- هلنا جان، عزیزم...
هلنا به جمله فرصت نداد کامل از دهان بارون خارج شود. آتشی در قلبش روشن شده بود که دیگر دلش نمیخواست مخفی بماند. سوزاندن را ترجیح میداد.
- ول کن تو رو روونا!

همین جملهی کوتاه کافی بود تا پورتال دوباره دامبلدور را در آغوش بگیرد و به سوی مکان دیگری پرت کند.
وقتی به زمین سرامیکی برخورد کرد؛ با خود اندیشید چرا نمیشود محض رضای مرلین، یکی از این این پرتابها در یک مکان تمیز و گرم و نرم باشد. البته این مکان تمیز بود؛ شاید حتی کمی بیش از حد، اما اثری از گرما و نرمی نداشت. از گوشهای صدایی بلند شد:
- عصر بهخیر، دامبلدور-ساما.
دامبلدور صدای آرامی را که به سختی میتوانست بشنود دنبال کرد و به پسری چوباندام رسید که حتی سرش را از روی رایانهی جادوییاش بلند نکرده. لبخندی زد و به سوی او رفت.
- عصر بهخیر، کاتسوجی بابا.
کاتسوجی غر زد:
-این تموم شد؛ باید برم سراغ یه کار دیگه.
باد به سرعت لبخند مدیر ریشنقرهای هاگوارتز را برد و یک خط صاف جایش آورد.
- چی باباجان؟
کاتسوجی با دیدن این که بیادبی کرده، کم مانده بود غش کند.
- دامبلدور-ساما، منظور خاصی نداشتم. یه چیزی بیارم؟
این حرف را از هوا گرفته و بر زمین انداخته بود؛ اما گمان نمیکرد دامبلدور آن را جدی بگیرد.
- دستت درد نکنه،باباجان. اگه میشه یهکم آبنبات بیار.
کاتسوجی این بار تا مرحلهی دوم غش رفت. کلمهی 《آبنبات》مثل چکش بر ذهنش کوبیده میشد. به خودش زحمت نداد لبخند بر لبش بنشاند.
- دامبلدور-ساما، یهکم استراحت کنین تا من کارم رو تموم کنم.
پیش از آن که مجبور شود دنبال جور کردن آبنبات و غلبه بر تنفرش از آن باشد، پورتال دوباره دامبلدور را بلعید.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

، بارون خون آلود
و هلنا
در یک خط راست در حال دویدن در جنگل "افسار گسیخته" بودند. بنابراین طبق پست قبل وقتی:
و فکر میکرد به مقصودش رسیده است و الان است که خنجر را در بدن هلنا فرو کند. از آن سمت هلنا هار هار مضطرب بود
و فکر میکرد دیگر غزل وداع را خوانده است اما... 






مطمئنم با گفتگو میتونیم همه مشکلات رو حل کنیم. 

خیلی غم انگیز بود که در پایان من مردم. 
... حرف بابات شد... خیلی پسر با استعدادی بود! 
... چیز... یعنی آره خیلی پسر خوب و گلی بود. البته نه به اندازه هری پاتر!
فقط فکر می کردم تو دوستِ پسرِ هری، یعنی دوست آلبوس سوروس هستی. اشتباه می کردم؟ 
اونا باید بذارن جوونا جوونی کنن چون بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
مک گون پیر هنوز زنده ست؟
الان یعنی فقط من باید تو کتاب شاهزده دورگه می مردم؟!
فقط من براتون اضافی بودم بی انصافا!؟ 


