کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
146
نفر همین الان آنلایناند
70 نفر در «انجمن»
1 عضو
145 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
انجمن 70
-
آرشیو گالری 65
-
پروفایلها و حساب کاربری 6
-
بخشهای دیگر 5
اعضای آنلاین
49 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
خانهی سالمندان
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

مریخ که از بدو خلقت به وظیفه خطیر خود یعنی گردیدن به دور یک ستاره عمل کرده بود، حالا نمیدانست که آن جماعت از وجودش چه میخواهند.
پس بلافاصله بعد از آنکه از دست جن خانگی رهایی پیدا کرد، به سمت مدار خودش دوید و همانجا، جا خوش کرد و منتظر ماند تا ماگل ها به ادامه خرج بودجههای هنگفت بر سر پروژههای ارسال تسترال و جاروهای فضاپیمای ماگلی به مریخ بپردازند.
چیزی که مریخ بیچاره متوجهش نشده بود، تکهی بزرگی مانند یک کیک برش خورده از سیاره بود که دیگر سرجایش به چشم نمیآمد.
لرد با عصبانیت به مریخ نگاه کرد.
_چه بلایی سر این سیاره آمده؟ بعد هم، ما همچنان نیاز به خاک مناسب برای رشد خود داریم. چگونه این سیاره سمج را راضی کنیم؟
مرگخوارها که آنها نیز مانند ماگلهای سرتاسر دنیا به صحنهی مریخ برش خورده چشم دوخته بودند، جوابی برای این سوال نداشتند.
البته یکیشان بود که حتی اگر جوابی هم برای این سوال داشت، نمیتوانست پاسخی بدهد؛ ایوا همانطور که لپ هایش باد کرده بودند و اطراف دهانش پودر قرمز رنگی به چشم میآمد، به شاهکار هنری خود، "سوراخی در مریخ" چشم دوخت.
لرد سیاه، چشم هایش را باریک کرد و متفکرانه به قیافه ایوا نگاه کرد. ایوا هم به صورت لرد نگاه کرد. لرد احساس کرد یکچیزی در ایوا عادی به نظر نمیرسد.
_ایوا! چیزی هست که به نظرت ممکنه لازم باشه ما بدونیم؟
_
_ایوا؟
مرگخواران که تازه توجهشان به ایوا جلب شده بود با سردرگمی او را تحت نظر گرفتند.
ایوا که از جفت چشمهای زیادی روی او متمرکز شده بودند معذب شده بود شروع به سرفه کرد و خاک قرمز رنگی از دهانش بیرون پرید.
_ایوا!
ایوا با شرمندگی باقی خاکی که از مریخ گاز زده بود را تف کرد و سرش را پایین انداخت.
_آخه یکم شبیه کیک رِدوِلوِت بود.
لرد سیاه با رضایت به تپهی قرمز رنگ مرطوبی که حالا کاملا آماده کشت به نظر میرسید و جلویشان قرار داشت اشاره کرد.
_ما آماده ایم. حالا باید کاشته شویم.
پس بلافاصله بعد از آنکه از دست جن خانگی رهایی پیدا کرد، به سمت مدار خودش دوید و همانجا، جا خوش کرد و منتظر ماند تا ماگل ها به ادامه خرج بودجههای هنگفت بر سر پروژههای ارسال تسترال و جاروهای فضاپیمای ماگلی به مریخ بپردازند.
چیزی که مریخ بیچاره متوجهش نشده بود، تکهی بزرگی مانند یک کیک برش خورده از سیاره بود که دیگر سرجایش به چشم نمیآمد.
لرد با عصبانیت به مریخ نگاه کرد.
_چه بلایی سر این سیاره آمده؟ بعد هم، ما همچنان نیاز به خاک مناسب برای رشد خود داریم. چگونه این سیاره سمج را راضی کنیم؟
مرگخوارها که آنها نیز مانند ماگلهای سرتاسر دنیا به صحنهی مریخ برش خورده چشم دوخته بودند، جوابی برای این سوال نداشتند.
البته یکیشان بود که حتی اگر جوابی هم برای این سوال داشت، نمیتوانست پاسخی بدهد؛ ایوا همانطور که لپ هایش باد کرده بودند و اطراف دهانش پودر قرمز رنگی به چشم میآمد، به شاهکار هنری خود، "سوراخی در مریخ" چشم دوخت.
لرد سیاه، چشم هایش را باریک کرد و متفکرانه به قیافه ایوا نگاه کرد. ایوا هم به صورت لرد نگاه کرد. لرد احساس کرد یکچیزی در ایوا عادی به نظر نمیرسد.
_ایوا! چیزی هست که به نظرت ممکنه لازم باشه ما بدونیم؟
_
_ایوا؟
مرگخواران که تازه توجهشان به ایوا جلب شده بود با سردرگمی او را تحت نظر گرفتند.
ایوا که از جفت چشمهای زیادی روی او متمرکز شده بودند معذب شده بود شروع به سرفه کرد و خاک قرمز رنگی از دهانش بیرون پرید.
_ایوا!
ایوا با شرمندگی باقی خاکی که از مریخ گاز زده بود را تف کرد و سرش را پایین انداخت.
_آخه یکم شبیه کیک رِدوِلوِت بود.
لرد سیاه با رضایت به تپهی قرمز رنگ مرطوبی که حالا کاملا آماده کشت به نظر میرسید و جلویشان قرار داشت اشاره کرد.
_ما آماده ایم. حالا باید کاشته شویم.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در 1405/3/19 19:53:21

