جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  28 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  152 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  159 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  271 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  183 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: شنبه 9 خرداد 1405 21:16
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده
پانتومیموس!


- فیگـــــــــــوراس! بالزا! بالزا!

لوکاردیو، لا موخر دُرموس دیرا.

- اونا لولو کاموس اینجا!
- کافی کی‌ئِرس فیگوراس؟
- دیوس میو! سالوامه سالومه!

لا لولو آمادا سامیتا لوکاردیو که سالومه داته:
-شوکولونا موپوکونا!

لا لولو اِسکندِرته، ریته، فیجیرته، استل‌بلیرته پرو لا دیفرنتو اِس لا وحشته دو فیگوراس. لوکاردیو لا پارته جوراباس چرکولاس آ لا لولو. لالا لولو جیغیته، اون پوکو فلیرته، ایی پوکیدا.

کالین دیرا، هنوز خابالوس:
- سالوادورا! آمیگو مینانّا! آرما توپیدا! ایشالا بیمرا! کافی بریزا!
- کالین لا پاتــــــــــی! لا پاتی دا پاتی پاپتی!

ایی فیگوراس فایته پُر که چرتو دلیلا. سالومه که متفکرتو موخر فیانتا، خوردو کُمپلتی دو خوراکه آ خِرخِرِس ایی سولوه لا پروبلمو.
- تان دووووپ! هاهاها!
Supercalifragilisticexpialidocious
پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: دوشنبه 4 خرداد 1405 22:45
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی



تصویر تغییر اندازه داده شده




«اینا دیگه چین؟ »

با نگرانی نگاهش را از آن ها دور کرد ولی کماکان زیر چشمی حواسش به آن ها بود. موجوداتی که بفهمی نفهمی خیلی با خودش تفاوتی نداشتند، فقط لایه عجیبی روی گوشت هایشان داشتند که باعث می شد سفت و سخت و خطرناک به نظر برسند. شاید اصلا نوعی زره یا لباس رزم بود. همچنین هر سه تایشان درون محفظه ای بودند که چند لحظه پیشتر ظاهر شده بود و خودش خوب می دانست که پشت همه چیزهایی که یکهو ظاهر می شوند دردسر هست.

فاصله اش را با آن ها حفظ کرد و علی رغم تمام خطراتی که بهشان واقف بود تصمیم گرفت تا رفتار دوستانه را در پیش بگیرد. دست هایش را از هم باز کرد و آواز خوشامد گویی سرداد:
- آآآآآآآ خررررررععععععوووو! آآآآآآآآآآآ!

با دست های باز و در حالی که هنوز بابت واکنش احتمالی آن ها نگران بود کمی سرش را پایین آورد و به آن موجودات عجیب زل زد. حالا آن ها هم همگی به او خیره شده بودند.به یکدیگر چسبیده بودند و زره عجیبشان به رنگ روشن تری درآمده بود.
- جیییییییییییغ!


نگرانی ها از قلبش کنار رفتند. حالا که می دید غریبه ها آنقدرها هم بد نیستند که جواب خوشامدش را ندهند. آرام یک قدم به آن ها نزدیک تر شد و سعی کرد زیبا ترین لبخندش را تحویل آنان بدهد. اما ناگهان متوجه چیزی شد. آن ها داشتند مایعی زردرنگ از خود بیرون می دادند و احتمالا این نوعی از مراسمات آیینیشان بود و بهتر دانست تا به جای ادامه روش خودشان، روش آن ها را ادامه دهد. پس به دل و روده اش دست برد و فشارشان داد تا هرچیزی تویش بود بیرون بپاشد. با پاشش خون به دور و بر، هر سه نفر به پشت روی زمین افتادند که احتمالا مرحله بعدی احوال پرسی در میان آن موجودات غریبه بود و او نیز به تبعیت از ایشان به پشت دراز کشید. اما حواسش را جمع کرد تا زیر چشمی آن ها را بپاید و قدم بعدی را از قلم نیاندازد.
Io sempre per te...


