شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
لرد ولدمورت با دستهای لرزان لیوان را برداشت. تلخیِ گزندهی زعفران در دهانش پیچید و بلافاصله احساس کرد که معدهاش شروع به جوشیدن کرده است. در کنارش، سالازار اسلیترین هم با چهرهای رنگپریده لیوانش را زمین گذاشت و ناله ای کم جان کرد. -این دیگه چه چای نباتی بود آگاتای آنها؟
آگاتا که به سختی درگیرِ پنهان کردنِ لبخندش بود، گفت: -چاینبات مخصوص ارباب. برای رفع دلپیچه و… خلاصه پاکسازی کامل. مرگخواران با دیدن رنگ پریدگی اربابشان، وحشت زده شدند. حتی بلاتریکس یکی دو بار می خواست مداخله کند.
ولدمورت در حالی که داشت روی صندلی اش سر می خورد ، با صدایی که به سختی شنیده میشد، گفت: -فکر کردی با این کارها ما از سرِ راه برداشته می شویم ، جدِ بزرگ؟ الکی که لرد نشده ایم! ما از این چالشهای احمقانه قویتریم.
سالاز اسلیدرین که به سختی می توانست نفس بکشد ، ابتدا یک لیوان از پارچِ آب نوشید ، سپس در حالی که سعی می کرد در صورتش علامتی از خوف نباشد ، به ولدمورت پاسخ داد: -نکند فکر کرده ای که ما از سرِ راه برداشته شدیم ؟ ما هم سالازار اسلیدرین هستیم! بنیانگذارِ بهترین گروهِ هاگوارتز ، جادوگرِ قرن! و بهترین تولیدکننده سالادِ... اهم اهم... منظورمان این است که ما هم قوی هستیم!
ناگهان صدایی از آن سمتِ خانه شنیده شد و لرد و سالازار به سمتِ دیوار برگشتند. دیوار ترک برداشته بود. -چرا آن دیواره ترک برداشت ، بلا؟ بلاتریکس طوری به اربابش نگاه کرد که انگار نگرانِ سلامتِ روانش است: -امممممم... ارباب ، کدوم دیوار؟ ترک ندارن!
بقیه مرگخوار ها هم به نشانه تاییدِ حرف بلاتریکس ،سر تکان دادند. همه ، به جز یکی...
لرد ولدمورت و سالازار اسلیترین به هم نگاه کردند. این دیگر صدای چه بود؟ آیا این هم بخشی از نقشهی آگاتا بود؟ یا اینکه سم چاینبات، علاوه بر دلپیچهشان، توهماتی هم ایجاد کرده بود؟ ناگهان، دیوار پشت سرشان شروع به لرزیدن کرد و ترکهایی عمیق تر روی آن پدیدار شد. از شکافهای دیوار، نوری سبز و وهمآور شروع به تابیدن کرد. ستون های خانه فرو ریخت. زمان از حرکت ایستاد و لرد و سالازار به جهانِ دیگری منتقل شدند...
خلاصه: لرد ولدمورت پس از یک غیبت طولانی به خانهی ریدل برمیگرده و میبینه سالازار اسلیترین میخواد جاش رو بگیره. حالا اونا دارن با هم مسابقه میدن تا مشخص کنن کی میتونه توی خونهی ریدل رئیس باشه.
لرد ولدمورت و سالازار اسلیترین دیگر از پس مسابقههایی که خوردن غذاهای مندرآوردی در آن دخیل باشد، برنمیآمدند. با اینکه نمیخواستند اعتراف کنند و سبز شدن رنگ صورتشان را نشانهی اصالت بیشتر میدانستند، اما نیاز به کمی استراحت داشتند.
- کی چایینبات میخواد؟
نگاهها بهسوی آگاتا چرخید که یک سینی چایینبات در یک دست داشت و به طرف همه تعارف میکرد. بهنظر میرسید به یک دلیل خاص، مرگخواران علاقهای به این نوشیدنی نشان نمیدهند، اما لرد تاریکی و موسس هاگوارتز فقط میخواستند دلپیچهشان درمان شود و چایینبات بهترین گزینه بود.
