هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۰:۰۵ سه شنبه ۱ شهریور ۱۳۸۴
#35

لارا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۳۲ سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۵۶ چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۹
از خانه ريدلها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 202
آفلاین
در حاليكه مرگخواران آماده ترك كردن دهكده بودن صداي ضعيفي از گوشه اي از دهكده به گوششون ميرسه...اونجا تا چند لحظه قبل قصر بزرگ زاخارياس اسميت بود...
دراكو:لارا اگه ممكنه برو يه نگاهي بكن...نميخواييم كوچكترين اثري از اين سفيدا باقي بمونه...
لارا به طرف صدا حركت ميكنه...
كنار آخرين ديوار باقي مونده از قصر يه بچه كوچيك 6-7 ماهه ميبينه..كسي كنار بچه نيست....
دراكو:لارا چي شد؟چه خبره؟
لارا:چيزي نيست دراكو...فقط يه بچه اس...
دراكو:بچه؟تو قصر اون سفيد؟بكشش لارا...
لارا بدون ترديد چوبشو بطرف بچه ميگيره.......
نه..........صداي جيغ زني مياد ...يه نفراز جايي كه پنهان شده بود بيرون مياد...نه...لطفا اونو نكشين......
لارا:خوب...خوب...سلام..شما بايد همسر زاخارياس باشين؟
بله بله...شما همه رو كشتين...شوهرم...پدر و مادرمو...
لارا:خوب ميتونيم يه معامله اي بكنيم...بايد با صداي بلند فرياد بزني:زنده باد لرد سياه....مرگ برهمه سفيدا
زن با ترس و لرز خواسته لارا رو اجرا ميكنه...
دراكو:لارا..بيا...بايد بريم...
لارا:متاسفم..بايد برم...آوادا كداورا


تصویر کوچک شده


Re: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۹:۴۶ سه شنبه ۱ شهریور ۱۳۸۴
#34

دراکو مالفویold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۶ چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۴:۲۶ یکشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۶
از وزارت سحر و جادو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1030
آفلاین
دهکده ای که همیشه ازش صدای خنده و شادی بچه ها و مردم میومو حالا به منطقه ای از شکنجه تبدیل شده بود و ناله هایی از همه جا به گوش میرسید !
دو دیمنتور در حال مکیدن روح دو دختر بودن و دیمنتور دیگه داشت به سمت پیرزنی که از ترس روی زمین افتاده بو.د میرفت .
در گوشه ای دیگه انیگو در حال فرستادن سپر مدافع بود و سپر مدافع ضعیفی فرستاد که تنها تونست دیمنتوری رو دو متر دورتر کنه و انیگو شروع به فرار کرد در حالی که امیدی به زندگی نداشت ! از کنار ایوانا و لی جردن گذشت که در کناری افتاده بودن و دیمنتور ها با کمال اسایش در حال مکیدن روحشون بودن ! اینیگو احساس اونا رو درک میکرد که از اربابشون لرد دارن تشکر میکنن که بهشون اجازه داده حمله کنن و دلی از غذا دربیارن و به ارزوشون برسن !
اینیگو همچنان فرار میکرد تا این که شش دیمنتور دیگه از سمتهای مختلف به سوی اون رفتن و اونو محاصره کردن . حالا دیگه راهی برای فرار نبود و کورسوی امید هم از بین رفته بود و با ناامیدی در حال دفاع بود !
اکسپکتوپاترونوم !!!
اما چهار بار این فریاد زده شد و دیگه صدایی ازش در نیومد و شش دیمنتور اونو گرفتن و روحش رو از بدنش جدا کردن ! انیگو ایماگو مرده بود و لحظه شادی دیمنتورها فرا رسیده بود !
حدود سی دیمنتور هر کدوم در گوشه هایی یا به طور گروهی بیش از بیست نفر رو کشته بودن و مشغول لذت بردن بودن و دهکده به متروکه ای تبدیل شده بود و صدایی در نمیومد !



