شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
سمتی دیگه، اعضای بدن سالازار اوضاع بهتری از لرد نداشتن. رودههای بزرگ و کوچیک به همراه روده وسطیه مشغول گوارش اون زهرماری ابمیوه نام بودند.
ناخوداگاه سالازار با خودش میگفت کاش بجای خوردن ابمیوه، اون رو رول میکرد و میکشید... شاید اینگونه این اوضاع کذابی رو تجربه نمیکرد. حالا باید خودش رو سفت نگه داره تا یوقت مقابل نوادگانش ابرو ریزی نشه. شاید هم، بجای رول کردن و کشیدن، بهتر بود ابمیوه رو اسنیف میکرد... شاید هم، تزریق مستقیم گذینه بهتری میبود.
اما دیگه برای این چیزا و هرگونه عمل سنتی و صعنتی دیر شده بود. ابمیوهها خورنده شده بودند و داشتن برای خودشون توی معده لرد و سالازار بندری میزدن. حتی اسید معده هم مقابل این معجون آبمیوه کم آورده بود و خودش داخلش حل شده بود.
ملت مرگخواران حاضر در صحنه به دو گروه تقسیم شده بودن و با پلاکارد و شعار و دست زدن و حتی، گروهی با چیرلیدری مشغول تشویق شامپوعه... چیز یعنی شامپیون مورد علاقه خودشون بودن. گروهی برای لرد چیرلیدری میکردن. گروهی دیگر برای سالازار. حتی گلرت هم این وسط کلاه و تیشرت و دستکش طرفداری از سالازار رو اورده و دکانی برای خودش زده بود. روی بیلبورد دکانش هم نوشته شده بود: - برای حمایت از جد بزرگ سالازار اسلیترین، برای کمپین حمایتی انتخاباتی وزارت گریندلوالد.
آرسینوس جیگر هم گوشهای برای حمایت از لرد دکانی با نوشته روی سردر " حزب حامی و حمایت تسترالحمالی لرد و دوستان " زده بود که همه گالیونهایی برای حمایت از کودکان مظلوم مهدکودک لندن جمع آوری میشد رو برای اهداف لرد، خرج کنند تا کودکان مظلومتر و ظالمین، ظالمتر شوند. البته که توی این دنیا و این رقابت ظالم و مظلومی معنا نداشت و صرفا معجون ابمیوه مامان مروپ بود که مهم بود.
لذا، لرد و سالازار هنوز معجون اولی رو حضم و دفع نکرده بودند که مامان مروپ در اتاق رو باز کرد و با سینهای پارچ وارد شد. - خب خب، شفتالوی مامان، گیلاس انجیری ننه، جد مامان؟ میبینم که ابمیوه خیلی به دلتون نشسته. گفتم حالا که مسابقه میدینو قراره چیزای مقوی بخورین. گفتم داریم میریم سمت تابستون. و سرماخوردگیهای تابستون که میدونید چقد بده. برا همین چند تا از ابمیوهای مقویم رو ترکیب کردم براتون که از الان برای فردا پس فردا جون بگیرینو در سلامت باشین.
در همین حین که معده جناب لرد داشت سعی میکرد اون ابمیوه رو به زور هضم کنه و فرو نپاشه اپوزیسیون مغز جناب لرد به اعتراض درامد و یک صدا گفتند:
-ای اعضا و جوارح بدن لرد که همچون جواهری گرانبها و نایاب هستید، چه نشسته اید که لرد شما دارد شما را مجبور به نوشیدن شربت مامان پزش و تحمل کردن درد میکند؟ ایا هنوز میخواهید زیر این بار زور بروید؟ برای مثال جناب نای شما دوست ندارید که به طور مستقل هوای جهنم را استشمام کنید؟ شما جناب معده دوست ندارید به تنهایی خون خائنین به لرد را بنوشید؟
معده و نای و مری و روده و کلیه لرد به به چه چه گویان شعار میدادند و از طرفی دیگر مغز لرد که تمامی اعضای خود را به گونه ای پرورانده بود که از یکدیگر مستقل باشند تا اگر روزی مرلینی نکرده برای یکی از اعضای بدن لرد مشکلی پیش اید، بتوانند به طور مستقل ارمان های لرد را ادامه دهند از ترس به خودش ترسید زیرا لرد به اندازه یک گریفیندوری شجاع نبود پس تلاش کرد دست به مغلطه بزند زیرا میدانست سرکوب اوضاع را بدتر خواهد کرد.
