آنلاینها
کجای سایت هستند؟
-
آرشیو گالری 55
-
انجمن 33
-
پروفایلها و حساب کاربری 4
-
بخشهای دیگر 3
اعضای آنلاین
فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمانها.
52 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
ققنوس میوزیک
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی

بلاتریکس جعبۀ پستی را از پرندۀ سبز رنگ تحویل گرفت، سپس او را با یک کروشیو به خانهاش راهی کرد. جعبۀ پستی را روی میز گذاشت و رو به فاوکس گفت: «بیا این هم شلوار کردی، بگیر بپوشش، دیگه هم چیزی بهت نمیدیم. شانس اوردی الف نیستی وگرنه همین هم بهت نمیرسید.» سپس آمد در جعبه را باز کند که به جای شلوار کردی، با یک نیوت اسکمندر غیر کردی مواجه شد.
سه روز قبل - دورست
نیوت که برای خودش روی یک تپه لم داده بود و داشت بستنی شکلات-موزی لیس میزد، چیزی در جیب ردایش ویبره رفت. دست در جیب کرد و ساعت جیبی سیاه و زردش را بیرون آورد. در آن را باز کرد و به عکس هلگا هافلپاف که بالای صفحۀ ساعت نقش بسته بود خیره شد. هلگا هم به او خیره شد. نیوت همچنان به او خیره ماند. هلگا با شدت بیشتری خیره شد. درنهایت نیوت پلک بست و هلگا برندۀ مسابقۀ زل زدن شد.
نیوت که چشمانش را میمالید با کسالت گفت: «هلگای عزیز، چی شده که توی این نیمروز زیبا تصمیم گرفتین با من تماس بگیرین؟»
- نیوت، من از طریق پرترۀ خودم توی هاگوارتز متوجه شدم که آلبوس سعی داره فاوکس رو وارد بازیهای خطرناکی کنه و ازش استفادۀ ابزاری کنه. میدونم که تو و آلبوس باهم رفاقت دیرینه دارین اما آرمانهای هلگا بر خلاف استفادۀ ابزاری از حیواناته. میدونم که هیچکس به اندازۀ خودت به این امر مهم واقف نیست.
نیوت چشمانش را بست و به گذشته فکر کرد. به کودکی و نوجوانی زیبایش که همراه با دامبلدور شطرنج بازی میکرد. درواقع دامبلدور با او شطرنج بازی میکرد. نیوت یکی از مهرههای محبوبش بود. به یاد دورانی افتاد که دامبلدور نیوت را در دهن شیر انداخت و یادش رفت که او را از دهن شیر نجات دهد. شاید با خودش خیال میکرد حالا که نیوت تا به این حد به جانوران علاقهمند است احتمالا مشکلی با فرو افتادن در دهان یک جانور ندارد.
نیوت رو به هلگا سری تکان داد و سپس ساعت جیبی را به درون ردایش برد. و آماده شد که به نجات فاوکس بشتابد.
سه روز بعد - اتاق بلاتریکس لسترنج
بلاتریکس با چشمانی گرد به نیوت خیره شد، اما اینبار نیوت به بلاتریکس خیره نشده بود. نیوت خواب بود و پتویش را تا گردنش کشیده بود بالا. بلاتریکس قصد کرد که به نیوت طلسم کروشیو بزند اما از آنجایی که در مرامش نبود بخواهد این کار را با یک آدم در خواب فرو رفته انجام بدهد، اول با یک لگد جانانه نیوت را از خواب بیدار کرد. بلاتریکس فقط به کودکان، انسانهای بیگناه، حیوانات ضعیف، جوانان بیپناه، مرگخوارهای نگونبخت، فامیلهای پدری، شوهر و هشت میلیارد انسان دیگر آسیب میرساند. او مگر چقدر قسیالقلب بود که یک جادوگر خوابیده را آزار دهد؟
نیوت از خواب بیدار شد و اولین کاری که کرد این بود که به جستجوی پتویش پرداخت. سپس با بلاتریکس چشم در چشم نشد بلکه به دنبال فاوکس چشم چرخاند و چمدانش را باز کرد تا فاوکس را در چمدان فرو برده و او را بقاپد.
افرادی که لایک کردند