- ما میخواهیم آگاتای ما. بسیار به موقع بود. - متشکریم آگاتای ما، برای ما زعفرانی باشد. - به آگاتای ما نگویید آگاتای ما! - ما هر کاری دلمان بخواهد میکنیم لرد ولدمورت ما. - میزنیمتان ها!
آگاتا که نمیتوانست هیجانش را در صدایش نشان ندهد، سینی را جلویشان گذاشت. ظاهرا یک چایی عادی در یک لیوان کمرباریک بود، اما وحشت در نگاه مرگخواران چیز دیگری میگفت.
- چرا ابروهایت را بالا میاندازی دلفی آنها؟ فکر کردی با این اداها گردنت میگیریم؟ - ام... بله ارباب دقیقا همین فکر رو میکردم. - به نگاه دیگران توجه نکنید ارباب! بخورید که همهچی رو بشوره ببره!
آنچه که لرد ولدمورت و سالازار اسلیترین نمیدانستند، این بود که آگاتا سمساز ماهری بود و احتمالا این چایینبات-سم، واقعا همهچی را میشست و میبرد.
سمتی دیگه، اعضای بدن سالازار اوضاع بهتری از لرد نداشتن. رودههای بزرگ و کوچیک به همراه روده وسطیه مشغول گوارش اون زهرماری ابمیوه نام بودند.
ناخوداگاه سالازار با خودش میگفت کاش بجای خوردن ابمیوه، اون رو رول میکرد و میکشید... شاید اینگونه این اوضاع کذابی رو تجربه نمیکرد. حالا باید خودش رو سفت نگه داره تا یوقت مقابل نوادگانش ابرو ریزی نشه. شاید هم، بجای رول کردن و کشیدن، بهتر بود ابمیوه رو اسنیف میکرد... شاید هم، تزریق مستقیم گذینه بهتری میبود.
اما دیگه برای این چیزا و هرگونه عمل سنتی و صعنتی دیر شده بود. ابمیوهها خورنده شده بودند و داشتن برای خودشون توی معده لرد و سالازار بندری میزدن. حتی اسید معده هم مقابل این معجون آبمیوه کم آورده بود و خودش داخلش حل شده بود.
ملت مرگخواران حاضر در صحنه به دو گروه تقسیم شده بودن و با پلاکارد و شعار و دست زدن و حتی، گروهی با چیرلیدری مشغول تشویق شامپوعه... چیز یعنی شامپیون مورد علاقه خودشون بودن. گروهی برای لرد چیرلیدری میکردن. گروهی دیگر برای سالازار. حتی گلرت هم این وسط کلاه و تیشرت و دستکش طرفداری از سالازار رو اورده و دکانی برای خودش زده بود. روی بیلبورد دکانش هم نوشته شده بود: - برای حمایت از جد بزرگ سالازار اسلیترین، برای کمپین حمایتی انتخاباتی وزارت گریندلوالد.
آرسینوس جیگر هم گوشهای برای حمایت از لرد دکانی با نوشته روی سردر " حزب حامی و حمایت تسترالحمالی لرد و دوستان " زده بود که همه گالیونهایی برای حمایت از کودکان مظلوم مهدکودک لندن جمع آوری میشد رو برای اهداف لرد، خرج کنند تا کودکان مظلومتر و ظالمین، ظالمتر شوند. البته که توی این دنیا و این رقابت ظالم و مظلومی معنا نداشت و صرفا معجون ابمیوه مامان مروپ بود که مهم بود.
لذا، لرد و سالازار هنوز معجون اولی رو حضم و دفع نکرده بودند که مامان مروپ در اتاق رو باز کرد و با سینهای پارچ وارد شد. - خب خب، شفتالوی مامان، گیلاس انجیری ننه، جد مامان؟ میبینم که ابمیوه خیلی به دلتون نشسته. گفتم حالا که مسابقه میدینو قراره چیزای مقوی بخورین. گفتم داریم میریم سمت تابستون. و سرماخوردگیهای تابستون که میدونید چقد بده. برا همین چند تا از ابمیوهای مقویم رو ترکیب کردم براتون که از الان برای فردا پس فردا جون بگیرینو در سلامت باشین.
در همین حین که معده جناب لرد داشت سعی میکرد اون ابمیوه رو به زور هضم کنه و فرو نپاشه اپوزیسیون مغز جناب لرد به اعتراض درامد و یک صدا گفتند:
-ای اعضا و جوارح بدن لرد که همچون جواهری گرانبها و نایاب هستید، چه نشسته اید که لرد شما دارد شما را مجبور به نوشیدن شربت مامان پزش و تحمل کردن درد میکند؟ ایا هنوز میخواهید زیر این بار زور بروید؟ برای مثال جناب نای شما دوست ندارید که به طور مستقل هوای جهنم را استشمام کنید؟ شما جناب معده دوست ندارید به تنهایی خون خائنین به لرد را بنوشید؟
معده و نای و مری و روده و کلیه لرد به به چه چه گویان شعار میدادند و از طرفی دیگر مغز لرد که تمامی اعضای خود را به گونه ای پرورانده بود که از یکدیگر مستقل باشند تا اگر روزی مرلینی نکرده برای یکی از اعضای بدن لرد مشکلی پیش اید، بتوانند به طور مستقل ارمان های لرد را ادامه دهند از ترس به خودش ترسید زیرا لرد به اندازه یک گریفیندوری شجاع نبود پس تلاش کرد دست به مغلطه بزند زیرا میدانست سرکوب اوضاع را بدتر خواهد کرد.
-دوستان و اعضای عزیز که بی شما لرد تاریکی لرد نیست بلکه شاید در حد یک دوک المانی بی اختیار باشد. من خرسندم از اینکه نیمکره اپوزیسیون به شما یاد اوری کرد که بسیار مستقل هستید؛ اما او نکته ای را نمیداند. متاسفانه در همه جا اپوزیسیون باعث رشد است زیرا با نقدهایی که میکند باعث میشو که ما دست به حل عیب ها و دیگر اعضا تلاش برای رشد کنند اما اینجا چه؟ این اپوزیسیون نمیتواند که از ما و شما عیبی پیدا کند پس تلاش دارد تا دست به تجزیه بزند که به هیچ وجه قرار نیست عاقبت خوبی داشته باشد، برای مثال اگر معده به تنهایی بخواهد خون خائنین به مارا بخورد پس کلیه که کار او تصفیه ان خون است اینجا بی نصیب می ماند و به معده هم اسیب هایی وارد می شود. یا اگر نای به تنهایی برود به جهنم خودساخته ما و هوا را استشمام کند انگاه شش که بدون نای به ان هوا نمی رسد از بین می رود. ایا کسی از شما هست که فکر کند اگر به تنهایی زندگی کند انگاه اسیب هایی که به بقیه وارد میشود برای خودش مهم نیست؟ اگر هست پس باید شما را بست بدهم به حضرت جعدی که میگوید:
بنی جادو اعضای یکدیگرند*****که در جافرینش ز یک گوهرند.
تمامی اعضا به فکر فرو رفتند و اپوزیسیون که دید این بار هم مغلطه و سرکوب شد با خشم در لاک خودش فرو رفت...
دهان لرد: - این دیگر چه ابمیوه ای است که مادرمان درست کرده.
معده لرد: - جناب دهان لرد، می شود لطف کنید و دیگر لیوان لیوان ابمیوه درون ما خالی نکنید؟
مغز لرد: - چه گفتی معده لرد! تو می خواهی دهان لرد دیگر نخورد، که دیگر نکشد و به شکستش اعتراف کند؟ که دیگر نتوانیم یارانمان را پس بگیریم و بدون یار باقی بمانیم؟ - من عذر می خواهم جناب مغز لرد! ای برترین تاریکی، ای قدرتمند ترین قدرتمندان. ما را عفو کن. - عفویت می کنم معده بی خاصیت لرد. اما دیگر تکرارش نکن وگرنه... - چشم قربان! چشم جناب مغز لرد که از تمامی مغز ها سرتری! قسم می خورم که این اشتباه دیگر تکرار نخواهد شد.