عکس پرسنلی ایوا!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/24
تولد نقش: 1405/02/26
آخرین ورود: شنبه 25 مهر 1405 22:08
از: کجا تا به کجا؟!
پستها:
209
شغل
نگهبان دروازه هاگوارتز

-دابی بد! دابی اگه یه بار دیگه کارِ بد کرد ، خودشو از برجِ اخترشناسی هاگوارتز پرت کرد پایین!
دابی همانطور که می دوید ، مریخ را محکم بر سرش می کوبید. تا اینکه مریخ شخصا دردش آمد و از دستانِ دابی خارج شد و فرار کرد. حالا تام بدو... دابی بدو... مریخ بدو...
لرد که از دور نظاره گرِ سوژه بود ، همانطور که روی صندلی اش نشسته بود و آب کدوتنبل نوشِ جان می کرد ، بدونِ آن که سرش را از روی کتابِ "چگونه در عرضِ پنج دقیقه ریشِ دامبلدور را کوتاه کنیم؟" بلند کند ، گفت:
-مریخِ ما ، برگرد!
درست در همان لحظه ای که مریخ از دستانِ دابی گریخت ، تام پرید روی دابی.
چشمانِ لرزانِ دابی غمگین شد:
-مریخِ اونا از دستِ دابی گریخت!دابی حتی نتونست از مریخِ اونا محافظت کنه! دابی بد!
دابی که مجدد دنبالِ وسیله ای برای مجازاتِ خودش می گشت ، به سمتِ تام برگشت.
(ظاهرا کائنات از این سوژه خیلی خوششان آمده...)
دابی همانطور که کله اش را به تام می کوبید ، فریاد می زد:
-دابی تام رو میز گیر آورد. دابی بد! دابی بد!
اهم اهم... از بحثِ اصلی منحرف نشیم ، مریخ بدو... دابی و تام دیگه ندو!...
حالا که تام نمی تونست مریخِ فراری رو دنبال کنه و با دابی مشغول مجازات بود ، بلاتریکس فهمید مثلِ همیشه ، باید خودش دستورِ لرد رو انجام بده ، اما تا زمانی که بلاتریکس رو این رو بفهمه، مریخ دوباره برگشته بود سر جای اولش...
دابی همانطور که می دوید ، مریخ را محکم بر سرش می کوبید. تا اینکه مریخ شخصا دردش آمد و از دستانِ دابی خارج شد و فرار کرد. حالا تام بدو... دابی بدو... مریخ بدو...
لرد که از دور نظاره گرِ سوژه بود ، همانطور که روی صندلی اش نشسته بود و آب کدوتنبل نوشِ جان می کرد ، بدونِ آن که سرش را از روی کتابِ "چگونه در عرضِ پنج دقیقه ریشِ دامبلدور را کوتاه کنیم؟" بلند کند ، گفت:
-مریخِ ما ، برگرد!
درست در همان لحظه ای که مریخ از دستانِ دابی گریخت ، تام پرید روی دابی.
چشمانِ لرزانِ دابی غمگین شد:
-مریخِ اونا از دستِ دابی گریخت!دابی حتی نتونست از مریخِ اونا محافظت کنه! دابی بد!
دابی که مجدد دنبالِ وسیله ای برای مجازاتِ خودش می گشت ، به سمتِ تام برگشت.
(ظاهرا کائنات از این سوژه خیلی خوششان آمده...)
دابی همانطور که کله اش را به تام می کوبید ، فریاد می زد:
-دابی تام رو میز گیر آورد. دابی بد! دابی بد!
اهم اهم... از بحثِ اصلی منحرف نشیم ، مریخ بدو... دابی و تام دیگه ندو!...
حالا که تام نمی تونست مریخِ فراری رو دنبال کنه و با دابی مشغول مجازات بود ، بلاتریکس فهمید مثلِ همیشه ، باید خودش دستورِ لرد رو انجام بده ، اما تا زمانی که بلاتریکس رو این رو بفهمه، مریخ دوباره برگشته بود سر جای اولش...
افرادی که لایک کردند
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/05/29
تولد نقش: 1404/06/01
آخرین ورود: امروز ساعت 05:06
از: آن روز که در بند توام آزادم ...
پستها:
229
شغل
مدیر مدرسه هاگوارتز، مدیر فنی جادوگران

لرد دابی رو به سرچ کردن چه چیزایی که وا نداشت! دابی نباید این رو سرچ میکرد! دابی بد! 
رنگ موی تام که زرد عقدی شد، داخل پرانتز اشاره کنم که نویسنده پیش از به کار بردن مجدد این عبارت، که برای اولین بار با آن رو به رو میشد، آن را سرچ کرد که مبادا فحشی چیزی باشد. خیالتان راحت. شما نمیخواهد سرچ کنید. خصوصا اگر آلرژیای چیزی دارید. خلاصه ... رنگ موی تام که شد همانی که باید میشد، مریخ فریاد: «جـــــون چه جــیـــــگری!» را از شونصد میلیون کیلومتری سر داد و شیرجه زد به سمت زمین.
واحد رازداری وزارتخانه که در چهرهاش «آیا من برای تو یک لطیفه هستم کاکاسیاه؟» خاصی دیده میشد، سعی کرد دلایل ماگلپسند علمی برای نزدیکی مریخ با زمین ارائه کند که از طریق سازمانهای بینالمللی مشنگی همهگیر شده و هر کس هم خلافش را گفت، بلاک شود.
دردسرهای واحد رازداری به پاچهی شلوار مشنگی تام هم نبود. او خود به عنوان مردی دوشلواره، یک واحد رازداری یکنفره برای پنهان نگه داشتن رابطه با زن صیغهایش بود! پس مریخ را زد زیر بغلش تا تحویل لرد سیاه بدهد و خلاص!
همین اتفاق هم داشت میافتاد. تقریبا! تا این که وقتی به درگاه لرد رسید ...
- دابی نباید روی صندلی ارباب مالفوی پونز میذاشت!
دابی بد! 
دابی که خود را سخت لایق تنبیه میدید، دیوانهوار به دنبال مناسبترین وسیله برای استعمال میگشت؛ کائنات هم یک دانه خوبش را برایش سوا کرد!
دابی تیز جست سمت تام که آمادهی تقدیم مریخ به لرد سیاه بود. مریخ را زد زیر بغلش و گریخت! او همانطور که میگریخت، مریخ را روی سر خود میکوبید و فریاد میزد: دابی بد! دابی اَلـ! دابی ـدَنگ!
- یک نفر مریخ ما را پس بگیرد از آن جانور سایکوپث!

رنگ موی تام که زرد عقدی شد، داخل پرانتز اشاره کنم که نویسنده پیش از به کار بردن مجدد این عبارت، که برای اولین بار با آن رو به رو میشد، آن را سرچ کرد که مبادا فحشی چیزی باشد. خیالتان راحت. شما نمیخواهد سرچ کنید. خصوصا اگر آلرژیای چیزی دارید. خلاصه ... رنگ موی تام که شد همانی که باید میشد، مریخ فریاد: «جـــــون چه جــیـــــگری!» را از شونصد میلیون کیلومتری سر داد و شیرجه زد به سمت زمین.
واحد رازداری وزارتخانه که در چهرهاش «آیا من برای تو یک لطیفه هستم کاکاسیاه؟» خاصی دیده میشد، سعی کرد دلایل ماگلپسند علمی برای نزدیکی مریخ با زمین ارائه کند که از طریق سازمانهای بینالمللی مشنگی همهگیر شده و هر کس هم خلافش را گفت، بلاک شود.
دردسرهای واحد رازداری به پاچهی شلوار مشنگی تام هم نبود. او خود به عنوان مردی دوشلواره، یک واحد رازداری یکنفره برای پنهان نگه داشتن رابطه با زن صیغهایش بود! پس مریخ را زد زیر بغلش تا تحویل لرد سیاه بدهد و خلاص!
همین اتفاق هم داشت میافتاد. تقریبا! تا این که وقتی به درگاه لرد رسید ...
- دابی نباید روی صندلی ارباب مالفوی پونز میذاشت!
دابی بد! 
دابی که خود را سخت لایق تنبیه میدید، دیوانهوار به دنبال مناسبترین وسیله برای استعمال میگشت؛ کائنات هم یک دانه خوبش را برایش سوا کرد!
دابی تیز جست سمت تام که آمادهی تقدیم مریخ به لرد سیاه بود. مریخ را زد زیر بغلش و گریخت! او همانطور که میگریخت، مریخ را روی سر خود میکوبید و فریاد میزد: دابی بد! دابی اَلـ! دابی ـدَنگ!

- یک نفر مریخ ما را پس بگیرد از آن جانور سایکوپث!
افرادی که لایک کردند
دابی نباید این پست رو مینوشت! دابی بد! 

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1404 20:57
از: گور برخاسته.
پستها:
338

خلاصه:
لرد تبدیل به گیاه شدن و میخوان سریعا کاشته بشن. مروپ پیشنهاد میده از خاک مریخ برای کاشتن استفاده کنن و مرگخوارها به تام ماموریت میدن که برای مریخ نامه بنویسه و دعوتش کنه وگرنه باید خودش طناب بشه و مریخ رو بکشه پایین!
…………………………………
تام نه بلد بود نامه بنویسد و نه میدانست جادوتیوب کجاست که از آنجا نامه نوشتن یاد بگیرد. تام نوک مداد را بر زبانش کشید، گرافیت تلخ بود، درست مثل طعم شکست.
ولی بلافاصله شکلاتی از جیبش در آورد و در حین خوردن شکلات، با خودش فکر کرد که الان بهترین موقع برای تقلب است.
سوال این بود که باید از چه کسی کمک میگرفت؟
چه کسی بود که از همه چیز خبر داشت؟ چه کسی بود که علامه دهر بود؟
فقط یک جواب برای این سوال وجود داشت.
تام کاغذ و مدادش را برداشت و برای دیدن منبع تقلبش به راه افتاد و با گرفتن جاروی اسنپی توانست در چند دقیقه به مقصد برسد. سر پرداخت آنلاین گالیون با راننده اسنپ دعوای مفصلی کرد و بعد از کم دادن امتیاز راننده با لبخند بزرگی وارد تالار اسلیترین شد.
- به به! سلام سالی جون! عکس پروفایلتو عوض کردی!خوشگل شدی شیطون بلا!
سالازار بزرگ با حالت پدرخوانده طوری روی صندلی نشسته بود و با حالت چندشی گفت:
- شاید پدر نواده خفن ما باشی ولی بازم مشنگی بیش نیستی… چطور جرات میکنی با من اینطوری حرف بزنی؟ بزنم مارمولکت کنم؟
تام سرفه ایی کرد و خودش را جمع و جور کرد و ادامه داد:
- در واقع برای حل مشکل فرزندم که از قضا نواده مورد علاقه شما هم هست اینجا اومدم…. پسرم تبدیل به گیاه شده و باید براش خاک مریخو بیارم! الان کمکم میکنین نامه بنویسم به مریخ؟
از اونجایی که سوژه های عجیب در مورد لرد زیاد بوده و وجود مبارک ایشان در انواع انجمن ها به گل و گیاه تبدیل شده اند، سالازار خیلی تعجب نکرد.
- مگه مریخ میتونه بخونه؟ همه میدونن مریخ سواد نداره!
- خب چی کار کنم؟ براش نقاشی بکشم؟ پسرمو چجور بکارم؟
سالازار از روی صندلیش بلند شد و شروع به قدم زدن در تالار کرد. بعد روبروی شومینه ایستاد و به رقص شعله ها خیره شد. سایه بلندش پشت سرش روی تام افتاد و تام دیگر نتوانست با نور شومینه سایه بازی کند.
رنگهای زرد و سرخ اتش در چشمهای سالازار انعکاس داشتند و چهره اش را بیش از بیش شیطانی میکردند.
- زرد!
- جانم ؟
- احتمالا نمیدونی که مریخ از خورشید دوره و در واقع خورشید پشتش به مریخه… برای همینم مریخ عاشق رنگ زرده…
- ببخشید باز نفهمیدم!
- اینقدر که مشنگی! باید یه رنگ زرد قشنگ رو به مریخ نشون بدی که توجه اش جلب شه و بیاد زمین!
- ….
- هوی! فهمیدی؟
تام در زیر سایه بلند سالازار که مانند پتوی بزرگ رویش افتاده بود خوابش برده بود. سالازار سرش را برگرداند و با دیدن وضعیت تام سری از تاسف تکان داد.
- نمیدونم این مروپ درون تو چی دیده…
بعد با قدم های بی صدا خودش را به تام رساند و با زدن یک پس گردنی جانانه او را از خواب پراند.
- ها؟ چی شده؟ سیسیلیا؟
- فهمیدی باید بری دنبال رنگ زرد؟
- اها! اره… تیشرت زرد بپوشم حله دیگه؟
سالازار برای اولین بار بعد از دیدن تام لبخند زد. بعد شروع به پوشیدن دستکشی کرد که از غیب ظاهر کرده بود.
- مریخ از زرد خاصی خوشش میاد! زرد عقدی! الان خودم موهاتو زرد عقدی میکنم برای مریخ جذاب شی! دوریا!…. دوریا! کجایی؟ اون اکسیدان منو بیار!
افرادی که لایک کردند
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/06/30
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: چهارشنبه 22 مهر 1405 20:34
از: جنگل های قوزقوز آباد
پستها:
154
شغل
ارشد اسلیترین

مروپ، نگاهی به شوهر ترسیده اش انداخت و لبخند شومی زد.
- خب خوشگلای مامان، حالا که شوهر مامان دلش نمی خواد کش بیاد، نظرتون چیه بدیم خودش نامه رو بنویسه؟
تام، لحظه ای به افق خیره شد و وضعیت را بررسی کرد.
نامه نوشتن کار سختی بنظر نمی رسید. کافی بود مشتی چرت و پرت بر کاغذ بنویسد و...
- اگه مریخ جواب نامه رو نداد، یا قبول نکرد، قراره تورو به عنوان طناب استفاده کنیم.
سخت شد! تام لای منگنه در حال پرس شدن بود. یک نامه ی خوب چه شکلی می توانست داشته باشد؟
مروپ، داشت شرایط را پیچیده می کرد.
- نامه ای که می نویسی باید رسمی باشه، محترمانه و با اطلاعات کافی باشه. تا مریخ مامان قبول کنه.
تا نامه رو مینویسی، مامان و گلابیاش میرن یه بستنی مامان ساز بخورن. موفق باشی!
حال، تام مانده بود و کاغذ و مدادی که نوک نداشت. سعی کرد با سلام و احوال پرسی نامه اش را شروع کند که ناگهان یادش آمد از شدت ننوشتن هیچ چیز بعد فارق تحصیلی، فراموش کرده نوشتن اصلا چگونه بود!
در بدبختی و فلاکت فرو رفته بود که حرف دوریا، در ذهنش اکو شد.
- من اگه چیزیو بلد نباشم دو سوته میرم تو جادوتیوب، اونجا تقریبا آموزش همه چیو داره.
همین بود! تام باید جادوتیوب را پیدا می کرد.
- کاش می دونستم تو کدوم خیابونه.
- خب خوشگلای مامان، حالا که شوهر مامان دلش نمی خواد کش بیاد، نظرتون چیه بدیم خودش نامه رو بنویسه؟
تام، لحظه ای به افق خیره شد و وضعیت را بررسی کرد.
نامه نوشتن کار سختی بنظر نمی رسید. کافی بود مشتی چرت و پرت بر کاغذ بنویسد و...
- اگه مریخ جواب نامه رو نداد، یا قبول نکرد، قراره تورو به عنوان طناب استفاده کنیم.
سخت شد! تام لای منگنه در حال پرس شدن بود. یک نامه ی خوب چه شکلی می توانست داشته باشد؟
مروپ، داشت شرایط را پیچیده می کرد.
- نامه ای که می نویسی باید رسمی باشه، محترمانه و با اطلاعات کافی باشه. تا مریخ مامان قبول کنه.
تا نامه رو مینویسی، مامان و گلابیاش میرن یه بستنی مامان ساز بخورن. موفق باشی!
حال، تام مانده بود و کاغذ و مدادی که نوک نداشت. سعی کرد با سلام و احوال پرسی نامه اش را شروع کند که ناگهان یادش آمد از شدت ننوشتن هیچ چیز بعد فارق تحصیلی، فراموش کرده نوشتن اصلا چگونه بود!
در بدبختی و فلاکت فرو رفته بود که حرف دوریا، در ذهنش اکو شد.
- من اگه چیزیو بلد نباشم دو سوته میرم تو جادوتیوب، اونجا تقریبا آموزش همه چیو داره.
همین بود! تام باید جادوتیوب را پیدا می کرد.
- کاش می دونستم تو کدوم خیابونه.
افرادی که لایک کردند
#تبعیض_قائل_نشویم_برای_برگ_ها
#برگ_ها_هم_میتوانند_حیوان_باشند
#نه_به_قتلعام_درختان_و_سبزیجات
#برگ_ها_هم_میتوانند_حیوان_باشند
#نه_به_قتلعام_درختان_و_سبزیجات
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: سهشنبه 3 شهریور 1405 17:30
از: گیل مامان!
پستها:
867

