جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- محفل ققنوس
- [[single]] **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
جزئیات کاربر
شغل
رهبر محفل ققنوس

بسمه تعالی

«اینا دیگه چین؟ »
با نگرانی نگاهش را از آن ها دور کرد ولی کماکان زیر چشمی حواسش به آن ها بود. موجوداتی که بفهمی نفهمی خیلی با خودش تفاوتی نداشتند، فقط لایه عجیبی روی گوشت هایشان داشتند که باعث می شد سفت و سخت و خطرناک به نظر برسند. شاید اصلا نوعی زره یا لباس رزم بود. همچنین هر سه تایشان درون محفظه ای بودند که چند لحظه پیشتر ظاهر شده بود و خودش خوب می دانست که پشت همه چیزهایی که یکهو ظاهر می شوند دردسر هست.
فاصله اش را با آن ها حفظ کرد و علی رغم تمام خطراتی که بهشان واقف بود تصمیم گرفت تا رفتار دوستانه را در پیش بگیرد. دست هایش را از هم باز کرد و آواز خوشامد گویی سرداد:
- آآآآآآآ خررررررععععععوووو! آآآآآآآآآآآ!
با دست های باز و در حالی که هنوز بابت واکنش احتمالی آن ها نگران بود کمی سرش را پایین آورد و به آن موجودات عجیب زل زد. حالا آن ها هم همگی به او خیره شده بودند.به یکدیگر چسبیده بودند و زره عجیبشان به رنگ روشن تری درآمده بود.
- جیییییییییییغ!
نگرانی ها از قلبش کنار رفتند. حالا که می دید غریبه ها آنقدرها هم بد نیستند که جواب خوشامدش را ندهند. آرام یک قدم به آن ها نزدیک تر شد و سعی کرد زیبا ترین لبخندش را تحویل آنان بدهد. اما ناگهان متوجه چیزی شد. آن ها داشتند مایعی زردرنگ از خود بیرون می دادند و احتمالا این نوعی از مراسمات آیینیشان بود و بهتر دانست تا به جای ادامه روش خودشان، روش آن ها را ادامه دهد. پس به دل و روده اش دست برد و فشارشان داد تا هرچیزی تویش بود بیرون بپاشد. با پاشش خون به دور و بر، هر سه نفر به پشت روی زمین افتادند که احتمالا مرحله بعدی احوال پرسی در میان آن موجودات غریبه بود و او نیز به تبعیت از ایشان به پشت دراز کشید. اما حواسش را جمع کرد تا زیر چشمی آن ها را بپاید و قدم بعدی را از قلم نیاندازد.
افرادی که لایک کردند
Io sempre per te...
#بیا_بنویسیم
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/01/27
تولد نقش: 1405/01/31
آخرین ورود: دیروز ساعت 22:53
از: سطل زباله چگونه دل بکنم؟
پستها:
63
شغل
مسئول و داور دوئل


از برای پانتومیم
نمیتوانست پوچی را تاب بیاورد آن پسرک.
آبی باش، آبی.
مثل آسمان.
آزاد شو.
فکرهایش را توی قفسه چید.
جیک، جیک!
جیک، جیک!
من و او، ما و شما
نیستیم هریک تنها؟
همه آبیست اینجا
ذرت آبی کبود
نور آبی را چه سود؟
من چرا در قفسم؟
آی، گرفته نفسم!
آسمان رنگ من است
رنگ بال من چه بود؟
من بُدم مرغک ناز
مینمودم پر باز
و این بِشد یک آغاز
بر سر پایانم
معجزهی هستی
تلخیای در کامم
اگر آسمان نبود
روی بال من و تو
میشدش یک روزی
آسمان پر بکشد
برود توی قفس
و درش را بندد؟
پس چرا اینجاییم؟
مگر ما آزادیم؟
نیست آن چیز که در ذهن تو است
کاغذ دیواری!
که رنگ مرا نماد آن پنداری!
کیسهات را بردار
دانهها را جمع کن
برکن از تن آن لباس وهم را
و مزن توی خیالت درجا
نه قفس مال تو است
نه پرنده و نه دوست
و نه این زندگی ایذایی
و نه حتی آسمان آبی
و نه این سقف سیاه
همچو سرنوشت ما
که نوشتهاندش روی تن ببر
تو، تویی، تنها تو
تو، تویی، یکتا تو
چیزی مال تو نیست
و نه مال دیگری
این شد آزادی تو
این شد آزادی ما
و پرنده پر کشید
از آشیانهاش
سوی یک دانهی عشق
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هرپوی کثیف در 1405/3/2 21:45:19
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/14
تولد نقش: 1402/04/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 21:53
از: تو قلب کسایی که دوستم دارن!
پستها:
402
شغل
معاون محفل ققنوس، تاریخنگار دیوان جادوگران

پسرک خوشحال بود.
دایناسور داشت و گربه.
کرم داشت و کلاغ.
موش کور و اسبی در کار نبود. روباهی نصیحت نمیکرد. حتی پاندای بزرگی نداشت که به اژدهای کوچکش درسهای زندگی دهد.
ولی پسرک خوشحال بود.
پسرک خوشبخت بود.
پسرک خانه داشت چون معنای خانه را میفهمید.
میدانست سقف بالای سر مشترک آنچنان مهم نیست. هر کسی نیاز به یک آسمان دارد که با دوستانش زیر آن بتواند بخندد.
پسرک زندگی شسته رفتهای نداشت. سقف خانهاش گاهی باران را راه میداد و ظرفش به جای کیکهای عسلی پر از نان خشک بود.
گاهی شبها از گریه سیر نمیشد.
گاهی کسی نبود برایش لالایی بخواند.
زندگیاش نقص داشت.
اسم بعضی چیزها را بلد نبود که بچههای دیگر بلد بودند. گاهی آنقدر کوچک بود که بزرگها صدایش را نمیشنیدند.
ولی پسرک دوستش داشت.
همین زندگیِ نهچندان قشنگ را دوست داشت.
چون فهمیده بود زندگی بینقص، افسانهای در دور دست است. اما خانهی کوچک و سادهاش جایی بود واقعی که گربه توی بغلش خوابش میبرد و کلاغ هر صبح برایش خبر میآورد.
پسرک خوشحال بود.
پسرک خوشبخت بود.
افرادی که در ساید مقابل پسرک بودند (گاهی به عنوان دشمن و گاهی رقیب و گاه همینطوری) همه باسواد و خوب بودند.
حرف درست میزدند.
جملههای قشنگ میساختند.
پسرک حتی آنها را هم دوست داشت. از نظرش باهوش و قابل ستودن بودند.
پس بهشان احترام میگذاشت.
پسرک زندگیش را دوست داشت، دقیقاً همانطور که بود... نه کامل.
اما مال خودش!
زیرا پسرک خوشحالی را زندگی کرده بود.
با همان نقصها.
با همان دوستان معرکهاش.
او خوشبخت ترین کودک جهان بود!
اردیبهشت عزیزم... مراقب خودت باش و با خوشحالی این سرزمین رو ترک کن.
دایناسور داشت و گربه.
کرم داشت و کلاغ.
موش کور و اسبی در کار نبود. روباهی نصیحت نمیکرد. حتی پاندای بزرگی نداشت که به اژدهای کوچکش درسهای زندگی دهد.
ولی پسرک خوشحال بود.
پسرک خوشبخت بود.
پسرک خانه داشت چون معنای خانه را میفهمید.
میدانست سقف بالای سر مشترک آنچنان مهم نیست. هر کسی نیاز به یک آسمان دارد که با دوستانش زیر آن بتواند بخندد.
پسرک زندگی شسته رفتهای نداشت. سقف خانهاش گاهی باران را راه میداد و ظرفش به جای کیکهای عسلی پر از نان خشک بود.
گاهی شبها از گریه سیر نمیشد.
گاهی کسی نبود برایش لالایی بخواند.
زندگیاش نقص داشت.