مقداری از ابمیوه هضم شده و وارد رگ های خونی لرد شد. خونی که حالا درونش مقداری ابمیوه بود، به سوی مغز لرد حرکت کرد. مغز لرد که مقداری از ابمیوه چشید صدایش درامد: - این واقعا چه ابمیوه ی بی خاصیتی است که مادرمان درست کرده؟ اما اجزای بدن لرد، تحمل کنید و فرو نپاشید که اطمینان حاصل می کنم به زودی جد بزرگمان واکنش نشان خواهد داد. تنها باید کمی دیگر تحمل کنیم که پیروز این ازمون شویم.
مدتی گذشت اما خبری از مروپ نشد ولی به جای او اسنیپ با ظرفی پر از معجون های مختلف، به اتاق برگشت. - بانو مروپ سینی رو دادن گفتن بدم خدمتتون، خودشون هم راهی سالن مانیکور شدن گویا وقت قبلی داشتن.
سالازار چشم غره ای به اسنیپ رفت و با بی رغبتی از روی میز پایین آمد. هنوز نصف سخنرانی اش باقی مانده بود ولی تصمیم گرفت نگهشان دارد برای بعد از برنده شدن در چالش.
لرد نفسی عمیق کشید و نیم نگاهی به سینی معجون که سوروس روی میز گذاشت، انداخت. - به قیافه ی آن محتویات نمیخورد خوردنی باشن! از یکی از آنها چرا دارد چهره ی اسکلت تولید میشود؟ - نگران نباشید ارباب، همشون رو قبل اوردن تست کردم. کشنده نیستن. - نگران نیستیم ولی قیافه ی نرمال آبمیوه نباید این شکلی می بود. - چه شده نواده ما؟ از چالش کنار میکشی؟ - کنار کشیدن و من؟ هرگز!
و با شجاعتی کامل معجون سیاه رنگ و قل قل کننده را تا آخر سرکشید و با وجود مزه ی ناشناخته و عجیب معجون، ذره ای چهره اش تغییر نکرد. سالازار بدون هیچ سوال یا درنگی معجون را نوشید. هر دو مصمم و بدون نشان دادن ذره ای ضعف به یکدیگر نگریستند. سپس با روحیه ی جدید رقابت که در آنها شروع به شعله ور شدن کرد، یکی بعد از دیگری معجون ها را تا لیوان آخر سر کشیدند.
نجینی و دلفی که با بلاتریکس درحال تماشای صحنه ی پر تنش مقابل بودند، به یکدیگر نگاهی کردند. - ارباب خوبین؟ - جد بزرگ رنگتون پریده میخواید یکم آب بیارم؟
مقاومت هر دو ستودنی بود اما دیگر علائم معجون ها کم کم داشت نمود ظاهری پیدا میکرد. - میشه الان نگران بشیم؟
دلفی درحالی سوال کرد که ناخن های تازه کاشته شده اش را میجوید و نجینی هم هیس هیس ساکتی کرد درحالیکه دم لرزانش را در دهان گذاشته و گاز می گرفت. در همان حین تغییر در حال اتفاق افتادن بود.
و بعد لرد سیاه و سالازار به اتاق ناهارخوری رفتن و در دو انتهای میز غذاخوری نشستن و صاف به چشمای همدیگه نگاه کردن و منتظر نوشیدنیها شدن. البته سالازار گاهی نیمنگاهی به پنجره هم داشت، چون گلرت از بیرون هی براش دست تکون میداد و انواع بنرهای تشویقی رو جلوی پنجره براش تکون تکون میداد و احتمالا اگر میتونست اون بنرهارو توی چشم و چال تک تک ساکنین خانه ریدلها، غیر از سالازار هم میکرد که چشم حسودای پلاستیکی رو کور کنه.
لرد سیاه که با نوک انگشتاش روی میز ضرب گرفتهبود و کم کم اعصابش درحال خط خطی شدن از سالازار بود که حالا دیگه داشت از گلرت نامههای طرفداری دریافت میکرد و جواب میداد و امضا هم میکرد؛ چنگالی رو از روی میز برداشت و پرتاب کرد. چنگال مستقیم به سمت پیشونی سالازار رفت، ولی چون از فلز خالص ساخته نشدهبود، توسط چشم سالازار پس زدهشد و روی زمین افتاد.