#بیا_بنویسیم
پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: شنبه 2 خرداد 1405 21:36
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده
از برای پانتومیم

نمی‌توانست پوچی را تاب بیاورد آن پسرک.
آبی باش، آبی.
مثل آسمان.
آزاد شو.

فکرهایش را توی قفسه چید.
جیک، جیک!
جیک، جیک!


من و او، ما و شما
نیستیم هریک تنها؟
همه‌ آبی‌ست اینجا

ذرت آبی کبود
نور آبی را چه سود؟
من چرا در قفسم؟
آی، گرفته نفسم!

آسمان رنگ من است
رنگ بال من چه بود؟
من بُدم مرغک ناز
می‌نمودم پر باز
و این بِشد یک آغاز
بر سر پایانم
معجزه‌ی هستی
تلخی‌ای در کامم

اگر آسمان نبود
روی بال من و تو
می‌شدش یک روزی
آسمان پر بکشد
برود توی قفس
و درش را بندد؟

پس چرا اینجاییم؟
مگر ما آزادیم؟
نیست آن چیز که در ذهن تو است
کاغذ دیواری!
که رنگ مرا نماد آن پنداری!

کیسه‌ات را بردار
دانه‌ها را جمع کن
برکن از تن آن لباس وهم را
و مزن توی خیالت درجا
نه قفس مال تو است
نه پرنده و نه دوست
و نه این زندگی ایذایی
و نه حتی آسمان آبی
و نه این سقف سیاه
همچو سرنوشت ما
که نوشته‌اندش روی تن ببر

تو، تویی، تنها تو
تو، تویی، یکتا تو
چیزی مال تو نیست
و نه مال دیگری
این شد آزادی تو
این شد آزادی ما

و پرنده پر کشید
از آشیانه‌‌اش
سوی یک دانه‌‌ی عشق
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/3/2 21:45:19
Supercalifragilisticexpialidocious
پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 31 اردیبهشت 1405 23:45
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پسرک خوشحال بود.

دایناسور داشت و گربه.
کرم داشت و کلاغ.‌

موش کور و اسبی در کار نبود. روباهی نصیحت نمی‌کرد. حتی پاندای بزرگی نداشت که به اژدهای کوچکش درس‌های زندگی دهد.
ولی پسرک خوشحال بود.


پسرک خوشبخت بود.

پسرک خانه داشت چون معنای خانه را می‌فهمید.
می‌دانست سقف بالای سر مشترک آنچنان مهم نیست. هر کسی نیاز به یک آسمان دارد که با دوستانش زیر آن بتواند بخندد.

پسرک زندگی شسته رفته‌ای نداشت. سقف خانه‌اش گاهی باران را راه می‌داد و ظرفش به جای کیک‌های عسلی پر از نان خشک بود.

گاهی شب‌ها از گریه سیر نمی‌شد.

گاهی کسی نبود برایش لالایی بخواند.


زندگی‌اش نقص داشت.

اسم بعضی چیزها را بلد نبود که بچه‌های دیگر بلد بودند. گاهی آنقدر کوچک بود که بزرگ‌ها صدایش را نمی‌شنیدند.

ولی پسرک دوستش داشت.

همین زندگیِ نه‌چندان قشنگ را دوست داشت.


چون فهمیده بود زندگی بی‌نقص، افسانه‌ای در دور دست است‌. اما خانه‌‌ی کوچک و ساده‌اش جایی بود واقعی که گربه توی بغلش خوابش می‌برد و کلاغ هر صبح برایش خبر می‌آورد.

پسرک خوشحال بود.

پسرک خوشبخت بود.

افرادی که در ساید مقابل پسرک بودند (گاهی به عنوان دشمن و گاهی رقیب و گاه همینطوری) همه باسواد و خوب بودند.
حرف درست می‌زدند.
جمله‌های قشنگ می‌ساختند.

پسرک حتی آن‌ها را هم دوست داشت. از نظرش باهوش و قابل ستودن بودند.
پس بهشان احترام می‌گذاشت.


پسرک زندگیش را دوست داشت، دقیقاً همان‌طور که بود... نه کامل.