اسم بعضی چیزها را بلد نبود که بچههای دیگر بلد بودند. گاهی آنقدر کوچک بود که بزرگها صدایش را نمیشنیدند.
ولی پسرک دوستش داشت.
همین زندگیِ نهچندان قشنگ را دوست داشت.
چون فهمیده بود زندگی بینقص، افسانهای در دور دست است. اما خانهی کوچک و سادهاش جایی بود واقعی که گربه توی بغلش خوابش میبرد و کلاغ هر صبح برایش خبر میآورد.
پسرک خوشحال بود.
پسرک خوشبخت بود.
افرادی که در ساید مقابل پسرک بودند (گاهی به عنوان دشمن و گاهی رقیب و گاه همینطوری) همه باسواد و خوب بودند.
حرف درست میزدند.
جملههای قشنگ میساختند.
پسرک حتی آنها را هم دوست داشت. از نظرش باهوش و قابل ستودن بودند.
پس بهشان احترام میگذاشت.
پسرک زندگیش را دوست داشت، دقیقاً همانطور که بود... نه کامل.
اما مال خودش!
زیرا پسرک خوشحالی را زندگی کرده بود.
با همان نقصها.
با همان دوستان معرکهاش.
او خوشبخت ترین کودک جهان بود!
اردیبهشت عزیزم... مراقب خودت باش و با خوشحالی این سرزمین رو ترک کن.
افرادی که لایک کردند
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 02:51
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
564


چالش پانتومیم محفل ققنوس
دوباره در تاریکی
از زبان لرد سابیس
این کلمات. نوشته شده بر کاغذهای کاهی این دفتر. آن ها نمی توانند بخوانندش. حروفش برایشان غریبه است. اما چیزی از آن حس می کنند. نوری کم رمق در تاریکی. گمان می برند اگر مقدس بنامندش، هدایتشان می کند. تصور می کنند راهنماییست برای رستگاری که توسط من نگاشته شده. فکر می کنند از آن ها روی برگردانده ام، چون گمراه شده ام. چون گمراه شده اند. فکر می کنند زمانی برخواهم گشت و کلماتم را برایشان خواهم خواند و آن لحظه روحشان از زنجیر آزاد می شود و گناهی که دارد ذره ذره از آن ها می خورد، رهایشان خواهد کرد.
دفتر را ورق می زنم. نشسته بر بلندای این کوه. در قلب تاریکی. و در پناه شمع ها. به کلماتم نگاه می کنم. دیگر من هم نمی توانم بخوانمشان. و به یاد هم نمی آورم که چیستند. آیا هولناک تر از خاطراتی هستند که در مغزم می لولند؟
تنهایی. این اولین چیزیست که از خود به خاطر می آورم. در عدم. در آنچه تا بی نهایت گسترانیده شده بود و من در آن معلق بودم. از خود جسمی نداشتم. من بخشی از آن هیچ بودم. ذراتم را فراخواندم. آن ها را به هم نزدیک کردم. وصلتشان دادم و در این پیوند قلب سیاهم متولد شد. موسیقی ضربانش خون قیرآلودم را در تنم جاری می کرد. حالا من جسم داشتم و تپش. اما انگار تنهایی ام سنگین تر شده بود. شاید بار گناهانی که هنوز مرتکب نشده بودم، بر شانه هایم نشسته بود.
و من کندن از روحم را آغاز کردم. تنهایی و گناهانم را تکه تکه کردم و رنجم را از اعماق وجودم به بیرون روان کردم. و در تمام آن تاریکی ها، در مخلوقات متولد شده ام نور بود. آن ها از جسم و روح هم تغذیه می کردند تا بمانند. در عالم بالا و در عالم پایین. و با این حال هنوز در آن ها معصومیتی بود. سرریز شده از تقدیر ناخواسته شان.
باد می وزد و می خواهد دفتر را از زیر انگشتانم برباید، اما من آن را با دستان لرزانم می گیرم. سرما از پوستم به گوشتم و به استخوانم می خزد و درد مرا وامی دارد که فکر کنم. به گناه و معصومیتی که در روحم اسیر است و در روح مخلوقاتم. ما از یک جنسیم و با این وجود من از آن ها جدایم. چه در عالم بالا باشم و چه در پایین. من غم آن ها را نوازش می کنم و آن ها غم مرا. قلب هایمان گرم تر می تپد، حتی اگر جسم هایمان یخ زده باشد. و با این حال من دوباره تنهایم. در دنیایی که خود خلق کردم. در میان موجوداتی که از روح خودم زاده شدند.
به سرفه می افتم و خون از سینه ام بالا می آید و بر خاک و بر صفحات دفتر می ریزد. با چشمانی گشاد شده می بینم که سرخ است، نه سیاه. نگاهم مرطوب می شود. غده ی غم در گلویم می شکفد. یک نفرین. خون سیاهی که سرخ شده. تاریکی ای که نور شده. می توانستم مشعوف شوم از پاکی ام، اگر نشانه ی تضعیف شدنم نبود. نشانه ای بر محو شدنم. و محو شدن این دنیا و مخلوقاتم.
دفتر را برمی دارم و در آغوش می گیرم. شاید من هیچ گاه نتوانم نجات یابم، اما آن ها می توانند. من کسی بودم که آغاز کرد، نه آن ها. شاید منفورتر شوم. و تنهاتر. اما برای بودنشان دوباره در تاریکی فرو خواهم رفت.
افرادی که لایک کردند
خلاصه ی مختصر داستان دنباله دارم تا آخر بخش سی و دوم از کتاب دوم
توضیحات بیشتر درباره ی داستان
در رابطه با لرد سابیس
وبلاگم
⚰️🦇🩸🍷🪦 یک خون آشام حامی حقوق اقلیت ها و آزادی ⚰️🦇🩸🍷🪦
توضیحات بیشتر درباره ی داستان
در رابطه با لرد سابیس
وبلاگم
⚰️🦇🩸🍷🪦 یک خون آشام حامی حقوق اقلیت ها و آزادی ⚰️🦇🩸🍷🪦
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:17
از: رنجت خستهام
پستها:
246
شغل
ارشد هافلپاف، خزانهدار گریمولد

هوا چهقدر سرد است! در این تابستان عجیب مینماید. شاید هم احساس یخزدگیام از بیماری میآید. بهتر است بگذارم پردههای ابریشم سفید جلوی سوز سرما را بگیرند. با نازکیاشان آنچنان فایدهای ندارند؛ اما همین سود اندکشان بهتر از هیچ است.
خندهدار است! همین دو هفته پیش بود که در دفتر روزنامه، تمام تلاشم را به کار میگرفتم و جوری با من رفتار میشد که انگار خستگیناپذیرم.
آقای میسن جواب تعظیمم را با لبخندی از نوع تبسم یک معلم به شاگرد نمرهی الف گرفتهاش داد. نگاهی به مقالهام کرد. نگاهش با چنان ابتسامی عجین بود که دیگر نیازی نمیدیدم به زمین پوشیده با سرامیک سفید نگاه کنم؛ بلکه حتی خجالت میکشیدم این لبخند را جواب ندهم و به سان کودکان، دستم را پشتم بگیرم و به زمین چشم بدوزم.
آقای میسن عینکش را صاف کرد. چشمان آبیاش با نگاهی نوازشگرانه به من خیره شدند.
- دوشیزه پرینس، خیلی خوب دارین کار میکنین.
تعظیمی کردم. در مسیر به گلهای سفید پشت پنجرههای طویل لبخند میزدم. سرم گیج میرفت؛اما چه اهمیتی داشت؟ حتی به سرفههایم هم وقعی نمینهادم.
پدر دارد میآید. استلا هم کنارش است. آخر این چه وقت سرفه کردن بود؟ در چشمان آبی پدرم و چشمان سیاه خواهر کوچکم، میتوانم بگویم ریههایم زمان نامناسبی را برای بازی درآوردن انتخاب کردهاند.
استلا چه میگوید؟"پزشک گفته باید تو هوای تازه نفس بکشی تا بهتر شی؟" بهتر است بلند شوم...آخ، فقط زمین خوردنم کم بود!
