جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

142 کاربر(ها) آنلاین هستند (89 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
142 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

بیگ بن (ساختمان عظیم لندن)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: بیگ بن (ساختمان عظیم لندن)
ارسال شده در: امروز ساعت 00:29
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
همان حوالی، خانه ی شماره ۱۲ گریمولد:
از آنجا که خانه ی گریمولد برای هیچ یک از زامبیان شهر لندن قابل نمایش نبود، اعضای محفل امن و امان بودند، چای مینوشیدند و خاطره تعریف میکردند. ریموس روی کاناپه لم داده بود و از گرمای شومینه ی مقابلش نهایت استفاده را میبرد. سیریوس نیز مانند بیشتر وقتها، در آشپزخانه مشغول تقویت مهارت آشپزی خود بود.

لیلی که فکر میکرد پسرش بازنشسته شده و در سواحل دریای مدیترانه با آب پرتقال درحال آفتاب گرفتن است، اکنون در رویاهایش به سر میبرد. از حالو روز بقیه افراد محفل برایتان نگویم که در یک دنیای دیگر سیر میکردند و در خیالاتشان آن دنیا را نجات میدادند. غافل از اینکه دامبلدور، هری و هاگرید، با همان پژو ۴۰۵ مدل ۸۲، به خانه ی شماره ی دوازده نزدیک و نزدیک تر میشدند.

تق!
طولی نکشید که صدای برخورد پژوی هاگرید با دیوار های نامرعی خانه به گوش رسید. خانه لرزید و همه‌شان را از خواب و خیال بیرون آورد. هاگرید دیوار را شکسته بود و از همان شومینه ای که ریموس جلوی آن لم داده بود به داخل راه پیدا کرده بود. پژو آنقدر محکم بود که نه تنها هیچ خطو خراشی روی آن نیوفتاد، بلکه از شکستن ستون فقرات دامبلدور نیز جلوگیری کرد.

ریموس از جا پرید، جیغی کشید که تمام ابهت این سالهایش را از بین برد و بعد از بررسی کردن نقاط سبز روی صورت هایشان به این نتیجه رسید که زندگی اش رو به اتمام است.
- زامبییی!

سیریوس و لیلی دوان دوان به سمت ریموس آمدند و با دیدن هری، هاگرید و دامبلدوری که از سالم ماندن خود خوشحال بود، همانند ریموس جیغ کشیدند. لیلی جلوی چشم های کوین را گرفت و به پهنای صورت اشک ریخت. دیدن پسر زامبی شده اش قلبش را دو تکه کرده بود.

دامبلدور صاف ایستاد، از درون شومینه ی خورد و خاکشیر شده بیرون آمد و با لبخندی دست هایش را برای آنها باز کرد.
- بابا جانیان! ما زنده ایم!
- کاش میمردین!

هاگرید به پر قبایش بر خورد و با قامتی ۴ برابر دامبلدور روبروی آن ها قرار گرفت.
- چیچی گفتی؟
- عه... عه عه خوبیت نداره مامانمه!

لیلی که در شوک زامبی شدن پسرش مانده بود و همچنان اشک میریخت از اینکه پسرش توانایی صحبت کردن خود را از دست نداده بود خوشحال شد. اما تا خواست خودش را به جلوی هری بیاندازد و با فداکاری بی حدو اندازه اش خودش را زامبی کند، تعداد بسیار زیادی زامبی واقعی، به درون خانه نفوذ پیدا کردند. خانه ی گریمولد، بعد از شکسته شدن دیوار هایش توسط پژوی هاگرید، حالا توسط تمامی زامبی های شهر لندن قابل شناسایی بود.

- بجمب دامبل جون! چوبدستیتو بردار بریم!

و بشنوید از آن طرف ماجرا، خانه ی ریدل، مرگخوار های از همه جا باخبر!

لرد سیاه جلسه ی فوری تشکیل داده بود و میز طویل وسط سالن جلسات پر بود از مرگخوار هایی که پچ پچ میکردند.
- دو دقیقه ساکت باشید! ببینید اینا همش نقشه های وزیر جدیده!
- وزیر جدید چه کسیست؟ چرا به ما خبر ندادید؟ ما فکر میکردیم وزیر ماگل ها همان فاج گنده ی خودمان را دزدیده

مرگخوار ها همگی سکوت کردند. اشتباه بزرگشان همین بود. لرد را بی خبر گذاشته بودند و حالا باید جواب پس میدادند.

- حالا که اینطوری شد، وزیر جدید را از چنگ ماگل ها در بیارید و برای ما بیاورید. بررسی بیشتر نیاز است.

لرد این را گفت و مرگخوار هارا به بیرون پرتاب کرد. حالا مرگخوار های بی چاره باید خودشان را وارد دنیای بیرون میکردند، با زامبی ها در می افتادند، خودشان زامبی میشدند، تا سیبل تریلانی، وزیر جدیدی که وزیر ماگل ها او را گروگان گرفته است را نزد لرد ببرند. و در آنطرف هم دامبلدور باید به دنبال چوبدستی قدرتمندی میگشت تا بتواند دنیا را نجات دهد. سرنوشتشان چه میشد؟
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
پاسخ: بیگ بن (ساختمان عظیم لندن)
ارسال شده در: چهارشنبه 3 تیر 1405 08:10
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه و ترمیم سوژه: شهر زامبی‌ها!


ویروسی بین مردمان شهر لندن پخش شده که آنها را به زامبی‌های سبزرنگ بی‌اعصاب و گرسنه تبدیل کرده. جادوگران هم این وسط از شر زامبی‌ها و این ویروس در امان نیستن.

دامبلدور، هری و هاگرید خودشون رو شبیه زامبی‌ها کردن تا بتونن در شهر تردد کنن و خودشون رو به محفل برسونن ولی از یه جایی به بعد زامبی‌ها فهمیدن و دنبالشون افتادن. اونا دارن به خانه گریمولد نزدیک می‌شن تا بلکه دامبلدور به یه چوبدستی درست و حسابی دسترسی پیدا کنه و دنیا رو نجات بده.

ارباب تاریکی و مرگخواران هم این وسط درگیری‌های خودشون رو دارن. ارباب و دخترش دلفی و نجینی و چند مرگخوار دیگه توی خانه‌ی ریدل‌ها دارن اوضاع رو بررسی می‌کنن. یکی از موضوعاتشون هم اینه که وزیر ماگل‌ها وزیر سحروجادو رو دزدیده و گروگان گرفته.

---------------------
هری، هاگرید و دامبلدور سوار بر پژو 405 مدل 82 که قسمت عقبیش بالا و جلوش چسبیده به زمین بود با سرعت 120 تا توی کوچه‌های باریک لندن از دست زامبی‌ها فرار می‌کردن.

دامبلدور: هری درست رانندگی کن اون پیرزن رو زیر گرفتی عزیزم.
هری: زامبی بود. اشکال نداره.
دامبلدور: زامبی بود ولی نعمت مرلینه پسرم. دیگه پیرزن زیر نگیر خب؟
هاگرید: مراقب باش غول‌تشن ماده هم زیر نگیری خب؟

هری که با خودش فکر می‌کنه الان باید بیشتر نگران زامبی‌ها باشه یا این دو تا دائم‌الهیز بیشتر پاشو روی گاز فشار می‌ده تا سرعت رو به 140 برسونه ولی پژو 405 با کسی شوخی نداره و در لحظه واشر می‌زنه و آمپر می‌چسبونه و پت پت پت زیر پای هری خاموش می‌شه.

هر سه با هم: NOOOOOO
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بیگ بن (ساختمان عظیم لندن)
ارسال شده در: شنبه 29 خرداد 1395 11:33
نمایش جزئیات
آفلاین
هاگرید درحالی که هری روی دوشش در حال هلاک شدن بود گفت:

- پروف...وسیله نقلیه ای چیزی نداری گازشو بگیریم بریم گریمولد؟!

- نه فرزندم...جادوم از کار افتاده.کر کنم باتری اش تموم شده! باید بزنمش تو شارژ!

دامبلدور، هاگرید و هری که روی دوش هاگرید واقع شده بود تا چشمشان به پایین جاده خورد وارد حالت" " و سپس وارد حالت" "شدند.حتماً در این لحظه از خودتان میپرسید که چه چیزی در پایین جاده واقع شده بود که دامبلدور را هم وارد این حالت کرده بود.جواب سوال شما زامبی است! آن هم از آن زامبی هایی که دلشان برای گوشت نیمه غول ضعف میرود.هری نعره زد:

- پروف چیکار کنیم؟!

اما پروف که هنوز در حالت ایست مغزی بود و مغزش هنوز این منظره زامبی وار را هضم نکرده بود.بنابر این خود هری دست به کار شد و به ماشینی که کنار خیابان پارک شده بود اشاره کرد.هاگرید دامبلدور را برداشت و بدو بدو به سمت ماشین دوید.به علت این که هاگرید حدود 4 برابر اندازه استاندارد مسافران ماشین را داشت و در در اتومبیل جا نمی شد، دامبلدور را در صندلی جلو و هری را پشت فرمان واقع کرد.
در همین لحظه زامبی ها هم متوجه شدند که دو انسان و یک غول در حال ور رفتن با یک ماشین هستند.حالا اگر گفتید می خواهند چه کار کنند؟!درست است! حمله ور میشوند به سمت ماشین.در اینجا بود که هاگرید خودش را به حالتی در عقب ماشین جاداد که سخف ماشین کنده و سر و پاهایش از دو طرف ماشین به بیرون زده شد!هاگرید نعره زد:

- ماشین رو روشن کن و بعد پاتو رو اون دکمه گنده ای که اون پایینه فشار بده!

هری سوییچ را که از قبل در محل مورد نظر واقع شده بود چرخاند و پایش را روی آن دکمه گنده ای که زیر پایش بود فشار داد و به این ترتیب، از دست زامبی هایی که حالا در فاصله 2 سانتی متری صورت هاگرید بودند را قال گذاشت و رفت!

خانه ریدل ها - عملیات نقشه کشی!

ولدرمورت یک کلاه ژنرالی بر سر گذاشته بود.همه چراغ های خانه بجزء یکی که بالای میز ناهارخوری واقع شده بود را خاموش کرده بود و در حال نقشه کشی بود.ولدرمورت با یک چوب به نقشه محل گیر افتادن آرسینوس اشاره کرد و گفت:

- ما باید خیلی حرفه ای عمل کنیم.هکتور با استفاده از معجون هایش در ورودی را باز کرده و ماگل های داخل آن را بیهوش میکند.دلفی هم که مسئول دیدبانی است.رودولف با قمه هایش آرسینوس را آزاد میکند و از گاومیش باروفیو هم به عنوان دژ شکن استفاده میکنیم.سوالی است؟

هیچکس چیزی نگفت!