وزیر مردمی اورجینال اسبق


تک درختم سوخت ، پس بذار جنگل بسوزه


Re: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۸:۲۸ سه شنبه ۱ شهریور ۱۳۸۴
#33

تام ریدل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۲ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۸:۳۹ یکشنبه ۹ بهمن ۱۳۸۴
از خانه ریدل ها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 312
آفلاین
آفتاب در آسمان میدرخشید. صبحی دل انگیز بود و آسمان آبی تر از همیشه...
مردم هاگزمید کم کم برای خرید روزانه خود و لذت بردن از این هوای گرم بیرون می آمدند..
از گوشه و کنار از مدرسه هاگوارتز دانش آموزان برای گردش به هاگزمید آمده بودند و به مغازه های مختلف سرک میکشیدند.. میگفتند و میخندیدند.
رومیلدا وین به همراه ایوانا کنار خانه لی جردن...
رومیلدا: آخه چرا نمیای؟ هوا عالیه! نگاه کن.. میریم تو کافه سه دسته میشینیم شراب میزنیم تو رگ...
لی جردن با شلوار کردی ایستاده بود و جوراب مشکی و سوراخ سوراخش را تا زانو بالا کشیده بود.
- من اصلا حوصلشو ندارم... دیشب با بروبچ یه کوییدیچ مشتی زدیم.. الان بدنم کوفتس هیچ جا نمیتونم برم..
ایوانا رو به رومیلدا: بیا بریم.. ولش کن... پروفسور تریلانی گفت میخواد بیاد کافه.. خوش میگذره..
لی ناگهان از جا پرید: صبر کنین منم میام... برم لباسامو بپوشم!
رومیلدا: آخی... عجب هوای گرمیه.... پختم! یه نوشابه تگری میچسبه..
ایوانا: نه خیلی هم گرم نیست... یه کم بهتر شد.
رومیلدا با تعجب گفت: راس میگی... انگار بهتر شد... یاد شمال افتادم!
لی جردن رسید.. و گفت: بزنین بریم!
کمی به سمت کافه سه دسته جارو حرکت کردند.
رومیلدا: بچه ها شما سردتون نیست؟ انگار هوا به جای اینکه گرمتر بشه داره سردتر میشه...
لی جردن گفت: احساس بدی تو شیکمم دارم... بهتره برگردیم خونه هامون...
ایوانا لباسش را به خود پیچید و گفت: سرده... حس خوبی ندارم.... راس میگه.. برگردیم..
دور و بر آنها همه چیز داشت یخ میزد... همه مردم به سمت کافه ها میرفتند تا سریعتر خود را گرم کنند.
لی نگاهی به آسمان کرد تا آه بکشد.. ناگهان فریاد زد: اا... او.. .اونجا!! .... آآآ..
همه مردم با وحشت به آسمان نگاه میکردند.. بیش از 50 دیمنتور بر بالای هاگزمید پرواز میکردند و هر لحظه نزدیکتر میشدند...
یکی از آنان با شتاب به سمت این سه نفر شتافت...
لی چوبدستی اش را درآورد... بپا!
دیمنتور روی لی خم شد و گردنش را گرفت..
- اکسپکتو پاترونوم!
جرقه سفیدی از نوک چوبدستی رومیلدا خارج شد ودیمنتور عقب کشید... در آن چهره تاریکش چیزی پیدا نبود. اما رویش به سمت رومیلدا رفت... دیمنتور دیگری نیز به سمت ایوانا حرکت میکرد..
- اکسپک...
هر دو دیمنتور شروع کردند به بیرون کشیدن روح از بدن رومیلدا و ایوانا...
اکسپکتوپاترونوم!!!
آرتابانوس گریفیندور از راه رسیده بود.
سپرمدافع به شکل شیر از چوبدستی اش خارج شد و هر دو دیمنتور را راند. رومیلدا، ایوانا و لی جردن بیهوش بر زمین افتاده بودند..
از همه جا صدای جیغ میآمد.. ابرهای تیره آسمان را پر کرده بودند و باران شروع به باریدن کرده بود... تاریکی هر لحظه بیشتر میشد.
دیمنتوری مشغول بوسیدن یک پیرمرد بود... چشمان پیرمرد سفید و ناپدید شد و بیجان بر زمین افتاد..
چندین نفر دیگر در گوشه وکنار از بوسه های دیوانه وار بر زمین می افتادند و کشته میشدند.
جیغ ها به آسمان میرفت...


[b][size=medium]اولین جادوگر در تمامی دوران ها که توانسØ


Re: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۱:۱۹ جمعه ۲۸ مرداد ۱۳۸۴
#32

شون پن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۱ دوشنبه ۶ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۰۳ سه شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
از آمریکا،سانفرانسیسکو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 197
آفلاین
یه سطل آشغال مستقیم میره طرف نور طلسم و طلسم بعد از برخورد به اون به طرف آسمون مسیرش رو عوض میکنه.
شون مسیرش رو از لابه لای جمیت متعجب باز میکنه و میگه:هی شما دوتا دیوونه شدین؟ هی بچه ها این ها رو بگیرین.
سه چهار تا مامور ایوانا و اینی رو میگیرن.
اینی:ولم کن گنده بک.
ایوانا:شما حق ندارین من رو دست گیر کنین. من خبر نگار پیام امروزم.
شون میاد جلو و میگه:ببینم. شما دو تا مشکلی دارین؟
اینی:تو شون پنی. من میشناسمت. مرتیکه(...).
شون رو به اینی میکنه و میگه:ولی من تو رو نمیشناسم. جرم شما دوتا دوئل غیر قانونی و به زدن نظم عمومیه.
اینی:برو بابا.
ایوانا:شما ...حق ندارین.. فهمیدی؟
یکی از مامور ها در گوش شون یه چیزی میگه و شون داد میزنه:لعنتی...هی اونها رو ول کنین. فرسط نداریم به این ها برسیم. رد دوتا از اونها رو تا چند مایلی اینجا گرفتن. باید بریم.
بعد رو میکنه به اونها و میگه:شما دو تا شانس آوردین. ما باید بریم.
اینی دستش رو از توی دست مامور ها درمیاره و میگه:واقعاً که دلقک ها.
ایوانا میگه:گفتم مامور های وزارت خونه عرضه ندارن.
شون که میخواست غیب بشه بر میگرده رو به ایوانا و میگه:این حرفت رو نشنیده میگیرم.
این رو میگه و خودش رو غیب میکنه.


تصویر کوچک شده


Re: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۱:۱۵ جمعه ۲۸ مرداد ۱۳۸۴
#31

اینیگو ایماگو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۰ دوشنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۶
از کجایی؟
گروه:
کاربران عضو
پیام: 334
آفلاین
خارج از رول:
=======
ببينيد لرد ولد يه شخصيتي نيست كه بيايد بهش بگن كله پوك!
همون طور كه خودتون ميدونيد يك جادوگر كاملا قدرتمنده! ولي شما اينو رعايت نميكنيد!
همه سياه ها بايد از ولدمورت بترسند! ا
نه اينكه بهش فوش بدن!
ان طوري رول پلينگ به هم ميريزه!
پس از اعضا به خصوص ايوانا خوهش ميكنم كه اين مسئله رو رعايت كنند!
خواهش مندم به جاي ولد مورت بگين اسمشو نبر! اين جوري خيلي ميچسبه!
نه اين كه بگين ولد مورت كله پوك يا....
متشكرم!


تصویر کوچک شده

آوادا کداورا! طلسمی با دو چهره!


Re: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۹:۱۳ جمعه ۲۸ مرداد ۱۳۸۴
#30

ایواناold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۰ جمعه ۳۱ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۷:۲۴ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
از تالار خصوصی گریفیندور!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 246
آفلاین
ایوانا که به عنوان خبرنگار پیام امروز اومده بود اونجا گفت:

ـــ من نمیدونم این ولدمورت چه هدفی داره.

ملت:

ــ چرا اونجوری به من نگاه میکنین؟!آخه حمله به یه کلاس رقص خیلی بچه گانه ست.شاید هدفش این باشه که ساحره ها رو بترسونه . یعنی به نظر من اون اینقدر ضعیف شده که به کلاس رقص و بانک جادوگرا و ــ اخیرا" ــ هاگزمید حمله میکنه!

اینیگو ایمانگو: لرد سیاه ضعیف نیست!

ایوانا:اوه ، جدی میگی؟!پس چرا به جاهای بهتری حمله نمیکنه؟!

اینی : جاهای بهتر؟!مثل...؟

ایوانا: وزارت سحر و جادو....!ولی نمیتونه
!

اینی جیغ زد:چی گفتی؟!پس اینو بگیر ، خائن! آودا کداورا!

نور سبز رنگی ظاهر شد و سپس....

ــــــــــــــــــــــــــــــ

چند ساعت بعد ، ملت به جمله ی ایمانگو فکر کردند:

خائن؟! یعنی ایوانا هم...؟!


ویرایش شده توسط ايوانا در تاریخ ۱۳۸۴/۵/۲۹ ۱۳:۰۶:۰۷
ویرایش شده توسط ايوانا در تاریخ ۱۳۸۴/۵/۲۹ ۱۳:۰۸:۵۴

!!Let's rock 'n' ROLE



Re: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۱:۴۶ جمعه ۲۸ مرداد ۱۳۸۴
#29