چرا پدر بلندم کرد؟ حتی نمیتوانم به آن چشمان چروکیده و چهرهی لاغر نگاه کنم. در این دو هفته، افتادهام یک گوشه و... خدای من، استلا! او که نباید این چنین به خودش فشار بیاورد و با وجود دستگاه اکسیژن و فیبروز سیستیکش، تا این حد خم و راست شود.
چرا اینقدر خستهام؟ حتی بازی نور خورشید بر پلکهایم و بوی گلهای یاس و شکوفههای سیب و گیلاس حیاط هم حالم را بهبود نمیدهد؛ اما نباید...
خندهدار است! همین دو هفته پیش بود که در دفتر روزنامه، تمام تلاشم را به کار میگرفتم و جوری با من رفتار میشد که انگار خستگیناپذیرم.
آقای میسن جواب تعظیمم را با لبخندی از نوع تبسم یک معلم به شاگرد نمرهی الف گرفتهاش داد. نگاهی به مقالهام کرد. نگاهش با چنان ابتسامی عجین بود که دیگر نیازی نمیدیدم به زمین پوشیده با سرامیک سفید نگاه کنم؛ بلکه حتی خجالت میکشیدم این لبخند را جواب ندهم و به سان کودکان، دستم را پشتم بگیرم و به زمین چشم بدوزم.
آقای میسن عینکش را صاف کرد. چشمان آبیاش با نگاهی نوازشگرانه به من خیره شدند.
- دوشیزه پرینس، خیلی خوب دارین کار میکنین.
تعظیمی کردم. در مسیر به گلهای سفید پشت پنجرههای طویل لبخند میزدم. سرم گیج میرفت؛اما چه اهمیتی داشت؟ حتی به سرفههایم هم وقعی نمینهادم.
پدر دارد میآید. استلا هم کنارش است. آخر این چه وقت سرفه کردن بود؟ در چشمان آبی پدرم و چشمان سیاه خواهر کوچکم، میتوانم بگویم ریههایم زمان نامناسبی را برای بازی درآوردن انتخاب کردهاند.
استلا چه میگوید؟"پزشک گفته باید تو هوای تازه نفس بکشی تا بهتر شی؟" بهتر است بلند شوم...آخ، فقط زمین خوردنم کم بود!
چرا پدر بلندم کرد؟ حتی نمیتوانم به آن چشمان چروکیده و چهرهی لاغر نگاه کنم. در این دو هفته، افتادهام یک گوشه و... خدای من، استلا! او که نباید این چنین به خودش فشار بیاورد و با وجود دستگاه اکسیژن و فیبروز سیستیکش، تا این حد خم و راست شود.
چرا اینقدر خستهام؟ حتی بازی نور خورشید بر پلکهایم و بوی گلهای یاس و شکوفههای سیب و گیلاس حیاط هم حالم را بهبود نمیدهد؛ اما نباید...
افرادی که لایک کردند
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/31
تولد نقش: 1403/02/08
آخرین ورود: پنجشنبه 31 اردیبهشت 1405 23:39
از: مرز بین نور و تاریکی
پستها:
327

سه تا تیکه ی خیلی کوچیک از آغاز سه تا از فصل های فن فیکشن که قبلا نوشته شدن.
صرفا دارم سر لج با آیلین منتشرشون میکنم.
صدای ساییده شدن ترمز آهنی مترو به داخل گوشم سر میخورد. احساس لمس لطیفی روی گونه هایم جا خشک کرده بودند. روی نیمکت روبروی ریل نشسته بودم و حرکت کوپه های مترو را یکی پس از دیگری تماشا میکردم. یکی پس از دیگری. گویی درک مشترکی بین من و صندلی های ایستگاه وجود داشت. هر بار چیزی از راه میرسید و کسی که کنارمان نشسته بود را با خود میبرد. به عمق تاریکی؛ البته شاید ایستگاه روشنی پس از آن وجود داشت ولی چشمان من آن را نمیدید.
آژیر خطر کر کننده ای تمام خیابان را پر کرده بود. ذرات آتش و بوی تند دود، روی سنگ فرش های خیابان کشیده میشد و با جریان باد به هوا پرواز میکرد. مدت ها پیش به دیدن این صحنه ها عادت کرده بودم. مردم وحشت زده از هر طرف به سمت پناه گاه های زیر زمینی میدویدند. جنگ آخرالزمانی بود که انسانیتی باقی نمیگذاشت.
ساعت زنگ دار کنار تختم به صدا درامد. به سرعت دستم را روی چکش کوچکی که به دو نیم کره ی فلزی قرمز رنگ دو طرفش میکوبید گذاشتم. سکوت حاکم شد. نمیخواستم خواهرم بیدار شود. سال اول دبیرستان بودم و هنوز برایم صبحانه درست میکرد. پس از ازدست دادن والدینمان مصرانه تلاش میکرد جای خالی مادرمان را پر کند. بی نهایت دوستش داشتم و از مراقبت هایش استقبال میکردم ولی دیگر بس بود. سال گذشته از مدرسه فارغ التحصیل شده و دنبال کار میگشت. ترجیح میدادم روی همان تمرکز کند. سه سال اخیر در هاگوارتز را به لطف کمک های او گذراندم. بنا به دلایلی همه زمینه های جادوگری استعداد من نبودند. فقط طولید معجون و جادو های نوشتاری.
صرفا دارم سر لج با آیلین منتشرشون میکنم.
صدای ساییده شدن ترمز آهنی مترو به داخل گوشم سر میخورد. احساس لمس لطیفی روی گونه هایم جا خشک کرده بودند. روی نیمکت روبروی ریل نشسته بودم و حرکت کوپه های مترو را یکی پس از دیگری تماشا میکردم. یکی پس از دیگری. گویی درک مشترکی بین من و صندلی های ایستگاه وجود داشت. هر بار چیزی از راه میرسید و کسی که کنارمان نشسته بود را با خود میبرد. به عمق تاریکی؛ البته شاید ایستگاه روشنی پس از آن وجود داشت ولی چشمان من آن را نمیدید.
آژیر خطر کر کننده ای تمام خیابان را پر کرده بود. ذرات آتش و بوی تند دود، روی سنگ فرش های خیابان کشیده میشد و با جریان باد به هوا پرواز میکرد. مدت ها پیش به دیدن این صحنه ها عادت کرده بودم. مردم وحشت زده از هر طرف به سمت پناه گاه های زیر زمینی میدویدند. جنگ آخرالزمانی بود که انسانیتی باقی نمیگذاشت.
ساعت زنگ دار کنار تختم به صدا درامد. به سرعت دستم را روی چکش کوچکی که به دو نیم کره ی فلزی قرمز رنگ دو طرفش میکوبید گذاشتم. سکوت حاکم شد. نمیخواستم خواهرم بیدار شود. سال اول دبیرستان بودم و هنوز برایم صبحانه درست میکرد. پس از ازدست دادن والدینمان مصرانه تلاش میکرد جای خالی مادرمان را پر کند. بی نهایت دوستش داشتم و از مراقبت هایش استقبال میکردم ولی دیگر بس بود. سال گذشته از مدرسه فارغ التحصیل شده و دنبال کار میگشت. ترجیح میدادم روی همان تمرکز کند. سه سال اخیر در هاگوارتز را به لطف کمک های او گذراندم. بنا به دلایلی همه زمینه های جادوگری استعداد من نبودند. فقط طولید معجون و جادو های نوشتاری.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:17
از: رنجت خستهام
پستها:
246
شغل
ارشد هافلپاف، خزانهدار گریمولد

" آیا آسیبدیده بودن دستی که سینهات را با چاقو میدرد، توجیه مناسبی برای عملش است؟"
چرا این جمله ذهنم را رها نمیکند؟ چه اهمیتی دارد که در یک کتاب خاطرات چه نوشته شده؟ آن هم کتاب خاطرات یک "یاکوزا"!
