
از برای پانتومیم
اولین باری بود که ماریا شب کریسمس را در تنهایی میگذراند. البته اگر سگ پشمالویش را حساب نمیکرد. هیزمهای توی شومینه ترقترق میسوختند و میشکستند و بشکن میزدند. دخترک کتابهای جدیدی که برای امسال خریده بود را دور خود انباشته بود؛ مانند کود به دور گیاه نازک روحش.
به صندلی خالی روبهرویش نگاهی انداخت. جای مادربزرگ و قصههایش خالی! حیف که سگش نمیتوانست برایش قصه بگوید و کلوچه درست کند. اشکالی نداشت... این دفعه نوبت او بود که کلوچه درست کند و قصههایی از سرزمینهای دور را بر زبانش جاری سازد.
مادربزرگ را برده بودند توی آسمانها. ماریا در ته دلش میدانست که او وسط راه به راهنمایشان به دروغ گفته که دستشوییاش گرفته (آخر ارواح را چه به این چیزها!) و به این بهانه از خیل راهیان جدا شده بود که بیاید نوهاش را پیدا کند، ولی از آنجا که جهتیابی ضعیفی داشت، گم شده بود. روح سرگردان مادربزرگ هنوز هم میچرخید و میگشتید دنبال ماجراهای جدید تا از آنها برای غریبهها و آشنایانِ سر راه تعریف کند.
پس کی نوبت سر زدن به ماریا میشد؟
او که حتی کلوچهی زنجبیلی محبوب مادربزرگ را پخته بود! حالا گیریم که کج و کوله و نیمچهسوخته و نیمچهنپخته باشند، کشمش که داشتند!
صدای گروه موسیقی کریسمس بلند شد و دخترک برای تماشایشان از پشت پنجره از جا جست و پایش به هدایای خاله و عمویش گیر کرد. نزدیک بود با صورت برود توی درخت کریسمس که دستش را به کاناپه بند کرد و خودش را نگه داشت. رفت پشت پنجره ایستاد و شیشه را ها کرد و با دست مالیدش. هنوز هم واضح نبود.
پنجره را گشود و هوای سرد همراه با صدای گرم خنده و موسیقی شاد به داخل وزید. مارینا درحالی که گوش میداد، به دانههای برف مینگریست و آنها را به شکل دانههای کشمشی تصور میکرد که روی کلوچهی لپهای کودکان توی خیابان مینشیند.
آتش توی شومینه به سختی داشت در برابر باد مقاومت میکرد و در دلش حیران بود که این مردم چگونه برای دقایقی دلنگ و دلونگ جای گرم و نرمشان را رها میکنند و میآیند زیر برفها میرقصند. خندهای کرد. البته! آنها که با برف و باد خاموش و نیست و نابود نمیشدند. دلهایشان گرمتر از این حرفها بود.
یعنی میشد او هم روزی انسان شود؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج














