هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۰:۰۰ پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۶
#9

ویولت بودلر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱:۱۱:۴۵ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1547
آفلاین
مرگخواران تنها،مرگخوارا خسته،مرگخوارا بدجوری دل شکسته؛بلا از شدت دل شکستگی مدام رودولف رو طلسم میکرد.
بلیز که بعد از شکنجه مهربانانه به دست ایگور با اون اومده بود پرسید:خب فکر کنید ببینید آخرین بار هوریس رو کجا دیدید؟
رودولف:آخ!آخرین بار من...آخ!توی...!آخ!مرلینگاه...
بلیز حالا عصبانی:مرلینگاه که الان در انحصار اربابه بوقی!
و یه شکنجه محض تنوع واسه رودولف میفرسته.همین لحظه موبایل(بخونید گوشتکوب)بلیز با سیم کارت مرگخوار ایدز و آهنگ پت و مت شروع به زنگیدن کرد:
بلیز:جونم؟
_:بلیز؟کدوم مقبره ای هستی؟یا همین الان اون هوریس رو میاری یا کاری میکنم 70 جدت از تولد پشیمون شن!
بلیز در یک لحظه به حالت دو نقطه دی در میاد:باشه ارباب ولی میگم انگار اوضاع مزاجی خیلی خیلی خرابه ها نه؟
_:به تو چه ربطی داره بچه؟ایــــــــــــــگور!بیا حساب این رو برس من دستم بنده!!اون هوریس بوقی رو هم وردارید بیارید!
سامی بی توجه به بلیز که داشت توسط ایگور گره میخورد گفت:خب یه فکری کیند آخه!آخرین بار کجا دیدیدنش؟
همین لحظه بر اثر تفکر شدید یک عدد لامپ نفتی بالای سر رابستن روشن شد که بلافاصله بر اثر سنگینی سقوط کرد:فهمیدم!شیرخوارگاه!شیرخوارگاه محفل!
===============
کمی آنسو تر.شیرخوارگاه محفل.
تعدادی از سربازهای آموزشی در حال بازی با عمو هوریس بودند که سبیل خیلی نازی داشت و بالاخره عمو هوریس گفت: بابا حالا دیگه این سبیل رضاخانی من رو جلو موش بذاری نمیجوئه!ولم کنید آخه!
کودکان معصوم به دامان سارا پناه بردند و بعد از یک نگاه خفن سارا بلافاصله به سمت عمو هوریس برگشتند که دست از روی سبیلش برداشت!
همین لحظه یک صدای تالاپ تولوپ میاد.بعد یه صدای آخ و صدای همهمه.بعد ریموس کوچولو که بدجور خوابش میومد میاد تو:یه آقاهه که خیلی بد بود پشت در میخواست من رو طلسم کنه من هم با شیشه شیرم زدم تو سرش! بقیه میخواستن بیان تو درو بستم!شب بخیر!


ویرایش شده توسط ويولت بودلر در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۱ ۰:۳۵:۵۱
ویرایش شده توسط ويولت بودلر در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۱ ۰:۴۹:۰۹

But Life has a happy end. :)


Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۲۳:۰۳ چهارشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۶
#8

آلبوس پرسیوال ولفریک  دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۵ پنجشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۹ جمعه ۱۲ بهمن ۱۳۸۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 281
آفلاین
خانه ریدل ها

-ارباب ...ارباب الهی دورتون بگردم سالمین؟

تق تق تق..شپلخ
(بلیز مشتش را محکم به در کوبید ولی چون در استحکام زیادی نداشت و مدتها از و بسته نشده بود از جا کنده شد و داخل مرلینگاه افتاد.)

-ای بوقی...ایگور من الان اینجا درگیرم، شکنجش بده تا دیگه در رو نندازه روی من!همتون سریع برید دنبال هوریس من همین الان بهش نیاز دارم ، مبارزه رو فعلا بی خیال شین...سریع باشین دیگه!!

ملت مرگخوار که چندین ساعت بود پشت در چمباتمه زده بودن ، از خدا خواسته برای فرار از بوی مرلینگاه ، هر چه سریعتر به بیرون از خانه رفتند.همین که به جلوی در ورودی رسیدند ، بلیز گفت:
-بچه ها!!
-ها بلیز؟؟
-کجا باید دنبال هوریس بگردیم؟
و تازه بدبختی آغاز شد...