بهار چه بیمقدمه آمده! نغمهی گنجشکان چهقدر به دل مینشیند! چه اهمیتی دارد یاکوزای ابلهی مثل ایچی یوزو چه میگوید؟
شاید هم حق با او باشد. شاید هم...والتر!
دارد خون سرفه میکند! چرا به دیوار تکیه کرده؟ چرا دستش را روی معدهاش گذاشته؟ هیکل لاغرش روی زمین افتاد!
خدای من، خدای من! از هوش رفته! نبضش چه آهسته است! باید کمک بطلبم... آهان، خوب است...آقای کالینز، صاحب مغازه غذای ژاپنی رو به رو آمد. خوشبختانه قابلاعتماد است و دهانش قرص.
چه با احتیاط است! حواسش هست که کمر والتر اذیت نشود. دقت میکند که دست و صورتش زخمی نگردد. والتر چهقدر سبکوزن شده! سبک و سرد...
خب، رسیدیم. سنتمانگو چهقدر پر سر و صداست! چرا تابلوی دیلیس دورانت مونقرهای جیغ و داد میکند او فلان و بهمان بیماری جادویی را دارد؟
شفادهندهها چهقدر آرام کار میکنند! آخر اکنون که یک بیمار رو به مرگ روی تخت است، چه جای بحث دربارهی ازدواج فلانی و طلاق بهمانی؟
خب، بالاخره کار را شروع کردند. چه؟ مسموم شده؟ چه کسی ممکن است....آهان، فهمیدم؛ کسانی که فکر میکنند او به آن ها آسیب زده.
نوشداروی قرمز رنگ را به او خوراندند، خدا را شکر! منظمتر نفس میکشد...
چرا این جمله ذهنم را رها نمیکند؟ چه اهمیتی دارد که در یک کتاب خاطرات چه نوشته شده؟ آن هم کتاب خاطرات یک "یاکوزا"!
بهار چه بیمقدمه آمده! نغمهی گنجشکان چهقدر به دل مینشیند! چه اهمیتی دارد یاکوزای ابلهی مثل ایچی یوزو چه میگوید؟
شاید هم حق با او باشد. شاید هم...والتر!
دارد خون سرفه میکند! چرا به دیوار تکیه کرده؟ چرا دستش را روی معدهاش گذاشته؟ هیکل لاغرش روی زمین افتاد!
خدای من، خدای من! از هوش رفته! نبضش چه آهسته است! باید کمک بطلبم... آهان، خوب است...آقای کالینز، صاحب مغازه غذای ژاپنی رو به رو آمد. خوشبختانه قابلاعتماد است و دهانش قرص.
چه با احتیاط است! حواسش هست که کمر والتر اذیت نشود. دقت میکند که دست و صورتش زخمی نگردد. والتر چهقدر سبکوزن شده! سبک و سرد...
خب، رسیدیم. سنتمانگو چهقدر پر سر و صداست! چرا تابلوی دیلیس دورانت مونقرهای جیغ و داد میکند او فلان و بهمان بیماری جادویی را دارد؟
شفادهندهها چهقدر آرام کار میکنند! آخر اکنون که یک بیمار رو به مرگ روی تخت است، چه جای بحث دربارهی ازدواج فلانی و طلاق بهمانی؟
خب، بالاخره کار را شروع کردند. چه؟ مسموم شده؟ چه کسی ممکن است....آهان، فهمیدم؛ کسانی که فکر میکنند او به آن ها آسیب زده.
نوشداروی قرمز رنگ را به او خوراندند، خدا را شکر! منظمتر نفس میکشد...
افرادی که لایک کردند
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/31
تولد نقش: 1403/02/08
آخرین ورود: پنجشنبه 31 اردیبهشت 1405 23:39
از: مرز بین نور و تاریکی
پستها:
327

این متن برشی از فن فیکشن زاخاریاسه. دقیق تر بگم بخشی که هنوز روی کاغذ نیومده. پس ینی همین الان دارم مینویسمش. مربوط به بخشای تاریک تره.
امیدوارم وقتی در آینده بیرون میاد دوست داشته باشین.
تمام شد...
داستان خادم خوناشامی که قربانیان بسیاری را به دستان سرد اربابش سپرده بود، بلاخره به پایان رسید. پس از درگیری پیچیده ای شمشیرم را از لای استخوان های سینه اش بیرون کشیدم. بخار سفید نفس هایم در هوا میپیچید و جلوی چشمانم محو میشد. صدای فرود آمدن بدن بی جانش روی چاله آب پشت سر حقیقت غم انگیزی را زمزمه میکرد. ذات واقعی انسان؛ موجود روبرویم تا آخرین ذره ی انسانیتش را برای وعده ی جاودانگی فروخته بود و در آخر هم به آن نرسید. حالا بخار خون گرمش در هوا سرد میشد؛ همگی در لحظات آخر بی شمار دلیل برای ترس و طمعی که در رگ هایشان پیچیده میتراشند ولی هیچ وقت صادق نیستند.
انگشتان دست راستم دور دسته چوبی شمشیر قفل شده بودند. تا کنون بارها و بارها صحنه ازدست رفتن جان انسان ها از جلوی چشمانم گذشته ولی این بار چیزی از درونم تغییر کرده بود. از زمانی که دوباره به زندگی برگشتم آسیب پذیر شده بودم؛ تاریکی درونم روشد کرده بود. نفس کشیدن هیچ وقت در هوای مرطوب "والکیا" دلپذیر نبود ولی انگار چیزی به دیواره ی شش هایم فشار میاورد.
قطرات باران روی تیغه ی شمشیرم فرود میامدند و جریان خون روی آن را رقیق تر میکردند.
اخیرا آن را در هر بازتابی از خودم میدیدم و اینبار محو تماشای آن شده بودم. به لطف نور ماه تصویرش از درون چاله خون روبرویم به من زل زده بود. دقیقا از پشت سرم.(پروفایل زاخاریاسو ببین و نور صفحه زیاد کن)
صدای قدم های هانا از پشت دیوار کلیسا نزدیک تر میشد. به آرامی میدوید. احتمالا موفق شده بود جای خوناشام ارباب را پیدا کند. بلاخره بدنش از پشت دیوار پدیدار شد. مو های نقره ای و قد بلندی داشت. پوست سفیدش زیر نور ماه میدرخشید و زخم های مکرر صورتش چیزی از زیبایی چهره اش کم نمیکردند. در یک نگاه متوجه وضع رقت انگیز روحم شده بود.
- تو... خوبی؟
تمایلی به پاسخ دادن نداشتم. پس از ده سال شکار مداوم دوباره آن احساس به سراغم آمده بود. حس اولین شکار. درواقع حس اولین قتل. شمشیرم برای شانه ام بیش از انداره سنگین شده بود ولی نمیتوانستم رهایش کنم. نباید رهایش میکردم.
هانا نزدیک تر آمد.
- هی... چیزی نیست؛ دیگه تموم شده. باید بریم.
توجه نکردم. چیزی در تصویر تاریکی پشت سرم، درون چاله خون بود که مجذوبم میکرد... مسخ کننده بود.
با احساس لمس دستانش روی انگشتان دستم برای ثانیه ای شکه شدم.
- من اینجام باشه؟ مشکلی نیست میتونی بدیش به من.
چیزی در لمس انگشتان و صدایش وجود داشت که مرا از غرق شدن در عمق سیاهی درونم بیرون میکشید.
- زاخاریاس... میتونی شمشیرتو ول کنی.
بلاخره چنبره ی انگشتانم کمی شل شد. بلافاصله شمشیر را از دستم قاپید و به دیوار پشت سرم تکیه داد. برگشت، بین من و جسد ایستاد. شانه هایم را با دو دستش لمس کرد. دستانش نیز در هماهنگی با زخم های چهره اش زخمی و سوخته بودند. هانا هم مانند من یک نیمه غول بود. قدش کمی بلند تر از من بود و بدن زنانه ی ورزیده ای داشت. از همان دوران مدرسه در جادوی تقویت قوای جسمی مستعد بود. احتمالا او نیز در این هفت سالی که همه را ترک کرده بودم به روش خودش مبارزه میکرد. ازدست دادن عزیزانمان در جنگ دوم جادوگری، زخم مشترکی بود که هیچ کس بهتر از ما درد آن را نمیفهمید.
