زیــــــنگ!
دامبلدور که دستش بندِ هری بود، گذاشتش زمین و فوراً رفت ببینه کی زنگ در رو زده. هری با دماغ روی لونهی مورچهها فرود اومد.
ولی فکره از اون بچه تخسها بود. تا زنگ رو زد، فلنگ رو بست.
فکر، حالا میاد سراغ سیریوس. سیریوس چون جوونتر بود و نسبت به دامبلدور آمادگی جسمانی بالاتری داشت، تونست سریع خودش رو به در برسونه و مُچ فکر رو بگیره.
- میگم... از زمانبرگردان استفاده نکنیم چرا؟

- راست میگی باباجان! بذار ببینم... فکر کنم زمانی یه دونهش رو توی ریشم جاساز کرده بودم... ایناهاش!

دامبلدور زمانبرگردان رو برای برگشتن به پنج ساعت قبل تنظیم کرد و منتظر موند اما اتفاقی نیفتاد.
چراکه در اون لحظه زمین و زمان باهم دستشون رو توی یه کاسه کرده بودن و داشتن کشکشون رو میسابیدن. آشی که برای پسر برگزیده پخته بودن داشت روی آتیش میقلّید.
شانس و کارما اونطرفتر لیلی حوضک و گنجشکک اشیمشی رو ترکیب کرده بودن و داشتن دست میزدن و میچرخیدن و میخوندن:
- لیلی لیلی حوضک!

- لیلی میخواست پیدا بشه، انداختنش توی هوا، تو آسمون، افتاد تو حوض نقاشی!

- ای لیلیِ اشیمشی، تو عالم ما موندگار نشی!

- زمین تو رو میپوسونه، زمان تو رو گم میکنه!

اما دیگه برای این هشدارها دیر شده بود. کار از کار گذشته بود.
زمین که کمرش بر اثر اون همه کشکسابیدن خشک شده بود، تکونی به خودش داد و هری و دامبلدور و سیریوس زیر آوارِ زلزله له شدن.
- اوپس! حالا کی رو اسکل کنیم؟ این همه سال سوژهش کرده بودیم. مامانش هم که معلوم نیست کجا گم و گور شد. شاید تو خونهتکونی پیدا شه.

زمان یه دستش رو بالا آورد و درحالی که انگشتهای کشکمالش رو ورانداز میکرد و غبار کمرنکی از تأسف بر چهرهش نشسته بود گفت:
- وقت بسیاره. بلأخره یه اسکل دیگه پیدا میشه دیگه.

- بریم یه سر به آشمون بزنیم یهوقت ته نگیره...

- ای بابا، یادم انداختی آشی که براش پخته بودیم هم حیف شد... بین همین بچههای خودمون تقسیمش میکنیم.

×پایان سوژه×
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


تو به سان هاچ، زنبور عسل پی مادرت هستی!
پس با نشستن نمیتوانی یافتن کنی اورا پسر!
برخیز و کاری کن!




" اما باز هم با به یاد آوردن اینکه شخص موردنظر مادر هری است و هری هم خیلی تسترالش می رود و حسابی بانفوذ است و فردا پس فردایی اگر بفهمد او قصد زدن مخ مامانش را داشته قطعا با اردنگی از گریمولد پرتش می کردند بیرون و ... البته خیلی هم بد نبود... یک مدت از گریمولد دور می شد و روی کسب مدیریت تمرکز کرده همه را کنار می زد و در کنار بلاتریکس به مدیریت می پرداخت و جبهه جدیدی تشکیل می دادند و سر خانه زندگیشان می رفتند و ... لحظه ای چشمانش شروع به پرتاب ستاره کردند اما در نهایت با به یاد آوردن چهره بلاتریکس و اینکه موهای بلاتریکس را هم می زد از لرد جدا نمی شد فرضیه هایش را به سرعت کنار زد و بیخیال مخ زدن شد.


.... راستی شما پسر منو ندیدی؟