هر روز اتاقش را مرتب میکرد، روتین پوستی و موی فرش را کامل میکرد، دفتر شکرگذاریاش را (برای وجود مبارک ورنون و لرد در زندگیاش؛ لسترنج، شوهر، خیلی مهم نبود) کامل میکرد و اهداف روزانهاش را مینوشت که معمولاً شامل شکنجهی افراد، چند قتل ناقابل و تهدید چند جوجهمرگخوار بود.
اما مشکل اینجا بود که بلا دلش میخواست این نظم و تمیزی نهتنها در اتاقش، بلکه در تمام خانه جریان داشته باشد و برای این کار به یک جن خانگی مدل قدیمی نیاز داشت؛ از آنهایی که بوی وایتکس میدهند و در حال شستن لوستر از سقف پایین میافتند و میمیرند.
اما فاوکس اصلاً شبیه آنها نبود.
بلاتریکس نگاهی به پاهای زشت و پرهای درهموبرهم فاوکس انداخت و سری تکان داد.
— ببین جوجهرنگی دوروزه… من کار درست میخوام! نمیتونم و درد دارم و تو لولهی دودکش رو نمیتونم تمیز کنم نداریم! من میخوام همهچی برق بزنه! بعد… ایش… این پراتو جمع کن!

فاوکس نگاهی به پرهایش انداخت و گفت:
— چیکارشون کنم!؟
بلاتریکس چشمانش را ریز کرد و گفت:
— اممم، نمیدونم… یه شلواری چیزی پات کن… این پرهات میریزه تو خونه!
— آخه لختم… اهم… من شلوار نمیپوشم که! اصلاً با این حجم پر، شلوار پام نمیره!
— خب شلوار کردی بپوش!
— جان؟!

— شلوار کردی دیگه! پف میکنه! قشنگ جا میشی!… این پر و پاچهات همهش تو خونه داره میریزه!
ققنوس نگاه ترسیدهای به بلاتریکس انداخت و آب دهانش را قورت داد:
— آخه من الان از کجا یه شلوار کردی پیدا کنم؟
بلاتریکس لبخند شیطانی زد و در یک حرکت یکی از پرهای فاوکس را کند. قبل از اینکه فاوکس بتواند از درد جیغ بکشد، پر را مقابل صورتش گرفت و چشمانش را بست، نفس عمیقی کشید و گفت:
— آرزو میکنم یه شلوار کردی سیاه بزرگ داشته باشم!
فاوکس بالاخره جیغش را زد و گفت:
— آخخخخ! بانو، داستانها رو قاطی کردی! من ققنوسم! اون غول چراغ جادو بود، آرزو برآورده میکرد! بعدش هم اونو میسابیدن! کجای قصه پر کندن داشت آخه؟

بلاتریکس قیافهی چندشی به خودش گرفت و گفت:
— چقدر لوسی تو! من کلهی مردم رو میکنم، این که فقط یه پره…
بعد قیافهاش ترسناک شد، چند قدم جلو آمد و با لحنی جدی گفت:
— دفعهی آخرت باشه منو تصحیح میکنی، اکبرجوجه! تو رو برای پروتئین صبحونهم کباب میکنم ها!… من داستانها رو قاطی نکردم! تو چه جور ققنوسی هستی؟ اسنپ پرنده رو نمیشناسی؟!… یه پر میکنی، آرزو میکنی و برات میارن؟
منقار فاوکس از تعجب باز ماند:
— اسنپ چی؟
— اسنپ پرنده! چقدر خنگی!
— آخه من تا حالا…
حرف فاوکس تمام نشده بود که پرندهای سبز در یک آن بالای سرشان ظاهر شد. پرنده جثهای بزرگ داشت و تماماً سبز رنگ بود و حرف «اس» روی سینهاش برق میزد.
پرنده با صدای کلفتی شروع به صحبت کرد:
— سلام داوشی… خوشی؟ یه شلوار کردی سفارش داده بودی… بفرما!
افرادی که لایک کردند

کلاغها حافظهای بسیار قوی دارند. آنها چهرهی هر دشمنی را نه تنها در حافظهی خود ثبت میکنند، بلکه با دیگر کلاغها نیز به اشتراک میگذارند تا مبادا از زیر دستشان در برود! برای همین برخی به آنها لقب کینهای میدهند. فلذا محال ممکن بود که فاوکس و دار و دسته، از این مهلکه جان سالم به در ببرند... فاوکس نیز به خوبی این مهم را دریافته بود. پس شروع کرد زیر لب چیزی زمزمه کردن... شاید آخرین وصیت... شاید دست به دامن نیرویی فراتر میشد تا نجاتش دهد...
- He... He...
تنبرای گوشش را جلو برد تا ببیند فاوکس چه میگوید.
- او، ضمیر غایب مرد؟
چه کسی؟ میخوای پیغام آخری به دامبلدور بدی؟- Hes...
- حس؟ حس میکنی؟ چی حس میکنی؟ به من بگو...
- بابا یه دیقه خفه شو بذار یادم بیاد درستش چی بود.
هر چی گفتم تو هم بگو.- باشه خوب چرا میزنی!

