از آنجا که خانه ی گریمولد برای هیچ یک از زامبیان شهر لندن قابل نمایش نبود، اعضای محفل امن و امان بودند، چای مینوشیدند و خاطره تعریف میکردند. ریموس روی کاناپه لم داده بود و از گرمای شومینه ی مقابلش نهایت استفاده را میبرد. سیریوس نیز مانند بیشتر وقتها، در آشپزخانه مشغول تقویت مهارت آشپزی خود بود.
لیلی که فکر میکرد پسرش بازنشسته شده و در سواحل دریای مدیترانه با آب پرتقال درحال آفتاب گرفتن است، اکنون در رویاهایش به سر میبرد. از حالو روز بقیه افراد محفل برایتان نگویم که در یک دنیای دیگر سیر میکردند و در خیالاتشان آن دنیا را نجات میدادند. غافل از اینکه دامبلدور، هری و هاگرید، با همان پژو ۴۰۵ مدل ۸۲، به خانه ی شماره ی دوازده نزدیک و نزدیک تر میشدند.
تق!
طولی نکشید که صدای برخورد پژوی هاگرید با دیوار های نامرعی خانه به گوش رسید. خانه لرزید و همهشان را از خواب و خیال بیرون آورد. هاگرید دیوار را شکسته بود و از همان شومینه ای که ریموس جلوی آن لم داده بود به داخل راه پیدا کرده بود. پژو آنقدر محکم بود که نه تنها هیچ خطو خراشی روی آن نیوفتاد، بلکه از شکستن ستون فقرات دامبلدور نیز جلوگیری کرد.
ریموس از جا پرید، جیغی کشید که تمام ابهت این سالهایش را از بین برد و بعد از بررسی کردن نقاط سبز روی صورت هایشان به این نتیجه رسید که زندگی اش رو به اتمام است.
- زامبییی!

سیریوس و لیلی دوان دوان به سمت ریموس آمدند و با دیدن هری، هاگرید و دامبلدوری که از سالم ماندن خود خوشحال بود، همانند ریموس جیغ کشیدند. لیلی جلوی چشم های کوین را گرفت و به پهنای صورت اشک ریخت. دیدن پسر زامبی شده اش قلبش را دو تکه کرده بود.
دامبلدور صاف ایستاد، از درون شومینه ی خورد و خاکشیر شده بیرون آمد و با لبخندی دست هایش را برای آنها باز کرد.
- بابا جانیان! ما زنده ایم!

- کاش میمردین!

هاگرید به پر قبایش بر خورد و با قامتی ۴ برابر دامبلدور روبروی آن ها قرار گرفت.
- چیچی گفتی؟
- عه... عه عه خوبیت نداره مامانمه!
لیلی که در شوک زامبی شدن پسرش مانده بود و همچنان اشک میریخت از اینکه پسرش توانایی صحبت کردن خود را از دست نداده بود خوشحال شد. اما تا خواست خودش را به جلوی هری بیاندازد و با فداکاری بی حدو اندازه اش خودش را زامبی کند، تعداد بسیار زیادی زامبی واقعی، به درون خانه نفوذ پیدا کردند. خانه ی گریمولد، بعد از شکسته شدن دیوار هایش توسط پژوی هاگرید، حالا توسط تمامی زامبی های شهر لندن قابل شناسایی بود.
- بجمب دامبل جون! چوبدستیتو بردار بریم!
و بشنوید از آن طرف ماجرا، خانه ی ریدل، مرگخوار های از همه جا باخبر!
لرد سیاه جلسه ی فوری تشکیل داده بود و میز طویل وسط سالن جلسات پر بود از مرگخوار هایی که پچ پچ میکردند.
- دو دقیقه ساکت باشید! ببینید اینا همش نقشه های وزیر جدیده!

- وزیر جدید چه کسیست؟ چرا به ما خبر ندادید؟ ما فکر میکردیم وزیر ماگل ها همان فاج گنده ی خودمان را دزدیده

مرگخوار ها همگی سکوت کردند. اشتباه بزرگشان همین بود. لرد را بی خبر گذاشته بودند و حالا باید جواب پس میدادند.
- حالا که اینطوری شد، وزیر جدید را از چنگ ماگل ها در بیارید و برای ما بیاورید. بررسی بیشتر نیاز است.

لرد این را گفت و مرگخوار هارا به بیرون پرتاب کرد. حالا مرگخوار های بی چاره باید خودشان را وارد دنیای بیرون میکردند، با زامبی ها در می افتادند، خودشان زامبی میشدند، تا سیبل تریلانی، وزیر جدیدی که وزیر ماگل ها او را گروگان گرفته است را نزد لرد ببرند. و در آنطرف هم دامبلدور باید به دنبال چوبدستی قدرتمندی میگشت تا بتواند دنیا را نجات دهد. سرنوشتشان چه میشد؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




" و سپس وارد حالت" 

»
»
»




؟