اما مال خودش!


زیرا پسرک خوشحالی را زندگی کرده بود.
با همان نقص‌ها.
با همان دوستان معرکه‌اش.

او خوشبخت ترین کودک جهان بود!




اردیبهشت عزیزم... مراقب خودت باش و با خوشحالی این سرزمین رو ترک کن.
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1405 18:12
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده



چالش پانتومیم محفل ققنوس


دوباره در تاریکی

از زبان لرد سابیس

این کلمات. نوشته شده بر کاغذهای کاهی این دفتر. آن ها نمی توانند بخوانندش. حروفش برایشان غریبه است. اما چیزی از آن حس می کنند. نوری کم رمق در تاریکی. گمان می برند اگر مقدس بنامندش، هدایتشان می کند. تصور می کنند راهنماییست برای رستگاری که توسط من نگاشته شده. فکر می کنند از آن ها روی برگردانده ام، چون گمراه شده ام. چون گمراه شده اند. فکر می کنند زمانی برخواهم گشت و کلماتم را برایشان خواهم خواند و آن لحظه روحشان از زنجیر آزاد می شود و گناهی که دارد ذره ذره از آن ها می خورد، رهایشان خواهد کرد.

دفتر را ورق می زنم. نشسته بر بلندای این کوه. در قلب تاریکی. و در پناه شمع ها. به کلماتم نگاه می کنم. دیگر من هم نمی توانم بخوانمشان. و به یاد هم نمی آورم که چیستند. آیا هولناک تر از خاطراتی هستند که در مغزم می لولند؟

تنهایی. این اولین چیزیست که از خود به خاطر می آورم. در عدم. در آنچه تا بی نهایت گسترانیده شده بود و من در آن معلق بودم. از خود جسمی نداشتم. من بخشی از آن هیچ بودم. ذراتم را فراخواندم. آن ها را به هم نزدیک کردم. وصلتشان دادم و در این پیوند قلب سیاهم متولد شد. موسیقی ضربانش خون قیرآلودم را در تنم جاری می کرد. حالا من جسم داشتم و تپش. اما انگار تنهایی ام سنگین تر شده بود. شاید بار گناهانی که هنوز مرتکب نشده بودم، بر شانه هایم نشسته بود.

و من کندن از روحم را آغاز کردم. تنهایی و گناهانم را تکه تکه کردم و رنجم را از اعماق وجودم به بیرون روان کردم. و در تمام آن تاریکی ها، در مخلوقات متولد شده ام نور بود. آن ها از جسم و روح هم تغذیه می کردند تا بمانند. در عالم بالا و در عالم پایین. و با این حال هنوز در آن ها معصومیتی بود. سرریز شده از تقدیر ناخواسته شان.

باد می وزد و می خواهد دفتر را از زیر انگشتانم برباید، اما من آن را با دستان لرزانم می گیرم. سرما از پوستم به گوشتم و به استخوانم می خزد و درد مرا وامی دارد که فکر کنم. به گناه و معصومیتی که در روحم اسیر است و در روح مخلوقاتم. ما از یک جنسیم و با این وجود من از آن ها جدایم. چه در عالم بالا باشم و چه در پایین. من غم آن ها را نوازش می کنم و آن ها غم مرا. قلب هایمان گرم تر می تپد، حتی اگر جسم هایمان یخ زده باشد. و با این حال من دوباره تنهایم. در دنیایی که خود خلق کردم. در میان موجوداتی که از روح خودم زاده شدند.

به سرفه می افتم و خون از سینه ام بالا می آید و بر خاک و بر صفحات دفتر می ریزد. با چشمانی گشاد شده می بینم که سرخ است، نه سیاه. نگاهم مرطوب می شود. غده ی غم در گلویم می شکفد. یک نفرین. خون سیاهی که سرخ شده. تاریکی ای که نور شده. می توانستم مشعوف شوم از پاکی ام، اگر نشانه ی تضعیف شدنم نبود. نشانه ای بر محو شدنم. و محو شدن این دنیا و مخلوقاتم.