فاوکس نفسش عمیقی کشید. دستهی کلاغها با خندهای شیطانی حلقهی محاصره را تنگتر و تنگتر میکردند.
- Hesoyam!
تنبرای بی آن که بداند معنای این جمله چیست، همزمان با فاوکس تکرار کرد. بلافاصله آتشی سوزان شعلهور شد و هر دو ققنوس را احاطه کرد. آتش فرو نشست و دو ققنوس هنوز آنجا بودند. فقط رنگ پرهایشان تغییر کرده بود.
کلاغها نگاهی به دو ققنوس و سپس به یکدیگر انداختند. خاطرتان هست که گفتیم آنها به کینهای بودن مشهورند؟ خوب هستند! اما کلاغند! انسان نیستند که کینهشان را از نسلی به نسل بعد منتقل کنند و بابت دشمنی با هفت نسل قبل، خون فرزندان خردسال هفت نسل بعد را بر زمین بریزند!
- آقا صلوات بفرستید!

سردستهی کلاغها این را گفت. همگی اطاعت کرده و مهلکه را ترک کردند. فاوکس میدانست که دامبلدور برایش ماموریتی دارد. با تنبرای روبوسی کرد و او را به خدای مرلین سپرد.
@بلاتریکس لسترنج بر پشتی یک صندلی شاهانه تکیه داده بود. پای چپش را صاف روی میز مقابلش گذاشته بود. پای راست نیز از روی پای چپ عبور کرده و تاب میخورد.
دقایقی در سکوت گذشت و او تنها مقابلش را برانداز میکرد؛ با نگاهی که میتوانست اضطراب و افزایش ضربان را به هر کسی تحمیل کند.
- پس گفتی برای آگهی ما اومدی. پس باید خوندن بلد باشی. بالاخره آگهی رو خوندی دیگه. مگه نه؟
پس بهم بگو... توی آگهی چی نوشته بودم؟ یالا! بگو دیگه... هیس! خفه! با من حرف میزنی منقارتو ببند! این جا فقط من حرف میزنم.
نوشته بودم به یک جن خونگی نیازمندم. و تو چی هستی؟ بگو بلدی... بلند بگو بشنوم! هیس. خفه. خودم میدونم چی هستی. اصلا مهم نیست که چی هستی. مهم اینه که جن خونگی نیستی. پرندهی احمق! نکنه برای کباب شدن اومدی اینجا؟ 
فاوکس آب دهانش را قورت داد.
- ولی آلبوس! میدونی این چه ریسک بزرگیه؟! از کجا معلوم اونا فقط ازش بیگاری بکشن؟ مرگخوارا ممکنه هر بلایی سر فاوکس بیارن!
- من به مرگخوارها اعتماد کامل... نه خوب ندارم.
ولی به مهارتهای فاوکس دارم. میتونه از پس خودش بربیاد. 
- خوب آخه که چی بشه؟! ما که همین حالاشم اون جا سوروس رو داریم! میتونه اگر خبری نیاز داشتیم بهمون برسونه. مگر این که تو هم مثل خیلیای دیگه توی وفاداری سوروس دچار تردید...
- هرگز! ولی من فاوکس رو نمیفرستم اونجا برای خبرچینی. فقط میفرستمش تا خسته، گرسنه و تشنه پیشمون برگرده.

- خوب چرا خودمون ازش بیگاری نکشیم تا خسته و گرسنه و تشنه بشه؟

- این کار تو مرام ما نیست. از ما برنمیاد. قلبمون سیاه میشه اگه انقدر سنگدلانه عمل کنیم.

- اون وقت تو مراممون هست بفرستیمش تو دهن شیر؟!

- منافع مهمتر!