مروپ سکوی سخنرانی را کشان کشان وارد صحنه کرد. روی آن ایستاد و چند ضربه به میکروفون زد.
- فرزندان تاریک مامان، مایه شرم و خجالته که ما هنوز ارزشهای خودمونو درک نکردیم. شما مرگخوارید... پیروان سیاهترین جادوگر تمام اعصار! این ما نیستیم که باید به حضور مریخ شرفیاب بشیم بلکه مریخه که باید به حضور ما شرفیاب بشه و خاک خودشورو سرمون بریزه تقدیممون کنه.
مرگخواران که از هر ایدهای که باعث میشد مجبور نباشند تا مریخ آپارات کنند و اعضا و جوارحشان را در بین راه از دست دهند استقبال میکردند، با ندای "صحیح است"های متوالی مروپ را تشویق کردند.
- بانو فقط چطوری مریخو بیاریم اینجا؟
- به آسونی. براش نامه میفرستیم که بیاد. اگرم با زبون خوش نیومد شوهر مامانو انقدر میکشیم تا تبدیل به طناب بشه و بعد پرتش میکنیم مریخو بگیره بیاره.
همهی مرگخواران به تام نگاههای برادران یوسفوارانهای انداختند و دستانشان را بهم مالیدند.
- چرا همیشه از من مایه میذاری زن؟! آخه ناسلامتی من شوهرتم؛ یه عمر با هم زندگی کردیم و سرد و گرم روزگار چشیدیم... البته همش با غذاهات من سرد و گرم روزگارو چشیدم ولی به هر حال!
- کسی حرفای شوهر مامانو شنید؟ به نظر یه چیزایی داره میگه!
مرگخواران با خندههای شیطانی، سرهایشان را رو به مروپ به نشانه منفی تکان دادند و یک قدم به تام نزدیکتر شدند.
- آقا باشه اصلا منو عین کش بکشید پرتم کنین مریخو براتون بیارم فقط مگه خودش نگفت اول نامه بدید؟ خب حداقل نامه رو بنویسید اگر نیومد بعد بیاین سراغ من بدبخت خدا زده!
- فرزندان تاریک مامان، مایه شرم و خجالته که ما هنوز ارزشهای خودمونو درک نکردیم. شما مرگخوارید... پیروان سیاهترین جادوگر تمام اعصار! این ما نیستیم که باید به حضور مریخ شرفیاب بشیم بلکه مریخه که باید به حضور ما شرفیاب بشه و خاک خودشو
مرگخواران که از هر ایدهای که باعث میشد مجبور نباشند تا مریخ آپارات کنند و اعضا و جوارحشان را در بین راه از دست دهند استقبال میکردند، با ندای "صحیح است"های متوالی مروپ را تشویق کردند.
- بانو فقط چطوری مریخو بیاریم اینجا؟
- به آسونی. براش نامه میفرستیم که بیاد. اگرم با زبون خوش نیومد شوهر مامانو انقدر میکشیم تا تبدیل به طناب بشه و بعد پرتش میکنیم مریخو بگیره بیاره.
همهی مرگخواران به تام نگاههای برادران یوسفوارانهای انداختند و دستانشان را بهم مالیدند.
- چرا همیشه از من مایه میذاری زن؟! آخه ناسلامتی من شوهرتم؛ یه عمر با هم زندگی کردیم و سرد و گرم روزگار چشیدیم... البته همش با غذاهات من سرد و گرم روزگارو چشیدم ولی به هر حال!
- کسی حرفای شوهر مامانو شنید؟ به نظر یه چیزایی داره میگه!
مرگخواران با خندههای شیطانی، سرهایشان را رو به مروپ به نشانه منفی تکان دادند و یک قدم به تام نزدیکتر شدند.
- آقا باشه اصلا منو عین کش بکشید پرتم کنین مریخو براتون بیارم فقط مگه خودش نگفت اول نامه بدید؟ خب حداقل نامه رو بنویسید اگر نیومد بعد بیاین سراغ من بدبخت خدا زده!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

سیگنس چند متری دورتر از میزگرد مرگخواران، کنار ارباب آنها نشسته بود و مثل همیشه، کاری به کار مرگخواران نداشت. او برای بار دوم، بعد از اینکه توسط پروفسور اسنیپ، بخاطر ناقص بودن مواد معجونش سرزنش شده بود، به قصد پیدا کردن باقی مواد، راهی سفر شده بود البته اینبار تهدیداتش کار ساز واقع نشده و مجبور شده بود خطرِ سفر بدون شنل نامرئی کننده را به جان بخرد.
اینبار هم همانند دفعه قبل، مرگخواران را پیدا کرده بود، در نظر سیگنس مکالمه آنها مثل صحنهای از فیلمی کمدی/اکشن، جذاب و دیدنی بود! پس درحالی که پرتقالی را که از باغ پشتی چیده بود، پوست میکند، به تماشای مرگخوران میپرداخت.
ـ به هرحال که چارهای جز امتحان کردنِ این آپارات نداریم،، داریم؟
ـ پس سریعتر چند نفرو برای اپارت انتخاب کنیم دیگه! داوطلبی نبود؟
سیگنس درهمین حین تکهای از پرتقالش را جدا کرد و سمت اربابِ نیمه سفت مرگخواران گرفت.
ـ میل میکنید قربان؟
ـ ما از دست غریبه جماعت پرتقال نمیگیریم.
سیگنس شانهای بالا انداخت و تکه پرتقالش را یکجا قورت داد. در تمام مدتی که مرگخواران با سرعتی دوبرابر شده درحال تامل و تفکر بودند، سیگنس درحال تماشا بود، او علاقهی زیادی به آنها داشت، حتی تصمیم گرفته بود بعد از فارغالتحصیلی، شانس خودش را برای عضویت در این گروه امتحان کند. قبل از اینکه متوجه شود، پرتقالش به اتمام رسیده بود. او دلش نمیخواست ادامهی ماجرا را از دست بدهد، اما مطمئن بود ماجرای آنها به این زودی ها به اتمام نمیرسد، و البته سیگنس نمیخواست سر از مریخ در آورد، پس به اجبار بلند شد و لباس های خودش را مرتب کرد. آهی کشید و بعد از تعظیم کوتاهی به لرد تاریکی، سمت تپهی خاک قدم برداشت. کیسهی پارچهای خودش را بالا آورد و چند مشت از خاک را درون کیسه قرار داد. احتمالا همین چند مشت برای معجونش کافی بود، پس به سرعت کیسه را درون کولهش قرار داد و از مرگخواران دور شد، باید هرچه سریعتر به هاگوارتز بازمیگشت.
اینبار هم همانند دفعه قبل، مرگخواران را پیدا کرده بود، در نظر سیگنس مکالمه آنها مثل صحنهای از فیلمی کمدی/اکشن، جذاب و دیدنی بود! پس درحالی که پرتقالی را که از باغ پشتی چیده بود، پوست میکند، به تماشای مرگخوران میپرداخت.
ـ به هرحال که چارهای جز امتحان کردنِ این آپارات نداریم،، داریم؟
ـ پس سریعتر چند نفرو برای اپارت انتخاب کنیم دیگه! داوطلبی نبود؟
سیگنس درهمین حین تکهای از پرتقالش را جدا کرد و سمت اربابِ نیمه سفت مرگخواران گرفت.
ـ میل میکنید قربان؟
ـ ما از دست غریبه جماعت پرتقال نمیگیریم.
سیگنس شانهای بالا انداخت و تکه پرتقالش را یکجا قورت داد. در تمام مدتی که مرگخواران با سرعتی دوبرابر شده درحال تامل و تفکر بودند، سیگنس درحال تماشا بود، او علاقهی زیادی به آنها داشت، حتی تصمیم گرفته بود بعد از فارغالتحصیلی، شانس خودش را برای عضویت در این گروه امتحان کند. قبل از اینکه متوجه شود، پرتقالش به اتمام رسیده بود. او دلش نمیخواست ادامهی ماجرا را از دست بدهد، اما مطمئن بود ماجرای آنها به این زودی ها به اتمام نمیرسد، و البته سیگنس نمیخواست سر از مریخ در آورد، پس به اجبار بلند شد و لباس های خودش را مرتب کرد. آهی کشید و بعد از تعظیم کوتاهی به لرد تاریکی، سمت تپهی خاک قدم برداشت. کیسهی پارچهای خودش را بالا آورد و چند مشت از خاک را درون کیسه قرار داد. احتمالا همین چند مشت برای معجونش کافی بود، پس به سرعت کیسه را درون کولهش قرار داد و از مرگخواران دور شد، باید هرچه سریعتر به هاگوارتز بازمیگشت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: امروز ساعت 01:42
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
691
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران، ارشد هافلپاف