اینیگو ایماگو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۰ دوشنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۶
از کجایی؟
گروه:
کاربران عضو
پیام: 334
آفلاین
فرداي آن روز ! دهكده هاگزميد!
صبح امروز هاگزميد مانند ديگر صبح ها نبود!
يك قتل در هاگزميد!
و بار ديگر ظاهر شدن نشان سياه!
و باز صحبت لرد تاريكي و مرگ خوارانش!
در قسمتي از هاگزميد كه خلوت ترين جا بوده! هم اكنون تبديل به شلوغ ترين مكان هاگزميد شده بود!
ماموران وزارت خانه از نزديك شدن مردم به محل حادثه جلوگيري ميكردند! خبرنگاران مثل مور و ملخ ريخته بودند! كارآگاه ها جمع شده بودند و با هم صحبن ميكردند! و در اينجا! بچه هاي اچ سي او هم جمع بودند!
زاخي: خيلي عجيبه! آخه چرا! اون كه خيلي وقت بود كه واسه محفل كار نميكرد!
سرژ: منم به همين فكر ميكنم! شايد اسمشو نبر ميخواسته تلافي كني! بلاخره يه پدر كشتگي با هم داشتن!
زاخي:ديگه هاگزميد هم امن نيست!!
سرژ: بايد يه فكري بكنيم! اون از سالت رقص! اينم از اين! فكر ميكني مكان بعدي جا باشه؟!


تصویر کوچک شده

آوادا کداورا! طلسمی با دو چهره!


Re: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۸:۱۷ پنجشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۴
#28

سدريك ديگوري


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۴ شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۲ جمعه ۲۱ مهر ۱۳۸۵
از لبه ي پرتگاه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 528
آفلاین
تاریکی هوا به خوبی دو شخص شنلپوش را در خود مخفی میکرد.مهی که اطراف دهکده را پوشانده بود نیز به آنها کمک میکرد تا هرچه آرامتر به هدف خود نزدیک شوند.چراغ بیشتر خانه ها خاموش بود ولی چراغ بعضی از خانه ها روشن بود.احتمالا آنها مشغول دیدن فیلمهایی بودند که وزیر در آن وقت شب آنها را پخش میکرد.
هدف آنها ایجاد آشوب نبود بلکه آنها میخواستند فردی را بکشند.
مقصد آنها خانه ای کوچک در یکی از فرعیهای هاگزمید بود.خانه ای که خیلی از افرادی که در هاگزمید زندگی میکردند تاکنون ندیده اند.
درون این خانه استن هالد زندگی میکرد؛استاد درس معجونها فردی که سالها اطلاعات مهمی را به محفل منتقل میکرد.اما امروز به دستور لرد سیاه رهسپار دنیایی دیگر بود...
______________________
شوق اولین ماموریت در چهره ی سام وایز که در پشت نقاب پنهان بود وجود داشت؛به دستور لرد سیاه و در کنار اینیگو ایماگو باید استن هالد رو نابود میکرد.اینیگو نیز از اینکه لرد سیاه اولین ماموریت جدی خود را به اونها واگزار کرده بود خوشحال بود...
__________________
به راحتی وارد خانه شدند.از پله های داخل پذیرایی بالا رفتند و به اتاق کوچکی که از قبل به آنها گفته شده بود وارد شدند.
به آرامترین نحو ممکن به تختخوابی که درست کنار پنجره قرار داشت نزدیک شدند؛استن هالد پنجاه ساله گویی از ترس خود زیر پتو رفته بود.اینیگو و سام همزمان چوبدستیهایشان را بالا بردند.
اما صدایی از پشت آنها فریاد زد:اکسپلیارموس!!!
چوبدستی از دستان سام و اینی به هوا بلند شد و در کنار پای استن هالد فرود آمد.
هیبت مردی راه خروج را بسته بود.
استن هالد از شدت هیجان روی پای خود بند نبود.
استن:من بیست سال با محفل همکاری کردم حالا شما دوروزه ها میخواید منو بکشید کور خوندید.به من میگن استن...
حرف او نیمه تمام ماند؛سام وایز به سمت او شیرجه زد و مسیر چوبدستی اون رو منحرف کرد.
استن:استیوپفای
ولی طلسم پس از برخورد به سقف خاموش شد.
اینی از فرصت استفاده کرد و چوبدستیه خودش رو از روی زمین برداشت و آن را به سمت استن گرفت.
سام:نکشش؛این وظیفه ی منه.
اینی:اما من دوست دارم اونو بکشم.اون لجن آشغالو که بیست سال به محفل و اون اعضای چندش آورش اطلاعات میداد.
استن که از تمام این قضایا به شدت شوکه شده بود گفت:من الان چندین ساله که ببا محل کار نمیکنم.باور کنید لطفا منو نکشید؛من اطلاعات خوبی براتون دارم.
سام:خفه شو؛بهتره بمیری و اتفاقاتی که قراره سره شماها بیاد رو نبینی ولی چون دوست داری نمیری
و چوبدستیه خود را از روی زمین برداشت و آن را به سوی استن گرفت:کرشیو
باز هم دردی جانگداز.
اینی:بهتره زودتر بکشیش؛ارباب منتظره.
سام:باشه.
سام چوبدستیه خود رو بالا آورد و فریاد زد:آدواکدورا.نوری سبز اتاق رو در بر گرفت...
_______________________
هیچ چیز در اتاق عوض نشده بود؛تنها استن هالد با چهره ای متعجب بر روی تخت افتاده بود؛او مرده بود.
______________________
اینی و سام این خبر رو به سرعت برای لرد سیاه بردند.