-دوستان و اعضای عزیز که بی شما لرد تاریکی لرد نیست بلکه شاید در حد یک دوک المانی بی اختیار باشد. من خرسندم از اینکه نیمکره اپوزیسیون به شما یاد اوری کرد که بسیار مستقل هستید؛ اما او نکته ای را نمیداند. متاسفانه در همه جا اپوزیسیون باعث رشد است زیرا با نقدهایی که میکند باعث میشو که ما دست به حل عیب ها و دیگر اعضا تلاش برای رشد کنند اما اینجا چه؟ این اپوزیسیون نمیتواند که از ما و شما عیبی پیدا کند پس تلاش دارد تا دست به تجزیه بزند که به هیچ وجه قرار نیست عاقبت خوبی داشته باشد، برای مثال اگر معده به تنهایی بخواهد خون خائنین به مارا بخورد پس کلیه که کار او تصفیه ان خون است اینجا بی نصیب می ماند و به معده هم اسیب هایی وارد می شود. یا اگر نای به تنهایی برود به جهنم خودساخته ما و هوا را استشمام کند انگاه شش که بدون نای به ان هوا نمی رسد از بین می رود. ایا کسی از شما هست که فکر کند اگر به تنهایی زندگی کند انگاه اسیب هایی که به بقیه وارد میشود برای خودش مهم نیست؟ اگر هست پس باید شما را بست بدهم به حضرت جعدی که میگوید:
بنی جادو اعضای یکدیگرند*****که در جافرینش ز یک گوهرند.
تمامی اعضا به فکر فرو رفتند و اپوزیسیون که دید این بار هم مغلطه و سرکوب شد با خشم در لاک خودش فرو رفت...
دهان لرد: - این دیگر چه ابمیوه ای است که مادرمان درست کرده.
معده لرد: - جناب دهان لرد، می شود لطف کنید و دیگر لیوان لیوان ابمیوه درون ما خالی نکنید؟
مغز لرد: - چه گفتی معده لرد! تو می خواهی دهان لرد دیگر نخورد، که دیگر نکشد و به شکستش اعتراف کند؟ که دیگر نتوانیم یارانمان را پس بگیریم و بدون یار باقی بمانیم؟ - من عذر می خواهم جناب مغز لرد! ای برترین تاریکی، ای قدرتمند ترین قدرتمندان. ما را عفو کن. - عفویت می کنم معده بی خاصیت لرد. اما دیگر تکرارش نکن وگرنه... - چشم قربان! چشم جناب مغز لرد که از تمامی مغز ها سرتری! قسم می خورم که این اشتباه دیگر تکرار نخواهد شد.
مقداری از ابمیوه هضم شده و وارد رگ های خونی لرد شد. خونی که حالا درونش مقداری ابمیوه بود، به سوی مغز لرد حرکت کرد. مغز لرد که مقداری از ابمیوه چشید صدایش درامد: - این واقعا چه ابمیوه ی بی خاصیتی است که مادرمان درست کرده؟ اما اجزای بدن لرد، تحمل کنید و فرو نپاشید که اطمینان حاصل می کنم به زودی جد بزرگمان واکنش نشان خواهد داد. تنها باید کمی دیگر تحمل کنیم که پیروز این ازمون شویم.
مدتی گذشت اما خبری از مروپ نشد ولی به جای او اسنیپ با ظرفی پر از معجون های مختلف، به اتاق برگشت. - بانو مروپ سینی رو دادن گفتن بدم خدمتتون، خودشون هم راهی سالن مانیکور شدن گویا وقت قبلی داشتن.
سالازار چشم غره ای به اسنیپ رفت و با بی رغبتی از روی میز پایین آمد. هنوز نصف سخنرانی اش باقی مانده بود ولی تصمیم گرفت نگهشان دارد برای بعد از برنده شدن در چالش.
لرد نفسی عمیق کشید و نیم نگاهی به سینی معجون که سوروس روی میز گذاشت، انداخت. - به قیافه ی آن محتویات نمیخورد خوردنی باشن! از یکی از آنها چرا دارد چهره ی اسکلت تولید میشود؟ - نگران نباشید ارباب، همشون رو قبل اوردن تست کردم. کشنده نیستن. - نگران نیستیم ولی قیافه ی نرمال آبمیوه نباید این شکلی می بود. - چه شده نواده ما؟ از چالش کنار میکشی؟ - کنار کشیدن و من؟ هرگز!
و با شجاعتی کامل معجون سیاه رنگ و قل قل کننده را تا آخر سرکشید و با وجود مزه ی ناشناخته و عجیب معجون، ذره ای چهره اش تغییر نکرد. سالازار بدون هیچ سوال یا درنگی معجون را نوشید. هر دو مصمم و بدون نشان دادن ذره ای ضعف به یکدیگر نگریستند. سپس با روحیه ی جدید رقابت که در آنها شروع به شعله ور شدن کرد، یکی بعد از دیگری معجون ها را تا لیوان آخر سر کشیدند.
نجینی و دلفی که با بلاتریکس درحال تماشای صحنه ی پر تنش مقابل بودند، به یکدیگر نگاهی کردند. - ارباب خوبین؟ - جد بزرگ رنگتون پریده میخواید یکم آب بیارم؟
مقاومت هر دو ستودنی بود اما دیگر علائم معجون ها کم کم داشت نمود ظاهری پیدا میکرد. - میشه الان نگران بشیم؟
دلفی درحالی سوال کرد که ناخن های تازه کاشته شده اش را میجوید و نجینی هم هیس هیس ساکتی کرد درحالیکه دم لرزانش را در دهان گذاشته و گاز می گرفت. در همان حین تغییر در حال اتفاق افتادن بود.
و بعد لرد سیاه و سالازار به اتاق ناهارخوری رفتن و در دو انتهای میز غذاخوری نشستن و صاف به چشمای همدیگه نگاه کردن و منتظر نوشیدنیها شدن. البته سالازار گاهی نیمنگاهی به پنجره هم داشت، چون گلرت از بیرون هی براش دست تکون میداد و انواع بنرهای تشویقی رو جلوی پنجره براش تکون تکون میداد و احتمالا اگر میتونست اون بنرهارو توی چشم و چال تک تک ساکنین خانه ریدلها، غیر از سالازار هم میکرد که چشم حسودای پلاستیکی رو کور کنه.
لرد سیاه که با نوک انگشتاش روی میز ضرب گرفتهبود و کم کم اعصابش درحال خط خطی شدن از سالازار بود که حالا دیگه داشت از گلرت نامههای طرفداری دریافت میکرد و جواب میداد و امضا هم میکرد؛ چنگالی رو از روی میز برداشت و پرتاب کرد. چنگال مستقیم به سمت پیشونی سالازار رفت، ولی چون از فلز خالص ساخته نشدهبود، توسط چشم سالازار پس زدهشد و روی زمین افتاد.
البته که پرتاب لرد سیاه، باعث جلب توجه سالازار شدهبود و باعث شد سالازار روی میز بایسته و شروع به نصیحت نوادهش در مورد حفظ حرمت و سن و سال کنه، و لرد هم در اون حین فقط چشماشو تو حدقه چرخوند، کظم غیظ کرد و کلی با خودش کلنجار کرد که به سالازار نگه:"به نظر ما خودتون رو بکشید جد بزرگمون. " بههرحال لرد سیاه نوادهای بود به شدت حرمت نگهدار.
و اما در اونطرف، مروپ انواع موادی که بهنظرش مقوی بودن و باعث قویتر شدن جد بزرگش و رشد بیشتر شفتالوی مامان میشدن رو با هم محلول میکرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Smile my dear, you're never fully dressed without one
لرد به حقه ی جد بزرگش پی برده بود. سالازار کاری کرد که لرد بدون خوندن قرار داد رو با عجله امضا کنه و حالا توی تله ای بی برو برگشت گیر کرده بود.
-این حقه تان نا عادلانه س با آبمیوه های مادر خودمان مارو به چالش میکشید؟ -اگه بخوای میتونم به نوشیدن معجون های هکتور دعوتت کنم. -کی گفت ما به نوشیدنی های مادرمان اعتراض داریم هرچند ترکیبات عجیبی دارن اما هیچ وقت دست رد بهشون نمیزنیم. -ناعزیز مامان؟ پس اون دفعه که رفتم برات نهار درست کنم بابات برگشت دید آب گلابی بلدرچینمو پای گلدون عزیزش ریختی چی؟ یادت نیست یه هفته تموم سرش افسرده شده بود فکر میکرد باز کار منه؟ -خب مادر جان کی گلابیو با بلدر چین میخوره؟ -جد مامان میبینی چی می گه؟ بیا و اینهما زحمت بکش بچه بزرگ کن. -اصلا جای نگرانی نیست مروپ بخواد مسابقه ش با من رو ببره ناچاره هرچی درست میکنی بخوره. -سالازار بزرگ احیانا یادتون نرفته که مسابقه دو نفره ست. خودتونم باید بنوشید هرچی مادرمون میارن. -خودمون میدونیم. یه نوشیدنی دست ساز از نوادمون که چیز ترسناکی نمیتونه باشه. -پدر جد مامان. -ما که میگیم تا آخر مسابقه باید صبر کنید بعد نظر بدید. -هه سالازار اسلیترین بزرگ بیدی نیست که با این بادا بلرزه. بیارید نوشیدنی هارو مروپ.