مرگخوارا سریعا میزگردی تشکیل میدن تا هرچه سریعتر راهی که خیلی سریع به مریخ برسن رو پیدا کنن. ازونجایی که همه چیز باید سریع رخ میداد از دید یک ناظر بیرونی، میزگرد مرگخوارا به پخش فیلمی میموند که رو دور تند قرار گرفته. کی گفته مرگخوارا نمیتونستن در محدودیتها بشکفن؟
- یکی زود تند سریع بگه سریعترین راه برای جا به جایی چیه؟
اسکورپیوس انگار که تو مسابقهای شرکت کرده باشه که هرچی به سوالات بیشتری جواب بده به مراحل بالاتری راه پیدا میکنه و جایزه تپلتری نصیبش میشه، روی دکمهای فرضی میکوبه و جواب رو فریاد میزنه.
- آپارات!
- ولی برای آپارات کردن باید بدونیم کجا داریم میریم! کسی تا حالا مریخ رفته؟
به محض این که ساعت صدای تیکی به معنای گذر یک ثانیه میده، مهلت پاسخگویی به سوال به پایان میرسه و اسکورپیوس بابت از دست دادن امتیاز اون مرحله نالهای سر میده. اما بلافاصله به یاد میاره که آخرین باری که سعی داشت اردک پلاستیکیای رو تو پاچه یکی از جادوگرای ماگلدوست کنه، مجلاتی دیده بود که عکس از فضا توش بود.
بنابراین اسکورپیوس با خوشحالی دوباره روی دکمه فرضی میکوبه.
- میتونیم عکس مریخو از تو مجلات ماگلی پیدا کنیم.
ایزابل دو دستی خودشو بغل میکنه. دوست نداشت بعد از آپارات خودشو در حالی پیدا کنه که بدنش تیکه پاره شده.
- کسی تا حالا شونصد هزاران کیلومتر آپارات کرده که ما دومیش باشیم آخه؟
گابریل که بغل کردن ایزابلو میبینه، سریعا جلو میره و اونم ایزابلو بغل میکنه.
- نگران نباش، ما هرکاری میتونیم بکنیم. فقط کافیه که بخوایم.
مرگخوارا با تردید نگاهی به هم میندازن و در کسری از ثانیه فراموش میکنن که عنصر سرعت سرلوحهی کارشون بود و تردید از عوامل وقت تلف کردن بود!
- یکی زود تند سریع بگه سریعترین راه برای جا به جایی چیه؟

اسکورپیوس انگار که تو مسابقهای شرکت کرده باشه که هرچی به سوالات بیشتری جواب بده به مراحل بالاتری راه پیدا میکنه و جایزه تپلتری نصیبش میشه، روی دکمهای فرضی میکوبه و جواب رو فریاد میزنه.
- آپارات!

- ولی برای آپارات کردن باید بدونیم کجا داریم میریم! کسی تا حالا مریخ رفته؟

به محض این که ساعت صدای تیکی به معنای گذر یک ثانیه میده، مهلت پاسخگویی به سوال به پایان میرسه و اسکورپیوس بابت از دست دادن امتیاز اون مرحله نالهای سر میده. اما بلافاصله به یاد میاره که آخرین باری که سعی داشت اردک پلاستیکیای رو تو پاچه یکی از جادوگرای ماگلدوست کنه، مجلاتی دیده بود که عکس از فضا توش بود.
بنابراین اسکورپیوس با خوشحالی دوباره روی دکمه فرضی میکوبه.
- میتونیم عکس مریخو از تو مجلات ماگلی پیدا کنیم.
ایزابل دو دستی خودشو بغل میکنه. دوست نداشت بعد از آپارات خودشو در حالی پیدا کنه که بدنش تیکه پاره شده.
- کسی تا حالا شونصد هزاران کیلومتر آپارات کرده که ما دومیش باشیم آخه؟

گابریل که بغل کردن ایزابلو میبینه، سریعا جلو میره و اونم ایزابلو بغل میکنه.
- نگران نباش، ما هرکاری میتونیم بکنیم. فقط کافیه که بخوایم.

مرگخوارا با تردید نگاهی به هم میندازن و در کسری از ثانیه فراموش میکنن که عنصر سرعت سرلوحهی کارشون بود و تردید از عوامل وقت تلف کردن بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/04/01
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: سهشنبه 6 مرداد 1405 20:33
از: عمارت ملویل
پستها:
74
شغل
داور دوئل، مترجم دیوان جادوگران

- انارهای ترش مامان قراره خیلی سریع برای عزیز مامان خاک مریخ بیارن تا با ترکیبات باغچه پشتی یه خاک خوشگل برای کاشته شدن درست بشه.
قید «خیلی سریع» باعث شد مرگخواران باقی مانده با حیرت به مروپ نگاه کنند.
وقتی بحث اربابشان وسط بود، نه تنها قید بلکه صفت ها و مضاف الیه ها هم اهمیت پیدا میکردند!
- عه یه هشت پا که داره یه کوسه رو خفه میکنه!
سعی کردند بدون توجه به اتفاقاتی که در تنگ روی سر گابریل در حال رخ دادن بود، به چگونگی رفتنشان به مریخ فکر میکردند.
تا به حال کسی به فضا تلپورت نکرده بود.
قدری باهم به مشورت مشغول شدند تا اینکه این «قدری» از چند لحظه به چندین دقیقه طولانی تبدیل شد.
- مرگخوارای ما دارن تعلل میکنن!
- نه ارباب ما داریم تفکر میکنیم!
مرگخواران باید خیلی زود به سمت مریخ راه می افتادند.
قید «خیلی سریع» باعث شد مرگخواران باقی مانده با حیرت به مروپ نگاه کنند.
وقتی بحث اربابشان وسط بود، نه تنها قید بلکه صفت ها و مضاف الیه ها هم اهمیت پیدا میکردند!
- عه یه هشت پا که داره یه کوسه رو خفه میکنه!
سعی کردند بدون توجه به اتفاقاتی که در تنگ روی سر گابریل در حال رخ دادن بود، به چگونگی رفتنشان به مریخ فکر میکردند.
تا به حال کسی به فضا تلپورت نکرده بود.
قدری باهم به مشورت مشغول شدند تا اینکه این «قدری» از چند لحظه به چندین دقیقه طولانی تبدیل شد.
- مرگخوارای ما دارن تعلل میکنن!
- نه ارباب ما داریم تفکر میکنیم!
مرگخواران باید خیلی زود به سمت مریخ راه می افتادند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I'll be smiling at the end of this road
And will sing the secrets of the forest all the way
And will sing the secrets of the forest all the way
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: سهشنبه 3 شهریور 1405 17:30
از: گیل مامان!
پستها:
867

-خاک عزیز مامان باید مقوی و لایق این همه جلال و جبروت باشه. مامان صلاح نمیبینه از هر خاکی برای گلدون لوبیا چشم بلبلی مامان استفاده کنه.
مرگخواران با شنیدن جملات مروپ در کمال نا امیدی آهی کشیدند. چه میشد اگر در خانه ریدل ها یک بار مجبور نبودند برای انجام ماموریتی تا کره ماه بروند و پست ها و پست ها تلاش کنند!
-مامان خاک باغچه پشتی رو پیشنهاد میکنه. پوست پرتقالای مامان اونجا خوب تجزیه و تبدیل به کمپوست مقوی ای برای عزیزمامان شدن!
اشک شوق در چشمان مرگخواران حلقه زد. در حالی که اشک هایشان را پاک می کردند شروع به کنسل کردن بلیط های کره ماهشان نمودند.
-ولی به نظر مامان خاک باغچه پشتی اونقدر رنگش جذاب نیست...بهتره خاک مریخم قاطیش کنیم!
مرگخواران با نا امیدی جامه ها دریدند و ناله کنان بر سرشان کوفتند و چند نفرشان که دیگر حال ادامه دادن نداشتند، ماندریک هایی را از گلدان هایشان در آوردند و در گوششان فرو کردند. چند نفر دیگر نیز همان گلدان های خالی از ماندریک را برداشتند و در چشمشان فرو کردند. گروه باقی مانده، دو گروه قبلی را برداشتند و دیدند در حال انقراض جبهه مرگخواران هستند پس ماچشان کردند و گذاشتند سر جایشان!
-آخ جون مریخ...باید جای قشنگی باشه!
مرگخواران با ناامیدی نگاهی به گابریل انداختند که یک تنگ پر از آب را برعکس بر روی سرش قرار داده بود. در درون تنگ، کوسه ای دیده میشد که با سرعت زیاد در تعقیب باب اسفنجی در حال فرار، شنا می کرد.
مرگخواران با شنیدن جملات مروپ در کمال نا امیدی آهی کشیدند. چه میشد اگر در خانه ریدل ها یک بار مجبور نبودند برای انجام ماموریتی تا کره ماه بروند و پست ها و پست ها تلاش کنند!
-مامان خاک باغچه پشتی رو پیشنهاد میکنه. پوست پرتقالای مامان اونجا خوب تجزیه و تبدیل به کمپوست مقوی ای برای عزیزمامان شدن!

اشک شوق در چشمان مرگخواران حلقه زد. در حالی که اشک هایشان را پاک می کردند شروع به کنسل کردن بلیط های کره ماهشان نمودند.
-ولی به نظر مامان خاک باغچه پشتی اونقدر رنگش جذاب نیست...بهتره خاک مریخم قاطیش کنیم!

مرگخواران با نا امیدی جامه ها دریدند و ناله کنان بر سرشان کوفتند و چند نفرشان که دیگر حال ادامه دادن نداشتند، ماندریک هایی را از گلدان هایشان در آوردند و در گوششان فرو کردند. چند نفر دیگر نیز همان گلدان های خالی از ماندریک را برداشتند و در چشمشان فرو کردند. گروه باقی مانده، دو گروه قبلی را برداشتند و دیدند در حال انقراض جبهه مرگخواران هستند پس ماچشان کردند و گذاشتند سر جایشان!
-آخ جون مریخ...باید جای قشنگی باشه!

مرگخواران با ناامیدی نگاهی به گابریل انداختند که یک تنگ پر از آب را برعکس بر روی سرش قرار داده بود. در درون تنگ، کوسه ای دیده میشد که با سرعت زیاد در تعقیب باب اسفنجی در حال فرار، شنا می کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1403/3/16 0:26:50
