جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  116 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: جادوگر تی وی
ارسال شده در: یکشنبه 9 فروردین 1405 08:22
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
[u]نیم‌شب‌های روشن
قسمت اول
بدر کامل ماه متفرعنانه زیبایی‌اش را به رخ می‌کشید. برایش اهمیت نداشت زیر نگاهش چه رخ می‌دهد.

پسر چهارده‌ساله‌ای در میان سنگلاخ‌ها می‌دوید. زخم دستش می‌سوخت؛ گلویش برای آب التماس می‌کرد و ریه‌هایش برای اندکی هوا.

به پشت سرش نگریست تا مطمئن شود مردان سفیدپوش هنوز به او نرسیده‌اند. تصویر جسد والدینش را که به خاطر "باک" بودن و نه از نژاد اصیل جادوگران به شمار آمدن کشته شده بودند، از خاطر زدود و با خودش اندیشید:
- بعدا عزاداری می‌کنم. بعدا بهش فکر می‌کنم؛ زمانی که بهتر بتونم تحملش کنم. وقتی نیاز نباشه فرار کنم.

صدای دویدنی شنید که احتمالا متعلق به گروه رز سفید بود؛ زیرا شلیک طلسم‌ها هم به گوشش می‌رسید. یارای ناچیزش را در پاهایش ریخت. نباید تسلیم میشد! مادرش پیش از این که طلسم آداواکداورا نیستش کند، فریاد زده بود:
- فرار کن، والتر! تا می‌تونی از این جا دور شو!

چه‌گونه می‌توانست آخرین خواسته‌ی مادرش را اجابت نکند؟

ناگهان در کالسکه‌ای گشوده شد و دختری دوازده ساله، با گیسوی سیاه بافته و چشمانی درشت در را باز کرد.
- بیا تو!

و وقتی والتر تعلل کرد؛ دستش را گرفت و او را به داخل کالسکه برد.

از پیراهن صورتی رنگ ابریشمی و آویز روی کمرش میشد فهمید از اشراف و نجباست. همان طبقه‌ای که اکثر گروه رز سفید را تشکیل می‌دادند.

والتر رو برگرداند و تلخندی زد. چرا یک دختربچه‌ی نجیب‌زاده باید او را نجات می‌داد؟ وقتی این را پرسید، دخترک چینی به ابرو انداخت که از یک نوجوان دوازده-سیزده ساله بعید بود.
- بهم گفتن باید جون هر کسی داره غرق میشه رو نجات بدم.

والتر لبخندی زد که از سر محبت و شادمانی نبود‌.
-کی این رو گفته؟

نگاه دخترک چنان بود که انگار به فردی غرق در منجلاب می‌نگرد؛ اما نه با نفرت.
- گودریک گریفیندور.

والتر خنده‌ای کرد. گودریک گریفیندور؟ منظورش همان مردی نبود که به نام آموزه‌هایش، نظام طبقاتی برپا شده و گروه رز سفید او را سر لوحه کرده بودند؟

خنده‌اش پررنگ‌تر شد. گودریک گریفیندور این را گفته! با خود اندیشید که این دخترک هرگز رنج را لمس نکرده. به چشمانش نگاه کرد که به نظر می‌رسید دارند خدا را شکر می‌کنند خودشان در آن شرایط نیستند. تلخندی زد.
- فقط یه اشراف‌زاده‌ای که هیچی از بدبختی نمی‌فهمه.

رنگ دختر با این حرف چنان پرید که والتر بی‌اختیار با خودش فکر کرد شاید اشتباه کرده.

والتر زیرچشمی به بیرون کالسکه نگاه کرد. صدای پای اعضای رز سفید نمی‌آمد. حتما رفته بودند. او هم می‌توانست بگریزد. مهم نبود کجا، فقط می‌خواست برود.
در همین حین، زن لاغر و ریزنقشی با لباس ندیمه‌ها دوان دوان آمد.
- دوشیزه داریا، پدرتون...


با دیدن والتر، رنگ از رخش رفت. پسرک اندیشید که آیا دیدن موهای ژولیده و ردای نخ‌نمایش مسبب این اتفاق شده؟
- خدای من، دوشیزه خانم، این پسره کیه؟

داریا چنان بود که انگار دارد درباره‌ی بارانی که می‌بارد حرف می‌زند.
- یکی که بدون دلیل تحت تعقیب قرار گرفته. نترس، پاسبانی دنبالش نیست. الانم میره؛ چون کسایی که دنبالش بودن رفتن.
ویرایش شده توسط آیلین پرینس در 1405/1/9 8:32:31
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: جادوگر تی وی
ارسال شده در: جمعه 7 فروردین 1405 12:54
نمایش جزئیات
افتخارات
آفلاین
توجه: این داستان شامل صحنه های غم انگیز و خشن زیادی است و خواندن آن به افراد حساس و زیر 16 سال جدا توصیه نمیشود. این درام از تاریکی های روح نویسنده و با الهام از یک "پرونده واقعی" نوشته شده است.