لرد سیاه کمی فکر کرد. حتی کمی بیشتر هم فکر کرد و دو دو تا چهار تا کرد. بالاخره لرد سیاه اربابی بود ریاضیدان و تیزهوش! لرد در حالی که طول و عرض اتاق را رفت و برگشتی طی میکرد زیر لب محاسباتش را مرور میکرد. - معده ای داریم بزرگ و اربابی! نوشیدنی هم دوست داریم. هاتچاکلت مثلا... اون رو خیلی دوست داریم. هم از نوشیدنیمون لذت میبریم هم یارانمون رو پس میگیریم!
و بعد با صدای بلند خطاب به سالازار ادامه داد: - خوبه قبول میکنیم!
سالازار کف دست هایش را با ذوق به هم کوبید و کاغذ و قلم پر را جلوی لرد سیاه گذاشت. - بیا نواده ما! بیا اینجا رو امضا کن پس.
به نظر میرسید که سالازار هم درست به اندازه لرد سیاه به برنده شدنش اطمینان دارد.
- این چیه؟ چی رو باید امضا کنیم؟ ما تا وکیلمون نباشه چیزی رو امضا نمیکنیم!
الستور که از طریق سیگنالهای رادیویی گوش ایستاده بود و مکالمه را در حال پاپکورن خوردن گوش میداد، از پشت در با عصای رادیوییاش گفت: - ولی ارباب شما که وکیل ندارین... - تو ساکت تا خوراک مرغ های توی فسنجون مادرمون نکردیمت!
سالازار آهی کشید و گفت: - حیف شد نواده ما... اگر امضا نمیکنی که ما بریم با یاران جدیدمون یه تور لحظه آخری هاگزمید رزرو کنیم و بریم عشق و حال. - یاران ما هستند، نه یاران شما! خودمون میبریمشون گردش. با فرست کِلَس میبریمشون! اصلا بده به ما اون برگه رو امضا میکنیم!
لرد سیاه طی یک حرکت هیجانی برگه و قلمپر را برداشت و توافقنامه مسابقات نوشیدنی را امضا کرد. سالازار نگاهی به برگه ها انداخت و لبخندی شیطانی زد. - عالیه! الان میگم مادرتون آبمیوه های تازه و مغذی رو بیاره برای مسابقه. - آبمیوه؟ ما میخوایم هاتچاکلت بنوشیم! - ولی توی برگهای که امضا کردی نوشته آبمیوه... -
لرد هرچی به خاطراتش رجوع میکرد، به یاد نمیآورد در هیچ زمانی از زندگی پرعظمت و تاریک و خفنش انقدر بهش بیاحترامی شده باشه. هرچقدر که دلش میخواست حرفای بد بد به سالاز بزنه، میدید که باید احترامشو نگه داره. در واقع اگر کس دیگهای جرئت میکرد کاری که سالازار انجام داده رو انجام بده، لرد یکی از مرگخوارا رو برمیداشت ازش به عنوان چماق استفاده میکرد و میکوبیدش تو سر شخص توهین کننده. ولی در این زمان، رقیبش سالازار بود و کوبیدن تو سر و کلهش، جزء گزینهها نبود.
لرد سیاه که به شدت فکرش مشغول نقشهکشی و چیدن استراتژی برای پس گرفتن مرگخوارانش بود، روی صندلی نشست و با چشمان تنگ شده به سالازار نگه کرد.
- اینا هم شبیه هورکراسن... ببریدشون اتاق تسترالا انبارشون کنید، حراجشون میکنیم بعداً. حالا شایدم هورکراکس نباشن. ولی خب از ارثیه خاندان اسلیترین هم نیستن و بنابراین فاقد ارزش.
شنیدن این حرفا از دهان سالازار که داشت میرفت به سمت اتاق لرد، باعث شد که لرد به این فکر کنه که زیاد هم برای اصیلزادگی و جد بزرگش احترام قائل نیست. یعنی هست، ولی نه در این حد که وقتی پای هورکراکسهاش وسط میاد، کاری نکنه. بنابراین از جاش بلند شد، داشت میرفت به سمت اتاق خودش که توسط سالازار تصاحب شده بود، که گابریل یهو پرید بغلش. - ارباب من مطمئنم که در وجود شما هنوزم خوبی وجود داره.
