تام هم که ولکن نبود، مثل بچهای که بستنی قیفیاش را تازه خریده و میترسد کسی از دستش قاپ بزند، پای مروپ را سفت چسبیده بود که مبادا از دستش در برود. نمیدانم چطور بوی جورابهای مروپ حالش را به هم نزد، احتمالا عشق وقتی وارد ماجرا میشود، بینی هم از کار میافتد.
و همین است حکایتِ " آدمو سگ بگیره و جو نگیره."
خلاصه، برخلاف تایتانیک که در آن یکی از مرغان عاشق زنده ماند و روی تکهچوبی وسط اقیانوس لم داد، اینجا دو مرغ عاشق با هم از صفحهی روزگار محو میشوند. البته موقتاً.
در همان لحظات اول نیز، لرد با ژستی مغرورانه، عشقولانه و البته خوشتیپانه؛ آنقدر خوشتیپ که انگار قرار است روی جلد مجلهی " اربابان تاریکی شیکپوش " برود؛ به سمت بلاتریکس، یار و وفادار همیشگیاش، قدم برداشت تا او را بهعنوان جفت انتخاب کند. اما زهی خیال باطل!
- بِلای بَلا. اگر میخواهی ابهت داشته باشی باید بیایی سمت خود ما. ما واسه هم ساخته شدیم. مثل دو مرغ عاشق، پرواز میکنیم در فراز آسمانها و فراتر از آن...

بلاتریکس دست به سینه ایستاد، ابرویی بالا انداخت و جیغی زد.
- با اجازهی بزرگترا، نخیر!

مث که یادت رفته قبل اینکه بیایم اینجا، خونه که بودیم چه بلبشویی راه انداختی؟ حالا هم برو یه زن دیگه بِستون.

و لرد، دست از پا درازتر، وسط بهشت نشست. با حالتی که انگار تازه فهمیده فروشنده پول خرد ندارد.
ناگهان در آن سوی بهشت، دامبلدور را دید که او هم روی زمین نشسته بود. ریش بلندش مثل فرشی سفید دورش پخش شده بود و عینکش کمی کج شده بود، انگار او هم تازه از یک جلسهی شکستخوردهی خواستگاری برگشته باشد.
درهای بهشت ناگهان باز شدند. قبل از اینکه فرشتهها و حاجآقا جهنوی مثل باران بهاری از آسمان بریزند پایین، پلههایی نورانی جلویشان ظاهر شد.
حاجآقا با لحنی که انگار آمده همهچیز را سر و سامان بدهد و گزارش عملکرد بگیرد گفت :
- خب عزیزان، وقتتون برای جفتگیری به اتمام رسید. بگویید ببینم کی با کی جفت شده است.

دامبلدور آهی کشید و عینکش را صاف کرد.
- بابا جان، یک هفته کافی نبود. ما هنوز موفق نشدیم جفت مناسبی پیدا کنیم.

حاجآقا ابرو بالا انداخت.
- خب، به غیر از شما، دیگر چه کسی عرضهی پیدا کردن جفت نداشته و از فرمان ما پیروی نکرده؟ بگویید ببینیم چه عذاب الهیای نصیبش میکنیم.

لرد گلویش را صاف کرد تا صدایش بغضآلود به نظر نرسد. بعد با صدای رسایش که پژواکش در بهشت میپیچید، همهجا را به آتش کشید.
- ما. اتفاقاً ما عرضهاش را داشتیم که شأن و شخصیت خود را به هم نریزیم و با وعدهی وسوسهکنندهی کارگاههای خصوصی مشاورهی زوجین رام نشویم. ناسلامتی ما ارباب تاریکیهاییم. چرا باید با کسی جفت شویم؟ ما نیمهی گمشده نداریم. خودمان کاملِ کاملیم.

حاجآقا چند لحظه، مات و مبهوت به لرد زل زد و بعد هم پقی زد زیر خنده.
- خب این که کاری نداره! فقط شما دو نفرید؟ با هم جفت بشید. قضیه حل شد. فقط بجنبید. نمیتونم کارگاههای خصوصی مشاورهی زوجینمو از دست بدم.

در همان لحظه، چشمان لرد و دامبلدور، بهعلاوهی محفلیان ققنوس و خورندگان مرگ؛ همگی با هم از حدقه بیرون زد. در بهشت همهمهای برپا شد، فرشتهها زیرلب ذکر میگفتند و چند نفر هم از شدت تعجب بالهایشان را گره زده بودند.
صدای دامبلدور در میان آن همه همهمه به فرشتگان و حاجآقا نمیرسید. اما تمام تلاشش را کرد که برسد. چون اگر نمیرسید، یا اصلا اشتباه میرسید،
اوضاع بد قاراشمیش میشد.- هرگز کسی مثل ما با کسی مثل تام وصلت نمیکند!

لرد هم که نمیخواست کم بیارد فوراََ حرف دامبلدور را تکرار کرد.
- هرگز کسی مثل ما نیز با کسی مثل آلبوس وصلت نمیکند!

- ای کافران، این شکلی که نمیشود. مثل اینکه خودم به شخصه باید دست به کار شوم و خطبهی عقد را برای شما زوجین عاشق بخوانم...