دفتر را برمی دارم و در آغوش می گیرم. شاید من هیچ گاه نتوانم نجات یابم، اما آن ها می توانند. من کسی بودم که آغاز کرد، نه آن ها. شاید منفورتر شوم. و تنهاتر. اما برای بودنشان دوباره در تاریکی فرو خواهم رفت.
پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: یکشنبه 23 فروردین 1405 20:19
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هوا چه‌قدر سرد است! در این تابستان عجیب می‌نماید. شاید هم احساس یخ‌زدگی‌ام از بیماری می‌آید. بهتر است بگذارم پرده‌های ابریشم سفید جلوی سوز سرما را بگیرند. با نازکی‌اشان آن‌چنان فایده‌ای ندارند؛ اما همین سود اندکشان بهتر از هیچ است.

خنده‌دار است! همین دو هفته پیش بود که در دفتر روزنامه، تمام تلاشم را به کار می‌گرفتم و جوری با من رفتار میشد که انگار خستگی‌ناپذیرم.

آقای میسن جواب تعظیمم را با لبخندی از نوع تبسم یک معلم به شاگرد نمره‌ی الف گرفته‌اش داد. نگاهی به مقاله‌ام کرد. نگاهش با چنان ابتسامی عجین بود که دیگر نیازی نمی‌دیدم به زمین پوشیده با سرامیک سفید نگاه کنم؛ بلکه حتی خجالت می‌کشیدم این لبخند را جواب ندهم و به سان کودکان، دستم را پشتم بگیرم و به زمین چشم بدوزم.

آقای میسن عینکش را صاف کرد. چشمان آبی‌اش با نگاهی نوازشگرانه به من خیره شدند.
- دوشیزه پرینس، خیلی خوب دارین کار می‌کنین.

تعظیمی کردم. در مسیر به گل‌های سفید پشت پنجره‌های طویل لبخند می‌زدم. سرم گیج می‌رفت؛اما چه اهمیتی داشت؟ حتی به سرفه‌‎هایم هم وقعی نمی‌نهادم.

پدر دارد می‌آید. استلا هم کنارش است. آخر این چه وقت سرفه کردن بود؟ در چشمان آبی پدرم و چشمان سیاه خواهر کوچکم، می‌توانم بگویم ریه‌هایم زمان نامناسبی را برای بازی درآوردن انتخاب کرده‌اند.

استلا چه می‌گوید؟"پزشک گفته باید تو هوای تازه نفس بکشی تا بهتر شی؟" بهتر است بلند شوم...آخ، فقط زمین خوردنم کم بود!

چرا پدر بلندم کرد؟ حتی نمی‌توانم به آن چشمان چروکیده و چهره‌ی لاغر نگاه کنم. در این دو هفته، افتاده‌ام یک گوشه و... خدای من، استلا! او که نباید این چنین به خودش فشار بیاورد و با وجود دستگاه اکسیژن و فیبروز سیستیکش، تا این حد خم و راست شود.

چرا این‌‎قدر خسته‌ام؟ حتی بازی نور خورشید بر پلک‌هایم و بوی گل‌های یاس و شکوفه‌های سیب و گیلاس حیاط هم حالم را بهبود نمی‌دهد؛ اما نباید...
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 13 فروردین 1405 00:05
نمایش جزئیات
آفلاین
سه تا تیکه ی خیلی کوچیک از آغاز سه تا از فصل های فن فیکشن که قبلا نوشته شدن.
صرفا دارم سر لج با آیلین منتشرشون میکنم.


صدای ساییده شدن ترمز آهنی مترو به داخل گوشم سر میخورد. احساس لمس لطیفی روی گونه هایم جا خشک کرده بودند. روی نیمکت روبروی ریل نشسته بودم و حرکت کوپه های مترو را یکی پس از دیگری تماشا میکردم. یکی پس از دیگری. گویی درک مشترکی بین من و صندلی های ایستگاه وجود داشت. هر بار چیزی از راه میرسید و کسی که کنارمان نشسته بود را با خود میبرد. به عمق تاریکی؛ البته شاید ایستگاه روشنی پس از آن وجود داشت ولی چشمان من آن را نمیدید.