- چه منافع مهمتری توی تقویت ریشت نهفتهست که ما نمیفهمیم؟
ما که هیچ وقت از نقشههای تو سر در نیاوردیم...دامبلدور چشمانش را بست. تصویر کوین را در ذهنش مجسم کرد که ریش او را در دست گرفته و با آن طناب میزد. ای کاش میتوانست به دیگران نیز بفهماند که مگر منافعی مهمتر از این هم هست؟!
- بله خانم. نوشته بودید جن خانگی. ولی هر کاری که یک جن خانگی بتونه براتون انجام بده، از من هم برمیاد. به علاوهی این که پرواز هم میکنم. تازه میتونم نمایشهایی مثل خودسوزی در حین پریدن از حلقه هم انجام بدم. میدونین توی سیرک چقدر برای این نمایش پول میدن؟

- ولی ما پولی نمیدیم! آب و غذا هم نمیدیم! مثل پسرعموم سیریوس هم ازت کار میکشیم.

- قبوله.
افرادی که لایک کردند


تنبرای با حداکثر سرعت سمت مکان تقریبی اختفای کلاغها پرواز میکرد و این آهنگ رو زیر نوک میخوند. بله، همون پرندهای که اگه بهش بگی کریدنس داره میمیره و نیاز به اشک ققنوس داره در جواب بهت میگه: "برو یه ققنوس دیگه اجرت رو بده." الان برای نجات یکی از همنوعان خود...
خودش داشت از حداکثر سرعتش استفاده میکرد. تبعیض؟! نه اصلا. کسی تبعیضی میبینه اینجا؟
- اینه بدان بچه ننه... پرونده مه وزن توئه!

در حین خوندن همین تیکه بود که چشمش به لانه جاسوسی کلاغها خورد و آماده شد که آروم سرعتش رو کم کنه و بدون جلب توجه وارد بشه. برنامه این بو...
بود که یواشکی وارد بشه، اعضای این شبکه تروریستی کلاغی رو سرگرم کنه و برای فاوکس زمان بخره. هویت برنامهریز و طراح این نقشه به دلیل حساسیت بالای نقشه تا به الان فاش نشده، ولی ستون پنجم نویسنده که در محافل ققنوس حاضر بوده اعتقاد داره برای رد گم کنی به خود طراح نقشه فرمون انجامش رو دادن. فرمون نقشهای که حالا ترمز بریده بود...
- کریدنس روونا لعنتت کنه! ترمز منو بریدی؟!
تنبرای به پدال ترمز نقشه نگاه میکنه و با یه نامه مواجه میشه. نامه مش...
مشکی که با جوهر نقرهای روش نوشته شده بود:
دیدار به قیامت جوجه!

تنبرای جا خورد. شاید هم یکمی هم بخواطر نفرین اشتباهش به کریدنس عذاب وجدان گرفت. البته که اینا فعلا مهم نبودن، لااقل نه توی موقعیتی که داشت با کله میرفت تو دل دشمن!
- مامور مناسبی که نشدم... روونا رو چه دیدی، شاید F35 شدم!
تنبرای سرنوشتش رو پذیرفت، چشماشو بست و تمامی حواس پنجگ...
پنجگانهش رو خاموش کرد. اشتباهی بالش خورد و توانایی تعقل و تدبرش رو هم خاموش کرد... و باز هم اشتباهی بالش خورد و نوکش رو باز کرد! نوکش رو باز کرد و... فریاد مقتدرانه و گوشکرکنانهای سر داد تا اگه F35 هم نشد، حداقلش یه کاری کرده باشه اون آخر عمری!
چندین دقیقه به همین منوال گذشت. چندین دقیقه طولانی. یکم بعدتر بالاخره ضربه داغ و با شدتی تنبرای رو به زمان حال برگردون...
برگردوند. نوکش رو بست و چشمهاش رو باز کرد. به پشت روی زمین پخش شده بود و کلاغها، چه روی زمین چه روی هوا، درحال تلاش برای فاصله گرفتن ازش بودن. از طرفی هم یکی از بندهای فاوکس به لطف سقوط فرود تنبرای باز شده بود و فاوکس یه وری آویزون مونده بود. در همون حالت هم یه چک درست و حسابی به تنبرای زده بود.
تنبرای بلند شد و تونست وایسته. کلاغها هم که دیدن سکوت شده از فرصت استفاده کردن و این دفعه تنبرای رو محاصره کردن. تنبرای مونده بود، با ویل نظارهگر و فاوکسی که نصفه نیمه توی هوا آویزون مونده بود.
افرادی که لایک کردند