هلم داد و مرا به دیوار پشت سر هدایت کرد.
- میتونی یکم استراحت کنی... ولی باید زود تر حرکت کنیم باشه؟
به سمت شمشیرم رفت. بلندش کرد. با یک حرکت خون روی آن را تکاند. وقتی از مسیر نگاهم به جسد کنار رفت، تصویر تاریکی پشت سرم هم در چاله ی خون محو شده بود.
با تشکر، از طرف زاخاریاس اسمیت
ملقب به زاخار اصلی
امیدوارم وقتی در آینده بیرون میاد دوست داشته باشین.
تمام شد...
داستان خادم خوناشامی که قربانیان بسیاری را به دستان سرد اربابش سپرده بود، بلاخره به پایان رسید. پس از درگیری پیچیده ای شمشیرم را از لای استخوان های سینه اش بیرون کشیدم. بخار سفید نفس هایم در هوا میپیچید و جلوی چشمانم محو میشد. صدای فرود آمدن بدن بی جانش روی چاله آب پشت سر حقیقت غم انگیزی را زمزمه میکرد. ذات واقعی انسان؛ موجود روبرویم تا آخرین ذره ی انسانیتش را برای وعده ی جاودانگی فروخته بود و در آخر هم به آن نرسید. حالا بخار خون گرمش در هوا سرد میشد؛ همگی در لحظات آخر بی شمار دلیل برای ترس و طمعی که در رگ هایشان پیچیده میتراشند ولی هیچ وقت صادق نیستند.
انگشتان دست راستم دور دسته چوبی شمشیر قفل شده بودند. تا کنون بارها و بارها صحنه ازدست رفتن جان انسان ها از جلوی چشمانم گذشته ولی این بار چیزی از درونم تغییر کرده بود. از زمانی که دوباره به زندگی برگشتم آسیب پذیر شده بودم؛ تاریکی درونم روشد کرده بود. نفس کشیدن هیچ وقت در هوای مرطوب "والکیا" دلپذیر نبود ولی انگار چیزی به دیواره ی شش هایم فشار میاورد.
قطرات باران روی تیغه ی شمشیرم فرود میامدند و جریان خون روی آن را رقیق تر میکردند.
اخیرا آن را در هر بازتابی از خودم میدیدم و اینبار محو تماشای آن شده بودم. به لطف نور ماه تصویرش از درون چاله خون روبرویم به من زل زده بود. دقیقا از پشت سرم.(پروفایل زاخاریاسو ببین و نور صفحه زیاد کن)
صدای قدم های هانا از پشت دیوار کلیسا نزدیک تر میشد. به آرامی میدوید. احتمالا موفق شده بود جای خوناشام ارباب را پیدا کند. بلاخره بدنش از پشت دیوار پدیدار شد. مو های نقره ای و قد بلندی داشت. پوست سفیدش زیر نور ماه میدرخشید و زخم های مکرر صورتش چیزی از زیبایی چهره اش کم نمیکردند. در یک نگاه متوجه وضع رقت انگیز روحم شده بود.
- تو... خوبی؟
تمایلی به پاسخ دادن نداشتم. پس از ده سال شکار مداوم دوباره آن احساس به سراغم آمده بود. حس اولین شکار. درواقع حس اولین قتل. شمشیرم برای شانه ام بیش از انداره سنگین شده بود ولی نمیتوانستم رهایش کنم. نباید رهایش میکردم.
هانا نزدیک تر آمد.
- هی... چیزی نیست؛ دیگه تموم شده. باید بریم.
توجه نکردم. چیزی در تصویر تاریکی پشت سرم، درون چاله خون بود که مجذوبم میکرد... مسخ کننده بود.
با احساس لمس دستانش روی انگشتان دستم برای ثانیه ای شکه شدم.
- من اینجام باشه؟ مشکلی نیست میتونی بدیش به من.
چیزی در لمس انگشتان و صدایش وجود داشت که مرا از غرق شدن در عمق سیاهی درونم بیرون میکشید.
- زاخاریاس... میتونی شمشیرتو ول کنی.
بلاخره چنبره ی انگشتانم کمی شل شد. بلافاصله شمشیر را از دستم قاپید و به دیوار پشت سرم تکیه داد. برگشت، بین من و جسد ایستاد. شانه هایم را با دو دستش لمس کرد. دستانش نیز در هماهنگی با زخم های چهره اش زخمی و سوخته بودند. هانا هم مانند من یک نیمه غول بود. قدش کمی بلند تر از من بود و بدن زنانه ی ورزیده ای داشت. از همان دوران مدرسه در جادوی تقویت قوای جسمی مستعد بود. احتمالا او نیز در این هفت سالی که همه را ترک کرده بودم به روش خودش مبارزه میکرد. ازدست دادن عزیزانمان در جنگ دوم جادوگری، زخم مشترکی بود که هیچ کس بهتر از ما درد آن را نمیفهمید.
هلم داد و مرا به دیوار پشت سر هدایت کرد.
- میتونی یکم استراحت کنی... ولی باید زود تر حرکت کنیم باشه؟
به سمت شمشیرم رفت. بلندش کرد. با یک حرکت خون روی آن را تکاند. وقتی از مسیر نگاهم به جسد کنار رفت، تصویر تاریکی پشت سرم هم در چاله ی خون محو شده بود.
با تشکر، از طرف زاخاریاس اسمیت
ملقب به زاخار اصلی
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1405/1/10 23:32:14
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:17
از: رنجت خستهام
پستها:
246
شغل
ارشد هافلپاف، خزانهدار گریمولد

چه باران زیبایی میآید! آدم فکر میکند آسمان اشک بلورین شوق میریزد. چه بوی خوبی!
چه شده؟ چه میبینم؟ والتر جلوی آن بانوی نجیبزاده زانو زده. دامن آبیرنگش را گرفته، چرا؟
حدس میزنم بهر چه دخترک با این انزجار به والتر نگاه میکند. وقتی پسرم میگوید:《مادمازل دالیا، خواهش میکنم جون خودتون رو حفظ کنین.》چه اشمئزازی در آن چشمان سیاه موج میزند! کاش میتوانستم از پنجره کتابفروشی بیرون بپرم و بگویم منظور والتر آن نیست که دالیا میاندیشد؛ اما یارای این کار را ندارم.
چرا تصویر پسر خونیام، سوروس به ذهنم آمده؟ خوب یادم هست، شانزده ساله بود؛ در فصل شکفتن و طراوت و بهار زندگانی.
اما نشکفته بود، شکسته بود. لاغراندام و نحیفتر از چیزی مینمود که باید میبود، با غمی در آن چشمان سیاه و درشت.
تصویر لیلی اونز دیگر چه میگوید؟ از وقتی سوروس سال پنجمش را تمام کرد، میدیدم در آن چشمان سبز هم انزجار همین چشمان سیاه هست. هرگز نفهمیدم قضیه از چه قرار است.
فرق داریا با لیلی این است که داریا، برخلاف لیلی و مانند والتر، از دنیای داستانی که من نوشتم آمده. میتوانم مهارش...نه! آنها دیگر تحت اختیار من نیستند!
والتر دارد نزدیک میشود. چرا اقای شیرینیفروش متوقفش میکند؟ چه؟ فقط میخواهد بپرسد:
- آبنبات نمیخری؟
مرد بیچاره! نمیداند که علاقهی والتر به آبنباتهایش، کاملا بستگی به این دارد که داریایی که اولین بار این آبنباتها را در دست او دیده، چه رفتاری نسبت به والتر در پیش گرفته.
انگار والتر به سختی میکوشد تبسمش، زهرخند نشود.
امروز نمیتواند؟ شاید هم امروزهای بیشتری نتواند!