[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده Ø


Re: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۰:۱۳ چهارشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۴
#27

تام ریدل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۲ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۸:۳۹ یکشنبه ۹ بهمن ۱۳۸۴
از خانه ریدل ها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 312
آفلاین
ترررررق....!
رعد و برق سراسر هاگزمید را در بر گرفته... یک ثانیه هم باران از باریدن باز نمی ایسته...
هیچ کسی در هاگزمید از خانه خود بیرون نمی آید.
برج بلند.. در انتهای هاگزمید.. خانه مرلین کبیر مرحوم... با هر صاعقه درخشیدن میگیره و باز خموش و ساکت بر جای میمانه..
(کمی جلوتر میرویم و وارد برج میشویم)
برج محقری که همواره کثیف، خاک آلود و نامرتب بود این بار گردگیری شده و همه چیزش در گوشه ای مرتب چیده شده بودند.
تخت خاکستری و کهنه مرلین که دیگر رنگ او را به خود نخواهد دید و ریش بلند مرلین زیر پایه اش گیر نخواهد کرد (!!) خالی و به دیوار تکیه داده شده بود. مدتی بود که این برج برای فروش در دست فروش املاک هاگزمید قرار داشت. ولی از شومی آن کسی نزدیکش نمیشد.
رعدی دیگر درخشید و این بار فردی قدبلند و باشلق پوش را ظاهر کرد!
لرد ولدمورت که از باران شدید کمی خیس شده بود به آرامی در محیط برج به قدم زدن پرداخت (یکی نیست بگه توی برج به اون کوچیکی کسی جا داره راه بره؟) . در انتهای برج جعبه ای کوچک در زیر موکت جاسازی شده بود.
لرد ولدمورت آن را برداشت و در نور شمعی که همیشه روشن بود آن را نگریست و گفت: جعبه مسواک من!
و آن را در جیب ردایش پنهان نمود. (حقیقتا جز مسواک یه چیز دیگه هم بود که خیلی برای ولدمورت مهمه و اون رو بعدا وقتی که کتاب چاپ شد میگم)
صاعقه ای بر برج فرود آمد و دوباره تاریک شد. لرد ولدمورت رفته بود.


[b][size=medium]اولین جادوگر در تمامی دوران ها که توانسØ


Re: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱:۰۰ دوشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۸۴
#26

مرلین (پیر دانا)old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۸ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۳:۳۵ شنبه ۸ خرداد ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1287 | خلاصه ها: 1
آفلاین
داخلی - برج جادوگر
-------------------------
سکوت رخوت ناکی سرتاسر برج کوچک و خاکی را فراگرفته بود. برجی که در آن نور شمعی سوسو میزد و پیرمردی ریش بلند بر صندلی چوبی سفت و سختش تکیه زده بود.
دستانش را بر قلبش گذاشته بود و آرام آه میکشید: ای روزگار... تیکه تیکه کردی دل منو... دربه درم کردی برو دیگه نمیخوامت... تیکه تیکه بردی دل منو...
جغدش از سر شب مدام هوهو میکرد. مرلین فکر آن جغد را که این بار برخلاف همیشه از فکر ان موشهای کوهی بیرون آمده بود میخواند. گویا جغد نیز حادثه ای را که به زودی رخ می داد احساس میکرد.
مرلین گفت: دنیا دو روزه... همه ما رفتنی هستیم... امیدوارم بعد از من بتونی دووم بیاری و گیر شکارچیهای جغد نیفتی.. از من میشنفی برو توی پست جغدی هاگزمید مستقر شو... دیگه چیزی نمونده... آخ!!!
دستان مرلین قلبش را میفشرد. درد جانگداز تمام بدنش را به لرزه می انداخت.
جغد همچنان هوهو میکرد.
مرلین لبخندی زد و گفت: بی وفا دیگه دوستم نداری؟ خدافظ دنیا... من رفتم!
سرش به طرفی خم شد و چشمانش را آرام بست.


امضا چی باشه خوبه؟!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.