بخش شیرخوارگاه محفل ققنوس:

آلبوس دامبلدور واقعی در حالی که دونه دونه سبیل های هوریس رو می کند ، رو به بچه های محفلی کرد و گفت:

-آفرین ...کارتون عالی بود ، نشون دادین که واقعا کوچولوهای محفلی هستید ، ببینم چه جوری تونستین بگرینش؟

سارا کوچیکه اومد جلو و گفت:

-اجازه!ما یه آبنبات دستمون بود ، اییی مرد گنده می خواست از من بگیره منم به بهونه اون تا اینجا کشوندمش بعدشم اینجا محاصرش کردیم و اسیرش کردیم...البته هیچ مقاومتی نکرد ، چون آبنبات رو با یه آبنبات زبون قفل کن عوض کردم نتونست ورد بخونه ، بعد نشست اینجا گریه کرد...
-آخیییی...
سارا اوانز اصل در حالی که با غرور به سارا کوچیکه نگاه می کرد ، گفت:

-دامبلدور حالا چه کار کنیم؟

-فعلا باید از زیر زبون این اطلاعات رو بکشیم...مسلما میدونه که تام کجاست...من واقعا نمی دونم تام چجوری میتونه با این اعضا اقدامی بکنه...متاسفم واسش چون دوباره غرورش جلوشو گرفته.


ولی آنها از این غافل بودند که این بار تام ریدل به غرور نرسید بود بلکه در مرلینگاه محبوس شده بود!!!


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۶/۵/۳۱ ۲۳:۵۵:۲۹



Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۲۲:۳۷ چهارشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۶
#7

ویولت بودلر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱:۱۱:۴۵ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1547
آفلاین
آنور،در شیرخوارگاه محفل:
در با صدای پشلخ گشوده میشه و اعضای محفل وارد میشن و به سمت هرکدوم از اعضای آموزشی جدید میرن.
ریموس بزرگه ریموس اصلی رو بالا پایین میندازه:گوگولی ریموس!دقت کردین همه ریموس ها ذاتا خوشتیپن؟
همین لحظه آلبوس کوچیک میره طرف آلبوس بزرگ:قربان اخبار مهمی دارم.
آلبوس در دل(ایول ایول!این هم داره به خودم میره!فقط کاش یه ذره ریشاش پر پشت تر بود!):بگو.
آلبوس کوچیک یه تیکه کاغذ از تو پوشکش(پس از کجاش؟)در میاره:خب.ما تونستیم به مرگخوارای اصلی حمله کنیم وپرسی ویزلی و سارا اوانز رو بگیریم.ولی متاسفانه اونا با نامردی تموم به ما که تنها بچه های شیرخواره محفلی آموزشی بودیم حمله کردن و پرسی رو به زور بردن.البته توجه دارین که اون رو به زور بردن دیگه نه؟
سارا که داشت به سمت سارا کوچولوئه میرفت یهو دید سارا(ک یعنی کوچولوئه!!)ک داره با قدرت تمام از یک نفر انسان طناب پیچ حرف میکشه:هوی اسمت چیه سیبیلو؟
سارا در دل قربون صدقه سارا رفت:قربونش برم مثل نمونه اصلیش خفنه!
بعد کمی که جلو رفت،ابتدا دو دسته مو رو دید و بعد از طی سه متر( )تونست یک نفر رو از روی سبیل های رضاخانیش تشخیص بده:هوریس اسلاگهورن؟
ملت محفلی بزرگسال و اصلی رفتن طرف اونا.گمون نمیکردن که اگه ولدی خبردار بشه هوریس به دست سارای کوچولو که به گفته خودش توی شیرخوارگاه بود دستگیر شده،زیاد خوشحال بشه!!

بیشتر از این پست های ارزشی زده بشه مورد غضب لرد سیاه قرار میگیره...لرد سیاه گفتیم که ای محفلی هر کاری خواستن نکنن فکر کنن اینجا همون طویله محفلی هاست


ویرایش شده توسط ويولت بودلر در تاریخ ۱۳۸۶/۵/۳۱ ۲۲:۵۹:۲۳
ویرایش شده توسط آراگوگ در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۱ ۱۱:۳۱:۱۴

But Life has a happy end. :)


Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۲۱:۳۹ چهارشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۶
#6

گراوپold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۲۶ پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۳۳ جمعه ۲ فروردین ۱۳۹۲
از جنگل ممنوعه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 112
آفلاین
بابا فکر بدبخت بعدی هم که میخواد این رولو ادامه بده باشید حالا گفتیم محفلی ها جوجه ان اما دیگه نه اینقدر شما در حد مرغو و خروس روشون حساب کنید

_



بعد از ان که بلیز با تهیه چند قاقالی لی(غاغالیلی؟) دل البوس را به دست اورد و موفق به چنگ اوردن مجدد پرسی این مهره ی بی ناموس مرگخواریت شد به دستور لرد اعظم ملت مرگخوار به سمت پایگاه فعلی (خانه ریدل)بازگشتند.

چندی بعد داخل خانه ریدل

هوای سرد خانه را پر کرده بود و در گوشه و کنار خانه انواع شامپوهای تقویت مو از ریوایروژن گرفته تا همین صدر صحت خودمون به چشم میخورد.

(به خاطر این افشا سازی بزرگ ما متوجه جریمه سنگینی شدیم زیرا برق زدن سر کچل ولدی زیر نور شمع حاکی از این بود که هیچ کدام از این شامپوها کار امد نیستند)

لرد بر صندلی فنر نشانش نشسته بود و به سختی به فکر فرو رفته بود در همین هنگام دلش شروع به پیچیدن شدیدی گرفت و به او یاد اوری کرد که وقت رفتن به مرلین گاه است.

قیافه لرد در هم رفت چند ماهی بود که این درد امانش را بیرده بود.

همه اش به ان لواشکی که در ناصر خسرو خورده بود برمیگشت

با این وضعیت نمیتوانست در میدان جنگ دوام بیاورد دوای دردش در دست معجون سازی قهار بود. او باید هوریس را پیدا میکرد اما چرا حالا که او همه را فراخوانده بود او غایب بود.حتی اگر در ازکابان بود هم باید او را به بیرون میراند(تریپ هماهنگی با پست ایگور )

لرد با صدای بلند فریاد زد:یکی به من بگه سیبیلویه من کجاست؟!

اما قبل از هرگونه جوابی دلپیچه لرد فوران کرد و ذهنش روی کلمه مرلین گاه هنگ شد.

____________________________________
ها ببخشید یه کمی بد شد میخواستم سوپه رو جمع کنم.


ویرایش شده توسط گراپ در تاریخ ۱۳۸۶/۵/۳۱ ۲۲:۱۷:۳۱
ویرایش شده توسط گراپ در تاریخ ۱۳۸۶/۵/۳۱ ۲۲:۲۴:۴۴

آستكبار + رفيق بازي + قوانين مغيير ِ من درآوردي = كادر مديريت جادوگرن


Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۱۹:۲۷ چهارشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۶
#5

زاخاریاس اسمیتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۸ دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۰۷ شنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۷
از تالار هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 165
آفلاین
بلا که از شدت خشم می لرزید نامه رو به سمت بقیه گرفت تا اون
ها هم ببینن :
بلیز:بابا حالا که چیزی نشده میریم پستونک محفلی ها رو می دیم بهشون پرسی رو بر می داریم بر می گردیم.
ولدی:نه این مسله مشکوک می زنه یعنی پرسی چرا گذاشته
اونا به همین راحتی ببرنش؟
رودلف: حالا بهتر نیست بریم اونجا ببینیم چه خبره؟
ملت مرگخوار با متانت به سمت شیرخوارگاه محفلی ها راه افتادند
جلوی شیرخوارگاه:

وقتی ملت به جلوی در شیر خوارگاه رسیدند در را آروم باز کردن چون یه وقت بچه ها از خواب بیدار نشن ملت مرگخوار وارد شدند
و با یک صحنه بی ناموسی مواجه شدند
در وسط ورودی روی مبل پرسی با سارا اوانز در حال حرکات مخالف شئونات اسلامی بود :bigkiss:
که باعث شد جمعیت رستگار مرگخوار رو یشان را بر گردانند
ولدی: برید اون پسره بی ناموس رو ور دارید کلی کار داریم ملت مرگخوار به سمت پرسی حرکت کردند ولی ناگهان جمعیت عضیمی از محفلی های پوشک بسته با سلاح های آب پاش جلوی اونا ظاهر شدند محفلی ها که نم زده بودند به سمت مرگخوار ها حمله ور شدند و در این هنگان بلیز چند پوست موز از جیبش در آورد و انداخت زیر پای محفلی ها. محفلی ها که تازه راه رفتن یاد گرفته بودند نقش زمین شدند:
ولی ناگهان دامبلدور با اسلحه آب پاش خود پرسی را نشانه گرفت و فریاد زد اگر نزدیک بیایید خیسش می کنم.
ملت مرگخوار:
...