افرادی که لایک کردند

پاسخ به: بیگ بن (ساختمان عظیم لندن)
ارسال شده در: جمعه 28 خرداد 1395 00:49
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد در عرض چند ثانیه تک به تک کلمات و حروف آخرین دیالوگ دلفی را در مغز خود، تا اندازه اتم تجزیه کرد.
- گفتی ماگل ها جادو رو از کجا انداختن؟
- دقیقا همینطوره سرورم.
- بعد نخست وزیرشون که اون تابلو متحرک بی ریخته رو میدید، شلوارش به رنگ سس خردل در میومد وزیر سحر و جادو رو گروگان گرفته؟
- اینم درسته سرورم.
- بعد انتظار داری عفوت کنیم؟
- بله درسته سرورم... البته اینا همون دیالوگ من بود، منتها شما برعکسش کردید.
- و این نشان از هوش سرشار و قدرت های بی پایان ما داره. الان هم وسیله نقلیه رو روشن کن برگردیم مقر. نقشه بکشیم که نخست وزیر مشنگارو خوراک نجینی کنیم، آرسینوس رو هم به عنوان دسر بدیم به نجینی.

دلفی به سرعت یک عدد تلمبه مخصوص لاستیک را از جیب خود بیرون کشید، سپس آن را در حلق مار بخت برگشته فرو کرد.


طرف دیگر شهر:

دامبلدور، هری و هاگرید به ناچار برای شناخته نشدن به یک مغازه لباس فروشی که البته فروشنده اش نیز زامبی شده بود دستبرد زدند و صد البته که برای ساکت کردن زامبی، تنها به دلیل اینکه گالیون قبول نمیکرد، هاگرید را رویش انداخته بودند. البته زامبی هم پس از این اتفاق مثل یک ورق کاغذ مهربان و خوب یک عدد گالیون طلایی را که مستقیم به صورتش برخورد کرده بود، پذیرفت.

دامبلدور که شال گردن زمخت و پشمینی را با ریش های پشمی اش مخلوط کرده بود، شلوارک زردی با طرح های گل بنفشه، کلاهی حصری، تیشرتی بنفش و گل من گلی را به همراه دمپایی لا انگشتی پوشیده بود، با صدایی خفه گفت:
- کسی تعقیبمون نمیکنه که فرزندان روشنایی؟

هاگرید که لباس هایش هفت برابر کوچک تر از خودش بودند و به دلیل فشار لباس ها کبود شده بود، عینک آفتابی اوریجینال و مرفه بی دردی خود را تکانی داد.
- چرا پروفسور... یه گروه زامبی دارن از پشت سر میان... ولی قیافه هاشون خعلی مهربون میزنه!

دامبلدور که به دلیل سن زیاد و البته کارت بازی کردن با انیشتین بسیار باهوش و با مغز شده بود، بدون آنکه سرش را برگرداند به نیمه غول بی مغز گفت:
- هری رو بزن زیر بغلت و بدو!

او پس از این حرف، نیترو زد و در حالی که ردی از آتش به دنبال خود به جا میگذاشت و آسفالت خیابان را تکه تکه میکرد و حسابی خرج روی دستان زحمت کش شهرداری میگذاشت دوید. هاگرید هم در حالی که با هر قدم آسفالت زیر پایش ترک بر میداشت، به سرعت هری پاتر را که مشغول خوردن ذرت مکزیکی بود زیر بغل زد و دوید. البته به موجب این حرکت، ذرت مکزیکی ها نیز از چشمان هری زدند بیرون و حسابی کوفتش شد و ملت هم هار هار بهش خندیدند که دیگر در ماه رمضان روزه خواری نکند.

و بدین ترتیب سه محفلی که ارتشی از زامبی ها پشت سرشان روانه بودند، دویدند و دویدند و البته متوجه شدند که قرار نیست به این سادگی ها برسند به خانه شماره دوازده گریمولد.

افرادی که لایک کردند

پاسخ به: بیگ بن (ساختمان عظیم لندن)
ارسال شده در: پنجشنبه 27 خرداد 1395 22:00
نمایش جزئیات
آفلاین
آقای نخست وزیر با چهره تمسخر آمیز به داخل شومینه نگاه میکنه و نیشخندی تحویل وزیر جادوگران میده که بدون هیچ اتفاقی همچنان داخل شومینه منتظر ایستاده بود و نتونست جابجا بشه.

آرسینوس که متوجه نشده بود چه اتفاقی در حال رخ دادن است، مجددا مقصدش را تکرار کرد اما باز هم اتفاقی نیافتاد. با عصبانیت ته مانده پودر پروازش رو فوت کرد تو هوا، از داخل شومینه بیرون جست و جلوی میز نخست وزیر ظاهر شد...

نخست وزیر: «بله آقای وزیر. ما هم راه ها و تکنولوژی های خودمون رو داریم که چطور علیه خرابکاری های شما مقاومت کنیم. همیشه مارو دست کم گرفتین. »

خون وزیر جادوگران به جوش آمده بود. متوجه حرفهای نخست وزیر نمیشد. تا همین چند لحظه قبل تونسته بود با جادو در دفتر او ظاهر شود اما حالا حتی چوبدستی اش هم کار نمیکرد. سینوس شاکی میشه و داغ میکنه، میره که محکم ماسکشو از روی صورتش برداره که به دلیل اتصال طولانی مدت، کلا صورتش با جا کنده میشه و عروق خونیش مثل اسپاگتی اطراف دک و دهنش آویزون میشن.

«آقای وزیر. خواهش میکنم آسیب نرسونید به خودتون. شما رو زنده لازم دارم.»

پیش از آنکه وزیر جادوگران بتواند کلامی دیگر از حلقومش خارج نماید، با اشاره انگشت آقای نخست وزیر روی صفحه کلید مشکوک مقابلش، از ناکجا یک صندلی آهنین ظاهر میشه زیر سینوس و دست و پاش بسته میشه بهش...