ویل گردنش را کمی جلو آورد. حالا بیشتر از کلاغها، سکوت فاکس ذهنش را مشغول کرده بود.
نگاهش را بر روی کلاغ ها متمرکز کرد. صف نامرتبشان با غرورِ عجیبی پیش می رفت.
- ققنوسخرونه، پارتیکنونه!
- ققنوسپزونه، شکمپرکنونه!
یکی از کلاغهای عقب صف با نوکش به بال فاوکس زد و گفت:
- غار غار غار! غار غار!
که معانبش این بود: «لبخند نزن دیگه! آدم... یعنی پرنده رو عصبی میکنی!»
فاوکس اما توجهی به حرفش نکرد؛ شاید زبانِ کلاغ ها را بلد نبود.
ویل زیر لب قارقار کوتاهی کرد:
-عجیبه.
در تمام مدتی که فاوکس را میشناخت، حتی یک بار هم ندیده بود اینقدر بیصدا باشد. اگر قرار بود مدتی از دامبلدور دور بماند، دستکم یک آواز کوتاه میخواند تا پیرمرد ردش را پیدا کند.
ویل از لبهی بام پایین پرید و بیصدا روی ناودان خانهی کناری نشست. فاصلهاش تا صف کمتر شده بود. حالا بهتر میتوانست طنابها را ببیند.
طنابها معمولی نبودند. رشتههایی سبز و نازک، مثل پیچک خشکشده؛ دور نوک فاوکس هم چند دور پیچیده شده بود...
افرادی که لایک کردند

دامبلدور دنبال راهی برای تقویت ریششه و با «استفاده از نوای ققنوس گرسنه و خسته و تشنه» مواجه میشه. میخواد که از فاوکس بخواد تا براش بخونه، اما فاوکس رو جلوتر فرستاده پی «روغن هستهی زیر ساق ریشهی زیرین میوهی مهر مارمالاد» و فاوکس هم توی مسیرش گیر کلاغها میافته.
ویل بال زد. به آرومی خودش رو به راست مایل کرد تا با دودکشی که سر راهش قد علم کرده بود برخورد نکنه. پشتبوم خونهها یکییکی میزبان سایهی بالهاش میشدن و به سرعت بدرقهش میکردن تا به مقصد نامعلومش نزدیکتر بشه. لب بوم آجری یکی از خونهها نشست و سرتاسر خیابون رو از نظر گذروند. مردی که پالتو به تن کرده بود و داشت سگش رو در قدمزدن همراهی میکرد، چیز ارزشمندی به همراه نداشت. غیر از لباسهای پشمی و بند و قلادهی چرمی، تنها شیشههای عینکش بودن که زیر نور آفتاب برق میزدن.
نگاهش رو تا انتهای خیابون کشید، ولی خالیتر از اونی بود که چنگالهای ویل در اون لحظه میتونستن باشن. در حالی که مرد داشت از نظر محو میشد، گردنش رو به آرومی چرخوند تا به سمت دیگهی خیابون نگاهی بندازه. انتهای دیگهی خیابون هم نسبتا خلوت بود، اما ویل سوژهی موردنظرش رو پیدا کرده بود. کمی راستتر از جایی که خودش ساکن شده بود، زیر سایهبون یکی از کافههای شهر، خانمی با موهای بلوند روی صندلی نشسته بود. کتابی به دست داشت و هر چندلحظه یکبار، فنجونش رو به سمت لبهاش میبرد و پس از نوشیدن یک جرعه، دوباره روی میز قرارش میداد. از گردنبندی که به گردن داشت نوری ساطع میشد که چشمهای ویل به خوبی میتونستن ببیننش.
ویل بالهاش رو باز کرد. از لب بوم پرید و خودش رو به سمت سایهبون چتریشکل شیب کرد. چندباری بال زد تا ارتفاعش رو حفظ کنه و بعد، به آرومی روی سایهبون فرود اومد. گردنش رو چرخوند تا بهتر اطراف رو ببینه. جلوی ویترین کافه، جایی که پشت زن بهش بود، یک سکوی آجری وجود داشت که ویل میتونست از اونجا دید بهتری به شکارش داشته باشه. به آرومی پرید و به نرمی روی سکوی سبزرنگ فرود اومد. روی دو پا پرید و کمی به چپ رفت تا به پشت صندلی زن نزدیکتر بشه. آمادهی پرش بود. زن دوباره لیوانش رو برداشت تا جرعهی دیگهای از نوشیدنی سیاهرنگش - که به نظر ویل میرسید قهوه باشه - بنوشه. فرصت مناسب فرا رسیده بود. وقتش بود که به سمت گردبند شیرجه بره، با چنگالهاش اون رو تصاحب کنه و توی آسمون ناپدید شه. بالهاش رو در حالت نیمهباز قرار داد و آماده شد. در همین حال بود که صدایی که از کوچهی بغلی میاومد رو شنید.
- ققنوسخرونه، پارتیکنونه.
گوش ویل با شنیدن واژهی «ققنوس» تیز شد. میتونست تشخیص بده که چیزی که شنیده بود رو چندتا از همنوعهاش به زبون آورده بودن. صدایی که تکرار و هرلحظه محوتر میشد. گردن چرخوند. نگاهی به کوچهی بغل کافه که صدا از اونجا میاومد انداخت و دوباره به گردنبند زن نگاه کرد. چند روزی میشد که از خونهی گریمولد خارج نشده و شکار درستوحسابیای به چنگ نیاورده بود. هر آن ممکن بود که فرصت از بین بره. ولی ویل احساس مسئولیت میکرد. ققنوسها موجوداتی نبودن که توی هر خونهی جادوییای پیدا بشن، چه برسه که بخوان توی کوچه پسکوچههای کوچیک شهر، اونم توی چنگالهای چندتا کلاغ احتمالا ولگرد سرگردون باشن.
باید بیخیال گردنبند میشد. بال زد و روی سقف کافه نشست. خودش رو به لبهی دیگهی بوم نزدیکتر کرد تا بهتر بتونه سر و گوشی آب بده و ببینه توی کوچه چه خبره. چندتا کلاغ، ققنوسی رو با طناب به دو تا چوب بسته بودن و توی دو ردیف، زیر دوتا چوب، ققنوس رو بالای سرشون حمل کردن. کلاغها همینطور که آواز میخوندن، قدمقدم به انتهای کوچه نزدیکتر میشدن. جایی که پشت سطل زبالهی فلزی بزرگ، چندتا کلاغ دیگه آتیش درست کرده بودن. انگار هوس ققنوس کبابی به سرشون زده بود. ویل درستتر که نگاه کرد، تونست ققنوس رو بشناسه. فاوکس محبوب پروفسور دامبلدور، که حالا به بند کشیده شده بود و هیچی نمیگفت و فقط لبخند میزد.
ویل هم لبخند زد. شاید به حماقت همنوعهاش، یا شاید هم به ذکاوتی که فاوکس احتمالا به خرج داده بود. با خودش فکر کرد شاید اینها همه نقشهای از قبل تعیینشده بودهن تا فاوکس اون کلاغها رو صرفا محض سرگرمی سر کار بذاره. ویل، به خوبی میدونست. اون ققنوس، نه به سوی مرگش، که به سوی تولدی دوباره از خودش در حرکت بود.
افرادی که لایک کردند
Like a lovely dream I live in it

اومدم بنویسیم.

آلبوس داشت با خودش فکر میکرد که فاکس خیلی وقته رفته و با شناختی که از فاکس داشت، اصولا باید تا الان برگشته بود ولی خب برنگشته بود! همون موقع بود که یادش افتاد فقط خودش نیست که ققنوس داره، خواهرش آریانا هم فلورا رو داره. به محض این که این فکر از ذهنش عبور کرد، ضربهای به در دفترش خورد.
تق تتق تق!
- بیا تو لیمویی!
این مدل در زدن، در زدن خاص آریانا بود. آریانا درو باز کرد با ذوق همیشگیش رفت تو. فلورا هم پشت سرش وارد شد.
- سلام داداشی حالت چطوره؟

طبق معمول اول محکم آلبوسو بغل کرد. بعد خواست فاکس رو بغل کنه که دید فاکس نیست و نبود فاکس براش این سوالو ایجاد کرد که فاکس کجاس و کلا یادش رفت که از اول برای چی اومده بود دفتر آلبوس. البته آریانا معمولا دلیل خاصی برای رفتن به دفتر یا اتاق یا کلا هرجایی که آلبوس بود نداشت و صرفا دوست داشت همش بره پیش آلبوس و همیشه تو راه که داشت یه دلیلی هم سر هم میکرد که خب چون معمولا دلیل مهمی نبود هر موضوع دیگهای باعث میشد که یادش بره!
- عه داداشی فاکس کجاس؟

- فاکس رو فرستادم که برام چیزی بیاره لیمویی.
- چی داداشی؟
- روغن هستهی زیر ساق ریشهی زیرین میوهی مهر مارمالاد!

