کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
77
نفر همین الان آنلایناند
32 نفر در «انجمن»
1 عضو
76 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
آرشیو گالری 36
-
انجمن 32
-
بخشهای دیگر 6
اعضای آنلاین
48 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
فروشگاه زونکو
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/24
تولد نقش: 1405/02/26
آخرین ورود: شنبه 25 مهر 1405 22:08
از: کجا تا به کجا؟!
پستها:
209
شغل
نگهبان دروازه هاگوارتز

در آن لحظه، سکوتی بر بهشت حاکم شد که اگر کسی یک پرِ ققنوس هم روی زمین می انداخت، صدایش تا طبقهِ هفتم عرش مرلینی می رفت. حتی فرشتگان هم برای اولین بار از زمانِ خلقتِ جادوگران، از حرکت ایستاده بودند تا ببینند حاجآقا جهنوی دقیقاً قصد دارد چه فاجعه ای خلق کند.
حاجآقا با اعتماد به نفسی که فقط در فروشندگانِ پاتیل های زنگ زده و مجریانِ برنامه سحرگاهی رادیو وزارتخانه یافت می شود، گلویش را صاف کرد.
- خب... بسم المرلین الریشو!
لرد و دامبلدور همزمان فریاد زدند:
- نــــــــــــــــــــه!

ولی دیگر دیر شده بود. یکی از فرشته ها با سرعتی مثال زدنی دفترچه عقدنامهی بهشتی را آورد؛ روی جلدش با خط طلایی نوشته شده بود:
«دفتر ثبت زوج های آسمانی و دریافت کنندگانِ تخفیف کارگاه های حاجآقا جهنوی.»
حاجآقا عینکش را روی بینی اش جابهجا کرد.
- نام و نامِ خانوادگی عروس؟
دامبلدور و لرد با وحشت به همدیگر نگاه کردند.
- اینجا کسی عروس نیست.
- پس هر دو دامادن؟
- نــــــه!
لرد با عصبانیت پایش را روی زمین کوبید.
- اصلاً ما در این مراسم شرکت نمی کنیم!
حاجآقا با تعجب گفت:
- خب خب خب... پس مجبورم از روشِ اضطراری استفاده کنم...
یکی از فرشتهها با نگرانی جلو آمد و پرسید:
- قربان... همون روش؟ ولی اون که از ابتدای خلقت استفاده نشده!
- بله... روش سه، بند چهار، تبصرهی هفت.
فرشتهها با عجله شروع کردند به کنار زدن ابرهای انتهای بهشت. چند دقیقه بعد، وسیلهای عظیم بیرون آمد که رویش پارچه کشیده بودند. وقتی پارچه کنار رفت، همه خشکشـان زد.
یک چرخ گردون ازدواج؛ با حجمی تقریباً اندازه کلِ قلعه هاگوارتز که روی هر خانه اش نوشته شده بود: «خواستگاری» «آوازِ عاشقانه» «مشاوره مخصوصِ حاجآقا» «اردوی زوجین» «عکس دونفره» «ماهعسل در رودِ شیرعسل» «رقص دونفره» و «بازگشت مستقیم به جهنم.»
- قوانین سادهست فرزندانم! فقط یک بار گردونه رو می چرخونید. بفرمایید شروع کنید!
حاجآقا با اعتماد به نفسی که فقط در فروشندگانِ پاتیل های زنگ زده و مجریانِ برنامه سحرگاهی رادیو وزارتخانه یافت می شود، گلویش را صاف کرد.
- خب... بسم المرلین الریشو!
لرد و دامبلدور همزمان فریاد زدند:
- نــــــــــــــــــــه!

ولی دیگر دیر شده بود. یکی از فرشته ها با سرعتی مثال زدنی دفترچه عقدنامهی بهشتی را آورد؛ روی جلدش با خط طلایی نوشته شده بود:
«دفتر ثبت زوج های آسمانی و دریافت کنندگانِ تخفیف کارگاه های حاجآقا جهنوی.»
حاجآقا عینکش را روی بینی اش جابهجا کرد.
- نام و نامِ خانوادگی عروس؟
دامبلدور و لرد با وحشت به همدیگر نگاه کردند.
- اینجا کسی عروس نیست.
- پس هر دو دامادن؟
- نــــــه!
لرد با عصبانیت پایش را روی زمین کوبید.
- اصلاً ما در این مراسم شرکت نمی کنیم!
حاجآقا با تعجب گفت:
- خب خب خب... پس مجبورم از روشِ اضطراری استفاده کنم...
یکی از فرشتهها با نگرانی جلو آمد و پرسید:
- قربان... همون روش؟ ولی اون که از ابتدای خلقت استفاده نشده!
- بله... روش سه، بند چهار، تبصرهی هفت.
فرشتهها با عجله شروع کردند به کنار زدن ابرهای انتهای بهشت. چند دقیقه بعد، وسیلهای عظیم بیرون آمد که رویش پارچه کشیده بودند. وقتی پارچه کنار رفت، همه خشکشـان زد.
یک چرخ گردون ازدواج؛ با حجمی تقریباً اندازه کلِ قلعه هاگوارتز که روی هر خانه اش نوشته شده بود: «خواستگاری» «آوازِ عاشقانه» «مشاوره مخصوصِ حاجآقا» «اردوی زوجین» «عکس دونفره» «ماهعسل در رودِ شیرعسل» «رقص دونفره» و «بازگشت مستقیم به جهنم.»
- قوانین سادهست فرزندانم! فقط یک بار گردونه رو می چرخونید. بفرمایید شروع کنید!
افرادی که لایک کردند
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!
جزئیات کاربر

تام هم که ولکن نبود، مثل بچهای که بستنی قیفیاش را تازه خریده و میترسد کسی از دستش قاپ بزند، پای مروپ را سفت چسبیده بود که مبادا از دستش در برود. نمیدانم چطور بوی جورابهای مروپ حالش را به هم نزد، احتمالا عشق وقتی وارد ماجرا میشود، بینی هم از کار میافتد.
و همین است حکایتِ " آدمو سگ بگیره و جو نگیره."
خلاصه، برخلاف تایتانیک که در آن یکی از مرغان عاشق زنده ماند و روی تکهچوبی وسط اقیانوس لم داد، اینجا دو مرغ عاشق با هم از صفحهی روزگار محو میشوند. البته موقتاً.
در همان لحظات اول نیز، لرد با ژستی مغرورانه، عشقولانه و البته خوشتیپانه؛ آنقدر خوشتیپ که انگار قرار است روی جلد مجلهی " اربابان تاریکی شیکپوش " برود؛ به سمت بلاتریکس، یار و وفادار همیشگیاش، قدم برداشت تا او را بهعنوان جفت انتخاب کند. اما زهی خیال باطل!
- بِلای بَلا. اگر میخواهی ابهت داشته باشی باید بیایی سمت خود ما. ما واسه هم ساخته شدیم. مثل دو مرغ عاشق، پرواز میکنیم در فراز آسمانها و فراتر از آن...
بلاتریکس دست به سینه ایستاد، ابرویی بالا انداخت و جیغی زد.
- با اجازهی بزرگترا، نخیر!
مث که یادت رفته قبل اینکه بیایم اینجا، خونه که بودیم چه بلبشویی راه انداختی؟ حالا هم برو یه زن دیگه بِستون. 
و لرد، دست از پا درازتر، وسط بهشت نشست. با حالتی که انگار تازه فهمیده فروشنده پول خرد ندارد.
ناگهان در آن سوی بهشت، دامبلدور را دید که او هم روی زمین نشسته بود. ریش بلندش مثل فرشی سفید دورش پخش شده بود و عینکش کمی کج شده بود، انگار او هم تازه از یک جلسهی شکستخوردهی خواستگاری برگشته باشد.
درهای بهشت ناگهان باز شدند. قبل از اینکه فرشتهها و حاجآقا جهنوی مثل باران بهاری از آسمان بریزند پایین، پلههایی نورانی جلویشان ظاهر شد.
حاجآقا با لحنی که انگار آمده همهچیز را سر و سامان بدهد و گزارش عملکرد بگیرد گفت :
- خب عزیزان، وقتتون برای جفتگیری به اتمام رسید. بگویید ببینم کی با کی جفت شده است.
دامبلدور آهی کشید و عینکش را صاف کرد.
- بابا جان، یک هفته کافی نبود. ما هنوز موفق نشدیم جفت مناسبی پیدا کنیم.
حاجآقا ابرو بالا انداخت.
- خب، به غیر از شما، دیگر چه کسی عرضهی پیدا کردن جفت نداشته و از فرمان ما پیروی نکرده؟ بگویید ببینیم چه عذاب الهیای نصیبش میکنیم.
لرد گلویش را صاف کرد تا صدایش بغضآلود به نظر نرسد. بعد با صدای رسایش که پژواکش در بهشت میپیچید، همهجا را به آتش کشید.
- ما. اتفاقاً ما عرضهاش را داشتیم که شأن و شخصیت خود را به هم نریزیم و با وعدهی وسوسهکنندهی کارگاههای خصوصی مشاورهی زوجین رام نشویم. ناسلامتی ما ارباب تاریکیهاییم. چرا باید با کسی جفت شویم؟ ما نیمهی گمشده نداریم. خودمان کاملِ کاملیم.
حاجآقا چند لحظه، مات و مبهوت به لرد زل زد و بعد هم پقی زد زیر خنده.
- خب این که کاری نداره! فقط شما دو نفرید؟ با هم جفت بشید. قضیه حل شد. فقط بجنبید. نمیتونم کارگاههای خصوصی مشاورهی زوجینمو از دست بدم.
در همان لحظه، چشمان لرد و دامبلدور، بهعلاوهی محفلیان ققنوس و خورندگان مرگ؛ همگی با هم از حدقه بیرون زد. در بهشت همهمهای برپا شد، فرشتهها زیرلب ذکر میگفتند و چند نفر هم از شدت تعجب بالهایشان را گره زده بودند.
صدای دامبلدور در میان آن همه همهمه به فرشتگان و حاجآقا نمیرسید. اما تمام تلاشش را کرد که برسد. چون اگر نمیرسید، یا اصلا اشتباه میرسید، اوضاع بد قاراشمیش میشد.
- هرگز کسی مثل ما با کسی مثل تام وصلت نمیکند!
لرد هم که نمیخواست کم بیارد فوراََ حرف دامبلدور را تکرار کرد.
- هرگز کسی مثل ما نیز با کسی مثل آلبوس وصلت نمیکند!
- ای کافران، این شکلی که نمیشود. مثل اینکه خودم به شخصه باید دست به کار شوم و خطبهی عقد را برای شما زوجین عاشق بخوانم...
و همین است حکایتِ " آدمو سگ بگیره و جو نگیره."
خلاصه، برخلاف تایتانیک که در آن یکی از مرغان عاشق زنده ماند و روی تکهچوبی وسط اقیانوس لم داد، اینجا دو مرغ عاشق با هم از صفحهی روزگار محو میشوند. البته موقتاً.
در همان لحظات اول نیز، لرد با ژستی مغرورانه، عشقولانه و البته خوشتیپانه؛ آنقدر خوشتیپ که انگار قرار است روی جلد مجلهی " اربابان تاریکی شیکپوش " برود؛ به سمت بلاتریکس، یار و وفادار همیشگیاش، قدم برداشت تا او را بهعنوان جفت انتخاب کند. اما زهی خیال باطل!
- بِلای بَلا. اگر میخواهی ابهت داشته باشی باید بیایی سمت خود ما. ما واسه هم ساخته شدیم. مثل دو مرغ عاشق، پرواز میکنیم در فراز آسمانها و فراتر از آن...

بلاتریکس دست به سینه ایستاد، ابرویی بالا انداخت و جیغی زد.
- با اجازهی بزرگترا، نخیر!
مث که یادت رفته قبل اینکه بیایم اینجا، خونه که بودیم چه بلبشویی راه انداختی؟ حالا هم برو یه زن دیگه بِستون. 
و لرد، دست از پا درازتر، وسط بهشت نشست. با حالتی که انگار تازه فهمیده فروشنده پول خرد ندارد.
ناگهان در آن سوی بهشت، دامبلدور را دید که او هم روی زمین نشسته بود. ریش بلندش مثل فرشی سفید دورش پخش شده بود و عینکش کمی کج شده بود، انگار او هم تازه از یک جلسهی شکستخوردهی خواستگاری برگشته باشد.
درهای بهشت ناگهان باز شدند. قبل از اینکه فرشتهها و حاجآقا جهنوی مثل باران بهاری از آسمان بریزند پایین، پلههایی نورانی جلویشان ظاهر شد.
حاجآقا با لحنی که انگار آمده همهچیز را سر و سامان بدهد و گزارش عملکرد بگیرد گفت :
- خب عزیزان، وقتتون برای جفتگیری به اتمام رسید. بگویید ببینم کی با کی جفت شده است.