آژیر خطر کر کننده ای تمام خیابان را پر کرده بود. ذرات آتش و بوی تند دود، روی سنگ فرش های خیابان کشیده میشد و با جریان باد به هوا پرواز میکرد. مدت ها پیش به دیدن این صحنه ها عادت کرده بودم. مردم وحشت زده از هر طرف به سمت پناه گاه های زیر زمینی میدویدند. جنگ آخرالزمانی بود که انسانیتی باقی نمیگذاشت.




ساعت زنگ دار کنار تختم به صدا درامد. به سرعت دستم را روی چکش کوچکی که به دو نیم کره ی فلزی قرمز رنگ دو طرفش میکوبید گذاشتم. سکوت حاکم شد. نمیخواستم خواهرم بیدار شود. سال اول دبیرستان بودم و هنوز برایم صبحانه درست میکرد. پس از ازدست دادن والدینمان مصرانه تلاش میکرد جای خالی مادرمان را پر کند. بی نهایت دوستش داشتم و از مراقبت هایش استقبال میکردم ولی دیگر بس بود. سال گذشته از مدرسه فارغ التحصیل شده و دنبال کار میگشت. ترجیح میدادم روی همان تمرکز کند. سه سال اخیر در هاگوارتز را به لطف کمک های او گذراندم. بنا به دلایلی همه زمینه های جادوگری استعداد من نبودند. فقط طولید معجون و جادو های نوشتاری.
زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو پنهان میکنن .
✦ هنر نویسندگی ✦ (آموزشی)
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: چهارشنبه 12 فروردین 1405 12:55
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
" آیا آسیب‌‌دیده بودن دستی که سینه‌ات را با چاقو می‌درد، توجیه مناسبی برای عملش است؟"

چرا این جمله ذهنم را رها نمی‌کند؟ چه اهمیتی دارد که در یک کتاب خاطرات چه نوشته شده؟ آن هم کتاب خاطرات یک "یاکوزا"!

بهار چه بی‌مقدمه آمده! نغمه‌ی گنجشکان چه‌قدر به دل می‌نشیند! چه اهمیتی دارد یاکوزای ابلهی مثل ایچی یوزو چه می‌گوید؟

شاید هم حق با او باشد. شاید هم...والتر!

دارد خون سرفه می‌کند! چرا به دیوار تکیه کرده؟ چرا دستش را روی معده‌اش گذاشته؟ هیکل لاغرش روی زمین افتاد!


خدای من، خدای من! از هوش رفته! نبضش چه آهسته است! باید کمک بطلبم... آهان، خوب است...آقای کالینز، صاحب مغازه غذای ژاپنی رو به رو آمد. خوشبختانه قابل‌اعتماد است و دهانش قرص.

چه با احتیاط است! حواسش هست که کمر والتر اذیت نشود. دقت می‌کند که دست و صورتش زخمی نگردد. والتر چه‌قدر سبک‌وزن شده! سبک و سرد...

خب، رسیدیم. سنت‌مانگو چه‌قدر پر سر و صداست! چرا تابلوی دیلیس دورانت مونقره‌ای جیغ و داد می‌کند او فلان و بهمان بیماری جادویی را دارد؟

شفادهنده‌ها چه‌قدر آرام کار می‌کنند! آخر اکنون که یک بیمار رو به مرگ روی تخت است، چه جای بحث درباره‌ی ازدواج فلانی و طلاق بهمانی؟

خب، بالاخره کار را شروع کردند. چه؟ مسموم شده؟ چه کسی ممکن است....آهان، فهمیدم؛ کسانی که فکر می‌کنند او به آن ها آسیب زده.

نوشداروی قرمز رنگ را به او خوراندند، خدا را شکر! منظم‌تر نفس می‌کشد.‌..
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: دوشنبه 10 فروردین 1405 23:18
نمایش جزئیات
آفلاین
این متن برشی از فن فیکشن زاخاریاسه. دقیق تر بگم بخشی که هنوز روی کاغذ نیومده. پس ینی همین الان دارم مینویسمش. مربوط به بخشای تاریک تره.
امیدوارم وقتی در آینده بیرون میاد دوست داشته باشین.