آریانا یه لحظه از اسم این چیز عجیب غریب پنیک کرد ولی یه لحظه خیلی کوتاهه و سریع میگذره و پس دوباره شروع به سوال پرسیدن کرد.
- این اصلا چی هست داداشی؟ یه چه دردی میخوره؟ خوراکیه؟ برای دندون ضرر نداره؟
- این یه جور روغنه که تو این کتاب نوشته برای تقویت ریش مفیده، لیمویی.
- دیگه چی تو کتاب نوشته داداشی؟
آریانا خم شد و کتابو از روی میز آلبوس برداشت و همون صفحهای که آلبوس لاشو علامت گذاشته بود باز کرد و خوند.
- "استفاده از نوای ققنوس گرسنه و خسته و تشنه برای رشد حداکثری و تقویت تارهای ریش پیشنهاد میشود." این که خیلی خوبه داداشی! امتحانش کردی؟

- نه لیمویی... همونطور که میبینی فاکس هنوز برنگشته و من داشتم فکر...
- فلورا میتونه برات بخونه! مگه نه فلورا؟

فلورا صدایی به نشونهی تائید داد، صداشو صاف کرد و شروع به خوندن کرد. به محض شروع خوندن فلورا آریانا و آلبوس هر دو دستاشونو روی گوشاشون گذاشتن.
- بس کن فلورا! بس کن!

اون دو نفر به یه چیزی دقت نکرده بودن:
نقل قول:
استفاده از نوای ققنوس گرسنه و خسته و تشنه برای رشد حداکثری و تقویت تارهای ریش پیشنهاد میشود.
افرادی که لایک کردند
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...

کلاغها که تا الان با خونسردی و به شکل کاملاً دراماتیکی به ققنوس نزدیک میشدند، یک لحظه از دیدن صحنهای که مقابلشان بود جا خوردند. همانطور که با احتیاط جلو میرفتند، ناگهان ایستادند، به همدیگر نگاه کردند، بعد در همان سرعت پایینشان، کمی عقبتر رفتند تا دوباره شرایط را بررسی کنند.
اییییییی
وسط دایرهای از کلاغهای سیاه، یک ققنوس تنها ایستاده بود. پرهایش را دور خودش جمع کرده بود و به خودش فشار میآورد که خاکستر بشود و خودش را به مرگ بزند. از آنجایی که قبلاً در خانه ویزلیها چرت میزد و آرتور ویزلی شبکهی دیسکاوری چنل را تماشا میکرد، این ققنوس هم با گوشهی چشم چیزهایی شنیده بود. ماگلها وقتی در طبیعت با خرس مواجه میشوند، خودشان را به مردن میزنند تا نجات پیدا کنند. حالا چرا این روش برای یک ققنوس جواب ندهد؟ اگر ماگلها میتوانند با این تکنیک از خرسها جان سالم به در ببرند، پس شاید یک ققنوس هم بتواند با همین روش از دست کلاغها فرار کند.
اییییییی
کلاغها باز هم کمی عقبتر رفتند و با تعجب بیشتری به همدیگر نگاه کردند. این وسط یکی از کلاغها که بیشتر از بقیه متعجب شده بود و حس میکرد باید این تعجب را با بقیه به اشتراک بگذارد تا شاید یک نتیجهی منطقی از این ماجرا بگیرند، بالاخره به حرف آمد:
- به نظرت داره سعی میکنه بره مرلینگاه؟
- یعنی انقدر این ققنوس گنگستره که داره آلفا بودن خودش رو به ما اینجوری ثابت میکنه؟
- موجود ترسناکیه، اگر واقعاً بتونه وسط این کوچه با موفقیت بره مرلینگاه!
اییییییی
اما تلاشهای ققنوس فایدهای نداشت. نه خاکستر شد، نه به مرلینگاه رفت، و نه کلاغها را فراری داد. بعد از دقایق زیادی که سعی کرد خودش را به مرگ بزند، کلاغها بالاخره متوجه شدند که نه، این ققنوس این کاره نیست! این ققنوس یک گنگستر واقعی نیست و میتوانند بدون هیچ دردسری او را گروگان بگیرند. برای همین، دیگر خبری از عقبنشینی نبود. حرکت دراماتیک به عقب را متوقف کردند، و حرکت دراماتیک به جلو را جایگزینش کردند. حالا وقت آن بود که او را محاصره کنند.
به نظر میرسید که ققنوس نیاز به راهحل بهتری برای مردن داشت.
افرادی که لایک کردند