چرا سوروس دوباره در ذهنم مجسم شده؟ چرا لحظهای را مجسم کردم که با دیدن من که دارم شیرینیهایی که خانم اونز یادم داده بود، درآمد که فعلا نمیتواند شیرینیجات بخورد؟
والتر دارد میآید، باید عادی رفتار کنم، نباید بفهمد خوار و خفیف شدنش را دیدهام. دوست ندارم غرورش را بشکنم.
چه شده؟ چه میبینم؟ والتر جلوی آن بانوی نجیبزاده زانو زده. دامن آبیرنگش را گرفته، چرا؟
حدس میزنم بهر چه دخترک با این انزجار به والتر نگاه میکند. وقتی پسرم میگوید:《مادمازل دالیا، خواهش میکنم جون خودتون رو حفظ کنین.》چه اشمئزازی در آن چشمان سیاه موج میزند! کاش میتوانستم از پنجره کتابفروشی بیرون بپرم و بگویم منظور والتر آن نیست که دالیا میاندیشد؛ اما یارای این کار را ندارم.
چرا تصویر پسر خونیام، سوروس به ذهنم آمده؟ خوب یادم هست، شانزده ساله بود؛ در فصل شکفتن و طراوت و بهار زندگانی.
اما نشکفته بود، شکسته بود. لاغراندام و نحیفتر از چیزی مینمود که باید میبود، با غمی در آن چشمان سیاه و درشت.
تصویر لیلی اونز دیگر چه میگوید؟ از وقتی سوروس سال پنجمش را تمام کرد، میدیدم در آن چشمان سبز هم انزجار همین چشمان سیاه هست. هرگز نفهمیدم قضیه از چه قرار است.
فرق داریا با لیلی این است که داریا، برخلاف لیلی و مانند والتر، از دنیای داستانی که من نوشتم آمده. میتوانم مهارش...نه! آنها دیگر تحت اختیار من نیستند!
والتر دارد نزدیک میشود. چرا اقای شیرینیفروش متوقفش میکند؟ چه؟ فقط میخواهد بپرسد:
- آبنبات نمیخری؟
مرد بیچاره! نمیداند که علاقهی والتر به آبنباتهایش، کاملا بستگی به این دارد که داریایی که اولین بار این آبنباتها را در دست او دیده، چه رفتاری نسبت به والتر در پیش گرفته.
انگار والتر به سختی میکوشد تبسمش، زهرخند نشود.
امروز نمیتواند؟ شاید هم امروزهای بیشتری نتواند!
چرا سوروس دوباره در ذهنم مجسم شده؟ چرا لحظهای را مجسم کردم که با دیدن من که دارم شیرینیهایی که خانم اونز یادم داده بود، درآمد که فعلا نمیتواند شیرینیجات بخورد؟
والتر دارد میآید، باید عادی رفتار کنم، نباید بفهمد خوار و خفیف شدنش را دیدهام. دوست ندارم غرورش را بشکنم.
افرادی که لایک کردند
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/04
تولد نقش: 1404/09/05
آخرین ورود: امروز ساعت 05:52
از: عشق زنده بودن از عشق جون سپردن...
پستها:
114
شغل
داور دوئل

مسیر بیراهه شاهزاده دورگه
ماری هیسهیسکنان بر روی میز میخزید و جسد یک مرد جوان را از قسمت پایین تنه، میبلعید. پیتر با همان حقارت کثیف همیشگیاش، گُل کاشته بود و امشب، شام تر و تازهای برای مار عزیز اربابش تدارک دیده بود. فکر اینکه خانواده بدبخت آن مرد چه مدت به دنبالش میگشتند را بلافاصله از اعماق تاریک ذهنش پاک کرد و با بیتفاوتی به انگشتان مرد نیمهجان که آخرین لرزههای حیات را در خود محو میکرد، خیره شد. قطرهای اشک داغ از چشم شام امشب، بر سطح میز چکید و نگاهش خیره به چلچراغ بلورین سقف، آخرین پلک را زد و تاابد منجمد شد.
- مالفوی شمارو ناامید کرد سرورم... و هیچکس نمیتونه شمارو ناامید کنه. اون گوی پیشگویی رو از دست داد و با رهبری احمقانه اون نمایش فضاحتبار در وزارتخونه، باعث شد تعداد زیادی از خادمان شما دوباره به زندان بیفتن. به نظر من همین که شما اجازه زنده موندن در زندان رو بهش دادین باید تا ابد سپاسگزار شما باشه.
نیشخندی را روی لب مخاطب احساس کرد اما نگاهش را از جسد جدا نکرد.
- پسرش قراره اشتباه باباشو جبران کنه وگرنه تاوان اشتباه پدرشو دو برابر پرداخت میکنه. ماموریتی برای اون در نظر دارم... ماموریتی بزرگ. و تو میدونی اون ماموریت چیه سوروس. اینطور نیست؟
سرش را به سمت او برگرداند؛ گویی با آن پرسش، اجازه نگاه مستقیم به آنکه نباید اسمش را برد را دریافت کرده بود. به چشمان سرخ مردمک عمودیای که در میان کلاه شنلی سیاه به او دوخته شده بود نگاهی خونسرد انداخت. لحظاتی مکث کرد و بدون قطع کردن آن ارتباط چشمی... بدون بروز هیچ احساسی گفت:
- بله سرورم.
مرد شنلپوش از جایش برخاست. با قدمهایی بیصدا به سمت جسد رفت و پوزخندی زد. سر مار را نوازش کرد و اصواتی را با آن موجود که دیگر در مراحل پایانی شامش بود زمزمه کرد و بعد، دوباره مخاطب قبلیاش را خطاب قرار داد.
- تو مرد باهوشی هستی سوروس.
نجینی که حالا شامش را به پایان رسانده بود، به سوروس نزدیک شد و سرش را رو به او بلند کرد. ضربان قلب مرد حتی آرامتر از زمانهای عادی بود. بوی خون تازه از روی فلسهای مار در فضا میپیچید. چند بار زبانش را بیرون آورد و بعد بالاخره زیر نگاههای عبوس اسنیپ، تسلیم شد. از روی دستش بر روی زانوانش لغزید و بدون کوچکترین صدا از روی میز بر روی سنگفرش مرمرین عمارت مالفویها ظاهر شد و به سمت صاحبش حرکت کرد. مرد شنلپوش، دست عنکبوتمانند رنگ گچش را روی پیشانی مار گذاشت و هر دو باهم در یک چشم بر هم زدن، از نظر ناپدید شدند.
پس از رفتنشان اسنیپ که هنوز روی صندلیاش باقیمانده بود سرش را پایین آورد و رد خون گرم مرد جوان را پشت دست و بر روی ردایش، درست در تمام نقاطی که آن موجود از روی آن عبور کرده بود دید. با دست دیگرش، چوبدستیاش را از داخل ردایش بیرون کشید و با حرکت دادن آهسته سر چوب روی ردهای سرخ، شروع به زدودن آنها کرد. با هر قطره خون که از میان تار و پود پوسیده ردا محو میشد، به طور آگاهانه به قطرات خاطرات در ذهنش مجال ظهور مجدد میداد. این سوروس اسنیپ بود که اجازه میداد خاطرات در ذهنش آشکار شوند و آن لوح سفید را دوباره انباشته از جوهر سیاه کنند.
فلشبک:
- نگاش کن سیسی! هه هه! انقدر تار و پود ردای کثیفش از هم جر خورده که مطمئنم با یکی از اون نخا میتونه خودشو دار بزنه.
- کاش خودشو دار بزنه. اون توی همین مدرسه هم زیادیه چه برسه توی اسلیترین. از روزی که کلاه گروهبندی، اونو توی گروهمون انداخته مثل یه لکه کثیف توی نقاشی قیمتی تالارمون شده. حیف این همه کاناپه چرم و سنگهای درخشان زمردین که باید توسط دستای کثیفش لمس بشن. کاش حداقل بره حموم... با اون موهاش...