[i]


Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۱۵:۳۸ چهارشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۶
#4

رابستن لسترنجold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۶ چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۷:۵۲ یکشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۶
از آمپول می ترسم !!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 649
آفلاین
ملت شروع میکنن به گشتن اتاق ها ، زیر تخت خواب ها و میز ها ، لای کتاب ها ولی آن ها هیچ جا نبودند .

بلیز : کجان یعنی ؟
بلا : نمی دونم ، همه اتاقا رو گشتیم ... این پرسی همیشه مشکوک بوده !!! ...هوی رودولف ! تو چرا هیچی از بچه داری حالیت نمیشه ! ...الان مانتی چی داره میخوره ؟

رودولف به مانتی نگاه کرد ، مانتی در حال جویدن کاغذی بود . رودولف جلو رفت و کاغذ را با احتیاط از دهان مانتی بیرون کشید و کاغذ را به دست بلا داد .

بلا با نفرت به کاغذ که آغشته به آب دهان مانتی بود نگاه کرد وگفت : این چیه ؟
رودلوف : چیزی که مانتی داشت میخورد دیگه !
بلا : مثل این که دوباره هوس کروشیو کردی ؟ خودت ببین اون کاغذ چیه دیگه !
رودولف : اوووو !

سپس به کاغذ نگاهی می اندازه و بعد در حالی که احساس عصبانیت و خفانت شدیدی می کرد نامه را بعد از اسکر جیفای نمودن به دست بلا داد ، بلا به نامه نگاه کرد :

سلام به ملت ارزشی مرگخوار

آقا ما سارا رو از دست استکبار و تروریست شما نجات دادیم ، اون پرسی ارزشی رو هم دزدیدیم ، اگه می خواین پرسی رو ببینید باید به پایگاه محفل بیاین و خودتونو تسلیم کنید .
نیروی مخفی محفل همیشه ققنوس !


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۸۶/۵/۳۱ ۱۶:۲۴:۰۶
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۸۶/۵/۳۱ ۱۶:۲۹:۰۰
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۸۶/۵/۳۱ ۱۶:۳۲:۱۱



Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۱۵:۳۱ چهارشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۶
#3

ماندانگاس فلچرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۸ شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۹:۳۵ شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 444
آفلاین
ایگور زدی ولدی رو به مادر عروس سوژه پیوند زدی ... مرد مون من این و چیکارش کنم ؟

-------

ولدی از ساختمان خارج میشود و به صندلی مرمری خود نگاه میکند ، دستی در ردایش میکند و چوبدستی اش را بیرون میکشد سپس با یک طلسم صندلی به را به سکوی پله مانندی تبدیل میکند که در بینش آسلامی آن را منبر خطاب میکند .

ملت مرگخوار :

ولدمورت بالای منبر مینشیند و مشقول سخنرانی میشود : اسلام و وحدت اهل المرگخوار ... از امروز به بعد به مدت یک ماه ما رستگار میشویم در نیایش با پروردگار خویش در میاییم ... ابول جاسم فرخانی بزرگ و پیشوای دین ... جاسم عزیزم دو تا غذا برای من کنار بذار ... بله ، میفرمودیم ، در راستای پاک سازی ، تصمیم گرفتیم که تنی چند از ساحران بد حجاب و مرگخواران جلف را به آغوش گرم آسلام بیاوریم ... در همون راستا میخوایم از خودمون شروع کنیم و این بچه قرتی لوسیوس رو کمی روی منش آسلام گرا بیاریم .

همچنان ملت مرگخوار دایورت روی این اسمایل :

ولدی دستی در ردایش کرد و یک عدد تسبیح با دانه هایی به قطر پنج بیرون آورد و ادامه داد : برای همین امروز میخوایم اصول برخورد با یک ساحره رو آموزش بدیم ... سارا اوانز وبیارید .

سارا از غیب ظاهر میشود و به ملت مرگخوار نگاه میکند :

- اهم ... ایشون و توی نایت کلاب وزارت خفت کردیم ... کی داوطلب میشه رستگارش کنه ؟

دسته همه مرگخواران بالا رفت و فقط پرسی بود که ساکت نشسته بود که ارباب متوجه او شد : واسه چی ساکت نشستی ، پرسی ؟

- ارباب من میلی به این کار ندارم و به سارا خیره شد :

- تو غلط میکنی با خاندان مطهرت ... مرتیکه بوقی را بیارید سارا رو هفتاد ضربه شلاق بزند !

در همین لحظه ملت خاله زنک و غیور محفلی سوار بر شیشه شیر ها و پستونک ها به سمت خانه ریدل یورش آوردند ، ریموس که از بقیه جلوتر میدوید یک بمب پودر بچه را به سمت دالاهوف پرتاب کرد که او جا خالی داد و پودر بچه خنثی شد .

دامبلور که ریشش را با ربان های صورتی بسته بود در یک حرکت انتهاری با تفنگ آب پاش به سمت لرد آب با شامپو پاشید که چشمان لرد به سوزش افتاد . در همین لحظه خشم لرد متوجه انها شد و زمین ترک برداشت و ملت محفلی به سرعت پشت سر هم پوشک عوض میکردند .

- ببخشید آقا ، دیگه از این غلط ها نمی کنیم
ادوارد بونز که جلوتر از دیگران بود این را گفت و به پای لرد افتاد .

لرد نگاهی به ملت محفلی که عین هیپوگیریف به خورد میلرزیدند کرد و گفت : برید خونتون ، فردا میام با خانوادتون صحبت میکنم .

ملت مرگخوار :

در همین حال که ملت محفلی روانه محفل میشدند ملت غیور مرگخوار متوجه عدم حضور پرسی و سارا شدند ...

------

باید ببخشید سوژه جای مانور نداشت ...


ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در تاریخ ۱۳۸۶/۵/۳۱ ۱۵:۳۳:۲۸
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در تاریخ ۱۳۸۶/۵/۳۱ ۱۵:۳۷:۵۴


جونم فدای عشقم ، نفسم فدای رفقا ، شناسه ام هم فدای سر آرشام

[color=99


Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۲۰:۰۰ سه شنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۶
#2

ایگور کارکاروفold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3124
آفلاین
سياهي كه موهايش به رنگ طلايي روشن و پالتو سياهي پوشيده بود به طرف دلدمورت برگشت.لرد او را شناخت.او يكي از برترين مرگخوارهايش بليز بود.شخصي كه اينقدر جادوگران را شكنجه داده است كه ديگر تواني در بدن نداشته اند.لانگ باتم هاي را او شكنجه داده بود.همچنين او علاقه ي خاصي به دختران مشنگ داشت !
ولدمورت به فكر فرو رفت.ياد خاطره اي افتاد كه با بليز به دنياي مشنگ ها رفته بود.قرار بود كه بليز براي او يك همسر انتخاب كند ولي او هر دختري را ميديد چون درونش از قدرت عشق خبري نبود،او را با آوداكداورايي ميكشت!بسي عجيب است آنيتا چطور تا به الان زنده است !

-ارباب،ارباب!ما اومديم!همه ما خواب ديديم كه شما برگشتيد.ارباب دوباره اومديم تا با محفلي ها بجنگيم!
ناگهان لرد به خودش آمد و 20 مرگخوار را ديد كه دور او جمع شده اند و با قيافه اي ترسان و هم خوشحال به او خيره شده بودند.
-محفلي ها؟نكند ميخواهيد سارا اوانز بجنگيد؟براي محفلي ها،از ديوانه خانه يك سري رو ميفرستم باهاشون بجنگند.
-قربان..ارباب!ولي مثل اينكه سارا اوانز خيلي خفن هست!اون رو چيكار كنيم؟
-سارا اوانز؟باشه فردا يك پسر بچه مشنگ رو ميفرستم كارشو بسازه!بيشتر از اين براي يك شخص ارزشي نميتونم وقتم را تلف كنم.

لرد با چشمانش كسي را در ميان مرگخواران جستجو ميكرد..شخصي كه واقعا به او نياز داشت تا باهاش صحبت كند.باوفا ترين مرگخوارش(اگر فكر كرديد كه من ميخوام خودمو به زور وارد داستان كنم،خيلي بوقيد ).
او خيلي دنبال او گشت ولي بالاخره ميان مرگخواران اثري از او نبود.آيا او مرده بود؟آيا دستگير شده بود؟اگر در آزكابان باشد،شخصا خودش براي نجاتش ميرود.

-دوستان من!ياران وفادار من!اي دوستاني كه امروز به من پيوستيد.شما هيچكدام براي احيا دوباره من اقدامي نكرديد،ولي من شما ها را ميبخشم!اميدوارم از اين به بعد ديگر كاري بر خلاف انتظارات من نكنيد.چون مجبور ميشوم كه با شما ها برخوردي شديد تر داشته باشم.فعلا بياييد،از ساختمان بيرون برويم تا من صحبت ها و دستور هاي جديد را بدهم!


ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]Igor[/en] در تاریخ ۱۳۸۶/۵/۳۰ ۲۰:۱۸:۴۱

بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۵:۰۲ سه شنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۶
#1

تام ریدلold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۲ پنجشنبه ۶ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۵۳ پنجشنبه ۶ دی ۱۳۸۶
از آنگباند
گروه:
کاربران عضو
پیام: 151
آفلاین
یک مکان مخوف بیابونی ، ضل گرمای ظهر

ارباب روی یک مبل گرم و نرم دو زانو لم داده و در حالی که خودشو باد میزنه ، به لوسیوس خیره شده که روی شکم پسرش نشسته .
- زود باش ... منتظر چی هستی ؟ خشانت خودتو به اربابت ثابت کن تا رستگار بشی !
لوسیوس که از شدت ترس و استرس خیس عرق شده و لباسش بهش چسبیده به پسرش نگاهی میندازه .
دراکو : بابا ولم کن دیگه ... موهای تیفوسیم به هم میخوره ها !
- یالا دیگه احمق !!!!
- تک درختم سوخت پس بذار جنگل بسوزه !
خارت خورت ( صدای حرکت خنجر لوسیوس روی خرخره دراکو )


- نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه !!!!
- زهــــــــر مار ... چیه نصف شبی ؟؟ باز خواب دیدی ؟
لوسیوس مثل خوابی که دیده بود خیس عرق شده بود .
نارسیسا : هزار بار بهت گفتم شام این قدر کوفت نکن ! گوش نمیکنی که .
لوسیوس : دراکوو ... دراکو کجاست ؟
- نگران نباش تو اتاقش خوابیده ... راحت باش عزيزم ؛ بگیر بخواب

- آره جوووون خودتون من خوابم !
دراکو که پشت در ایستاده و به مدت یک ساعت تمام از سوراخ در اتاق احوالات اتاق رو دید میزنه ، بابای مبارک رو از همون سوراخ کلید میبینه که با لگد داره به سمت در میاد .

شپلخ ( صدای کوبیده شدن لگد لوسی به در و کنده شدن در از جا )

- دراکووووووو ... دراکو پسرم کجایی؟ عزيزم ؟؟؟؟
- مممم ... ای ... مم ...
لوسیوس نگاهی به دور و برش میندازه و پسرش رو میبینه که زيـر در مثل لواشک پهن شده !

یک ساعت و دو دقیقه و سه ثانیه بعد ، محوطه اطراف خانه ريــدل

- ببینم بابا مطمئنی معنی خوابت این بوده حالا ؟ نصف شب علافمون نکرده باشی ... من اعصاب مصاب ندارما ! گفته باشم !
- آره مطمئنم ؛ زمون بچگیامم این خواب رو دیده بودم و اومدم تونستم لقب جوجه مرگخوار جوان رو بگیرم .
- یعنی ارباب راستی راستی برگشته ؟ پس چرا نمیریم تو خونه حالا ؟
- هووومکیوس ... باید اول از امنیت این دور و بر مطمئن بشیم .

لوسیوس و دراکو پشت بوته های دو متری حیاط خونه مخفی شدن و به داخل خونه که نوری از اتاق بالایی اون خارج میشه خیره شدن .
- بابا اونجا رو دیدی ؟فنریر بودا ... اونجا پشت اون بوته سمت راست !!
- کجا ؟؟ پسرم توهم زدی حتما ... ساعت سه و نیم شب اینجا چه غلطی میکنه اخه ؟

همان زمان درب پشتی خانه ريدل
قيـــــــــــــــژ
در خونه باز میشه و بلیز با احتیاط کامل وارد خونه میشه ؛ خونه ای متروک که حتی هواش از بیرون هم سردتره .
بلیز به آرومی از پله هایی که یک متر و دو سانت روشون خاک نشسته بالا میره و از کنار اسکلتهای پودر شده عبور میکنه .
- اوهوووو ... اوهوووو ! اینجا به چه فلاکتی افتاده ! خوبه شیش ماهه فقط کسی بهش سر نزده ... من مطمئنم این خوابی که دیدم درست بوده .

بلیز با دیدن نوری که از لای در بالای پله ها خارج شده ، روی پله چوبی که از وسط ترک خورده خشکش میزنه .

داخل اتاق
- خدایا توبَ !! یا مرلین کبیر منو ببخش ... من تو عمرم خیلی ادم بدی بودم ؛ 314 نفر رو کشتم ، 124 هزار جادوگر رو زخمی کردم ، شونصد و سی و سه تريـلیارد خسارت مالی به دهکده وارد کردم ! خدایا توب َ .

بلیز روی پله ترک برداشته روی پاشنه بلند میشه تا داخل اتاق رو بهتر ببینه اما جز زمزمه هایی مبهم ، متوجه چیز دیگه ای نمیشه .

- خدایا من پشیمونم ... شیش ماهه که اینجا تک و تنها زندگی میکنم و هیج خبری از مرگخوارام نیست ... نذر میکنم اگر دوباره مرگخوارام برگردن ، به مدت یک ماه دست به هیچ کار بدی نزنم ... ادم میشم ! قول میدم !
دلینگ ( صدای افتادن قطره اشک )
ولدی که عبایی سبز رنگ روی دوشش انداخته روی یک سجاده سیفید نشسته و دستاشو بالا برده .
- الهی العفو ...

در عالم خلصه ولدی :
- قول میدی که اگر خواستت براورده بشه نذرت رو ادا کنی؟
ولدی : بله قربان
- ای ولدی خواستت براورده شد ... به مرگخواران سند تو ال کردیم و اینوایتشون کردیم که بیان به این ادرس ... تو رستگار شدی !

شتلق ( صدای شکسته شدن پله ای که بلیز روش ایستاده بود )

ولدی با این صدای مخوف از خلصه خارج میشه و سريع سجاده و مخلفاتش رو جمع میکنه و از پنجره شوتشون میکنه بیرون .

تالااااااااپ
سجاده درست روی سر بلا و رودلف که پشت بوته های بیرون مخفی شدن فرود میاد .
- چی بود عزیزم ؟
- منم درست نفهمیدم گووولم

ولدی عبای سبزش رو در میاره و ردای سیاهش رو به تن میکنه و بعد از پاک کردن اشکاش تلیپ خشانت ور میداره و از اتاق بیرون میاد .

- ای سیاهی کیستی ؟؟

--------------

این تاپیک به صورت طنز فعالیت خواهد کرد و برای تقویت قدرت طنز مرگخواران خواهد بود که پایگاه اصلی فعالیتهای این دوره ما هم به حساب میاد و داستانهای مختلف با سوژه های متنوع رو در اون اجرا خواهیم کرد .
یکی از مراحل عضویت در ارتش سیاه فعالیت مستمر با ادامه دادن پستها در این مرکز خواهد بود که از شروط رسیدن به لقب مرگخواریت خواهد بود .

نکته : لازم نیست برای پستهایی که میزنید به زور و با صدمه زدن به روند داستان شخصیت خودتون رو وارد داستان کنید و تنها پست زدن و ادامه دادن داستان کفایت خواهد کرد اما در صورتی که به صورت هنرمندانه این کار انجام بشه مشکلی نخواهد داشت .

به امید پیروزی های ارتش سیاه در این مرکز !


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۲۶ ۲۱:۳۴:۰۲







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.