پس مغز ققنوسیش رو به کار میندازه تا راهی برای نجات از این مخمصه پیدا کنه. اما حلقهی محاصرهی کلاغا به قدری تنگ بود که مغز ققنوسی که هیچ، مغز یک انسان نابغه هم در اون شرایط نمیتونست راه فراری برای فاوکس پیدا کنه.
فاوکس با خودش فکر میکنه اگه نمیتونه فرار کنه، پس چه کار دیگهای ازش برمیاد جز...
مردن؟
اگه تو این دنیا یه پرنده وجود داشته باشه که از مرگ ترسی نداشته، اون ققنوسه. و خب، فاوکس هم ققنوس بود دیگه نه؟ پس با خودش فکر میکنه شاید بهتر باشه زمان مرگش فرا برسه. در واقع میشد گفت چیزی که فاوکس بیش از هرچیزی توش مهارت داره همینه، مردن!
اما چیزی که نمیدونست این بود که کلاغا چقدر از ماهیت یک ققنوس مطلع هستن؟! یعنی اگه میمرد و همونجا جلوی چشم همهشون خاکستر میشد، اونا پیفپیفکنان رهاش میکردن و ازش بعنوان یه پرنده به درد نخورد یاد میکردن؟ یا کاملا مطلع بودن که تنها دقایقی زل زدن به خاکسترها کافیه تا فاوکس از نو متولد بشه و نقشهی شوم پیشین خودشون رو دنبال کنن؟
هرچی که بود، فاوکس احساس میکنه باید شانسش رو امتحان کنه. اینطوری حداقل میدونست تلاش خودشو کرده و تا ابد با این فکر که "شاید اگه میمردم هرگز دزیده نمیشدم" سر بر بالشت نمیذاشت و حسرت این لحظه رو نمیخورد.
پس مغز ققنوسی فاوکس این بار نه به دنبال راهی برای فرار، بلکه به دنبال راهی برای مردن به این سو و اون سو سرک میکشه...
افرادی که لایک کردند

- فاوکس بابا؟ بیدار میشی بری خرید کنی برام؟
جوابی از سمت فاوکس دریافت نشد.
- فاوکس باباجان؟
سکوت. و کمی خروپف ققنوسی.
- جِزِ جیگر زده بسه دیگه چقدر میخوابی!
فاوکس با فریاد ناگهانی آلبوس، یه دور پرهاش آتیش گرفت و ریخت و دوباره دراومد.
- صبح بخیر باباجان.
فاوکس اصوات ققنوسیای از خودش درآورد، که همون بهتر که فقط خود آلبوس معنیشون رو میفهمید.
آلبوس در حالی که داشت کاکل ققنوسش رو ناز میکرد تا دلش رو به دست بیاره، برگهای شامل عکس و اسم روغن هستهی زیر ساق ریشهی زیرین میوهی مهر مارمالاد بهش نشون داد.
- این روغن، میتونه زندگی ریشم رو از این رو به اون رو کنه. و میوهش هم فقط تو کوه قاف پیدا میشه. برو اونجا، یه سری به فامیلای سیمرغت بزن، روغن منم بردار بیار. باشه باباجان؟
فاوکس چشماش رو توی حدقه چرخوند. بالهاش رو باز کرد و از پنجره دفتر خارج شد و نشنید که آلبوس داشت میگفت: "ققنوس خوب کیه؟
"شما هم اگه یه ققنوس باشین که سر صبح بد بیدارتون کرده باشن، همون لحظه بار سفر نمیبندین تا به کوه قاف برین. اول میرین که یکم گندم اعلا بزنین به رگ، و دوستای کفترتون رو ببینین و باهاشون غیبت صاحباتونو بکنین. برای همین، فاوکس قدمزنان توی خیابونای محله جادوگرنشینای لندن راه افتاد تا به خواربار فروشی موردعلاقهش برسه. راهش رو از کوچه پس کوچهها انداخته بود تا کمتر با ساحرههایی مواجه بشه که با گفتن جمله "عـــــــا یه ققنوس! چقدر کیوت!" برای ناز کردنش به سمتش خیز برمیداشتن.
توی یکی از همین کوچهها، در حالی که سوتزنان جلو میرفت، دسته کلاغها از روی پشتبوم روی زمین و سیم برق و لبه پنجره فرود اومدن.
فاوکس کمی عقب عقب رفت ولی با هر حرکتش کلاغا بیشتر جلو میاومدن.
- به بــــــــــــه. ببین کی اینجاست. یه ققنوس خوش رنگ و لعاب که کلی خرج برمیداره. این یعنی صاحابش حســـــــــــابی پولداره و چی براقتر از سکههای طلاییرنگ گالیون؟
افرادی که لایک کردند
Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!
And all the devils are here
William Shakespeare
