا بیرون انداخت.
چارلی با خونسردی به فلور نگاه کرد و ساکت شد.فلور پوزخندی زد و به طرف قفس های سمت راست خانه رفت و یکی یکی در ان هارا باز کرد و موجودات کوچک را بیرون کشید و از پنجره بیرون انداخت.
-حالا دیدی من چی کار کرد؟حالا برو خرید تا من قفس های سمت راست رو هم خراب نکرد.مقسی.
چارلی: