جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: ویلای صدفی
ارسال شده در: یکشنبه 21 تیر 1405 16:14
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
به نظر می‌رسید شبح آینده‌ی تالار اسلیترین، تحت تاثیر نشستن پشت سر دامبلدور به این اعتقاد رسیده که دو صد خنجر چون نیم گفتار نیست. خنجر را غلاف کرد و کوشید از میان باد با هلنا ارتباط بگیرد.
- هلنا جان، عزیزم...

هلنا به جمله فرصت نداد کامل از دهان بارون خارج شود. آتشی در قلبش روشن شده بود که دیگر دلش نمی‌خواست مخفی بماند. سوزاندن را ترجیح می‌داد.
- ول کن تو رو روونا!

همین جمله‌ی کوتاه کافی بود تا پورتال دوباره دامبلدور را در آغوش بگیرد و به سوی مکان دیگری پرت کند.

وقتی به زمین سرامیکی برخورد کرد؛ با خود اندیشید چرا نمی‌شود محض رضای مرلین، یکی از این این پرتاب‌ها در یک مکان تمیز و گرم و نرم باشد. البته این مکان تمیز بود؛ شاید حتی کمی بیش از حد، اما اثری از گرما و نرمی نداشت. از گوشه‌ای صدایی بلند شد:
- عصر به‌خیر، دامبلدور-ساما.

دامبلدور صدای آرامی را که به سختی می‌توانست بشنود دنبال کرد و به پسری چوب‌اندام رسید که حتی سرش را از روی رایانه‌ی جادویی‌اش بلند نکرده. لبخندی زد و به سوی او رفت.
- عصر به‌خیر، کاتسوجی بابا.

کاتسوجی غر زد:
-این تموم شد؛ باید برم سراغ یه کار دیگه.

باد به سرعت لبخند مدیر ریش‌نقره‌ای هاگوارتز را برد و یک خط صاف جایش آورد.
- چی باباجان؟

کاتسوجی با دیدن این که بی‌ادبی کرده، کم مانده بود غش کند.
- دامبلدور-ساما، منظور خاصی نداشتم. یه چیزی بیارم؟

این حرف را از هوا گرفته و بر زمین انداخته بود؛ اما گمان نمی‌کرد دامبلدور آن را جدی‌ بگیرد.
- دستت درد نکنه،باباجان. اگه میشه یه‌کم آب‌نبات بیار.

کاتسوجی این بار تا مرحله‌ی دوم غش رفت. کلمه‌ی 《آب‌نبات》مثل چکش بر ذهنش کوبیده میشد. به خودش زحمت نداد لبخند بر لبش بنشاند.
- دامبلدور-ساما، یه‌کم استراحت کنین تا من کارم رو تموم کنم.

پیش از آن که مجبور شود دنبال جور کردن آب‌‌نبات و غلبه بر تنفرش از آن باشد، پورتال دوباره دامبلدور را بلعید.

افرادی که لایک کردند

اگر آدمی می‌توانست به کمال برسد، کمالش زمانی بود که از برچسب زدن به دیگران دست بکشد.
پاسخ: ویلای صدفی
ارسال شده در: پنجشنبه 11 تیر 1405 16:49
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خب در اینجا لازم است که کمی به هندسه جغرافیایی جادویی بپردازیم:
چیزی که مشخص است به ترتیب از عقب به جلو دامبلدور ، بارون خون آلود و هلنا در یک خط راست در حال دویدن در جنگل "افسار گسیخته" بودند. بنابراین طبق پست قبل وقتی:
نقل قول:

یک عدد جاروی گوی آتش از رو به رو به سوی دامبلدور آمد...