تمام شد...
داستان خادم خوناشامی که قربانیان بسیاری را به دستان سرد اربابش سپرده بود، بلاخره به پایان رسید. پس از درگیری پیچیده ای شمشیرم را از لای استخوان های سینه اش بیرون کشیدم. بخار سفید نفس هایم در هوا میپیچید و جلوی چشمانم محو میشد. صدای فرود آمدن بدن بی جانش روی چاله آب پشت سر حقیقت غم انگیزی را زمزمه میکرد. ذات واقعی انسان؛ موجود روبرویم تا آخرین ذره ی انسانیتش را برای وعده ی جاودانگی فروخته بود و در آخر هم به آن نرسید. حالا بخار خون گرمش در هوا سرد میشد؛ همگی در لحظات آخر بی شمار دلیل برای ترس و طمعی که در رگ هایشان پیچیده میتراشند ولی هیچ وقت صادق نیستند.

انگشتان دست راستم دور دسته چوبی شمشیر قفل شده بودند. تا کنون بارها و بارها صحنه ازدست رفتن جان انسان ها از جلوی چشمانم گذشته ولی این بار چیزی از درونم تغییر کرده بود. از زمانی که دوباره به زندگی برگشتم آسیب پذیر شده بودم؛ تاریکی درونم روشد کرده بود. نفس کشیدن هیچ وقت در هوای مرطوب "والکیا" دلپذیر نبود ولی انگار چیزی به دیواره ی شش هایم فشار میاورد.
قطرات باران روی تیغه ی شمشیرم فرود میامدند و جریان خون روی آن را رقیق تر میکردند.
اخیرا آن را در هر بازتابی از خودم میدیدم و اینبار محو تماشای آن شده بودم. به لطف نور ماه تصویرش از درون چاله خون روبرویم به من زل زده بود. دقیقا از پشت سرم.(پروفایل زاخاریاسو ببین و نور صفحه زیاد کن)


صدای قدم های هانا از پشت دیوار کلیسا نزدیک تر میشد. به آرامی میدوید. احتمالا موفق شده بود جای خوناشام ارباب را پیدا کند. بلاخره بدنش از پشت دیوار پدیدار شد. مو های نقره ای و قد بلندی داشت. پوست سفیدش زیر نور ماه میدرخشید و زخم های مکرر صورتش چیزی از زیبایی چهره اش کم نمیکردند. در یک نگاه متوجه وضع رقت انگیز روحم شده بود.
- تو... خوبی؟

تمایلی به پاسخ دادن نداشتم. پس از ده سال شکار مداوم دوباره آن احساس به سراغم آمده بود. حس اولین شکار. درواقع حس اولین قتل. شمشیرم برای شانه ام بیش از انداره سنگین شده بود ولی نمیتوانستم رهایش کنم. نباید رهایش میکردم.

هانا نزدیک تر آمد.
- هی... چیزی نیست؛ دیگه تموم شده. باید بریم.

توجه نکردم. چیزی در تصویر تاریکی پشت سرم، درون چاله خون بود که مجذوبم میکرد... مسخ کننده بود.

با احساس لمس دستانش روی انگشتان دستم برای ثانیه ای شکه شدم.
- من اینجام باشه؟ مشکلی نیست میتونی بدیش به من.

چیزی در لمس انگشتان و صدایش وجود داشت که مرا از غرق شدن در عمق سیاهی درونم بیرون میکشید.
- زاخاریاس... میتونی شمشیرتو ول کنی.