فراسوی قهقهه مضحک و بچه گانه نسخت وزیر بریتانیای کبیر، کبوتری که پشت پنجره دفتر وی نشسته بود، به رسم یادبود کمی محصولات لبنی/بدنی پروبیوتیک بسیار پرچرب و غلیظ و البته کاذب میپاشه روی شیشه و وسط بوم سفیدش با نوک علامت مرگخواران رو ظاهر میکنه. بعدم یه قر گربه ای میده به ایربگ های پشتش و بال میزنه سمت اتاقک ساعت مستقر در بالای برج بیگ بن.

ناگهان، چشمان نافذ شما که با امید ادامه درخشان سوژه، داره بال بال زدن و پرواز پر ابهت کفتر رو از ناحیه لگن موجود تماشا میکنه، با شتابی باور نکردنی و با زاویه نود درجه ای عمود میشه بر سنگفرش خیابون وست مینیستر که هر سوی اون زامبی های مشغول ارائه خدمات امعاء و احشائی به ملت و یکدیگر بودند. از اونجایی که تخم جفت چشمان شما به علت سقوط از این ارتفاع کلا دچار ترومای عمه دوست میشن و تبدیل به دو تا سکه شدن رسما و بعد سوم به فنا رفت، منظره خونین زامبی بازی سانسور میشه و شما دید ندارین به پشت تون. در عوض روی محیط در حال غلتیدن به داخل چاهک آب کنار خیابون هستید.

شما حسابی به زیر زمین غل خوردید و به زندگی خصوصی زیر زمینی ها سرک های فراوان کشیدین، خیانت ها دیدین و رفاقت ها، جنایت ها دیدین و محبت ها، و رازدار ده ها نفر در فاضلاب و غیره شدید و سر انجام تصادفا روی سکوی مترو ظاهر شدید، جایی که در میان انبوه جمعیت زامبی ها، یک زامبی ریشو و یک زامبی کله زخمی در تلاش بودند تا به سختی خود را داخل واگن قطاری جا دهند که راهبر آن هم یک زامبی بود. با صدای آروغی کوتاه و ممتد در بلندگو، درب قطار بسته شد و به راه افتاد و اون طرف هم تعدادی دست و پا و استخوون پرت شدن روی سکو. شما هم خوشبختانه داخل شدید در بین اون جمعیت و در نقش دو چشم سکه مانند چسبیدین به سقف واگن.

«پیشت. پیست. پروف.»
«هووومک؟»
«فکر کنم این آقاهه ناهار کود ترول خورده. »

این را هری پاتر با صدایی بسیار آرام در نزدیکی گوش پیرمرد ریشو زمزمه کرد. عینک کج روی صورت سبز شده و خونینش را با دقت صاف کرد، طوریکه اثر رنگ مصنوعی آن از بین نروند. سپس به آرامی با انگشت به پشتش اشاره کرد. دامبلدور هم با متانت جوری که ماسک خیارش دچار خدشه ای نگردد، سری چرخاند و امتداد اشاره انگشت هری را دنبال کرد و به دو عدد پا رسید که به آنها تکیه زده بودند و کمر به بالایش روی سقف واگن بالای کله دامبل و هری تا خورده بود. غول میانسال تنومند با لب و لوچه ای تلفیق شده از خامه و خون که از گوشه دهنش تکه ای ظاهرا شبیه به روده آویزن بود، مدام خمیازه های بسیار بد بویی روی کله آن دو می کشه و هر از گاهی انگشتش را تا مچ توی دهنش می کنه و باقی مونده غذاش رو بیرون میاره و به گوشه لباس هری می ماله.

دامبلدور در گوش هری پچ پچ میکنه:
«یعنی میگی اینم مثل ما جادوگره و خیلی رفته توی نقش؟ به نظرت رنک بهترین نویسنده رو میبره؟ راستی پسرم. تو کی کود ترول خوردی که بوشو اینقدر خوب تشخیص دادی؟»

هری: «پروف ما هم دوران کله خر بازی زیاد داشتیم، رولینگ و ارشاد مشترکاً سانسورمون کردن. پروف. این هگریده.»

دامبل: «بله. متوجه شدم. ولی دیگه از این کودا نخور پسرم. از من به تو نصیحت. اگه کود برات ارزش مالی-غذایی داشت، فقرا مخزن نداشتند.»

قطار چند دقیقه بعد در ایستگاه متروی میدان گریمالد متوقف میشه و به غیر از سه زامبی ریشو و کله زخمی و غول، هیچ تحرک دیگه ای رویت نمیشه. سه محفلی زامبی نما با دقت و سرعت قصد دارند پیاده بشن ولی کوهی از زامبی جلویشان قد کشیده. به زور از بین توده های چربی و ماهیچه رد میشن. یک زامبی شروع به تجسس و انگشت نگاری می کند و یکی دیگر می خواهد دکمه جیب شلوار هری رو باز کنه و کیفشو بیرون بکشه ولی موفق نمیشه و هر سه موفق میشن که پیاده بشن. با آروغی-سوتی دیگر درب قطار بسته میشه و سه نفر روی سکو ولو میشن و نگاهی به کنسرو ساردین زامبی ها میندازن .پیرمرد زامبی از پشت شیشه واگن لبخند چرکینی تحویل آنها می دهد و قطار رفته رفته از مقابل دیدگان محو میشود و شما هم همونجا در نقش سکه به سقف واگن چسبیدین و با قطار میرین.

دامبل پا میشه و انبوه ریش خونین هگرید رو از داخل یقه آخوندیش بیرون میکشه و ماسک خیار روی صورتشو باهاش پاک میکنه و میگه:
«پاشید بریم مقر. شاید چوبدستی یکی کار کرد اونجا و من باز بشر رو نجات دادم خودم. »

----------

صدها متر آن طرف تر، دو چشم نافذ سکه نمای شما با منظره ای نوتلایی و به هدایت و رهبری نسیم دل یک زامبی الکلی و مست و بی ناموس و لخت و بی شلوار و غیره در خیابان منتهی به برج بیگ بن وارد جریان هوا میشن و میرن بالا و بالاتر به امید اینکه بعد از عوام بزنن دوباره لایه ازون رو پاره پوره کنن ولی کور خوندن دو چشم شما و درست در امتداد ساعت بزرگ اما از کار افتاده برج بیگ بن، می چسبن به ایربگ همون کفتر فوق الذکر که با انتظاری عجیب روی ایوان اتاقک ساعت چمباتمه زد.

مار عظیم الجثه با زحمت آخرین پله برج یعنی پله صد و هفتادم را میخزه و جلوی کبوتر ولو میشه و بعدش کلا بادش خالی میشه و تبدیل به کرم خاکی میشه. چهره مغرور و پر ابهت ارباب تاریکی از حالت مات در میاد. بویی میکشه و بعد چشمانش رو باز میکنه. از حالت چارزانو و یوگا و توهم پرواز در میاد و از کول مار لهیده و بدبختش پیاده میشه و رو به کفتر با عصبانیت میگه:

«هوووم. گزارش بده دلفی. چه خبر شده؟ چرا چوبدستی من کار نمیکنه؟ سینوس کجاست؟ چرا من نمیتونم برای یه بارم که شده درست و حسابی با خشاب نامحدود رزیدنت اویل بازی کنم؟ این چه وضع چوبدستیه. چرا چوبدستی من کار نمیکنه. چرا هیچی کار نمیکنه. پای کی رو سیم سروره؟ حرف بزن کفتر!»

کفتری که دلفی نام داشت در میان انوار طلایی تبدیل به دختر خوشمزه و کیوت و نازی میشه که دو بال پشتش داره. دخترک مقابل لرد زانو میزنه و با چشمانی پر از اشک میگه:

«سرورم. عفو کنید. نخست وزیر، سینوس رو گروگان گرفت. ماگل ها جادوها رو از کار انداختن. »

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط دلفی در 1395/3/27 22:06:58
ویرایش شده توسط دلفی در 1395/3/27 22:08:25
ویرایش شده توسط دلفی در 1395/3/27 22:10:05
ویرایش شده توسط دلفی در 1395/3/27 22:11:44
ویرایش شده توسط دلفی در 1395/3/27 22:29:38
با من مپیچ که تلخم...
پاسخ به: بیگ بن (ساختمان عظیم لندن)
ارسال شده در: پنجشنبه 27 خرداد 1395 13:41
نمایش جزئیات
آفلاین
همان زمان، جلوی کاخ باکینگ هام:

یک مشت آدم که سبز شده بودند و با دهن های باز و کف کرده از این ور به اون ور می رفتن و برای این که از آمادگی نیافتن و بدنشون گرم بمونه گه گاهی یک گازی از هم می گرفتن. یک زنی هم بود در پشت صحنه که گه گاهی جیغ می زد که همچنان همه چیز حس و حال خفن داشته باشد و هی توی دل نخست وزیر را خالی می کرد...

نخست وزیر هم که خودش پشت شیشه پنجره دفتر کارش به این موجودات خیره نگاه می کرد، هی جو گیر می شد و می خواست برود و مثل بازی های مشنگی توف! توف! همه این زامبی ها را بکشد و کیفش را ببرد! اما هی یادش می آمد نخست وزیر است و زشت است و او فقط باید به عنوان یک مقام مسئول حرف بزند.

در همین گیر و دار بود که یکی از پشت سر رئیس جمهور داد زد و گفت: اوهوی!

نخست وزیر برگشت که ببیند کی بوده که هیچکسی را ندید و بعدش هم هی گفت، کیه؟ کیــه؟! کیــــــه؟

بعد متوجه شد در اتاقش فقط همان تابلو زشته است که گاهی یک چیزهایی می گوید و بعد یواشکی نگاه می کند می خندد و این ها کلا با سرکار گذاشتن ملت کیف می کند. بعدش هم نخست وزیر که مشنگ بود و خودش هم نمی دانست که مشنگ است خواست تیز بازی در بیاورد و پرید جلوی تابلو و گفت: سک سک!

اما کسی توی تابلو نبود و نخست وزیر خیلی ضایع شد! بعد که یکی از پشت سر زد پس کله اش خیلی این حس در وجودش عمیق تر شد و بعد تازه وقتی همانی که لباس سیاه و ماسک داشت از پشت ماسک یک جور بدی نگاهش کرد و حس عمیق تر شد و چون با عمیق تر شدن این حس رسوایی ها به بار می آمد و شاید حتی به اخراجی ها و بعدش به معراجی ها ختم می شد، دیگر کاری با آن حسّه نداریم.

آرسینوس نخست وزیر را برداشت و گذاشت پشت میزش و سر لجش هم آمد و آب رخت چرک های خانه ریدل ها را روی فرش خیلی گرون نخست وزیر خالی کرد و گفت: این زامبیا رو ما درست کردیم و دلمون خواست! حالا حالا ها هم جمشون نمی کنیم! همه چی زیر سر خودمون بوده.
- عـــَخی! یعنی این چند وقت پیشم سیل اومد تقصیر شما بود؟
- سیل، خب آره اونم کار ما بود.
- عــــــــَخی! بعد کاوه رضایی هم رفت پرسپولیس تقصیر شما بود؟
- اون رو آره! صد در صد کار خودمون بود!
- عـــــــَخی! بعد این دشّویی خونه ما گاهی... یجویی می شه هم تقصی شماس؟

آرسینوس کمی ماسک اش را خاراند و کمی اندیشید...

- آره اونم کار ماست!
- نـــــــــاموســـــــــا! آقا بیا درستش کن خو دو هفته لنگیم! ما! شما خو جادوگری! بیا دوتا آوادا و وینگاردیووم لوی!عو!سا! بزن درستش کن خو! این زامبی مامبیاتون هم یا جمع کنید یا لاعقل! رنگ لبویی شون...

آرسینوس هم که دید نخست وزیر در حال چرت و پرت گفتن است، پرید توی شومینه و داد زد: وزارت سحر و جادو!

افرادی که لایک کردند

دوباره اومدم، اگه این بار هم نباشی...
دوباره می رم.
پاسخ به: بیگ بن (ساختمان عظیم لندن)
ارسال شده در: چهارشنبه 26 خرداد 1395 16:19
نمایش جزئیات
آفلاین
هاگرید آهسته ولی پیوسته، خسته ولی پر انرژی از کلبه اش خارج شد. میخواست سریعا برود در آغوش پر مهر دامبلدور و در حالی که شست دستش را میمکد، مادرش را صدا کند.
پس مغزش، که نیمه راست آن مربوط به غول ها بود و در نتیجه بزرگتر، فرمان دویدن با تمام سرعت، بدون نگاه کردن به چپ و راست را صادر کرد. اما مغز راست که از پدرش به ارث رسیده بود و انسانی بود، به سرعت مخالفت کرد که در نتیجه آن میان دو نیمکره مغز هاگرید دعوا شد و پس از مقداری فنون کشتی، کاراته و حتی کنگ فو، نیمکره چپ به پیروزی رسید و دستش نیز توسط داور بالا رفت. بدین ترتیب هاگرید با تمام سرعت به سمت خانه گریمولد دوید.

ساعاتی بعد:

همچنان که خورشید در حال تغییر شیفت خود با ماه بود، هاگرید بدون پاره کردن ردا در حال دویدن در کوه و بیابان بود تا برسد به خانه گریمولد. البته ناگفته نماند که در حال دویدن شعر "آقای راننده، یالا بزن تو دنده، میخوام برم پیش پروف..." را نیز زمزمه میکرد.

همچنان که میدوید ناگهان جسمی به صورتش برخورد کرد و مقابل دیدگانش را گرفت:
- آی... مامان، زامبی ها اومدن پسرتو بخورن!
- زامبی ها اینجان؟!

هاگرید به سرعت در مغزش شروع به تجزیه و تحلیل ماجرا کرد، اما پس از دریافت ارور 404، دستش را بالا آورد و جسمی که روی صورتش بود، و یا در واقع حشره ای که روی صورتش بود را برداشت.
- عه... لینی وارنر؟! تو اینجا چیکار میکنی؟ مگه نباید الان تو شورا باشی واسه حل این مشکل؟
- چی؟ شورا؟ نه بابا... شورا کجا بود؟!
- پس یعنی این شورای آسمانی الهی زوپس فقط یه داستان واسه ترسوندن ما بود؟ آره نامردا؟

لینی به سرعت بال بال زنان خود را عقب کشید تا از سیل اشک های هاگرید در امان بماند.
- نه... یعنی چیزه... همین مشکل زامبی ها... اینا قرار بود بیان بشن ارتش شورا مثلا... نمیدونم چرا زوارشون در رفت یهو.
-
- چیه؟ ببخشید خب... قصد بدی نداشتیم آخه.
- من فکر میکنم فحش دادی تو... درسته که املا زیر بیصت نگرفتم، ولی کاملا حس میکنم تو با این حرفت معلوماتمو زیر سوال بردی.

لب های لینی از دو طرف کش آمدند.
- من فقط داشتم سعی میکردم توضیح ب...

- نه... من گوشنمه... شماها هیچ کدومتون درک نمیکنید من رو.

افرادی که لایک کردند

پاسخ به: بیگ بن (ساختمان عظیم لندن)
ارسال شده در: چهارشنبه 26 خرداد 1395 14:27
نمایش جزئیات
آفلاین
*new sojhe*


لندن دیگر آن لندن همیشگی نبود. بیگ بن از کار افتاده بود، چرخ و فلک عظیم دیگر نمی‌چرخید، مجلس متروکه شده بود و خیابان ها خالی تر از همیشه بودند. 9 ماه از شایع شدن ویروسی لاعلاج در لندن می‌گذشت، ویروسی که شیوع آن به لندن ختم نشد و تمام دنیا را تحت تاثیر خود قرار داد و در این میان حتی جادوگران نیز از آن جان سالم به در نبردند و تبدیل به زامبی شدند.

9 ماه پیش:

- هوی ممدپاتر بدو اون آجرا رو بذار تو فرغون.

اما ممدپاتر بی حرکت در جای خود ایستاده بود و با دهانی باز به آسمان خیره شده بود، البته در این میان چند پرنده هم از بالای سرش رد شدند و مایعاتی را وارد دهان باز ممدپاتر کردند. صفدرپاتر که می‌خواست هر چه سریع تر کارش را به اتمام برساند و برگردد به خانه تا وسایلش را جمع کند که برود جوج بزند با نوشابه، دوباره فریاد زد:
- هـــــــــــــــــــــوی ممدپاتر، دِ یالا برو کارت رو انجام بده راحت شیم دیگه.

و در همین هنگام ممدپاتر نگاهش را از آسمان برگرفت و دوان دوان به سوی صفدرپاتر حمله ور شد و اندکی بعد هم ممدپاتر و هم صفدرپاتر با دهان باز به آسمان خیره شده بودند.

***


هاگرید در کلبه‌اش رو مبلش لم داده بود رو به تلویزیون و کیک نوش جان می‌کرد و زلال آحکام می‌دید. ناگهان صفحه برفکی شد و به جایش صحنه‌ای خشونت بار از حمله چند فلان پاتر زامبی شده به سوی ملت بر تلویزیون نش بست. در همین حین گوینده ی تلویزیون شروع به گفتن خبر جدید کرد:
- ملت جادوگر، یک سری زامبی تو شهر هستن که دنبال ملت می‌دوئن و گازشون می‌گیرن. وضعیت هم بحرانیه، در برین! خودمم این رو انقدر سریع گفتم که در...

اما نتوانست جمله‌اش را کامل کند و به جایش تنها صدای خر خر و جویده شدن به گوش رسید. هاگرید که از شدت ترس خود به خود دست به تولید شکلات و شربت آب پرتغال میکس زده بود خواست قبل از جویده شدن و مردن یک بار دیگر به مرلینگاه برود که صدای جیغی از بیرون کلبه‌اش شنید و ریش و پشم هایش به طور کامل ریخت. حال هاگرید باید با این دنیای زامبی زده و رو به زوال چه می‌کرد؟

افرادی که لایک کردند

every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بیگ بن (ساختمان عظیم لندن)
ارسال شده در: پنجشنبه 26 تیر 1393 01:08
نمایش جزئیات
آفلاین
در بالاترین نقطه ی برج بیگ بن ایستاده بود و از پشت _شیشه ی کدر_ ساعت بزرگ ، شهر را در آن وقت از شب نظاره میکرد .

لندن
مانند همیشه مه آلود و مرموز . با ساختمانهایی قدیمی که پی شان در خونها فرو رفته و سنگ هایشان نم کشیده است. با سنگ فرشهایی که بر روی هزاران جسد بی قبر پهن شده بودند تا عبورو مرور برای عابران آسانتر شود .

لندن
این شهر قدیمی که تک تک ساختمانهایش در این مه ، حس خوف و وحشت را منتقل میکرد .شهری که همیشه ی خدا گویا منتظر باران است. شهری که گویا هیچ وقت نمی ایستند و همیشه پویا است .

هوا برایش به شدت سنگین جلوه میکرد ، آنقدر سنگین که حتی نفس کشیدن هم برایش سخت به نظر میرسید. این سنگینی هوا تنها میتوانست برایش دو علت داشته باشد ، سردی هوا در آن فصل یا ترس از اتفاقاتی که قرار است برایش بیافتد. دستهایش را کمی بالا آورد تا با بخار دهانش کمی گرمشان کند.

در فکر ماجرایی بود که صبح برایش رخ داده بود که ناگهان با صدای بلند و سنگین ساعت به خودش آمد.
ساعت بزرگ بگ بن بی وقفه مشغول زنگ زدن بود تا بتواند ساعت 12 شب را برای آن شهر بزرگ اعلام کند.
24 زنگ به منظور 24 ساعت ، به معنای آغاز روزی نو با ساعاتی نو .

- میبینم که خیلی بزرگ شدی دیوید .

به سرعت برگشت تا بتواند صورت مردی را که طبق وعده ی قبلیشان در آن ساعت ظاهر گشته بود ببیند.

- شما هم خیلی پیرتر شدید آقای دانفی .

آقای دانفی که حدودا 70 ساله به نظر میرسید کلاهی لبه دار بر سرش گذاشته بود و گردنش را با شال گردن ضخیمی پوشانده بود. پالتویی پشمی پوشیده بود و چتری کهنه در دست داشت.

- می بینم که مثل همیشه چترتون هم همراهتونه.

دانفی چینی به پیشانی اش انداخت و درحالی که دسته ی چتر را بالا آورده بود و با آن چانه ی ته ریش دارش را میخاراند گفت :

- یه عادت قدیمیه ، همیشه منتظر بارونم. باید یادت باشه که اصلا دوست ندارم غافلگیر بشم .

دیوید در دلش به حوادثی که قرار بود اتفاق بیافتد خندید و با خودش گفت :

- اصلا نمیتونی حدث بزنی که قراره چقدر غافلگیر شی .



========================================
دوستان ، این پست رو بیشتر به عنوان یک پست غیردنباله دار جهت ادای دینی به این برج زدم، اصلا هم قصد نداشتم راجع به حوادث و ... داستان بنویسم ، بیشتر سعی کردم چند دقیقه رو فقط توضیح بدم ، حالا اگه دوست داشتید میتونید ادامه بدید و داستان سازی کنید ، اگه دوست نداشتید مثل این پست های تکی بخونید .

با تشکر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بهشت هایی که تمام شده اند دیگر برنمیگردند.
اگر برگردند، بوی خاکستر جهنم را میدهند.
Re: بیگ بن (ساختمان عظیم لندن)
ارسال شده در: چهارشنبه 24 تیر 1388 19:54
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف رول ، یک و دو قاطی!
جدانکن آقا! درهمه!

پشت بام برج بیگ بن ، نیمه شب

- می تونی ببینی؟
- نه!
-الان چی؟
- نع!
- نعلبکی ! اممم... نه، این تو دیالوگهام نبود... آهان! الانم نمی بینی ؟
-نچ!
- شاید الان بتونی ببینی ها!
لورا سرش را از روی تلسکوپ بلند کرد و با عصبانیت به آلتیدا خیره شد :
- نـــــمــــــــــــی بـــــــینــــــــــم! حالیت شد یا به صورت فیزیکی حالیت کنم؟!
- نه ، حالیم شد... فقط جان من هنوز نمی بینی ؟

اهم ! پس از این مقدمه طویل و بی ربط به سراغ مشخمان می رویم . یه چیزی نوشتم دور هم باشیم

پشت بام برج بیگ بن ، نیمه شب
-می تونی ببینی ؟
لورا سرش را از روی تلسکوپ بلند کرد و با عصبانیت به آلتیدا خیره شد :
-بوقی ، الان تو اپیزود دومیم !
-...آهان! خوب پس تو هنوز نمی بینی؟!
لورا با کف دست به پیشانی اش کوبید .
- نه!نه!نه! الان همه چی سیاهه! می فهمی؟! یعنی هنوز هیچی نمیبینم!
مری از نوک برج پایین پرید و کنار لورا فرود آمد:
- خوب ، تموم شد! پرچم تبلیغاتیم رو وصل کردم . هنوز چیزی نمی بینی؟
-

زاخی لورا را کنار زد و لورا به گابریل ،لینی و دیگر جادوگران شهید راه علم که پایین برج افتاده بودند پیوست . مری مسیر سقوط او را با چشم دنبال کرد و وفتی صدای بامبی ناشی از به زمین خوردن لورا شنیده شد گفت :
- آخیی... طفلک خیلی دوست داشت در کنار ممد بمیره! حیف، عضو خوبی بود....
- پیوند عضو رو وللش (وه-له-لش) ! بیا ببین چی پیدا کردم!
مری به سرعت خودش را به زاخی رساند و هیجان زده گفت :
- چی پیدا کردی؟ اختر نورانیه رو؟
- نچ !سرکار علیه دو ساعته رو یه سیاهچاله زوم کردین!
- مگه سیاهچاله ها رو هم این نشون میده ؟ ایول!
زاخی به تلسکوپ تلنگر زد و گفت :
-پس که چی! این یه جوری جادو شده که حتی زمان حال ستاره ها رو به ما نشون میده!
- چه ریختی هست حالا این سیاهچال؟ چند نفر توشن؟!
آلتیدا نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداخت و گفت :
- تو هنوز نمی بینی؟

زاخی او را از جلوی دوربین کنار کشید :
- اینو بیخیال...هنوز تو اپیزود اوله تو سیاهچاله که کسی رو نمیندازن بوقی! سیاهچاله یه چیزی تو مایه های یه چاله سیاهه مثلا فرض کن وسط آسمون یه تیکه یه سوراخ سیاه باشه هر چی رو که از نزدیکیش رد میشه به خودش جذب می کنه . اه ، این آل هم با این دیالوگاش ! بیا خودت ببین!
مری از داخل چشمی تلسکوپ آسمان را نگاه کرد . حق با زاخی بود . سیاهچاله مثل محوطه سیاه بزرگی بود . در همین ما بین تلسکوپ هابل از کنار سیاهچاله رد شد و بهش جذب شد و در نهایت توی اون فرو رفت .جالب اینجا بود که حتی نوری که تلسکوپ به سمت هدف میتاباند هم نمیتوانست داخل آن را روشن کند .
- زاخی توی این چیه؟ هیچی معلوم نیست که!
-میخواستی سر کلاس یه دقه به جای فکر کردن به کیوان و آبر و این چیزابه درس گوش کنی ! مگه نمیدونی که حتی نور هم راه گریزی نداره و بیچاره می افته تو چاله ؟! یعنی اصولا نور نمیتونه روشنش کنه یا یه چیزی تو همین مایه ها!
- وی... چقدر باحال! میگم باصلا تکلیف رو بیخیال شیم ، همینجا بشینیم هی چیزایی که میرن تو سیاهچاله رو نگا کنیم بهشون بخندیم!

زاخی به زور مری را از تلسکوپ جدا کرد و گفت :
-اینو ول کن . بیا دنبال ابرنواختر بگردیم! تا ده دقیقه دیگه باید پیداش کنیم !
مری با دست زاخی را کنار زد و زاخی نیز .... نه خیرم ، این دفعه گول خوردین ! زاخی خودش رو نگه داشت و عربده کشید :
- چی کار می کنی؟! نزدیک بود منو بکشی!
-هیسس... باورت نمیشه که فقط نیم متر اونور تر بود!نمیدونی اینجا چه خبره... .اینا کمره..اوه ، باز قاطی شد ! ...اهم!حیف که نمی تونی ببینی! واقعا زیباست!
آلتیدا آستین مری را کشید و گفت :
- حالا داری چی می بینی؟
- اولش نورش زیاد شده بود ، بعد یهو خاموش شد و بعدش ترکید... جون تو خیلی خفن بود . کپ ماتریکس بود! نه ، مثل این ترقه های المپیک بود! کلا خیلی باحال بود.... بعدش هم یه سری گاز قرمز و صورتی و بنفش و اینا محوطه انفجار رو پوشوندن . به گمونم بیچاره تبدیل شده به گاز ...اااا!الان هم دارن کم کم یه جا جمع میشن. چه جلب!
زاخی گفت :
-آفرین ، توصیف خوبی بود ! خوب دیگه بچه ها ، جل و پلاستون رو جمع کنین بریم ؛ برای مشق این جلسه کافیه.

پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نمی گویم فراموشم نکن هرگز
ولی

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.