جارو با سرعت ششصد اسب تسترال، بدون ملاحظه ابتدا زیر پای هلنا زد و او را سوار کرد سپس زیر پای بارون خون آلود زد و او را نیر سوار کرد. در نتیجه در حال حاضر هلنا در تَرکِ جلوی جارو نشسته بود و بارون با خنجر آخته! در تَرکِ عقب! چیزی که مشخص است بارون هار هار میخندید و فکر میکرد به مقصودش رسیده است و الان است که خنجر را در بدن هلنا فرو کند. از آن سمت هلنا هار هار مضطرب بود و فکر میکرد دیگر غزل وداع را خوانده است اما...

هنوز یک مجهول در معادله باقی مانده است! آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور!

از منظر فیزیک ترمودینامیکی جادویی، حالا که هلنای سبک وزن به همراه بارون سنگین وزن سوار بر جارو بودند سرعت جارو از ششصد اسب تسترال به چهارصد اسب تسترال کاهش پیدا کرده بود و در همین حین... جارو زیر پای دامبلدور زد و او را نیز سوار کرد. در واقع، اثر کِشسانی جادویی و پرتاب شدن دامبلدور به روی جارو، باعث به وجود آمدن حالت اَلاکلنگی شد و بارون به هوا پرتاب شود... در همین حین شتاب جارو افزایش پیدا کرد و دامبلدور به جلو پرتاب شد و پشت سر هلنا قرار گرفت... و وقتی بارون دوباره بر جارو فرود آمد دیگر پشت سر هلنا نبود بلکه پشت سر دامبلدور بود!

در واقع در حال حاضر معادله بدین صورت تغییر پیدا کرده بود:
هلنا در تَرکِ جلوی جارو بود، دامبلدور در تَرکِ عقب بود و بارون که نصف نشیمنگاهش از جارو بیرون زده بود پشت سر دامبلدور بود! بارون ناباورانه به وضعیت پیش آمده نگاه کرد و نعره ای از عصبانیت زد و سعی کرد دامبلدور را عقب بزند و خنجرش را به هلنا برساند اما در اثر مجذور شتاب بر سرعت جادویی، جاروی در حال حرکت مدام از این سو به آن سو میشد و این امر ممکن بنظر نمیرسید.

مکالمات حال حاضر به ترتیب از تَرکِ عقب جارو به سمت تَرکِ جلو:
بارون، تقلا کنان و خنجر کشان: میـــکشمــــت هلـــــــــنا!
دامبلدور، گیج و ویج: آرام بچه ها!
هلنا، خوشحال از رفع تهدید فوری: گه خوردی بارون عن آلود!

افرادی که لایک کردند

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ: ویلای صدفی
ارسال شده در: چهارشنبه 10 تیر 1405 22:55
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
دامبلدور با تمام توانش می‌دوید. البته «تمام توان» برای پیرمردی با آن سن و سال بیشتر شبیه قدم‌های تند یک لاک‌پشت پرانگیزه بود تا دوی واقعی یک خرگوشِ مغرور، ولی همین هم باعث شد بالاخره فاصله‌ش را با هلنا و بارونِ خون آلود کمتر کند.

- بچه‌ها صبر کنین! اصلاً جلسه‌ی حل اختلاف تشکیل می‌دیم. من رئیس، شما هم... خب شما هم طرفین دعوا!

هلنا حتی حاضر نشد سرش را برگرداند و با سرعت به حرکتش ادامه داد:
- اگه وایسم، نهایتاً یا کشته می‌شم یا بغلم می‌کنی. هیچ‌کدوم تو برنامه‌م نیست!

بارون خون‌آلود که خنجرش را بالای سرش تاب می‌داد، با اخم غرید:
- اولی رو تضمین می‌کنم، دومی به من مربوط نیست!

دامبلدور که انگار اصلاً تهدید مرگ را نشنیده باشد، سرعتش را کمی بیشتر کرد.
- ببینین فرزندانم، اختلاف‌ها مثل گره ریشن. اگه آروم بازشون کنی...

بارون بدون اینکه سرعتش را کم کند، میان حرفش پرید.
- من ترجیح می‌دم با خنجر بازشون کنم!

دامبلدور آهی کشید.

- خشونت هیچ‌وقت راه حل نیست، فرزندم.
- آره، ولی خیلی وقتا میانبره!

هلنا که نفس‌نفس می‌زد، نیم‌تاج روونا را محکم‌تر بغل کرد و زیر لب غر زد:
- کاش مادرم به جای این نیم‌تاج، یه جارو ساخته بود! دیگه انقدر دردسر نمیکشیدم.

دامبلدور با شنیدن اسم جارو، ناگهان چشم‌هایش برق زد.

جارو!

چوب‌دستی‌اش را بیرون کشید و بلند گفت:
- اکیو جارو!

سه ثانیه سکوت برقرار شد؛ تا اینکه یک عدد جاروی گوی آتش از رو به رو به سوی دامبلدور آمد...
✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
پاسخ: ویلای صدفی
ارسال شده در: دوشنبه 31 فروردین 1405 20:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پلک‌زدنی کافیه تا صحنه از ضجه زدن‌های وارثِ دودمان به باد داده‌ی مالفوی‌ها تغییر پیدا کنه به جنگلی پهناور که از شدت در هم گوریدگی درختان، نور خورشید به سختی راهی برای ورود به عمق جنگل پیدا می‌کنه و برای همین یک مقدار فضا دارک شده بود و مناسب برای آغاز فیلم‌برداری یک فیلم ترسناک هیجان‌انگیز.

اما خب، حقیقت این بود که دامبلدور برای تست بازیگری نیومده بود و اصلا دوست نداشت حتی بازیگر فرعی این فیلم ترسناکِ احتمالی باشه، چه برسه به بازیگر اصلی! اما دست بر قضا تو این سوژه شانس اصلا با دامبلدور یار نبود چون بزودی قرار بود وارد داستانی جنایی بشه که اگه تلما زودتر می‌فهمید، حتما شاخکاش تیز می‌شد و اونم خودشو می‌رسوند اما خب نشد که بشه. پس فعلا تو سوژه با دامبلدور گیر افتادیم و...

- بابا تو چقد ول نکنی!

این یکی هلنا ریونکلاو بود که در حالی که نیم‌تاج روونا دستشه، داره وسط جنگل می‌دوئه. آی می‌دوئه. و این یعنی هنوز زنده‌س و خبری از روح بودنش نیست. چون اگه بود، نمی‌دوئید، بلکه شناور در هوا به جلو می‌روند. از بحث اصلی خارج نشیم حالا، هلنا می‌دوید. اونقد سریع که اگه دوی سرعتی برگزار می‌شد، هر بازیکن حرفه‌ای در این ورزش رو شکست می‌داد و بعنوان اولین نفر از خط پایان عبور می‌کرد و مدال قهرمانی رو بر گردن می‌نداخت.

- دِ وایسا دیگه دختر! تو یه دستم دستتو بذار، تو یه دستم هم نیم‌تاجو بذار تا دنیا به روت بخنده!

یا شایدم که هلنا در این مسابقه‌ی دو رقیب سرسخت دیگه‌ای داشت که می‌تونست قهرمانی رو ازش بِرُبایه. اونم کسی نبود جز بارون که هنوز خون‌آلود نشده بود، اما یه چکش دستش گرفته بود و دنبال دختر بینوا می‌دوئید. آی می‌دوئید.

دامبلدور با دیدن صحنه‌ی "هلنا بدو، بارون بدو"، تاریخچه‌ای از کتابایی که مطالعه کرده بود جلو چشماش میاد. مطمئن بود هلنا نیم‌تاج رو قبل از رسیدن بارون تو حفره‌ی درختی پنهان کرده بود و بارون هم نه چکش، بلکه خنجری داشت که باهاش هلنا رو به قتل رسونده بود. مشخص بود سیم‌پیچای پورتال حسابی به هم ریخته که حتی در حال دستکاری کردن اصل خاطرات هم هست!

هرچی که بود دامبلدور رداشو بالا می‌ده تا تو دست و پاش نباشه و بتونه این مسابقه‌ی دوی دو نفره رو به سه نفره تبدیل کنه.
- فرزندانم صبر کنین! مطمئنم با گفتگو می‌تونیم همه مشکلات رو حل کنیم.

با این که به نظر میومد دامبلدور بیشتر دنبال بغل باشه تا گفتگو، ولی به هر حال اینو رسالت خودش در اون لحظه می‌دونست که مانع کشته شدن هلنا و تبدیل شدنش به روح بشه. بعدش می‌تونست برای فرار، هلنا رو ترغیب کنه تو رو روونایی، انشاالروونایی، ماشاالروونایی چیزی به زبون بیاره تا با پورتال بره به خاطره بعدی.
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: ویلای صدفی
ارسال شده در: دوشنبه 31 فروردین 1405 20:35
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه تا پایان این پست (یعنی اجباری نیست این پست رو کامل بخونید؛ فقط خلاصه‌ش رو بخونید کافیه.):
دامبلدور داخل یه پورتال دارای نقص‌فنی گیر افتاده که به طور رندوم اونو به خاطره اشخاص مختلف و به مکان‌ و زمان‌های متفاوت می‌بره. فقط هم در صورتی می‌تونه از یک خاطره به خاطره بعدی منتقل بشه که دامبلدور از دهن شخصی که وارد خاطره‌‌ش شده، تیکه کلام یا سوژه معروف‌ اون شخص رو بشنوه. اون، وارد خاطره اسکورپیوس می‌شه اما اسکورپیوس که می‌خواد از همه‌چی کسب درآمد کنه گروگانش می‌گیره و داخل خزانه غنائمش می‌ندازه تا بتونه با لرد سیاه معامله‌ش کنه اما دامبلدور به طور اتفاقی باعث از بین رفتن بخش زیادی از غنائم اسکور می‌شه و اسکور عصبانی، جمله داخل امضاش رو به زبون میاره در نتیجه پورتال، آماده انتقال دامبلدور به خاطره شخص بعدی می‌شه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دامبلدور با دیدن فلیسیتی که بهش سلام ‌می‌کنه، به شکلی که انگار نه انگار همین الان دست و پا بسته توی صندوق غنائم اسکور گیر افتادن لبخندی پدرانه می‌زنه. از اونجایی که متاسفانه خیلی خیلی سخته با دستای بسته یکیو در آغوش بگیری و از طرفی اگر دامبلدور باشی موقع دیدن ملت کنترل آغوشتو از دست می‌دی و باید حتما در آغوششون بگیری، پیرمرد ۱۰۰ ساله دوتا لنگ پا طناب پیچی شده‌شو بلند می‌کنه و روی دوش فلیسیتی می‌ندازه.
- اوه روز بخیر فلیسیتی عزیزم. احوالت چطوره؟

فلیسیتی ریزه میزه که با وجود پاهای دامبلدور روی شونه‌ش داشت له می‌شد، کم کم داخل زمین فرو ‌می‌ره و بین سکه‌های خزانه اسکور مدفون می‌شه. طوری‌ مدفون می‌شه که جز یه دست که از داخل سکه‌ها به سختی بیرون میاد و شست خودشو به شکل دیس‌لایک نشون می‌ده، چیزی ازش باقی نمی‌مونه.

دامبلدور بلافاصله منظور فلیسیتی رو می‌فهمه. حتما دختر بیچاره بین اون همه سکه غرق شده و نمی‌تونه خوب نفس بکشه. پس فریاد می‌زنه:
- اصلا نگران نباش دختر عزیزم. الان نجاتت میدم.

دامبلدور با زحمت با دست و پای بسته‌ش از جاش بلند می‌شه و شروع به لی‌لی پریدن بین سکه‌ها می‌کنه تا مثل لودر، سکه‌هارو حفر کنه و فلیستی رو در بیاره اما یهو به خودش میاد ‌می‌بینه ای داد! یه چشم عسلی با مردمک عمودی گنده از پایین پاش زل زده بهش.