دامبلدور آهی کشید و عینکش را صاف کرد.
- بابا جان، یک هفته کافی نبود. ما هنوز موفق نشدیم جفت مناسبی پیدا کنیم.

حاجآقا ابرو بالا انداخت.
- خب، به غیر از شما، دیگر چه کسی عرضهی پیدا کردن جفت نداشته و از فرمان ما پیروی نکرده؟ بگویید ببینیم چه عذاب الهیای نصیبش میکنیم.

لرد گلویش را صاف کرد تا صدایش بغضآلود به نظر نرسد. بعد با صدای رسایش که پژواکش در بهشت میپیچید، همهجا را به آتش کشید.
- ما. اتفاقاً ما عرضهاش را داشتیم که شأن و شخصیت خود را به هم نریزیم و با وعدهی وسوسهکنندهی کارگاههای خصوصی مشاورهی زوجین رام نشویم. ناسلامتی ما ارباب تاریکیهاییم. چرا باید با کسی جفت شویم؟ ما نیمهی گمشده نداریم. خودمان کاملِ کاملیم.

حاجآقا چند لحظه، مات و مبهوت به لرد زل زد و بعد هم پقی زد زیر خنده.
- خب این که کاری نداره! فقط شما دو نفرید؟ با هم جفت بشید. قضیه حل شد. فقط بجنبید. نمیتونم کارگاههای خصوصی مشاورهی زوجینمو از دست بدم.

در همان لحظه، چشمان لرد و دامبلدور، بهعلاوهی محفلیان ققنوس و خورندگان مرگ؛ همگی با هم از حدقه بیرون زد. در بهشت همهمهای برپا شد، فرشتهها زیرلب ذکر میگفتند و چند نفر هم از شدت تعجب بالهایشان را گره زده بودند.
صدای دامبلدور در میان آن همه همهمه به فرشتگان و حاجآقا نمیرسید. اما تمام تلاشش را کرد که برسد. چون اگر نمیرسید، یا اصلا اشتباه میرسید، اوضاع بد قاراشمیش میشد.
- هرگز کسی مثل ما با کسی مثل تام وصلت نمیکند!

لرد هم که نمیخواست کم بیارد فوراََ حرف دامبلدور را تکرار کرد.
- هرگز کسی مثل ما نیز با کسی مثل آلبوس وصلت نمیکند!

- ای کافران، این شکلی که نمیشود. مثل اینکه خودم به شخصه باید دست به کار شوم و خطبهی عقد را برای شما زوجین عاشق بخوانم...
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/14
تولد نقش: 1402/04/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 20:51
از: تو قلب کسایی که دوستم دارن!
پستها:
438
شغل
تاریخنگار دیوان جادوگران

بعد این حرف ناگهان غلغله ای بهشت را فرا گرافت.
- هی خانوم کجا کجا؟ دوستت دارم به خدا.
- یکی برسه به دادم، دلمو به یکی دادم. از خوبای روزگاره عاشقی همین یه باره مثل اونو کسی نداره.
- آخ یکی بود یکی نبود، یه عاشقی بود که یه روز بهت می گفت دوست داره، آخ که دوستت داره هنوز... وای که دوستت داره هنوز!
- I`ll be loving you.loving you
من میخوام عاشقت. باشم عاشق تو
For the rest of my life
برای بقیه زندگیم
Thru days and night
از اغاز تا انتهای روزها و شبها
I`ll thank Allah for open my eyes
من میخوام از خدا تشکر کنم برای اینکه چشمان من رو باز کرد
Now and forever I…I`ll be there for you
حالا و برای همیشه من…من میخوام در اینجا برای تو باشم.
کلا فاز خوانندگی همه گل کرده بود و هر کسی برای جذب معشوقه اش، مانند پرندگان سعی می کرد حنجره طلایی اش را به نمایش بگذارد و احساساتش را در آهنگ بروز دهد.
- I’m in love with a fairytale
من عاشق یه پری افسانه ای شدم
این وسط تام و مروپ هم که از قبل با هم محرم شده بودند و حتی بچه ای به دنیا آورده و تحویل جامعه جادوگری داده بودند تا آبادش کند، دیدند نمی شود که میان این همه عاشق و معشوق کم بیاورند. برای همین آهنگ تایتانیک را باز کردند و فاز جک و رز گرفتند تا خاری شوند بر چشم ابلهان که دعوایشان را باور می کردند.
- اوه تامی من...
- جانم مروپ رزی زیبام؟
فرشته ها که دیگر نمی توانستند این حجم از عشق را تحمل کنند، جو گرفته شدند و کشتی دو پرنده عاشق را غرق نمودند.
- مروپ کمک! کمک دارم غرق میشم!
- تام پامو ول کن! انقدر نکش وگرنه منم باهات غرق میشم.
مرگو بپذیر و جون منو نجات بده تامی!
- هی خانوم کجا کجا؟ دوستت دارم به خدا.
- یکی برسه به دادم، دلمو به یکی دادم. از خوبای روزگاره عاشقی همین یه باره مثل اونو کسی نداره.
- آخ یکی بود یکی نبود، یه عاشقی بود که یه روز بهت می گفت دوست داره، آخ که دوستت داره هنوز... وای که دوستت داره هنوز!

- I`ll be loving you.loving you
من میخوام عاشقت. باشم عاشق تو
For the rest of my life
برای بقیه زندگیم
Thru days and night
از اغاز تا انتهای روزها و شبها
I`ll thank Allah for open my eyes
من میخوام از خدا تشکر کنم برای اینکه چشمان من رو باز کرد
Now and forever I…I`ll be there for you
حالا و برای همیشه من…من میخوام در اینجا برای تو باشم.
کلا فاز خوانندگی همه گل کرده بود و هر کسی برای جذب معشوقه اش، مانند پرندگان سعی می کرد حنجره طلایی اش را به نمایش بگذارد و احساساتش را در آهنگ بروز دهد.
- I’m in love with a fairytale
من عاشق یه پری افسانه ای شدم
این وسط تام و مروپ هم که از قبل با هم محرم شده بودند و حتی بچه ای به دنیا آورده و تحویل جامعه جادوگری داده بودند تا آبادش کند، دیدند نمی شود که میان این همه عاشق و معشوق کم بیاورند. برای همین آهنگ تایتانیک را باز کردند و فاز جک و رز گرفتند تا خاری شوند بر چشم ابلهان که دعوایشان را باور می کردند.
- اوه تامی من...
- جانم مروپ رزی زیبام؟
فرشته ها که دیگر نمی توانستند این حجم از عشق را تحمل کنند، جو گرفته شدند و کشتی دو پرنده عاشق را غرق نمودند.
- مروپ کمک! کمک دارم غرق میشم!
- تام پامو ول کن! انقدر نکش وگرنه منم باهات غرق میشم.
مرگو بپذیر و جون منو نجات بده تامی!
افرادی که لایک کردند
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/05/29
تولد نقش: 1404/06/01
آخرین ورود: امروز ساعت 05:06
از: آن روز که در بند توام آزادم ...
پستها:
229
شغل
مدیر مدرسه هاگوارتز، مدیر فنی جادوگران

خلاصه: دو گروه مرگخوار و محفلی، هر دو وارد بهشت شدن. اون جا مدام دارن مثل بچههای دبستانی کل کل میکنن و تو سر هم میزنن. فرشتهها بعد از این که سعی میکنن اینا رو آشتی بدن و موفق نمیشن، تصمیم میگیرن برای برگشتن بهشت به شرایط عادی، یه مسابقه بین دو گروه برگزار کنن که برنده اون جا بمونه و بازنده به جهنم بره. همه منتظر اعلام مسابقه هستن ...
ناگهان درهای عرش مرلینی گشوده شد و نوری از آسمان تابید. فرشتگان حاضر در صحنه همگی کنار رفتند و از میان آنها، راهرویی نورانی از وسط عرش باز شد تا بهشت. از این مسیر نورانی، پیکرهای با ابهت پایین میآمد و سایر فرشتگان برای او تونل خوشآمدگویی ساخته بودند ... بله! او کسی نبود جز لایتسیکِرائیل، فرشتهی مسابقه و سرگرمی دربار مرلین ... ملقب به بیگ مسعود!
- یک و یک و یک ... دو و دو و دو ... سه و سه و سه ... مسابقهی محله!
در میان استقبال فرشتگان، بیگ مسعود جلو آمد و میکروفون نورانیاش را مقابل لرد سیاه گرفت.
- یک آقایی در یک شب بارانی بدون چتر و کلاه از خیابون رد میشه ... اما حتی یک موی سرش هم خیس نمیشه! چطور ممکنه؟
- ما را مسخره میکنی مردک هتاک؟
- گل گفتی آی گل گفتی! دی ری ری ری! مثل یه بلبل گفتی! دی ری ری ری! جواب عالی دادی! غنچه بودی شکفتی! غنچه بودی شکفتی!
فرشتگان با این آواز جواب لرد را تایید کردند! بیگ مسعود میکروفون را به طرف دامبلدور برد.
- شبا موقع خواب ریشت رو میذاری روی شلوارت یا زیرش؟
- هیچکدوم بابا جان ... من شبها شلوار پام نمیکنم.
- گل گفتی آی گل گفتی! دی ری ری ری! مثل یه بلبل گفتی! دی ری ری ری! جواب عالی دادی! غنچه بودی شکفتی! غنچه بودی شکفتی!
با تساوی دو گروه در این آیتم، بیگ مسعود سراغ آیتم بعدی، یعنی «شعر یادت نره!» رفت.
- هر کس ادامهی این ترانه رو میدونه، زنگ بزنه ... «من یه پرندهم، آرزو دارم ...»
- زیــــــــــنگ!
- شرکت کنندهی شمارهی یک، آقای لرد سیاه.
- اممم ... ما یک پرنده هستیم، آرزو داریم، در آسمانی صاف و آبی پرواز كنيم. و دعا كنيم كه ما، همهی كودكان، دست در دست دهیم و قلکهای كوچك خودمان را ...
- غلطه آی غلطه غلط غلوطه غلطه!
شرکت کنندهی شمارهی دو، آقای پروفسور دامبلدور.
- من یه پرندهم، آرزو دارم، جوراب پام کنم؟ جوراب پشمی!
- غلطه آی غلطه غلط غلوطه غلطه!
آیتم دوم نیز با تساوی به پایان رسید. بیگ مسعود در میان تشریفات مخصوص صحنه را ترک کرد تا تدبیر دیگری اندیشیده شود. جایگزین بیگ مسعود کسی نبود جز حاج آقا جِهنوی!
- عزیزانم! مگر مرلین نگفته بود که النکاح سنّتی؟
بهشت که جای یک مشت عزب نیست!
جوان عزب هر لحظه در آستانهی گناه و سقوط و لغزش است!
بنابراین شما یک هفته وقت دارید یکی یکی با هم جفت شوید تا اقامتتان در بهشت تمدید شود.
هر کس که در پایان این مدت جفتی پیدا نکرده باشد، به جهنم دیپورت خواهد شد.
ضمنا کارگاههای خصوصی پساازدواج به تدریس خودم برای زوجهای نمونه برگزار خواهد شد.
***
ناگهان درهای عرش مرلینی گشوده شد و نوری از آسمان تابید. فرشتگان حاضر در صحنه همگی کنار رفتند و از میان آنها، راهرویی نورانی از وسط عرش باز شد تا بهشت. از این مسیر نورانی، پیکرهای با ابهت پایین میآمد و سایر فرشتگان برای او تونل خوشآمدگویی ساخته بودند ... بله! او کسی نبود جز لایتسیکِرائیل، فرشتهی مسابقه و سرگرمی دربار مرلین ... ملقب به بیگ مسعود!
- یک و یک و یک ... دو و دو و دو ... سه و سه و سه ... مسابقهی محله!

در میان استقبال فرشتگان، بیگ مسعود جلو آمد و میکروفون نورانیاش را مقابل لرد سیاه گرفت.
- یک آقایی در یک شب بارانی بدون چتر و کلاه از خیابون رد میشه ... اما حتی یک موی سرش هم خیس نمیشه! چطور ممکنه؟

- ما را مسخره میکنی مردک هتاک؟

- گل گفتی آی گل گفتی! دی ری ری ری! مثل یه بلبل گفتی! دی ری ری ری! جواب عالی دادی! غنچه بودی شکفتی! غنچه بودی شکفتی!

فرشتگان با این آواز جواب لرد را تایید کردند! بیگ مسعود میکروفون را به طرف دامبلدور برد.
- شبا موقع خواب ریشت رو میذاری روی شلوارت یا زیرش؟

- هیچکدوم بابا جان ... من شبها شلوار پام نمیکنم.

- گل گفتی آی گل گفتی! دی ری ری ری! مثل یه بلبل گفتی! دی ری ری ری! جواب عالی دادی! غنچه بودی شکفتی! غنچه بودی شکفتی!

با تساوی دو گروه در این آیتم، بیگ مسعود سراغ آیتم بعدی، یعنی «شعر یادت نره!» رفت.
- هر کس ادامهی این ترانه رو میدونه، زنگ بزنه ... «من یه پرندهم، آرزو دارم ...»
- زیــــــــــنگ!
- شرکت کنندهی شمارهی یک، آقای لرد سیاه.
- اممم ... ما یک پرنده هستیم، آرزو داریم، در آسمانی صاف و آبی پرواز كنيم. و دعا كنيم كه ما، همهی كودكان، دست در دست دهیم و قلکهای كوچك خودمان را ...
- غلطه آی غلطه غلط غلوطه غلطه!
شرکت کنندهی شمارهی دو، آقای پروفسور دامبلدور.- من یه پرندهم، آرزو دارم، جوراب پام کنم؟ جوراب پشمی!

- غلطه آی غلطه غلط غلوطه غلطه!

آیتم دوم نیز با تساوی به پایان رسید. بیگ مسعود در میان تشریفات مخصوص صحنه را ترک کرد تا تدبیر دیگری اندیشیده شود. جایگزین بیگ مسعود کسی نبود جز حاج آقا جِهنوی!
- عزیزانم! مگر مرلین نگفته بود که النکاح سنّتی؟
بهشت که جای یک مشت عزب نیست!
جوان عزب هر لحظه در آستانهی گناه و سقوط و لغزش است!
بنابراین شما یک هفته وقت دارید یکی یکی با هم جفت شوید تا اقامتتان در بهشت تمدید شود.
هر کس که در پایان این مدت جفتی پیدا نکرده باشد، به جهنم دیپورت خواهد شد.
ضمنا کارگاههای خصوصی پساازدواج به تدریس خودم برای زوجهای نمونه برگزار خواهد شد.
افرادی که لایک کردند
دابی نباید این پست رو مینوشت! دابی بد! 

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/03/06
تولد نقش: 1404/03/08
آخرین ورود: دوشنبه 10 فروردین 1405 15:39
از: زیر درخت بید کهن !
پستها:
42

کاسیوپا، نگاه چپچپی به پروفسور دامبلدور کرد و از لردیجون خودش دفاع کرد.
- ای بابا، لرد ما اصلا هم تسلیم نشده. ما خیلی هم شجاعیم.
ولدمورت که تحت تاثیر حرفهای فرشتهها و اعضای محفل ققنوس قرار گرفته بود، و از حرفهای یهویی یارش، کاسیوپا، شگفتزده شده بود، زد زیر خنده و گفت:
- برو، برو دامبی جون، خودتو سفید کن. اولا که، ما برای شما، لرد سیاه هستیم، نه تامی جون!
دوما، ما و تسلیم شدن؟ خیر، ما میخوایم تو بهشت بمونیم و بجنگیم، مگر نه، مرگخوارانم؟!
یکی از اعضای محفل ققنوس، دستشو بالا گرفت:
- نهخیر! اگر اینا میمونن بهشت، ما میریم جهنم!
دامبلدور جلوی دهن اون محفلیو گرفت و گفت:
- نهخیرم! ما همینجا میمونیم و مرگخواران رو مانند سوسک توی قوطی میکنیم!
بلاتریکس لسترنج و کاسیوپا خندهی دیوانهواری کردن.
- اوه! ببینین کی میخواد ما رو سوسک کنه!
- یه پیرمرد خرفت که از بس ریش داره، به سختی میتونه راه بره!
فرشتهها که از سر و کله زدن با یه مشت بچه و پیرمرد خسته شده بودن، مجبور شدن یه وعده بدن.
یه وعده که به نفع شکمشون نبود، ولی مجبور بودن.
- هرکسی که این مسابقه رو ببره، برندهی دو جعبه شکلات قورباغهای میشه!
کاسیوپا پرید وسط حرف فرشته و سعی کرد خودشو توی دل مرگخواران جا بده.
- همین؟ فقط دو جعبه شکلات قورباغهای؟ این که خیلی کمه! کی بخوره، و کی نگاه کنه!؟
میشه حداقل دو جعبه لوبیای برتیباتز هم بذارین روش؟ البته باید خوشمزه باشن ها!؟
دامبلدور خندهای تحقیرآمیز کرد.
- شما مرگخوارا چقدر زیادهخواهین! فرشتههای گرامی، ما به همون شکلاتها راضیایم. شما لطف دارین.
بلاتریکس لسترنج انگشتشو به سمت دامبلدور میگیره.
- چون میدونین نمیبرین، به همون چیز ناچیز هم راضیاین.
عضو محفلی سعی کرد خودشو بندازه وسط و حرف بزنه اما کاسیوپا نذاشت.
- نه نه نه، بچهجون. وسط بحث بزرگترها نپر!
فرشتهها که دیگر واقعا خسته شده بودند، داد زدند:
بسه!
باشه... باشه... دو تا لوبیای برتیباتز هم روش.
فقط ما رو از کارمون اخراج نکنین!
ولدمورت که از تخریبهای مرگخوار تازهکار خودش راضی بود و تحت تاثیر قرار گرفته بود،
چیزی نگفت و مرگخواران را آمادهی مسابقه کرد.
- ای بابا، لرد ما اصلا هم تسلیم نشده. ما خیلی هم شجاعیم.
ولدمورت که تحت تاثیر حرفهای فرشتهها و اعضای محفل ققنوس قرار گرفته بود، و از حرفهای یهویی یارش، کاسیوپا، شگفتزده شده بود، زد زیر خنده و گفت:
- برو، برو دامبی جون، خودتو سفید کن. اولا که، ما برای شما، لرد سیاه هستیم، نه تامی جون!
دوما، ما و تسلیم شدن؟ خیر، ما میخوایم تو بهشت بمونیم و بجنگیم، مگر نه، مرگخوارانم؟!
یکی از اعضای محفل ققنوس، دستشو بالا گرفت:
- نهخیر! اگر اینا میمونن بهشت، ما میریم جهنم!
دامبلدور جلوی دهن اون محفلیو گرفت و گفت:
- نهخیرم! ما همینجا میمونیم و مرگخواران رو مانند سوسک توی قوطی میکنیم!
بلاتریکس لسترنج و کاسیوپا خندهی دیوانهواری کردن.
- اوه! ببینین کی میخواد ما رو سوسک کنه!
- یه پیرمرد خرفت که از بس ریش داره، به سختی میتونه راه بره!
فرشتهها که از سر و کله زدن با یه مشت بچه و پیرمرد خسته شده بودن، مجبور شدن یه وعده بدن.
یه وعده که به نفع شکمشون نبود، ولی مجبور بودن.
- هرکسی که این مسابقه رو ببره، برندهی دو جعبه شکلات قورباغهای میشه!
کاسیوپا پرید وسط حرف فرشته و سعی کرد خودشو توی دل مرگخواران جا بده.
- همین؟ فقط دو جعبه شکلات قورباغهای؟ این که خیلی کمه! کی بخوره، و کی نگاه کنه!؟
میشه حداقل دو جعبه لوبیای برتیباتز هم بذارین روش؟ البته باید خوشمزه باشن ها!؟
دامبلدور خندهای تحقیرآمیز کرد.
- شما مرگخوارا چقدر زیادهخواهین! فرشتههای گرامی، ما به همون شکلاتها راضیایم. شما لطف دارین.
بلاتریکس لسترنج انگشتشو به سمت دامبلدور میگیره.
- چون میدونین نمیبرین، به همون چیز ناچیز هم راضیاین.

عضو محفلی سعی کرد خودشو بندازه وسط و حرف بزنه اما کاسیوپا نذاشت.
- نه نه نه، بچهجون. وسط بحث بزرگترها نپر!
فرشتهها که دیگر واقعا خسته شده بودند، داد زدند:
بسه!
باشه... باشه... دو تا لوبیای برتیباتز هم روش.
فقط ما رو از کارمون اخراج نکنین!
ولدمورت که از تخریبهای مرگخوار تازهکار خودش راضی بود و تحت تاثیر قرار گرفته بود،
چیزی نگفت و مرگخواران را آمادهی مسابقه کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاسیوپا بلک در 1404/3/27 22:41:37
ویرایش شده توسط کاسیوپا بلک در 1404/3/28 14:19:48
ویرایش شده توسط کاسیوپا بلک در 1404/3/28 20:53:37
ویرایش شده توسط کاسیوپا بلک در 1404/3/28 14:19:48
ویرایش شده توسط کاسیوپا بلک در 1404/3/28 20:53:37
.Everything could be achieved with effort
همهچیز با تلاش به دست میآید.
همهچیز با تلاش به دست میآید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/27
تولد نقش: 1403/11/30
آخرین ورود: یکشنبه 4 مرداد 1405 13:33
از: هر جا که بخوام!
پستها:
539

مرگخواران در مدتی که منتظر بودن تا فرشته مسابقاتی که قرار بود توش شرکت کنن رو مشخص کنه، به نتایج جالبی میرسن. چی؟ این!
- فرشته اجازه؟
فرشته که از پاره شدن رشتهی افکارش خوشنود نبود، آهکشان از عمق ذهنش بیرون میاد و رو به سمت مرگخواری که اجازه خواسته بود میکنه.
- چی شده؟
- نمیشه ما رو یکراست بفرستین همون جهنم؟
فرشته جا میخوره.
- چی؟ چرا یکی باید بخواد بهشتو ول کنه بره جهنم؟ مگه غرق در نعمت و لذت نبودین؟ آیا این برای شما کافی نیست؟
لرد با دستش اشارهای به اطراف میکنه.
- اولا که دیگه داشت حوصلهمون سر میرفت. ما هیجان میخوایم! دوما همهی زیباییهای بهشت با حضور این پیری و جوجه ققنوساش از بین رفت. ما رو بفرستین جهنم چهار نفرو شکنجه کنیم یکم هالی به هولی بشیم.
فرشته با تاسف سری تکون میده و سریعا تو جیبش دنبال وعدههایی وسوسهآمیز برای موندگاری اونا تو بهشت میگرده تا حاضر به شرکت در مسابقه بشن. اما در حین این گشت و گذار، ناگهان فکر بهتری به ذهنش خطور میکنه.
- یا شایدم نکنه... میترسین از محفلیا شکست بخورین که جا زدین؟ درک میکنم. بالاخره این مسابقات سخته دیگه.
دامبلدور پقی میزنه زیر خنده.
- تامی، یکم زود نبود برای پذیرفتن شکست؟
- فرشته اجازه؟

فرشته که از پاره شدن رشتهی افکارش خوشنود نبود، آهکشان از عمق ذهنش بیرون میاد و رو به سمت مرگخواری که اجازه خواسته بود میکنه.
- چی شده؟

- نمیشه ما رو یکراست بفرستین همون جهنم؟

فرشته جا میخوره.
- چی؟ چرا یکی باید بخواد بهشتو ول کنه بره جهنم؟ مگه غرق در نعمت و لذت نبودین؟ آیا این برای شما کافی نیست؟

لرد با دستش اشارهای به اطراف میکنه.
- اولا که دیگه داشت حوصلهمون سر میرفت. ما هیجان میخوایم! دوما همهی زیباییهای بهشت با حضور این پیری و جوجه ققنوساش از بین رفت. ما رو بفرستین جهنم چهار نفرو شکنجه کنیم یکم هالی به هولی بشیم.

فرشته با تاسف سری تکون میده و سریعا تو جیبش دنبال وعدههایی وسوسهآمیز برای موندگاری اونا تو بهشت میگرده تا حاضر به شرکت در مسابقه بشن. اما در حین این گشت و گذار، ناگهان فکر بهتری به ذهنش خطور میکنه.
- یا شایدم نکنه... میترسین از محفلیا شکست بخورین که جا زدین؟ درک میکنم. بالاخره این مسابقات سخته دیگه.

دامبلدور پقی میزنه زیر خنده.
- تامی، یکم زود نبود برای پذیرفتن شکست؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1404 20:57
از: گور برخاسته.
پستها:
338

قبل از اینکه فرشته چیزی بگوید، ولدمورت با صدای بلند گفت:
- معلوم است که اعتماد نمیکند! ما مرگخوارانمان را از افراد باهوش و خاص انتخاب میکنیم... مانند بعضی ها نیستیم که هر کسی را به محفلشان راه می دهند!
دامبلدور به سمت لرد برگشت.
- با ما بودی بابا جان؟
-ما گفتیم بعضی ها... اسمتان را عوض کردید؟
- اگر میخواهی حرفی بزنی مستقیم به خودمان بگو!
- معلوم است که میگوییم! فکر میکنید از شما میترسیم؟
فرشته سرش را تکان داد. به نظر میرسید که دعوای بعدی در راه است و باید جلوی آن را می گرفت. با صدایی که سعی کرد بی حوصلگی در آن پیدا نباشد، گفت:
- خب خب... بسه دیگه... بیایید از رهبران دو گروه شروع کنیم! نکات مثبت همدیگر رو بگید!
ولدمورت کاغذش که هنوز سفید بود را روی نیمکت گذاشت و با تکبر گفت:
- ما نکات مثبت نمیبینیم.... وجود ما سراسر تاریکی است... ولی میتوانیم نکات منفی را بگوییم!
فرشته که هر لحظه بی حوصله تر و عصبانی تر میشد، به دامبلدور نگاه کرد و منتظر جوابش ماند.
دامبلدور دست به ریش شد و گفت:
- منم نکته مثبتی نمیبینم بابا جان! قبلا حداقل خوشگل بودی... الان دیگه اونم ...
- آن هم چه؟ ما همیشه پر ابهت بودیم و هستیم؟ فکر کردین خودتان با این ریش بزی خیلی خوشگل هستید مثلا؟
- ریش ما خیلی هم خوشگله بابا جان!
کارد به بال فرشته رسیده بود. البته باید کارد به استخوانش میرسید ولی چون فرشته ها سیستم استخوان بندی خاصی دارند اگر بهشان کارد بزنی به بالشان میخورد. خون هم ندارند و همه وجودشان سنیچ آلبالو است. بهرحال باید موجودات شیرینی باشند.
خلاصه که صبر فرشته تمام شد. با خودش فکر کرد که ایجاد دوستی و برابری بین این دو گروه ممکن نیست. بهترین کار جدایی آنها بود.
نفس عمیقی کشید و در حالی که نیمکتی که ولدمورت در حلق دامبلدور کرده بود را بیرون میکشید گفت:
-خب... من اعتراف میکنم اشتباه کردم... شما دوست بشو نیستید... بیایید یک سری مسابقات بذاریم و گروه برتر رو انتخاب کنیم... هرکی بهترین گروه باشه تو بهشت میمونه و اون یکی گروه میره جهنم! موافقین؟
همه موافقتشان را اعلام کردند و منتظر اعلام مسابقات فرشته شدند.
- معلوم است که اعتماد نمیکند! ما مرگخوارانمان را از افراد باهوش و خاص انتخاب میکنیم... مانند بعضی ها نیستیم که هر کسی را به محفلشان راه می دهند!
دامبلدور به سمت لرد برگشت.
- با ما بودی بابا جان؟
-ما گفتیم بعضی ها... اسمتان را عوض کردید؟
- اگر میخواهی حرفی بزنی مستقیم به خودمان بگو!
- معلوم است که میگوییم! فکر میکنید از شما میترسیم؟
فرشته سرش را تکان داد. به نظر میرسید که دعوای بعدی در راه است و باید جلوی آن را می گرفت. با صدایی که سعی کرد بی حوصلگی در آن پیدا نباشد، گفت:
- خب خب... بسه دیگه... بیایید از رهبران دو گروه شروع کنیم! نکات مثبت همدیگر رو بگید!
ولدمورت کاغذش که هنوز سفید بود را روی نیمکت گذاشت و با تکبر گفت:
- ما نکات مثبت نمیبینیم.... وجود ما سراسر تاریکی است... ولی میتوانیم نکات منفی را بگوییم!
فرشته که هر لحظه بی حوصله تر و عصبانی تر میشد، به دامبلدور نگاه کرد و منتظر جوابش ماند.
دامبلدور دست به ریش شد و گفت:
- منم نکته مثبتی نمیبینم بابا جان! قبلا حداقل خوشگل بودی... الان دیگه اونم ...
- آن هم چه؟ ما همیشه پر ابهت بودیم و هستیم؟ فکر کردین خودتان با این ریش بزی خیلی خوشگل هستید مثلا؟
- ریش ما خیلی هم خوشگله بابا جان!
کارد به بال فرشته رسیده بود. البته باید کارد به استخوانش میرسید ولی چون فرشته ها سیستم استخوان بندی خاصی دارند اگر بهشان کارد بزنی به بالشان میخورد. خون هم ندارند و همه وجودشان سنیچ آلبالو است. بهرحال باید موجودات شیرینی باشند.
خلاصه که صبر فرشته تمام شد. با خودش فکر کرد که ایجاد دوستی و برابری بین این دو گروه ممکن نیست. بهترین کار جدایی آنها بود.
نفس عمیقی کشید و در حالی که نیمکتی که ولدمورت در حلق دامبلدور کرده بود را بیرون میکشید گفت:
-خب... من اعتراف میکنم اشتباه کردم... شما دوست بشو نیستید... بیایید یک سری مسابقات بذاریم و گروه برتر رو انتخاب کنیم... هرکی بهترین گروه باشه تو بهشت میمونه و اون یکی گروه میره جهنم! موافقین؟
همه موافقتشان را اعلام کردند و منتظر اعلام مسابقات فرشته شدند.
افرادی که لایک کردند
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/10/11
تولد نقش: 1402/10/13
آخرین ورود: دوشنبه 19 شهریور 1403 12:23
از: خلافکارا متنفرم!
پستها:
266

مرگخواران و محفلیها با دیدن چهرهی رنجیدهی فرشته به سرعت شروع به نوشتن کردند. چند ثانیه بعد پاتریشیا گفت:
- من تموم کردم!
همهی کسانی که توی بهشت بودند با تعجب به او نگاه کردند.
- به همین زودی؟!
پاتریشیا با بیتفاوتی گفت:
- خیلی هم طول کشید!
فرشته گفت:
- خب برامون بخونش.
پاتریشیا نگاهی به بغلدستیاش، تلما انداخت و شروع به خواندن کرد:
- به نظر من شکاک بودن تلما هلمز باعث میشود به افراد بدجنس اعتماد نکند و گول نخورد.
- من تموم کردم!
همهی کسانی که توی بهشت بودند با تعجب به او نگاه کردند.
- به همین زودی؟!
پاتریشیا با بیتفاوتی گفت:
- خیلی هم طول کشید!
فرشته گفت:
- خب برامون بخونش.
پاتریشیا نگاهی به بغلدستیاش، تلما انداخت و شروع به خواندن کرد:
- به نظر من شکاک بودن تلما هلمز باعث میشود به افراد بدجنس اعتماد نکند و گول نخورد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب میشه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/08/01
تولد نقش: 1399/08/02
آخرین ورود: دوشنبه 22 مرداد 1403 10:34
از: دست رفته و دردمند
پستها:
172