- بس کنین دخترا. من باهاش حرف زدم... پسر خوبیه. اصلا اونقدری که فکر میکنین آدم عجیب و غریبی نیست.
بلاتریکس خنده بلندی کرد و از کنار خواهرش برخاست و به سمت پسر بلند قدی که نشان ارشدی سبز و نقرهای روی سینه ردایش میدرخشید رفت و خودش را روی کاناپه کنار او انداخت و شروع به بازی با نشان ارشدی کرد.
- به نظر میرسه جناب ارشد از مو روغنی خوشش اومده. کنجکاوم بدونم این گفتگوی دو نفره چقدر برای لوسیوس مالفوی ارزش داشته که حاضر شده فراموش کنه روغنی، نام خانوادگی یه مشنگ کثیفو با خودش به اسلیترین آورده.
لوسیوس اخمی کرد و نشان براقشو از دستان بلاتریکس بیرون کشید.
- اگر خیالتو راحت میکنه باید بگم موقع انجام تکالیف اسلاگهورن چندبن بار کمکم کرده. اون پسر، کتابای سطح پیشرفته معجونهارو خونده... حتی اگر بگم اونارو از حفظه مبالغه نکردم! و اگر از من میپرسی در حال حاضر باهوشترین پسر اسلیترینه. آره بلا... من برعکس تو، آدم ظاهربینی نیستم. خودش گفت یه دورگه هست پس بالاخره قطرهای خون جادوگری خالص توی رگاش داره نه؟ به نظر من هوش و تواناییش فراتر از اونه که بخوام دوستیشو از دست بدم. اون منافع زیادی میتونه برام داشته باشه. پیشنهاد میکنم تو هم دست دوستی بهش بدی شاید بتونی به کمکش اون نمرات افتضاحی که از اسلاگهورن میگیری رو جبران کنی. نارسیسا میگفت دیگه توی کلاسش براش با یه دیوار دود زده فرقی نداری و هممون میدونیم هوریس خپلو با صفا، چقدر نفوذ توی وزارتخونه داره.
قیافه بلاتریکس مانند کسی بود که به تازگی سیلی محکمی دریافت کرده باشد. نگاهی خشمگین به خواهرش انداخت و نارسیسا با نگاه عذرخواهانه پاسخش را داد. بلا موهای مشکی ژولیدهاش را از روی پیشانیاش عقب زد و نفس خشمگینش را بیرون داد.
- برام نورچشمی شدن برای اون پیرمرد دلقک هیچ اهمیتی نداره چون من برای خودم آیندهای در وزارت سحر و جادو متصور نیستم. وزارتخونه به درد پاچهخوارا و ریاکارایی مثل تو میخوره لوسیوس.
با اخم از کنار پسر مو بور بلند شد و با نگاه تهدیدآمیز دیگری به خواهرش راهی خوابگاه دختران شد. سر راه یک زیر پایی برای یک سال اولی گرفت و او را زمین زد و با خندهای که نشان میداد حالش بهتر شده، از پلهها بالا رفت و در خوابگاه را محکم پشت سرش بست.
- نباید بهش میگفتی که اینو بهت گفتم.
- نباید انقدر از خواهرت بترسی.
- من نمیترسم.
- واقعا؟!
لوسیوس نیشخندی به نارسیسا زد و به سمت او خم شد.
- پس حتما مشکلی نداری اگر سوروس هم از این به بعد وقتای آزادش رو کنار ما بگذرونه، خانم نترس!
- من... نه... اون... آخه... اصلا چرا انقدر برات مهم شده؟
- واضح بگم... میخوام همگروهیامون دست از مسخره کردنش بردارن. به اندازه کافی توسط بقیه گروهها مورد تمسخر قرار میگیره. وقتی اسلیترینیا اونو کنار ما ببینن بخاطر نامهای خانوادگی پر ابهتمون دست از سرش برمیدارن و میتونه توی خوابگاه یه نفسی بکشه.
دختر مو بور بازوانش را ضربدری در هم کشید.
- زیادی بهش اهمیت میدی.
- شاید... شایدم نه. به هر حال من اونو بیشتر یه دوست میبینم تا یک دشمن. ما اسلیترینیها باید متحد باشیم تا بتونیم قدرتمند باقی بمونیم. و بهم اعتماد کن... اون آدم لایقیه. شاید یه روز تو هم به کمکش احتیاج پیدا کنی.
- آه... خیلی خب. ولی خودت جواب غرغرهای بلا رو بده.
لوسیوس چشمکی به نارسیسا زد و از جایش برخاست و به سمت خوابگاه پسران رفت.
پایان فلشبک.
- پس حالا میدونیم لرد سیاه هم تقریباً مطمئنه که شکست دراکو قطعیه و این تویی که باید منو بکشی.
- تو زیادی مطمئنی که این کار رو انجام میدم.
در دفتر دایرهای دامبلدور نشسته بودند. پیرمرد، لبخندی مهربان بر لب داشت و یک آبنبات لیمویی گوشه لپش قرار داده بود. آرامشش آنقدر زیاد بود که اسنیپ را آزار میداد. چنان بود که گویی در مورد وضع هوا فردا حرف میزنند.
- چرا که نه؟ اینکار فواید زیادی داره که خودت از تکتکشون با خبری.
- نه... نه برای من.
اسنیپ سرش را پایین انداخت. موهای چربش جلوی صورتش را پوشاند و او را در سایه فرو برد.
- ازم میخوای تنها کسی که حقیقت رو میدونه رو با دست خودم بکشم؟ ظالمانهس.
- پس میخوای بذاری اون پسر با کشتن من خودشو بکشه؟
- نه. من اینو نمیخوام.
- پس کمکش کن. نذار روحشو از بین ببره. دستشو بگیر و از پرتگاهی که ولدمورت براش ساخته بکشش بیرون. تو تنها کسی هستی که میتونه. من یه پیرمردم، همین الانشم سهمم از زندگی بیشتر از استحقاقم بوده اما اون هنوز خیلی جوون و بیگناهه.
با صدایی که پس از مدتها نشانهای از درد بروز میداد در حالی که همچنان در سایه موهایش پنهان شده بود، زمزمه کرد:
- وقتی خبرو بشنون... وقتی جسدت رو ببینن... تمام تردیدهاشون تبدیل به یقین میشه. همه اهالی این مدرسه... اونا خواهند گفت که ما در مورد اسنیپ عوضی حق داشتیم و اون همیشه یه هیولا بوده. و تو... و تو دیگه نیستی که بگی بهم اعتماد داری. و با اینکه میدونی چقدر اینکار برام... برام سخته، بازم میخوای انجامش بدم؟
- بخاطر دراکو... بخاطر پدرش... یادت که نرفته لوسیوس بود که اسلیترینو برات تبدیل به یک خونه کرد. تمام این ارادتت به بچههای گروهت... برعکس هری بیچاره که همیشه مورد نفرتت بود، تو همواره به دراکو توجه داشتی. پس حالا وقتشه محکمتر از قبل دستشو بگیری. یه نوجوون ترسیده حتی برای خودشم خطرناکه چه برسه دیگران. کمکش کن. دینت رو ادا کن. و اگر مادرش ازت کمک خواست... اگر حتی ازت خواست که با جونت پیمانی رو ببندی اونو ببند چون تو مرد خوش قولی خواهی بود.
اسنیپ دیگر حرفی نزد. بحث با آن پیرمرد یکدنده بیفایده بود. فقط آهسته سرش را به نشانه تایید تکان داد و با خشم فروخورده، به سرعت از دفتر خارج شد.
ریسمانهایی از جنس آتش به دور دستان نارسیسا و اسنیپ میپیچید و بلاتریکس اصواتی از پیمانی از جنس خون را زمزمه میکرد. حق با لوسیوس بود. دوستی با آن پسر مو چرب لاغر مردنی، برعکس تصور نارسیسا، بزرگترین فایده عمرشان را هویدا کرده بود.