لرد برای یک لحظه متوقف شد، بعد تهدید رو تبدیل به فرصت کرد، گابریلو از روی سینهش جدا کرد و زد زیر بغلش و دوباره به سمت اتاقش رفت و چندبار به صورت کاملا ملایم به در کوبید و بدون اینکه منتظر جوابی از سمت سالازار بشه، گفت: - جد بزرگمان! ما به دلیل احترام به سن و سالتون در میزنیم! و بعد برای نشون دادن قدرت اربابی و لرد سیاهیمون بدون رضایت شما وارد میشیم!
و بعد لرد سیاه از کله گابریل به عنوان دژکوب استفاده کرد و در رو با تمام قدرت باز کرد. سالازار که در تلاش بود نجینی رو توی یکی از شمعدونیهای بالای شومینه اتاق لرد سیاه قرار بده، از جاش پرید و نجینی رو رها کرد. مشخص بود تحت تاثیر قرار گرفته. - پس به عنوان مرحله اول چالش... هرکی نوشیدنی بیشتری بخوره؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الستور مون در 1403/2/13 14:45:13
Smile my dear, you're never fully dressed without one
لرد از نگاه ناخوشایندش کاملا مشخص بود از اینکه یک مشت گردو و مرغ و برنج الان از جایگاه او پیش مادرش پیشی گرفته اند ناراضی است. -ما دو روز نبودیم اینجارا فساد و خیانت فرا گرفت؟ هرکس مسئول است خودش با پای خودش ، بیاید خودش را معرفی کند تا با زبان خوش میگیم.
- - - مامان مروپ و باقی مرگخواران همچنان با بی توجهی به کار های خود ادامه میدادند.
-نواده ی ما به یاران ما بپیوند! -پدرِ پدر جدمان اینها آخرین بار که یادمان است یاران ما بودند ها! جر زنی نکنید بروید برای خودتان یار پیدا کنید. -روی حرف من حرف میزنی؟ دوره ی ما اینجوری نبود که بچه روی حرف بزرگ تر نمیتونست حرف بزنه. -بزرگیتان سرجایش است ولی ما یارانمان را میخواهیم. سالازار از اینکه مدام لرد پایش را در یک کفش کرده خشمگین و غضبناک شد هرچند هرقدر هم قدرتمند و خشمگین باشی وقتی جلوی چشمت ببینی نواده ات اخلاقش حتی ذره ای به خودت رفته ته دلت خالی میشود و حاضر به کمی کوتاه آمدن میشوی.
-حقا که توهم عین خودم یک دنده ای. حالا که کار به اینجا کشید تو رو به یک رقابت دعوت میکنم. برنده ی هر دور یک یار به طرف خودش میتونه ببره. فی الواقع یار کشی میکنیم. -یاران خودمان را در خانه خودمان یار کشی کنیم؟ آخ...سکته از بغل هورکراسمان رد شد. دامبلدور بی ریش و سبیل شده همچین بلایی را سرمان نیاورده بود که جد خودمان سرمان آورد.
با غیبت لرد سیاه، سالازار سعی می کنه رهبر خانه ریدل ها بشه اما زمانی که میبینه مرگخوارا نمیپذیرنش نفرینشون می کنه. این نفرین باعث میشه که شخصیت مرگخوارا معکوس بشه.
حالا لرد سیاه برگشته اما مورد بی توجهی مرگخوارا قرار گرفته.
______
-ناعزیز مامان برو از یخچال نون پنیر بردار بخور. مامان وقت مانیکور داره. قراره هکتور شام بپزه. -ما به دستپخت هکتور علاقه ای نداریم. -گردو هم همراه نون پنیر نخور! قراره فسنجون بشه. -ما مهم تریم یا فسنجان؟
ران مرغی در فریزر را باز کرد و سرش را از لای در بیرون آورد. -قد قد..فسنجان! -
ران بدون توجه به صورت در هم رفته لرد، طنابی از داخل زرد پی اش درآورد و مشغول طناب زدن جهت یخ زدایی از عضلاتش شد.
-مامان قربونش بره! چه قامت رعنایی! -بله؛ قربان ما بروید. ما بسیار خوش قد و بالا هستیم. -چه عطری! -صحیح است؛ ما رایحه بسیار مطبوعی داریم. -دودی ممتاز مامانه! -ما اهل دود و دم نیستیم ولی بسیار ممتاز هستیم. -میذارمت خوب خیس بخوری که امشب تو پاتیل دمت کنن.
لرد سیاه که با غرور چشمانش را بسته بود با شنیدن این جمله چشمانش را باز کرد و با اخم به پیمانه برنجی که در دست مروپ بود، خیره شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1403/1/15 19:55:29 ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1403/1/15 19:55:49