فرشته سرش را با ناامیدی تکان داد و تصمیم گرفت که آموزش دو گروه را شروع کند.
- خب … اینجا بهشته و جاییه که توش صلح و برابری…
- ببخشید کله لرد نمیذاره ما تخته رو ببینیم!
صدای لوپین بود که از ردیف سوم داد میزد.
بلافاصله بعد از نام بردن اسم تخته، تخته سیاهی از بالا، پایین افتاد و پشت سر فرشته فرود آمد.
اما ونیتی که هم نیمکتی لوپین بود با تشر گفت:
- خب منم فقط یه کپه موی سفید میبینم! ولی اعتراض میکنم؟ نه! شما فقط بلدین بهانه بگیرین و به ارباب توهین کنین!
اعتراض هر دو دسته بلند شد و هر کسی مشغول جر و بحث با بغل دستیش شد. فرشته با خودش فکر کرد اگر بحث ادامه پیدا کند حتما دو جبهه به هم حمله میکنند و جنگی به راه می افتد.
گلویش را صاف کرد و فریاد زد:
- بسه! ساکت باشین! آقا ساکتتت! …خب درس اولتون رو انتخاب کردم! نگاه مثبت و دوست داشتن همدیگه که…. ونیتی موهای لوپین رو نکش! بشین سر جات!
…کجا بودیم؟ اها! نگاه مثبت!
بعد با لبخند به همه افراد نگاه کرد و گفت:
- بیایین هر کسی نکات مثبت و قوی هم نیمکتی خودشو بنویسه! بهم دیگه با یک دید متفاوت نگاه کنید و دنبال نکات مثبت باشین!
رزالین دیگوری از ردیف هشتم دستش را بالا گرفت و گفت:
- ببخشید مگه مرگخوارا نکات مثبت هم دارن؟ اصلا نکته خاصی ندارن!
دوباره صدای جر و بحث بالا گرفت. فرشته دندانهایش را روی هم فشار داد و چشمهایش را بست، بعد با عصبانیت داد زد:
- دعوا نباشه! ساکت! …ساکت باشین! قلم و کاغذ جلوتونه! بنویسید!
به دنبال حرف فرشته،قلم و کاغذ از بالا پایین آمد و روی نیکمت ها افتاد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
All great things begin with a vision ……....A DREAM
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: امروز ساعت 01:42
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
691
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران، ارشد هافلپاف

همون لحظه دقیقا به تعداد نصف مرگخواران و محفلیون بعلاوه لرد و دامبلدور، نیمکت از آسمون میباره و با صدای دامب و دومبی شروع به سقوط کردن در جای خودشون میکنن. این وسط چند تا مرگخوار و محفلی به موقع جاخالی نداده و زیر نیمکتهای پرتاب شده له میشن. اما چون اونجا بهشت بود، در جا کوبیدگی بدنشون رفع شده، استخون شکستهشون جوش خورده و پوستشون دوخته میشه.
فرشته که حالا دیگه خشمگین نبود، نگاهشو بین دو جبهه میچرخونه.
- هر نیمکت دو نفرهس! برای آموزش دوستی، یک مرگخوار و یک محفلی کنار هم میشینن و در مورد شما دو تا!
انگشت اشارهی یکی از دستان فرشته دامبلدور و دیگری لردو نشونه میگیره.
- شما دو تا هم این نیمکت جلویی میشینین که خوب حواسم بهتون باشه و الگوی خوبی برای یارانتون باشین.
اعضای هر دو جبهه غرولندکنان میرن تا سرجاهاشون بشینن. دامبلدور هم پشت سرشون با اشتیاق میره و روی جلوترین نیمکت جلوس میکنه. اما لرد سرجاش سیخ وایساده بود.
فرشته جلو میره تا ببینه لرد چشه.
- جناب لرد... اسمتون همین بود دیگه نه؟ میشه سرجاتون بشینین؟
- شما فرشتهی بیادبی بودی که ما رو با انگشت نشون دادی. ما بهمون برخورد!
- اوه عذر میخوام اگه بهتون بیاحترامی کردم.
لرد نمیخواست کوتاه بیاد، اما گویا آب و هوای بهشت روش اثر گذاشته بود.
- گویا بهشت رو ما تاثیر گذاشته و ازونجایی که لردی شدیم بخشنده میبخشیمت.
فرشته لبخند رضایتبخشی میزنه.
- پس حالا سرجاتون میشینین؟
- خیر نمینشینیم! ما فقط وقتی مینشینیم که خودمان بخواهیم بنشینیم. و در حال حاضر به قدری خسته نشدهایم که بنشینیم!
فرشته که حالا دیگه خشمگین نبود، نگاهشو بین دو جبهه میچرخونه.
- هر نیمکت دو نفرهس! برای آموزش دوستی، یک مرگخوار و یک محفلی کنار هم میشینن و در مورد شما دو تا!

انگشت اشارهی یکی از دستان فرشته دامبلدور و دیگری لردو نشونه میگیره.
- شما دو تا هم این نیمکت جلویی میشینین که خوب حواسم بهتون باشه و الگوی خوبی برای یارانتون باشین.

اعضای هر دو جبهه غرولندکنان میرن تا سرجاهاشون بشینن. دامبلدور هم پشت سرشون با اشتیاق میره و روی جلوترین نیمکت جلوس میکنه. اما لرد سرجاش سیخ وایساده بود.
فرشته جلو میره تا ببینه لرد چشه.
- جناب لرد... اسمتون همین بود دیگه نه؟ میشه سرجاتون بشینین؟

- شما فرشتهی بیادبی بودی که ما رو با انگشت نشون دادی. ما بهمون برخورد!

- اوه عذر میخوام اگه بهتون بیاحترامی کردم.
لرد نمیخواست کوتاه بیاد، اما گویا آب و هوای بهشت روش اثر گذاشته بود.
- گویا بهشت رو ما تاثیر گذاشته و ازونجایی که لردی شدیم بخشنده میبخشیمت.
فرشته لبخند رضایتبخشی میزنه.
- پس حالا سرجاتون میشینین؟

- خیر نمینشینیم! ما فقط وقتی مینشینیم که خودمان بخواهیم بنشینیم. و در حال حاضر به قدری خسته نشدهایم که بنشینیم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