- اوه! اینه که بده!

همون لحظه یه اژدهای غول‌پیکر از میون سکه‌های طلایی بیرون میاد و با خشم زل می‌زنه به دامبلدور. دامبلدورم با دیدن اژدها با خودش فکر می‌کنه چقدر آدم ناشکری بوده که همین چند پست قبل از مرگش به دست اسنیپ گله کرده و در لحظه چندتا فاتحه رو پشت سر هم نثار روح خودش می‌کنه.
- اژدهای عزیزم، تو که آتش گداخته‌ای در دل و جانت داری حتما از فرزندان روشنایی هستی. پس بیا با هم دوست باشیم و منو نقول!

اما اژدها اصلا فرزند روشنایی نبود که هیچ، اتفاقا فن سفت و سخت لرد سیاه هم بود و حتی روی ترقوه‌ش امضای لرد سیاه رو تتو زده بود! خلاصه اژدها، اجاق حنجره رو آتیش می‌کنه اونم چه آتیشی! زبونه‌های آتیش بود که از این سو به اون سو پرتاب می‌شد و دامبلدورم میون‌شون بپربپر کنان از روی گالیون‌های طلای در حال ذوب شدن، خاکستر برگه سهام‌های گروه تجاری مالفوی و خلاصه میلیاردها میلیارد جلار ارث بادآورده و بادنیاورده دود شده، عبور می‌کرد.

بالاخره وقتی اژدها آتیشش تموم شد انرژیشم افتاد و همون وسط گرفت دوباره خوابید! دامبلدورم که حالا بخاطر حرارت، طناب پلاستیکی بسته شده به دست و پاهاش ذوب شده بود، یه تیکه از ریشش رو که گر گرفته بود تو دستش گرفت و فوت کرد. در خزانه باز شد.

- این... اینجا چه خبـــــــــــره؟!

باید بگم حتی این صدای فریاد جنون‌آسای اسکورپیوس، ناشی از دیدن اموال به باد رفته‌ش هم نتونست اژدهای خسته از عملیات حریق رو بیدار کنه.

اسکورپیوس با ناله‌ای روی زمین افتاد و با جُلارای خاکستر شده‌ش اشکاشو پاک کرد.
- پیرمرد پر حاشیه، باید بابت این کارت دو برابر تمام این خسارت‌هارو بهم بدی. فکر کردی بیزینس شوخیه؟ الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة!

دامبلدور که اصلا نمی‌دونست چرا یهو لنگوییج اسکور از بخش ستینگ بهم خورده و تبدیل به عربی شده، با قیافه متفکری، چونه‌ش رو خاروند تا بفهمه وارث سابق مالفوی‌ها که دیگه آه در بساط نداره چی داره می‌گه اما همون لحظه پورتال دوباره باز شد و دامبلدور رو با این فکر که "مرحومه فلیسیتی احتمالا وسط اون همه سکه ذوب شده اما اینا همش برا صلاح عالی‌تر سوژه لازم بوده پس روحش شاد و یادش گرامی" بلعید تا به خاطره شخص بعدی منتقل کنه.
𝓣𝓱𝓲𝓼 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓱𝓮 𝓹𝓻𝓸𝓹𝓮𝓻𝓽𝔂 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓗𝓪𝓵𝓯 𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: دوشنبه 19 شهریور 1403 19:18
نمایش جزئیات
آفلاین
همان‌طور که اسکورپیوس دست‌ها و پاهای دامبلدور را با طناب می‌بست، دامبلدور به هوش آمد و خودش را با دست‌های بسته‌شده پیدا کرد. اسکورپیوس سخت مشغول محکم‌کردن طناب‌های دور پاهای دامبلدور بود. دامبلدور پرسید:
- داری چی‌کار می‌کنی باباجان؟

اسکورپیوس عقب رفت و طوری به طناب‌ها نگاه کرد انگار می‌خواست مطمئن شود که خوب محکم شده‌اند.
- تا من می‌رم ارباب رو خبر کنم، تو همین‌جا می‌مونی!

اسکورپیوس بیرون رفت و در را پشت‌سرش قفل کرد. همان‌موقع دامبلدور نگاهی به اطرافش انداخت و متوجه فلیسیتی شد که او هم با دست‌ها و پاهای بسته شده کنار او بود.
- سلام!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز می‌فهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر می‌کردیم در توان داریم تحمل کرده‌ایم.
-فریدا کالو-
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: جمعه 26 مرداد 1403 15:17
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- شب به خیر، اسکورپیوس.

مالفوی جلو آمد و اول به تندی به اطرافش نگاه کرد تا مطئن شود با دامبلدور تنهاست. بعد به آسمان خیره شد که در وسط آن خورشید برایشان دست تکان میداد و دلبری می کرد.
- حالت خوبه پیرمرد؟
- این چیزیه که من باید از تو بپرسم. یا شاید به تنهایی دست به کار شدی؟
- هن!؟

اسکورپیوس که گیج شده بود با تعجب نگاهی به دامبلدور انداخت و کم کم مطمئن شد خوراکی هایی که در دست کوین بود چندان هم بی خطر نبوده اند.
از آن طرف دامبلدور هم با دیدن قیافه ی بهت زده اسکورپیوس فهمید چه گندی زده و کمی دست پاچه شد.
- امم ببخشید باباجان یه لحظه تو رو با پدرت اشتباه گرفتم و دیالوگ هایی که تو کتاب شاهزاده دورگه گفته بودمو به کار بردم.

ابروهای اسکورپیوس بالا پریدند:
- کتاب شاهزاده دورگه!؟
- آره فرزندم. همون کتابی که داخلش برای آخرین بار تو عمرم با بابات حرف زدم. ولی بعدش اسنیپ منو از برج پایین انداخت. خیلی غم انگیز بود که در پایان من مردم.
- مردی؟! شنیده بودم که می گفتن مخت تاب داره ولی نه دیگه این همه!

قیافه اسکورپیوس نشان میداد که حرف های دامبلدور نه تنها آرامش نکرده بلکه کمی هم او را ترسانده. دامبلدور هم نمی خواست کسی را که به تکیه کلامش برای نجات یافتن از آن وضعیت نیاز داشت بترساند؛ پس سعی کرد یکجوری قضیه را درست کند.
- بی خیال کتاب متاب حالا ... حرف بابات شد... خیلی پسر با استعدادی بود!

این حرف باعث خوشحالی اسکورپیوس شد و با غروری آمیخته به شادی گفت:
- درسته! میگن اولین دانش آموزی بوده که تونسته مرگخوارا رو داخل قلعه هاگوارتز راه بده بدون اینکه کسی متوجه بشه.
- و بعد بزنه با کمک اسنیپ منو بکشه ... چیز... یعنی آره خیلی پسر خوب و گلی بود. البته نه به اندازه هری پاتر! هری پسر محبوب تری بود!... شنیدم تو دوست پسرشی!

رنگ مالفوی با شنیدن این سخن فوری سرخ شد. ولی قبل از اینکه بخواهد به سمت بینی دامبلدور یورش ببرد تا مشتی نثارش کند، پیرمرد دستانش را به نشانه تسلیم بالا آورد و فریاد زد:
- وایسا فرزندم! به مرلین منظوری نداشتم! فقط فکر می کردم تو دوستِ پسرِ هری، یعنی دوست آلبوس سوروس هستی. اشتباه می کردم؟

چشمان آبیِ معصومِ دور چروکیده‌یِ پر چین و چروک و آب مروارید گرفته‌یِ دامبلدور، نشان از صداقتش می داد. برای همین اسکورپیوس آرام شد و سعی کرد حواس خود را از دوستی دامبلدور جوان و گلرت پرت کند.

- من و آل یه مدت با هم دوست بودیم ولی بابای آل و حراست مدرسه از هم جدامون کردن.
- اوه چه غم انگیز! دو کفتر عاش...
-
- یعنی چه غم انگیزه که حراست انقدر به جوونا و کفترا و میمونا و تسترالا و پلنگا و دافا و... امم... تمام موجودات عالم سخت میگیره. اونا باید بذارن جوونا جوونی کنن چون بسیار سفر باید تا پخته شود خامی... حالا که بحثش شد حراست مدرسه تون کیه؟

اسکورپیوس که حتی ذره ای جلب سخنان دامبلدور نشده بود جواب داد:
- مگ گونگال.

دامبلدور جا خورد!
- مک گونگال!؟ مک گون پیر هنوز زنده ست؟ الان یعنی فقط من باید تو کتاب شاهزده دورگه می مردم؟! فقط من براتون اضافی بودم بی انصافا!؟

قبل از اینکه دامبلدور بخواهد بخاطر مرگ نابه هنگامش داد و بیداد بیشتری را بیندازد، اسکورپیوس با طلسمی او را بیهوش کرد و به خزانه غنائمش برد.
به نظر می رسید دامبلدور برای فهمیدن تکیه کلام اسکورپیوس مجبور است مدت زمان زیادی را در آن بُعد سپر کند.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1403/5/26 17:51:09
ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1403/5/26 17:51:11
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: دوشنبه 11 تیر 1403 18:56
نمایش جزئیات
آفلاین
پورتال این‌بار دامبلدور رو در کمال صلح و آرامش به خاطره دیگه‌ای منتقل نمی‌کنه، بلکه به مکان دیگه‌ای پرتاب می‌کنه! دامبلدور سقوط آزادی رو تجربه می‌کنه که در نظر خودش بی‌پایان بود و ساعت‌ها ادامه داشت. هزاران مکان مختلف در کسری از ثانیه از جلوی چشماش عبور می‌کنن. اگه این مکانا در نظرش آشنا بود، شاید فکر می‌کرد مرده و حالا این خاطراتش هستن که دارن مرور می‌شن!

تو همین فکر و خیالا بود که با پاشیده شدن آبی به سر و صورتش احساس می‌کنه سرش دیگه گیج نمی‌ره. دامبلدور به آرومی چشماشو باز می‌کنه. باز می‌کنه؟ این یعنی تمام مدت چشماش بسته بود و هر آن‌چه دیده بود توهماتش بود؟

- چه عجب! به نظر میاد بالاخره داره به هوش میاد. چی کارش کردی که همچین شد؟
- من نبودم عمو اسکور. وقتی پیداش کردم خودش ضربه مغزی شده بود. حالا شاید یه دونه ازین برتی باتزا هم بهش داده باشم.

اسکورپیوس با کنجکاوی به چند دونه‌ی دیگه از برتی باتا که کوین از جیبش در آورده بود و حالا کف دستای کوچیش جای گرفته بود نگاه می‌کنه. دونه‌های مسموم توهم‌زایی که هرچی بودن جز برتی باتز! با یکم تلاش می‌تونست اونا رو با قیمت گزافی بفروشه. اسکورپیوس سریعا تمام دونه‌ها رو از کوین می‌گیره و به سمت خروجی هدایتش می‌کنه.
- برو به ارباب خبر بده که دامبلدورو گرفتم!
- یعنی برم به ارباب بگم که دامبلدور یهو وسط آسمون خانه ریدل‌ها ظاهر شد و با کله رو درخت مورد علاقه ارباب فرود اومد؟
- نه کوین! برو بگو مرگخوار وفادار و توانمندشون، یعنی اسکورپیوس مالفوی کبیر طی عملیاتی سخت و طاقت‌فرسا به محفل نفوذ کرده، دامبلدور رو دستگیر کرده و حاضره در ازای دریافت مبلغ بالایی اونو به ایشون تحویل بـ... هی خیر سرم داشتم نطق می‌کردما!

اما کوین دیگه رفته بود اونم در حالی که دامبلدور بالاخره هوشیاریشو کامل به دست آورده بود و در عجب بود که چطور تو خاطره یکی دیگه دیده و شنیده می‌شه و حتی دستگیر شده بود! دامبلدور با خودش فکر می‌کنه شاید پورتال خراب شده و به جای فرستادنش به خاطره، اونو به مکانی در زمان حال فرستاده. یا شاید هم یک در هزار این امکان وجود داشت که پورتال به جای خاطره به دنیای واقعی باز بشه!

هرچی که بود فعلا باید به این فکر می‌کرد که چطور قبل از این که سایر مرگخوارا متوجه بشن، اسکورپیوس رو به حرف بیاره تا تکیه کلامشو به زبون بیاره و از این مخمصه نجات پیدا کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: شنبه 9 تیر 1403 20:15
نمایش جزئیات
آفلاین
این بار، دامبلدور خودش را در میان ازدحام و شلوغی ای یافت که در هیچکدام از فلش بکهای دیگر، نظیرش را تجربه نکرده بود. لحظه‌ای طول کشید تا دو گالیونی اش بیفتد و بفهمد کجاست؛ او در کافه سه دسته جارو بود.

- مامان به سوراخ جوراب مرلین قسم هزاربار اینجا اومدم.

این صدا متعلق به کسی نبود جز سدریک دیگوری. از لحنش مشخص بود تازه خودش را از خوابی عمیق بیرون کشیده و آرزو می کند کاش مادر پرانرژی اش، دست از سرش بردارد و بگذارد بخوابد. ظاهرا رزالین قصد بی خیال شدن نداشت، زیرا مانند گزارشگران ماگل برای فرزندش که ظاهرا با چشم باز خوابیده بود توضیح می داد:
- اینجا یکی از قدیمی ترین کافه های جادوییه. اصلا بهش نمی خوره اینقدر قدیمی باشه، نه؟ دوست داری بعد از اینجا کجا بریم عزیزدلم؟

سدریک فقط دلش می خواست به خانه برگردد و چهل و هشت ساعت کامل بخوابد. در حالی که به زور چشمانش را باز نگه داشته بود زیرلب گفت:
- مامان...
سدریک وسط جمله اش به خواب رفت. رزالین بغض کرد. قطعا پسرش بیمار بود یا مشکلی داشت؛ وگرنه این حجم از خواب آلودگی اصلا طبیعی نبود. پاک این حقیقت را از یاد برده بود که پسرش از بدو تولد به سختی می توانسته نیم ساعت چشمانش را باز نگه دارد.
- وای، نکنه مریضی؟ جاییت درد نمی کنه؟

پورتال دوباره دامبلدور را بلعید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: شنبه 29 اردیبهشت 1403 13:19
نمایش جزئیات
آفلاین
این بار دامبلدور جلوی خانه‌ای از آجرهای قرمز فرود آمده بود. خانه بالای تپه‌ای مشرف به یک دهکده بنا شده بود. تا دامبلدور بتواند بفهمد توی خاطره‌ی کیست، در باز شد و پاتریشیا بیرون آمد.

دامبلدور گفت:
- سلام فرزندم! می‌شه بیام تو؟

پاتریشیا گفت:
- خیلی دوست دارم، اما الان یه کار مهم دارم و باید برم.

او این را گفت و خواست برود، اما دامبلدور جلویش را گرفت.
- یه فنجون چای بهم می‌دی؟

پاتریشیا گفت:
- اگه وقت داشتم می‌دادم، اما...

دامبلدور دوباره جلوی او را گرفت.
- بابا جان، خیلی گرسنمه!

پاتریشیا گفت:
- ببخشید، اما من یه پرونده دارم!

همان موقع پورتال دوباره دامبلدور را بلعید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب می‌شه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.