بلاخره چنبره ی انگشتانم کمی شل شد. بلافاصله شمشیر را از دستم قاپید و به دیوار پشت سرم تکیه داد. برگشت، بین من و جسد ایستاد. شانه هایم را با دو دستش لمس کرد. دستانش نیز در هماهنگی با زخم های چهره اش زخمی و سوخته بودند. هانا هم مانند من یک نیمه غول بود. قدش کمی بلند تر از من بود و بدن زنانه ی ورزیده ای داشت. از همان دوران مدرسه در جادوی تقویت قوای جسمی مستعد بود. احتمالا او نیز در این هفت سالی که همه را ترک کرده بودم به روش خودش مبارزه میکرد. ازدست دادن عزیزانمان در جنگ دوم جادوگری، زخم مشترکی بود که هیچ کس بهتر از ما درد آن را نمیفهمید.

هلم داد و مرا به دیوار پشت سر هدایت کرد.
- میتونی یکم استراحت کنی... ولی باید زود تر حرکت کنیم باشه؟

به سمت شمشیرم رفت. بلندش کرد. با یک حرکت خون روی آن را تکاند. وقتی از مسیر نگاهم به جسد کنار رفت، تصویر تاریکی پشت سرم هم در چاله ی خون محو شده بود.




با تشکر، از طرف زاخاریاس اسمیت
ملقب به زاخار اصلی
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1405/1/10 23:32:14
زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو پنهان میکنن .
✦ هنر نویسندگی ✦ (آموزشی)
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 6 فروردین 1405 10:09
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
چه باران زیبایی می‌آید! آدم فکر می‌کند آسمان اشک بلورین شوق می‌ریزد. چه بوی خوبی!

چه شده؟ چه می‌بینم؟ والتر جلوی آن بانوی نجیب‌زاده زانو زده. دامن آبی‌رنگش را گرفته، چرا؟


حدس می‌زنم بهر چه دخترک با این انزجار به والتر نگاه می‌کند. وقتی پسرم می‌گوید:《مادمازل دالیا، خواهش می‌کنم جون خودتون رو حفظ کنین.》چه اشمئزازی در آن چشمان سیاه موج می‌زند! کاش می‌توانستم از پنجره کتاب‌فروشی بیرون بپرم و بگویم منظور والتر آن نیست که دالیا می‌اندیشد؛ اما یارای این کار را ندارم.

چرا تصویر پسر خونی‌ام، سوروس به ذهنم آمده؟ خوب یادم هست، شانزده ساله بود؛ در فصل شکفتن و طراوت و بهار زندگانی.

اما نشکفته بود، شکسته بود. لاغراندام و نحیف‌تر از چیزی می‌نمود که باید می‌بود، با غمی در آن چشمان سیاه و درشت.

تصویر لی‌لی اونز دیگر چه می‌گوید؟ از وقتی سوروس سال پنجمش را تمام کرد، می‌دیدم در آن چشمان سبز هم انزجار همین چشمان سیاه هست. هرگز نفهمیدم قضیه از چه قرار است.

فرق داریا با لی‌لی این است که داریا، برخلاف لی‌لی و مانند والتر، از دنیای داستانی که من نوشتم آمده. می‌توانم مهارش...نه! آن‌ها دیگر تحت اختیار من نیستند!

والتر دارد نزدیک می‌شود. چرا اقای شیرینی‌فروش متوقفش می‌کند؟ چه؟ فقط می‌خواهد بپرسد:
- آب‌نبات نمی‌خری؟

مرد بیچاره! نمی‌داند که علاقه‌ی والتر به آب‌نبات‌هایش، کاملا بستگی به این دارد که داریایی که اولین بار این آب‌نبات‌ها را در دست او دیده، چه رفتاری نسبت به والتر در پیش گرفته.

انگار والتر به سختی می‌کوشد تبسمش، زهرخند نشود.

امروز نمی‌تواند؟ شاید هم امروزهای بیشتری نتواند!

چرا سوروس دوباره در ذهنم مجسم شده؟ چرا لحظه‌ای را مجسم کردم که با دیدن من که دارم شیرینی‌هایی که خانم اونز یادم داده بود، درآمد که فعلا نمی‌تواند شیرینی‌جات بخورد؟

والتر دارد می‌آید، باید عادی رفتار کنم، نباید بفهمد خوار و خفیف شدنش را دیده‌ام. دوست ندارم غرورش را بشکنم.
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.