البته که پرتاب لرد سیاه، باعث جلب توجه سالازار شدهبود و باعث شد سالازار روی میز بایسته و شروع به نصیحت نوادهش در مورد حفظ حرمت و سن و سال کنه، و لرد هم در اون حین فقط چشماشو تو حدقه چرخوند، کظم غیظ کرد و کلی با خودش کلنجار کرد که به سالازار نگه:"به نظر ما خودتون رو بکشید جد بزرگمون. " بههرحال لرد سیاه نوادهای بود به شدت حرمت نگهدار.
و اما در اونطرف، مروپ انواع موادی که بهنظرش مقوی بودن و باعث قویتر شدن جد بزرگش و رشد بیشتر شفتالوی مامان میشدن رو با هم محلول میکرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Smile my dear, you're never fully dressed without one
لرد به حقه ی جد بزرگش پی برده بود. سالازار کاری کرد که لرد بدون خوندن قرار داد رو با عجله امضا کنه و حالا توی تله ای بی برو برگشت گیر کرده بود.
-این حقه تان نا عادلانه س با آبمیوه های مادر خودمان مارو به چالش میکشید؟ -اگه بخوای میتونم به نوشیدن معجون های هکتور دعوتت کنم. -کی گفت ما به نوشیدنی های مادرمان اعتراض داریم هرچند ترکیبات عجیبی دارن اما هیچ وقت دست رد بهشون نمیزنیم. -ناعزیز مامان؟ پس اون دفعه که رفتم برات نهار درست کنم بابات برگشت دید آب گلابی بلدرچینمو پای گلدون عزیزش ریختی چی؟ یادت نیست یه هفته تموم سرش افسرده شده بود فکر میکرد باز کار منه؟ -خب مادر جان کی گلابیو با بلدر چین میخوره؟ -جد مامان میبینی چی می گه؟ بیا و اینهما زحمت بکش بچه بزرگ کن. -اصلا جای نگرانی نیست مروپ بخواد مسابقه ش با من رو ببره ناچاره هرچی درست میکنی بخوره. -سالازار بزرگ احیانا یادتون نرفته که مسابقه دو نفره ست. خودتونم باید بنوشید هرچی مادرمون میارن. -خودمون میدونیم. یه نوشیدنی دست ساز از نوادمون که چیز ترسناکی نمیتونه باشه. -پدر جد مامان. -ما که میگیم تا آخر مسابقه باید صبر کنید بعد نظر بدید. -هه سالازار اسلیترین بزرگ بیدی نیست که با این بادا بلرزه. بیارید نوشیدنی هارو مروپ.
لرد سیاه کمی فکر کرد. حتی کمی بیشتر هم فکر کرد و دو دو تا چهار تا کرد. بالاخره لرد سیاه اربابی بود ریاضیدان و تیزهوش! لرد در حالی که طول و عرض اتاق را رفت و برگشتی طی میکرد زیر لب محاسباتش را مرور میکرد. - معده ای داریم بزرگ و اربابی! نوشیدنی هم دوست داریم. هاتچاکلت مثلا... اون رو خیلی دوست داریم. هم از نوشیدنیمون لذت میبریم هم یارانمون رو پس میگیریم!
و بعد با صدای بلند خطاب به سالازار ادامه داد: - خوبه قبول میکنیم!
سالازار کف دست هایش را با ذوق به هم کوبید و کاغذ و قلم پر را جلوی لرد سیاه گذاشت. - بیا نواده ما! بیا اینجا رو امضا کن پس.
به نظر میرسید که سالازار هم درست به اندازه لرد سیاه به برنده شدنش اطمینان دارد.
- این چیه؟ چی رو باید امضا کنیم؟ ما تا وکیلمون نباشه چیزی رو امضا نمیکنیم!
الستور که از طریق سیگنالهای رادیویی گوش ایستاده بود و مکالمه را در حال پاپکورن خوردن گوش میداد، از پشت در با عصای رادیوییاش گفت: - ولی ارباب شما که وکیل ندارین... - تو ساکت تا خوراک مرغ های توی فسنجون مادرمون نکردیمت!
سالازار آهی کشید و گفت: - حیف شد نواده ما... اگر امضا نمیکنی که ما بریم با یاران جدیدمون یه تور لحظه آخری هاگزمید رزرو کنیم و بریم عشق و حال. - یاران ما هستند، نه یاران شما! خودمون میبریمشون گردش. با فرست کِلَس میبریمشون! اصلا بده به ما اون برگه رو امضا میکنیم!
لرد سیاه طی یک حرکت هیجانی برگه و قلمپر را برداشت و توافقنامه مسابقات نوشیدنی را امضا کرد. سالازار نگاهی به برگه ها انداخت و لبخندی شیطانی زد. - عالیه! الان میگم مادرتون آبمیوه های تازه و مغذی رو بیاره برای مسابقه. - آبمیوه؟ ما میخوایم هاتچاکلت بنوشیم! - ولی توی برگهای که امضا کردی نوشته آبمیوه... -
لرد هرچی به خاطراتش رجوع میکرد، به یاد نمیآورد در هیچ زمانی از زندگی پرعظمت و تاریک و خفنش انقدر بهش بیاحترامی شده باشه. هرچقدر که دلش میخواست حرفای بد بد به سالاز بزنه، میدید که باید احترامشو نگه داره. در واقع اگر کس دیگهای جرئت میکرد کاری که سالازار انجام داده رو انجام بده، لرد یکی از مرگخوارا رو برمیداشت ازش به عنوان چماق استفاده میکرد و میکوبیدش تو سر شخص توهین کننده. ولی در این زمان، رقیبش سالازار بود و کوبیدن تو سر و کلهش، جزء گزینهها نبود.
لرد سیاه که به شدت فکرش مشغول نقشهکشی و چیدن استراتژی برای پس گرفتن مرگخوارانش بود، روی صندلی نشست و با چشمان تنگ شده به سالازار نگه کرد.
- اینا هم شبیه هورکراسن... ببریدشون اتاق تسترالا انبارشون کنید، حراجشون میکنیم بعداً. حالا شایدم هورکراکس نباشن. ولی خب از ارثیه خاندان اسلیترین هم نیستن و بنابراین فاقد ارزش.
شنیدن این حرفا از دهان سالازار که داشت میرفت به سمت اتاق لرد، باعث شد که لرد به این فکر کنه که زیاد هم برای اصیلزادگی و جد بزرگش احترام قائل نیست. یعنی هست، ولی نه در این حد که وقتی پای هورکراکسهاش وسط میاد، کاری نکنه. بنابراین از جاش بلند شد، داشت میرفت به سمت اتاق خودش که توسط سالازار تصاحب شده بود، که گابریل یهو پرید بغلش. - ارباب من مطمئنم که در وجود شما هنوزم خوبی وجود داره.
لرد برای یک لحظه متوقف شد، بعد تهدید رو تبدیل به فرصت کرد، گابریلو از روی سینهش جدا کرد و زد زیر بغلش و دوباره به سمت اتاقش رفت و چندبار به صورت کاملا ملایم به در کوبید و بدون اینکه منتظر جوابی از سمت سالازار بشه، گفت: - جد بزرگمان! ما به دلیل احترام به سن و سالتون در میزنیم! و بعد برای نشون دادن قدرت اربابی و لرد سیاهیمون بدون رضایت شما وارد میشیم!
و بعد لرد سیاه از کله گابریل به عنوان دژکوب استفاده کرد و در رو با تمام قدرت باز کرد. سالازار که در تلاش بود نجینی رو توی یکی از شمعدونیهای بالای شومینه اتاق لرد سیاه قرار بده، از جاش پرید و نجینی رو رها کرد. مشخص بود تحت تاثیر قرار گرفته. - پس به عنوان مرحله اول چالش... هرکی نوشیدنی بیشتری بخوره؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الستور مون در 1403/2/13 14:45:13
Smile my dear, you're never fully dressed without one