در میان میزها قدم میزد. دانشآموزان کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه به سرعت کلمات و جملات را در برگههای امتحانشان مینوشتند. فقط یک دانش آموز بود که در میان آن جمعیت هراسان مانند طلسم فرمان شدهها به یک بنر آناتومی دوزخی خیره مانده بود.
اسنیپ آهسته در میان نیمکتها پیش رفت. هرچه نزدیکتر میشد بیشتر میفهمید که پسر، این چند ماه چقدر رنگ پریده شده است. روزها در سرسرای عمومی سر میز صبحانه تا شام، بارها و بارها او را تحت نظر گرفته بود. به سختی غذا میخورد و این اواخر بعد از نیمهشب و درست در هنگام شیفت گشتزنی، پسرک را بسیار دور از تخت خواب گرمش در دخمه تالار اسلیترین و در طبقه هفتم، به طور سراسیمهای یافته بود.
بالای سرش ایستاد و به برگه خالی دراکو نگاه کرد. فکش منقبض شد و به چشمان هنوز خیره مانده پسر به بنر آناتومی اخمی کرد و با صدای بلند گفت:
- وقت امتحان تمومه. ویزلی، برگههارو جمع کن.
دراکو که از صدای بلند بالاخره از اعماق افکارش بیرون آمده بود از جا پرید تا بدون دست زدن به برگه خالی، کیفش را جمع کند و برود که ناگهان اسنیپ دستش را روی شانهاش گذاشت و در سکوت وادارش کرد سرجایش باقی بماند. وقتی کلاس تقریبا خالی شد، نگاه اخمآلود اسنیپ به کراب و گویل افتاد که جلوی در کلاس با جسارت از سخت بودن سوالات غرغر میکردند و منتظر دراکو بودند.
- شما دو نفر... قبل از اینکه وادارم کنید از اسلیترین امتیاز کم کنم راهتونو بکشین برین و در کلاسو پشت سرتون ببندین. من با دراکو صحبت دارم.
- ولی من با شما صحبتی ندارم پروفسور.
دراکو به زور از جایش برخاست و کیف چرمیاش را در دستش گرفت.
- قبلا از اینکه بعد از کلاس صحبت کنیم استقبال میکردی.
- اون مال خیلی وقت پیش بود. الان وقتی برای این کارا ندارم.
- عادت ندارم حرفمو تکرار کنم. گفتم شما دو نفر بیرون...
کراب و گویل مردد به دراکو نگاه کردند اما خیلی طول نکشید که دراکو هم به آنها ملحق شد و جلوتر از آنها از در بیرون رفت. آن دو نیز عین احمقها لحظهای با گیجی به اسنیپ نگاه کردند و بعد به دنبال مالفوی از کلاس بیرون رفتند.
برگه دراکو را از روی میز برداشت و در دستش مچاله کرد. اگر هر دانش آموز دیگری بود... شاید هم زیادی به او رو داده! شاید باید برای مجازات احضارش میکرد؟ اما نه... همین حالا هم دو بار پیشتر احضارش کرده بود و نیامده بود.
باید در فرصتی مناسبتر با او صحبت میکرد. باید میفهمید دارد برای به ثمر نشاندن نقشه لرد سیاه چه بلایی سر خودش میآورد. باید قبل از آنکه خیلی دیر شود به دادش میرسید.
این فرصت آنقدر به دست نیامد تا کریسمس فرا رسید. وقتی فیلچ به شکل تحقیرآمیزی دراکو را از میان راهروها، بعد از زمان قانونی پیدا کرد و به مهمانی آورد و اسلاگهورن سخاوتمندانه گفت که دراکو هم میتواند بدون دعوتنامه در مهمانی بماند، اسنیپ بلافاصله حرفهای اسلاگهورن را قطع کرد و به سمت دراکو رفت و او را کشانکشان از مهمانی به بیرون و به راهرویی بسیار دورتر از صدای جشن و آواز برد.
- داری چیکار میکنی دراکو؟
- به تو هیچ ربطی نداره.
- متاسفانه باید به اطلاعت برسونم که تو یه اسلیترینی هستی در نتیجه حتی نفسکشیدنت توی این قلعه به من ربط داره. پس یه بار دیگه با لحنی شمرده میپرسم... داری چه غلطی میکنی؟
- کاری که ازم خواستن رو انجام میدم.
یقه دراکو را گرفت و او را به دیوار چسباند. جایی که نور شمع مستقیم در چشمان پسر تابید. چشمان سیاه اسنیپ با تمرکز به چشمان دراکو خیره شده بود.
- خالهت خوب بهت یاد داده جلومو بگیری.
- دقیقا. میبینی که بهتر از شاگرد سابق ذهنخونیت هم یادش گرفتم!
- نه اونقدر که بتونی همراه افکارت، این میزان از اضطراب و فشار رو مدیریت کنی. بگو... شاید بتونم بهت کمک کنم. مادرت حتما بهت گفته که من بخاطر تو حتی حاضر شدم یک پیمان ناگسستنی ببندم و قطعا معنی این پیمانو خوب میدونی.
دراکو پوزخندی به اسنیپ تحویل داد.
- برام مهم نیست که یهو انقدر فداکار و دلسوز شدی. میخوای بهت بگم که ماموریتمو ازم بدزدی؟ که فرصتمو ازم بگیری؟ میدونم براش لهله میزنی. میدونم آرزوته که تو کسی باشی که انجامش میدی... ولی این فرصت منه. میفهمی؟ این کاریه که اون از من خواسته و من نمیذارم این افتخارو ازم بدزدی!
یقهاش را محکمتر گرفت و پسر را بیشتر به دیوار فشار داد.
- بذار کمکت کنم.
- وقتی پدرم توی وزارتخونه به کمکت احتیاج داشت، تو اونجا نبودی. دست از سرم بردار.
با دست، اسنیپ را به عقب هُل داد و از او دور شد و لحظهای بعد پشت راهرویی ناپدید شد.
نفسنفسهای خشمگینش را کنترل کرد. لهله زدن برای اینکار؟! چقدر جوان و احمق بود. آهی کشید و خودش هم مسیر بیراهه دراکو را در پیش گرفت و پشت همان راهرو ناپدید شد.
و بالاخره آن شب سرنوشتساز فرا رسید. شبی که باید کاری را که تقریباً ماههای اخیر هر شب کابوسش را دیده بود به انجام میرساند. دامبلدور، بیدفاع و ضعیفتر از همیشه، نزدیک پرتگاه مرگ ایستاده بود و دراکو با دستانی لرزان، چوبدستیاش را پایین میآورد. فنریر گرگینه با خنده از لقمه گندهای که امشب قرار بود نصیبش شود شادمان بود و با تحقیر به دراکو نگاه میکرد. سایر مرگخواران نیز در دلهایشان این میزان از ضعف پسر لوسیوس مالفوی را به باد تمسخر میگرفتند که اسنیپ با اخمی وارد برج ستارهشناسی شد. بلافاصله سکوت سنگینی در فضا حاکم شد. جلو رفت و دراکو لرزان را به کناری راند و چوبدستیاش را بدون ذرهای لرزش به سمت پیرمردی که همواره بیشتر از تمام افراد زندگیاش به او اعتماد داشت گرفت.
- سوروس... خواهش میکنم.
- آواداکداورا.
و تمام شد. دیگر اثری از آن پیرمرد نبود. دامبلدور از پس دردهایی بیشمار بالاخره به آرامش رسیده بود؛ دراکو از پرتگاه رها شده بود و حالا آزاد و در امان بود اما... اما تنها او بود که بار گناه قتل و درد روحی عذابآورش را به جان خریده بود. او بود که داوطلبانه از پرتگاه پایین پریده بود که در زندان نفرت جامعهای که هرگز نخواسته بود او را بشناسد به زنجیر کشیده شود.
تنها او بود و او در این مسیر بسیار تنها بود.
افرادی که لایک کردند
𝓣𝓱𝓲𝓼 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓱𝓮 𝓹𝓻𝓸𝓹𝓮𝓻𝓽𝔂 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓗𝓪𝓵𝓯 𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج