دیوارهای خانه دست به کمر گرفته بودند و قطرههای عرق از سر و رویشان میچکید. چمنهای جلوی خانه در آتشی دائمی اما کوتاه روی زمین میسوختند. پنجرهها هم حالتی شل و لاستیکی پیدا کرده بودند و انگار آرامآرام در حال ذوب شدن بودند.
داخل خانه شماره دوازده هم اوضاع دستکمی از بیرون نداشت.
هر کسی گوشهای کز کرده بود و به هر روشی سعی میکرد خودش را خنک نگه دارد.
مثلاً کوین در طبقه پایین یخچال نشسته بود و بستنی هندوانهایاش را لیس میزد. یا نورا کبریتی که ریموس او را داخل یک حوله خیس پیچیده بود تا مبادا از شدت گرما آتش بگیرد.
بقیه هم هر کدام گوشهای یا خودشان را باد میزدند یا تکههای یخی را که هاگرید از صحرای شمال آورده بود بغل کرده بودند و نم میکشیدند.
اما در اتاق طبقه بالا جلسهای در جریان بود.
پروفسور دامبلدور پشت میزی نشسته بود که برای قد و قامتش زیادی کوچک بود و پاهایش را از دو طرف میز بیرون گذاشته بود. میز، همان میز تحریر کوین بود که بعد از شروع تعطیلات تابستانی میز خود دامبلدور و سفرش به قرمیزستان موقتاً به اتاق جلسات منتقل شده بود.
روبهروی او، هرپوی کثیف روی سطل آشغال واژگون شدهای نشسته بود و از خودش بوی سبز رنگ و کشداری ساطع میکرد؛ بویی که بیتوجه به گیرهای که دامبلدور روی بینیاش زده بود، از کنار او رد میشد و مستقیم از پنجره نیمهباز به آسمان میرفت.
هرپو با بدعنقی نگاهی به پروفسور انداخت و پرسید:
- خب؟ چرا احضارم کردی؟
دامبلدور دستهایش را روی میز گذاشت، سری تکان داد و گفت:
- هرپو، طبق گزارشهای هواشناسی، آلودگی شدید بالای خونه شماره دوازده باعث سوراخ شدن لایهی اوزون شده! خودت حس نمیکنی این ماجرا یه کم به تو مربوطه؟
همزمان با اشاره انگشت دراز دامبلدور به پنجره، بوی سبز هرپو مشاهده شد که در حال بای بای کردن مستقیم به دل سوراخ آسمان میرفت.
هرپو فقط یکی از ابروهایش را بالا انداخت و خواست اعتراض کند که ناگهان...
درب اتاق با لگد محکمی باز شد.
هاگرید که از شدت گرما و تعریق شبیه یک گلوله پشمی خیس شده بود، با تعظیمی کوتاه وارد شد، هرپو را از پشت یقه گرفت و شلنگ آب کارواشیاش را که پر از کف غلیظ بود، مستقیم روی او باز کرد.
در همان لحظه، بیرون خانه شماره دوازده، ویل با بدنی سرخ و گداخته و نوک دمی که آتش گرفته بود، با سرعت به سمت خانه پر میزد.
هنوز به پنجره اتاق نرسیده بود که موج عظیمی از کف غلیظ از پنجره به بیرون فوران کرد؛ موجی که دامبلدور، هرپو، سطل آشغال و چند خرتوپرت دیگر را هم با خودش به بیرون پرتاب کرد.
ویل درست قبل از برخورد جا خالی داد و روی لبه پنجره نشست.
داخل اتاق، هاگرید که حالا خودش هم زیر کوهی از کف گم شده بود، خم شده و میان کفهای اتاق دنبال پروفسور میگشت.
ویل نوک دم آتشینش را داخل کف خنک فرو کرد و از ته دل گفت:
- آخیش...
بعد هم خودش را داخل کفها غلتاند. همان موقع نگاهش به آسمان افتاد.
از لحظهای که بوی سبز هرپو قطع شده بود، دهان گشاد آسمان دیگر چیزی برای بلعیدن نداشت و کمکم داشت بسته میشد. حتی حالا هم میشد حس کرد دمای هوا چند درجه پایینتر آمده است.
خوشبو باشید.

@هرپوی کثیف نباشید.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

