آگاپه

قسمت هفتم: شروع سراشیبی



“روزگاری بود که فکر می‌کردم اصالتی کهن در رنج هست. باور داشتم که رنج‌کشیدن تنها به انسان‌هایی که به آن احتیاج دارند ارزانی می‌شود و این روندی خواهد بود که چیزهای اضافی را از زندگی انسان می‌شوید، او را قوی‌تر می‌کند و به مرحله بعد می‌برد.
اکنون فکر می‌کنم که چه باور کودکانه و خوش‌بینانه‌ای داشتم. البته زندگی من در آن روزگار هنوز در دوران خوشی بود، بر پایه‌های استوار بنا شده بود و عجیب نبود که چنین باوری داشته باشم. اکنون... من آواره در خانه‌ای که رنگی از من ندارد می‌نویسم، من زخم‌دیده ترسیده که شب‌ها خواب راحت ندارد، هرگز باور ندارم رنج چیز زیبایی است. نه قوی‌تر شدنی در کار است و نه مرحله بعدی از راه می‌رسد. تنها درد می‌ماند و سؤالات بسیار که هرگز جوابی ندارند.
چه عجیب که از منی که آن روزگار بود تا منی که این روزهاست فرسنگ‌ها فاصله افتاده، درست مثل ستارگانی که هرشب بالای سرم سوسو می‌زنند و فکر می‌کنم چقدر شبیه به موشک اند و چقدر با آن فرق دارند.”



هاگوارتز، 15 سال قبل

جیمز 16 ساله آشکارا در میان راهروی تاریک کتابخانه می‌لرزید. البته سردش نبود و از شدت احساس دستشویی که داشت می‌لرزید. نوک چوبدستی اش در میان قفسه‌های کتاب می‌درخشید و مانند خودش می‌لرزید و سایه‌های لرزان و موهوم می‌آفرید. همیشه همین طور بود. وقت‌هایی که شدیداً استرس داشت، بدنش یخ می‌کرد و دستشویی اش می‌گرفت. روند خجالت آوری بود ولی نمی‌توانست کاری در موردش بکند.
نفس عمیقی کشید و به انتهای دیگر راهرو نگاهی انداخت. خبری از سوجین نبود. دوباره نگاهش را برگرداند و سعی کرد التماس بدنش برای دویدن به سمت دستشویی را نادیده بگیرد. گاهی سوجین را درک نمی‌کرد. آنها 16 ساله بودند و اگر به یکی از استادان درخواست می‌دادند و حسابی التماس می‌کردند احتمالاً می‌توانستند از این بخش کتابخانه استفاده کنند ولی سوجین از التماس کردن خوشش نمی‌آمد و تصمیم گرفته بود که خودش شخصاً دست به کار شوند و این تصمیم شامل کمک جیمز هم می‌شد.

جیمز دیگر توان ایستادن نداشت. نجوا کنان از میان دندان‌هایش غرید:
- سوجین... کجایی؟

صدایی خش خشی آمد و سوجین که بسیار راحت و بی خیال قدم می‌زد، از میان یکی از قفسه‌ها بیرون آمد. کتابی را با دست چپش نگه داشته بود و با دست راستش نور چوبدستی را روی صفحات انداخته بود و با دقت مشغول خواندن بود.

دهان جیمز از تعجب باز ماند. بی حرکت ایستاد و نور چوبدستی اش را پایین آورد. باور نمی‌کرد که در این اوضاع و در حالی که او داشت از شدت فشار خودش را خیس می‌کرد، سوجین داشت با خیال راحت کتاب می‌خواند.

- من دارم اینجا می‌میرم و اونوقت خانوم نشسته اونجا داره کتابشو میخونه!.... سوجین! حواست هست؟

سوجین با صدا زدن اسمش سرش را بالا آورد و با صورتی متمرکز به جیمز نگاه کرد و گفت:
- من اصلاً نمی‌فهمم... این کتابا بی نظیرند... چرا اینا رو بهمون یاد نمیدن؟... نحو آفرینش جادو!... فکر کن! تو میتونی به چوبدستی ات یاد بدی باید چیکار کنه! اصلاً تا حالا فکر کردی که چجوری چوبدستی میفهمه منظور تو از وردهایی که میگی چیه؟ چجور متوجه میشه... چه جور دقیقاً اون کاری که میخوای رو انجام میده؟... کلمات وردها! اینا از قبل وجود نداشتن! ما اینا رو می‌سازیم! باورت میشه؟

ابروهای جیمز از تعجب بالا رفت. او می‌دانست سوجین دنبال یک سری کتاب قدیمی و ممنوعه در کتابخانه است ولی هیچ وقت در مورد موضوع کتاب‌ها از او چیزی نپرسیده بود. سوجین کنجکاو و عاشق کتاب بود و جیمز به وسواس عجیبش برای دانستن و کشف همه چیز عادت کرده بود ولی این بار فرق می‌کرد. سوجین دنبال چیزی بود که کمتر کسی به آن توجه کرده بود. مطمعنا همه فقط می‌خواستند از جادو استفاده کنند و برایشان مهم نبود جادو چطور کار می‌کند.

جیمز برای لحظه‌ای مثانه‌اش را از یاد برد و به سوجین نزدیک شد و پرسید:
- واقعاً نوشته که وردها از کجا میان؟... مگه همه اینا کلمات باستانی اینا نیستن؟... ما میتونیم ورد بسازیم؟

سوجین با ذوق سرش را تکان داد ولی قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، نور شدیدی چهره هردوی آن‌ها را روشن کرد و صدای خش دار سرایدار در گوششان پیچید.
- به به...هواخوری عاشقانه تو کتابخونه!... فقط حیف که نیمه شبه و اونی که که دستته یه کتاب ممنوعه است!

جیمز آهی کشید و چشمانش را از شدت نور بست.
- میشه اول برم دستشویی؟

بعد از دستشویی، سرایدار مدرسه هردو به اتاق ساموئل لند، پروفسور وردهای جادویی، برد. وقتی هر دو روی صندلی‌های روبروی میز پروفسور لند نشستند، قیافه جیمز مانند حالتی بود که همین الان لیموی بسیار ترشی در دهانش گذاشته و در مقابلش قیافه سوجین با لبخندی زیبا می‌درخشید. پروفسورلند تنها استادی بود که جیمز از او خوشش نمی‌آمد. البته لند استاد خوبی بود، کلاسهای درسش جذاب بودند و حتی با دانش آموزان هم مهربان بود ولی جیمز همچنان از او خوشش نمی‌آمد چون لند زیادی با سوجین مهربان بود. او کنجکاوی زیاد سوجین را تحسین می‌کرد و به تمام سوالاتش جواب می‌داد. سوجین هم متقابلاً شیفته پروفسور لند و کلاس‌هایش بود و این چیزی بود که جیمز اصلاً دوست نداشت.

پروفسور لند بعد از حرفهای خصوصی با سرایدار در خارج از اتاق، لبخند زنان وارد اتاق شد و پشت میز چوبی اش نشست. او مردی میانسال، با موهای طلایی بود که صورتش خطوط جذابی داشت و چشمان آبی پررنگش همیشه می‌درخشید. اتاقش پر بود از قفسه‌های کتاب و وسایلی مانند قطب نما و نقشه‌های مختلف و اگر جیمز می‌خواست صادق باشد می‌توانست بگوید که او شباهت زیادی به سوجین داشت.

لند که انگار تازه از خواب بیدار شده بود، لبخند خسته‌ای به هر دوی آنها زد. با صدای آرامی گفت:
- خانم ولز و اقای اسمیت... جدا انتظار نداشتم... خب... این کارها تو سن شما یه جورایی عادیه ولی بازم... آخه برای کتاب؟
دستی به شقیقه‌اش کشید و سرش را تکان داد.
- اگر فقط می‌خواستی اون کتابو بخونی باید از خودم می‌خواستی ولز! لازم نبود بری نیمه شب از تو کتابخونه برش داری!... الان من مجبور از گروه هر دوتون امتیاز کم کنم و بعد هم تنبیه تون کنم!

جیمز چشم غره‌ای به سوجین زد و مطمعن شد که جمله "من بهت گفته بودم" در نگاهش پیدا باشد. اما سوجین در پاسخ نگاهش لبخندی زد و به آرامی به میز لند نزدیک شد.

- امم... پروفسور!... میشه حداقل کتابمو بهم بدید بخونم؟... میتونم بیشتر از جیمز تنبیه بشم... یا... تنبیه اونم من انجام میدم!

لند جا خورد و چند بار پلک زد. بعد خندید و گفت:
- ولز... من کتابمو بهت میدم که بخونی! به شرطی که دیگه نیمه شب نری تو کتابخونه!... حالا برین بخوابین! فردا تنبیه تون رو مشخص می‌کنم!

از دفتر لند که بیرون آمدند، سوجین خوشحال و راضی به نظر می‌رسید. با ذوق کنار جیمز راه می‌رفت و گاهی از روی موانع فرضی می‌پرید.
جیمز خسته بود و فقط گاهی نگاهش می‌کرد. هیچ کدام تا رسیدن به راه پله‌های متحرک چیزی نگفتند.

به آن جا که رسیدند، جیمز به سمت سوجین چرخید و خمیازه کشید.
- آههه... من میرم... تو هم دختر خوبی باش و برگرد خوابگاهتون!

سوجین با چشمانی که برق می‌زد نگاهش کرد. صورتش کمی قرمز شده بود. جیمز اخم کرد و پرسید:
- خوبی؟... چیزی شده؟

سوجین چیزی نگفت. ناگهان به سمتش آمد و بغلش کرد. مغز جیمز از کار افتاد و او یخ زده در جایش ماند. سوجین همانطور که او را بغل کرده بود، کنار گوشش زمزمه کرد:
- مرسی بابت همچی...
بعد گونه‌اش را بوسید و در حالی که می‌دوید به سمت یکی از پلکان‌ها رفت.

جیمز چند لحظه بیحرکت ماند. بعد بدن یخ زده‌اش با گرمایی که درست از محل بوسه پخش می‌شد، گرم شد و آرام گرفت. لبخند زد.
این بهترین شب عمرش بود.

زمان حال، بیمارستان سنت مانگو

جیمز روی صندلی اتاق دکتر کیم، درمانگر سوجین، نشسته بود. نوشیدنی داغی به او داده بودند و دکتر کیم به او گفته بود منتظر بماند. می‌دانست حال سوجین خوب است ولی باز هم ذهنش خالی و مضطرب بود و نوشیدن آن نوشیدنی داغ که مسلماً خاصیت آرام بخشی هم داشت به او کمکی نمی‌کرد. هیچ صدایی از بیرون به داخل اتاق نمی‌آمد و جیمز نمیتوانست بفهمد دکتر کیم کی برمیگردد.

اتاق ظاهری کهنه ولی تمییز داشت. میز کوچک سفید رنگی در یک سمت آن قرار داشت و چهار صندلی قهوه‌ای چرمی در مقابلش گذاشته بودند که جیمز روی یکی از آنها نشسته بود. میز شیشه بین صندلی‌ها پر بود از پرونده بیماران و برشورهای متحرک تبلیغات دارویی و درمانی. دیوار پشت میز هم با لوحهای تقدیر، بریده‌های روزنامه و مدارک و درجات علمی تزئین شده بود و نشان دهنده موفقیت کاری دکتر کیم بود.

جیمز مشغول خواندن لوحهای تقدیر بود که دکتر کیم وارد اتاق شد. جیمز برخاست و دکتر به او لبخند خسته‌ای زد و دستش را دراز کرد و او را دعوت کرد دوباره بنشیند. خودش نیز روی صندلی چرمی کنار جیمز نشست. چشمانش قرمز و خسته بودند و بوی تندی مثل بوی تمییز کننده می‌داد.

دکتر کیم دستی به روپوشش کشید و مرتبش کرد. بعد با صدایی آهسته شروع به صحبت کرد.

- اول از همه بگم که حال سوجین خوبه... خونریزی کنترل شده، دیگه درد نداره و خوابه... فکر می‌کنم تحت تاثیر داروها یکم گیج باشه ولی خب میتونین یه ساعت دیگه برین خونه.

جیمز نفس راحتی کشید و لبخند زد.
- خیلی ممنونم! واقعاً زحمت کشیدید!... ولی چیز دیگه ای هم هست، نه؟

دکتر کیم نگاهش را دزدید و گفت:
- راستش بله... گفتن این حرف خیلی سخته... شاید سخت‌ترین بخش کارم...

جیمز آب دهانش را قورت داد و نوشیدنی را روی میز گذاشت.
- چی شده؟

دکتر کیم مکثی کرد و بعد سرش را بالا آورد و به جیمز خیره شد.
- ببین جیمز... ما چند ساله داریم برای سوجین درمان انجام میدیم. من با چندین دکتر دیگه صحبت کردم و ما بارها براش کمیسیون پزشکی گذاشتیم. ما هرکاری، هر درماین و هر معجونی رو که فکر می‌کردیم بهش کمک کنه امتحان کردیم...

لبخند معذبی زد و ادامه داد.
- جیمز... ما با جادو "تقریباً" هر کاری انجام میدیم... خداهای کوچکی رو زمین هستیم که توی زمین کوچیکمون پادشاهی می‌کنیم... خیلی از افراد تا اخر زندگیشون به اون کلمه "تقریباً" هیچ وقت نمی‌رسند... چوبدستی هاشون رو میچرخونند و هرکاری دلشون میخواد می‌کنند. ولی گاهی اوقات اون کلمه "تقریباً" خیلی مهم میشه، درست میشه وضعیت سوجین. جیمز... نمیخوام با کلمات و جملات امید دهنده الکی اذیتت کنم. واقعیت اینه... ما دیگه نمیتونیم سوجین رو درمان کنیم.

جیمز تقریباً ایستاد و گفت:
- چی؟... یعنی چی؟ چرا؟

- جیمز... درمان‌های جادویی معمولاً اصلاً عوارض ندارند. معمولاً البته... ولی برای سوجین اینطور نیست. درمان‌ها اصلاً تاثیر ندارند و دارند باقی مونده وجود سوجین رو با عوارضشون نابود می‌کنند. مغز سوجین، درمان نمیشه ولی بدنش تحت اثر داروها داره از هم میپاشه. این خونریزی‌ها فقط یکیشه. ما بررسی کردیم... بقیه ارگان‌های بدنش هم درگیرند. دردها قرار بیشتر بشن و سوجین بیشتر زجر میکشه. مشکل اینکه درمان‌های ما برای کم کردن خونریزی و یا مسکن هامون... همگی خودشون مضر هستند چون جادویی اند.... می‌فهمی چی میگم؟

وجود جیمز می‌لرزید. اصلاً انتظار چنین مکالمه را نداشت. نمی‌دانست چه بگوید یا چه احساسی داشته باشد. نه خشمگین بود و نه ناراحت بود. بیشتر ترسیده بود. انگار زمین زیر پایش را خالی کرده بودند و او داشت سقوط می‌کرد. آنقدر سریع سقوط می‌کرد که نمی‌توانست حتی فریاد بکشد.
- من نمی‌فهمم...

- جیمز... دیگه نمیتونیم سوجین رو درمان کنیم. ذهن سوجین به درمان‌ها جواب نمیده و ادامه درمان باعث مرگش میشه... باید درمان رو متوقف کنیم. اینجوری بیشتر زنده میمونه... سخته و مغزش خب... همینجوری میمونه... ولی کمتر درد میکشه، حمله‌های فروپاشی کمتر میشن و عوارض دارو از بین می‌روند... من واقعاً متاسفم جیمز... جدی میگم... درمان سوجین برام خیلی مهمه... ولی نمیتونم بیمارمو به کام مرگ بفرستم... میدونم زندگی با سوجین...

دکتر کیم حرفش را خورد و به مرد روبرویش که داشت آشکارا می‌لرزید نگاه کرد. مرد انگار هزار تکه شده بود. شکسته بود و دیگر انسانی درونش نمی‌زیست. دکتر کیم ناخودآگاه به سمتش رفت و او را مانند مادری در آغوش گرفت.

مرد چیزی نگفت. التماسی نکرد. اعتراض هم نکرد.

تنها مانند بچه گربه‌ای لرزید و درون خودش فرو رفت و مچاله شد.


ادامه دارد...
پاسخ: جادوگر تی وی
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 آبان 1404 23:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

- سلام به شما بینندگان همیشگی جادوگر تی‌وی. من لوئیس ویزلی ِ بای هستم و امروز به وزارت سحر و جادو اومدم. هفته‌های گذشته جامعه جادوگری شاهد اتفاقات بزرگی بوده. از جنگ بین محفل ققنوس و مرگخواران تا اعتراضات به سکوت وزیر سحر و جادو. در تازه‌ترین واکنش اما، یکی از رپر‌های معروف جامعه جادوگری در اقدامی بی‌سابقه در آهنگ جدید خودش به هلگا هافلپاف حمله کرده و سکوت اون رو مساوی حمایت از مرگخواران دونسته. اما حالا تا دقایقی دیگه، خانم وزیر قراره به صورت مستقیم با جامعه جادوگری صحبت کنن. پس با ما همراه باشید.

- کات، عالی بود.

بلافاصله بعد از صدای کارگردان تلویزیونی، یکی از انتظامات وزارت به سمت ویزلی ِ بای رفت و با کلافگی گفت:
- داداش بسه دیگه. بیا بیرون. برای ما مسئولیت داره. آخه اصلاً من نمی‌فهمم چه دلیلی داره که تا کمر بری توی حوض برادران جادویی و گزارش ضبط کنی.

ویزلی ِ بای همینطور که به سختی از لبه حوض خودش رو بالا می‌کشید جواب داد:
- دیگه اگه قرار بود بفهمی که حالا تو سر سفره جادوگر تی‌وی نشسته بودی. الان برای همین یه متر آب میرم یه حکم مأموریت می‌گیرم برای برزیل. میگن تفاوت فرهنگی زیاد دارن! 

ساعتی بعد توی دفتر وزیر

دوربین روبروی صندلی هلگا قرار گرفته بود. هلگایی که مثل همیشه ردای طلایی رنگش با یه خز سیاه رنگ دور گردنش تزئین شده بود و تضادش با موهای طلایی رنگش به ابهت وزیر جدید سحر و جادو اضافه می‌کرد.

- خب خانم وزیر. ما آماده ایم. می‌شمرم. سه... دو... یک. حرکت.

هلگا نگاهش رو به دوربین دوخت. لبخند نرمی زد و با لحن قدرتمند ولی دوستانه شروع به صحبت کرد:
- سلام به همه شما عزیزان جامعه جادوگری. خیلی خوشحالم که امروز می‌تونم از این فرصت استفاده کنم و با شما چشم در چشم صحبت کنم. من به کمک همه شما و با رأی قاطعتون اینجا و پشت میز وزارت نشستم و خودم را مسئول می‌دونم که برای شما شفاف‌سازی‌های لازم را انجام بدم!

چند لحظه سکوت کرد و ادامه داد:
- همه چیز با تصمیم مرگخواران برای حمله به محفل ققنوس شروع شد. چیزی که همه می‌دونین اولین نفری که ازش ناراحت شد خود من بودم. محفلی‌ها همیشه از نزدیکترین دوستان من بودن و رابطمون با همدیگه عالی بوده. اما حالا دیگه من وزیرم! همونطور که محفل ققنوس جز شهروندان این جامعه هستن، مرگخواران هم هستن. درسته که من تصمیمشون و بعضی از کارهاشون رو تأیید نمی‌کنم، اما چیزی که توی دوران انتخاباتیم هم همیشه می‌گفتم اینه که همه برای وزارت سحر و جادو برابرن!

دوباره چند لحظه با سکوت به دوربین نگاه کرد تا تأثیر جمله‌ش بیشتر بشه.

- به هر حال این جنگ همونطوری که پیشبینی هم می‌شد با شکست محفلی‌ها و تصرف مقر اونا توسط مرگخواران به پایان رسید. اینجا بود که جناب مودی به جای اینکه کوتاهی خودش و کمبود اعضای گروهش رو ببینه و نتیجه رو بپذیره، تصمیم گرفت با حضور شبانه توی دفتر من دست به توهین و اتهام و تهدید بزنه! من اگه می‌خواستم می‌تونستم همون شب کاری کنم که از این ساختمون پاش رو بیرون نذاره. اما سعی کردم درکش کنم. بالاخره مودی به خاطر کار توی همین وزارتخونه شعائرش رو از دست داده. پس من باید بهش احترام میذاشتم. در نتیجه با یه اخطار شفاهی ازش گذشتم. به امید اینکه ماجرا بخوابه و اونم بره روی تقویت گروه خودش کار کنه. اما نه...

هلگا نگاهش رو از دوربین گرفت و آهی کشید. خودش رو مأیوس و ناامید نشون داد و دوباره شروع به صحبت کرد:
- اما محفلی‌ها درک نکردن. طرفدارانشون هم درک نکردن. فقط به من میگن باید جلوی مرگخواران رو بگیری. باید زندانیشون کنی. اما من اینا رو هیچوقت قبول نمی‌کنم. من مخالف کامل این برخوردهای رادیکال و تهاجمی هستم. اصلاً پیش خودتون فکر کردین یکی از دلایل اصلی این که لرد امروز اینقدر بی‌مهابا عمل می‌کنه چیه؟ یادمون نره یه زمانی تنها چیزی که لرد می‌خواست فقط یه کار توی هاگوارتز بود. اما ازش دریغ کردن! به جاش شروع کردن به جنگیدن باهاش! خب انتظار دارین اون کاری نکنه؟! اونم مقابله کرد! تا کی می‌خواین این برخوردهای تهاجمی و بدون فکر رو ادامه بدین؟! تمومش کنین دیگه. این کارها یه جایی باید تموم بشه. اگه قرار باشه من قربانی این قضیه باشم با افتخار حاضرم قربانی بشم تا بعد از اون همه کنار هم با صلح زندگی کنیم.

هلگا با صدایی لرزون حرف‌های آخرش رو گفت و از توی کشو دستمال ابریشمی که از قبل آماده کرده بود رو برداشت و باهاش گوشه چشمش که حالا به نظر میومد خیس شده رو آروم پاک کرد.

- من همونطوری که گفتم همه شما رو دوست دارم و درک می‌کنم. همه کسانی که الان دارن بر علیه من کار می‌کنن و حرف میزنن. به طور مثال همین دابی عزیز... دابی یکی از بهترین و قدیمی‌ترین دوستان من بوده. اصلاً با خودت حرف می‌زنم دابی. می‌دونم که خاطرات جالبی با همدیگه توی آشپزخونه هاگوارتس داریم. درسته رابطه ما از قالب ارباب- برده شروع شد. اما خیلی فراتر رفت. چیزی که بین من و تو بوده برای جفتمون با ارزش بوده. من خوشحالم که الان آزادی و رپ می‌کنی. هیچ مشکلی هم ندارم که بر علیه من بخونی. حتی تک تک موزهات رو هم با افتخار قبول می‌کنم. اما هم تو و هم بقیه، از من نخواید که به خاطر این ارتباطات آرمان‌هام رو زیر پا بذارم.

مکثی کرد و با صدای حالا محکم‌تر ادامه داد:
- من همه شما رو دوست دارم و درک می‌کنم. اما این که بخوام اغتشاش و توهین و اتهام رو نادیده بگیرم، بی عدالتی در حق بقیه‌س. پس با افتخار یکی از عادل‌ترین و انسان‌ترین آدم‌هایی که می‌شناختم رو دعوت کردم که بهم کمک کنه. من ممکن بود به خاطر دوستی که با شما دارم نتونم بدون جهت گیری قضاوت کنم. اما بلاتریکس عزیزم اینجاست تا امنیت رو برقرار کنه. و البته که مطمئناً این کار رو به نرمی و با لطافت انجام می‌ده.

هلگا از جاش بلند شد و دست‌هاش رو از همدیگه باز کرد. انگار که می‌خواست همه رو در آغوش بگیره:
- باز هم از همه شما دعوت می‌کنم که بیاین دست به دست همدیگه بدیم و این اوضاع رو یک بار برای همیشه درست کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: جادوگر تی وی
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مهر 1404 20:24
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
چراغ‌های استودیو روشن شدن. نور مستقیم توی صورت مودی افتاده بود، اما اون حتی پلک هم نزد. روی صندلی نشست، پای چوبیش رو با دست جابجا کرد و نگاهش رو به دوربین دوخت. مجری لبخند مصنوعی همیشگی‌شو زد.

- بینندگان عزیز جادوگر تی‌وی، خوش اومدین به این برنامه. امروز کسی مهمان ماست که در این چند هفته گذشته اتفاقات زیادی رو تجربه کرده و حالا بیش از قبل خبرساز شده. این شما و این الستور مودی!

دوربین‌ها روی صورت مودی زوم کردند، اما اون هیچ واکنشی نشان نداد.

- آقای مودی، ممنون که دعوت ما رو قبول کردین. اوضاع این روزا خیلی ملتهبه. همه می‌خوان بدونن، شما هنوز محفل رو فعال می‌دونین؟

مودی با عصبانیت غرید:
- محفل هیچ‌وقت غیرفعال نمی‌شه! توی این نبرد شکست خوردیم؟ بله! ولی جنگ رو که نباختیم! هنوز آدم‌هایی هستن که بلدن بجنگن!
- بودن که بله یه چندتایی ظاهراً هنوز هستن. ولی اونطوری که توی خبرها خوندیم، تعداد اعضای محفل به شدت کم شده. اینطور نیست؟

مودی کمی صدایش بالاتر رفت:
- آره ما تلفات زیاد دادیم. دامبلدور هم دیگه پیشمون نیست! پس من از همینجا میخوام به همه‌ی کسایی که می‌تونن کمکی به محفل کنن بگم که الان وقتشه! اگه میخواین محفلی باقی بمونه بیاین تا کنار همدیگه با این دشمنان قسم خورده بجنگیم! دشمنانی که هر روز به تعدادشون اضافه میشه!

مجری که آشکارا سعی می‌کرد بحث را جنجالی کند با لبخند مصنوعی گفت:
- امیدوارم این فراخوانتون جواب بوده. هرچند دقیقا خانم وزیر رسماً اعلام کرده که محفل ققنوس الان تحت کنترل لرد ولدمورته. پس خیلی نباید امیدوار به گرفتن عضو جدید باشین!

- هیچ خائن و بی‌شرفی نمی‌تونه جلوی فعالیت محفل رو بگیره! اون هلگا هافلپافی که با رأی محفلی‌ها رفته اونجا نشسته و حالا بازیچه دست مرگخوارا شده، برای ما هیچ فرقی با اونا نداره!

مجری که با فریاد مودی از جا پریده بود گفت:
- این حرفاتون بوی تهدید و اتهام میده! می‌دونین چه عواقبی می‌تونه براتون داشته باشه؟! آیا واقعاً قصد دارین به وزارت سحر و جادو اعلان جنگ کنید؟!

مودی که حالا سعی می‌کرد آرامشش رو دوباره به دست بیاره و حرفی نزنه که بقیه بتونن ازش سو استفاده کنند با صدای آرام‌تر گفت:
- من فقط واقعیتو گفتم. هرکس در برابر سیاهی سکوت کنه، شریکشه و ما در برابر اون ساکت نمی‌شینیم. اگه میخوای اسم اینو تهدید بذاری دیگه با خودته.
- منظورتون اینه که علیه وزیر اقدامی می‌کنید؟
- حقیقت خودش کار خودشو می‌کنه. فقط بهتون می‌گم، هر حرکتی، هر تصمیمی، یه قیمتی داره.

مجری مکث کرد. دستیار پشت دوربین با اشاره خواست مصاحبه رو تموم کنه، ولی مجری باز هم ادامه داد:
- یعنی این یه اعلام مبارزه‌ست؟

مودی لبخند کجی زد و گفت:
- نه. این یه یادآوریه. ما هنوز اینجاییم. ولی هر کاری که لازم باشه رو برای از بین بردن مرگخوارا و اربابشون می‌کنیم! فقط مرلین به داد کسی برسه که بخواد جلومون رو بگیره!

سکوتی برقرار شد. مودی از صندلی بلند شد، صدای عصا و پای چوبیش توی سکوت استودیو پیچید. هیچ‌کس حرفی نزد. ولی همه فهمیدن این فقط یه مصاحبه نبود، شروع اتفاقات جدیدی بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: جادوگر تی وی
ارسال شده در: شنبه 21 تیر 1404 19:41
نمایش جزئیات
آفلاین
توجه: این داستان شامل صحنه های غم انگیز و خشن زیادی است و خواندن آن به افراد حساس و زیر 16 سال جدا توصیه نمیشود. این درام از تاریکی های روح نویسنده و با الهام از یک "پرونده واقعی" نوشته شده است.



آگاپه

قسمت ششم: معنای عمیق درمان‌ناپذیر


دست‌هایش با طنابی نامرئی به ستون بسته شده بود و نمی‌توانست خودش را آزاد کند. دهانش بر اثر حمله آنها پر از خون بود و تمام بدنش درد می‌کرد. ابروی سمت چپش، زخمی کاملاً باز داشت و دید چشم‌چپش تقریباً به طور کامل ازدست‌رفته بود. اما همه دردها و زخم‌ها نمی‌توانستند حواس او را از صحنه وحشتناکی که روبرویش در جریان بود پرت کنند.

سوجین با صورتی وحشت‌زده روی زمین افتاده بود و آنها مانند شکارچی بی‌رحم بالای سرش ایستاده بودند. دامن مشکی‌اش پاره شده بود و سر زانوهایش زخم بود. کفشی به پا نداشت و چون مسیری را بدون کفش یا جوراب راه‌رفته بود، کف پاهایش خاکی و قرمز بودند. پیراهن سفیدش کاملاً ازهم‌گسسته بود و سوجین تکه‌های باقی‌مانده‌اش را روی سینه‌اش فشار می‌داد و با دست‌های لرزانش سعی می‌کرد خودش را بپوشاند. صورتش کبود و خونین بود. سوجین، زنی که برای جیمز مظهر قدرت و استقامت بود، به‌شدت گریه می‌کرد و دست‌آزادش را برای دفع حمله احتمالی بالای صورتش نگه داشته بود.

صدایی گفت:
- خیلی داری مقاومت می‌کنی زنیکه... ما که چیز خاصی نمی‌خوابیم...

سوجین چیزی نگفت و به گریه‌کردن ادامه داد.

مردی که از بقیه به او نزدیک‌تر بود، لگد محکمی به کمر سوجین زد. سوجین فریاد لرزانی کشید و روی زمین مچاله شد. جیمز می‌خواست فریاد بزند، ناسزا بگوید و از همسرش دفاع کند؛ اما هیچ صدایی از حنجره‌اش بیرون نیامد. مانند پانتومیمی زجرآور لب‌هایش را تکان داد و کلمات را بی‌آنکه وجود پیدا کنند، در هوا رها کرد.

مردی که سؤال پرسیده بود، تکرار کرد:
- وقتی ازت چیزی می‌پرسم، باید جواب بدی...

سوجین با صدای گرفته و ترسیده جواب داد:
-من... نمی تونم... اخه باید اساس ورودی آفرینش...

مرد فریاد کشید:
- خفه شو دیگه! این دروغ‌ها رو ده دفعه گفتی!...
بعد اهی کشید و چند لحظه ساکت شد. شنل بلند سیاهش را به‌آرامی در آورد و پوزخند زد.
- میدونی چیه... فکر می‌کنم تو خوشت اومده... بیا یه بار دیگه ام تکرارش کنیم... ببین شوهرت هم فکر کنم دوست داشته باشه...
بعد خندید. خنده‌ای وحشتناک و هیولاوار.

سوجین به‌محض شنیدن صدای مرد ضجه‌ای کشید و درحالی‌که کل بدنش می‌لرزید، خودش را روی زمین کشید و سعی کرد از مرد و بقیه دور شود. مانند لاشه‌ای زخمی پاهایش را روی زمین می‌کشید و درحالی‌که گریه‌اش شدیدتر شده بود، با ستون‌کردن آرنج‌هایش بدنش را چند سانت جلو می‌برد.

مرد جلو آمد و روی بدن سوجین خم شد. سرش را محکم به زمین کوبید و همان جا فشار داد. چوب‌دستی‌اش را در آورد و با صدای چندش‌آوری گفت:
-خب... بیا این لباس‌های کثیفو دربیاریم و چند تا زخم خوشگل رو بدنت بذاریم... شاید اونجوری یادت بیاد چطور کارمونو انجام بدی!

سوجین جیغ زد. با تمام هوایی که در ریه داشت فریاد کشید. مرد سوجین را که داشت دست‌وپا می‌زد نگه داشت و بقیه مانند لاشخورهای کثیف به او نزدیک شدند.
صدای جیغ بلندتر و بلندتر شد. آن‌قدر بلند که کرکننده بود و بعد...

جیمز از خواب پرید.

عرق کرده بود و نفس‌نفس می‌زد. دوباره آن کابوس لعنتی را دیده بود. تمام بدنش از شدت ترس و هیجان می‌لرزید و چند لحظه طول کشید که یادش بیاید که روی مبل خوابش برده است. صدای گریه سوجین هنوز هم در گوشش بود و حتی بیرون آن کابوس لعنتی هم رهایش نکرده بود. دست لرزانش را روی قفسه سینه‌اش گذاشت. قلبش محکم می‌کوبید و انگار می‌خواست از سینه‌اش بیرون بیایید. چشم‌هایش را بست و سعی کرد با نفس‌های عمیق خودش را آرام کند. صدای گریه هنوز هم به گوش می‌رسید و کم‌کم رنگ‌وبوی واقعیت پیدا می‌کرد.

با شدت چشم‌هایش را باز کرد و به‌دقت گوش داد. صدای گریه واقعی بود. ناخواسته نگاهی به ساعت انداخت که سه نیمه‌شب را نشان می‌داد. با بدنی که هنوز می‌لرزید با سختی از جایش بلند شد و به سمت اتاق سوجین رفت. مانند کهنه سربازی که خسته از جنگ قبلی به دیدار گلوله‌های جنگ جدیدش می‌رود، قیافه‌اش رنجور و خسته بود. دستش را روی دیوارهای سرد خانه می‌کشید و سعی می‌کرد فکرش را از آن کابوس دور کند. کابوسی که یک‌بار واقعاً تجربه‌اش کرده بود و برای همیشه زندگی‌اش را تغییر داده بود.

به اتاق سوجین رسید و کلید برق را زد.

- سوجین...

سوجین روی زمین مچاله شده بود و عروس خرسی‌اش را به‌شدت در آغوش گرفته بود. صورتش خیس از اشک بود و چشم‌های پف‌کرده و قرمزش نشان می‌داد که گریه‌اش چیز جدیدی نیست. دوباره درد داشت. دردها یکی از بدترین قسمت‌های وضعیت سوجین بودند. این دردها در اثر وضعیت خودش یا در اثر عوارض و تداخل داروها ایجاد می‌شدند. حقیقت این بود که جیمز تقریباً همه چیز را برای آرام‌کردن و درمان سوجین امتحان کرده بود. از داروها و معجون‌های جادویی تا داروهای روان‌درمانی مشنگی و حتی ریشه گیاهان سنتی چینی. در نهایت درمانگرش، یک سری داروهای بسیار قوی را روی سوجین امتحان کرده بود که عوارض وحشتناکی مثل دردهای شدید داشتند. دردها گاهی به حدی شدید می‌شدند که جیمز مجبور می‌شد با داروی بیهوشی سوجین را بیهوش کند؛ چون هیچ مسکنی دردش را کم نمی‌کرد.

جیمزش کنار سوجین زانو زد و به‌آرامی دستش را روی بازویش کشید.
- عزیزم... کجات درد میکنه؟ سوجین... درد مال کجاست؟... بهم نگاه کن... سوجین! درد... کجا اذیت میکنه؟

جیمز سعی کرد منبع درد را پیدا کند؛ ولی سوجین جوابی نمی‌داد و بی‌وقفه گریه می‌کرد. جیمز این بار بازویش را محکم گرفت و او را چرخاند که دوباره بتواند منبع درد را بپرسد و همان موقع متوجهش شد. شلوار سوجین کاملاً خونی بود.

دیگر به سؤالی احتیاج نداشت. بلند شد و لباس‌های جدید و حوله را آماده کرد. سوجین را به‌سختی بلند کرد و به حمام برد. اما وضعیت وحشتناک‌تر از تصورش بود. حجم خون به‌قدری شدید بود که شسته نمی‌شد. اصلاً طبیعی نبود و گریه‌ها و ناله‌های سوجین نیز وضعیت را بدتر می‌کرد.

سعی کرد با معجون ضددرد حداقل گریه را قطع کند. خوراندن معجون به سوجین هم کار بسیار سختی بود. جیمز معمولاً پشت سرش می‌ایستاد، سرش را بغل می‌کرد و محکم نگه می‌داشت و بعد دماغش را می‌گرفت تا دهانش را باز کند. کار خشن و احتمالاً غیرانسانی بود؛ ولی چاره‌ای نداشت. سوجین به هیچ روش دیگری معجون‌های تلخ جادویی را نمی‌خورد. حتی با این روش نیز درد آرام نشد و لباس‌های جدید نیز خونی شدند. وحشت کرد. به کمک احتیاج داشت.

جیمز بار دیگر سوجین را حمام کرد و تمام سعی‌اش را کرد که خونریزی را مهار کند. لباس‌های سیاهی تنش کرد که در صورت کثیف‌شدن کمتر مشخص باشد و درست ساعت 4 و 23 دقیقه بامداد به همراه سوجین از خانه بیرون زد.

سوجین دیگر گریه نمی‌کرد. از شدت خونریزی بی‌حال شده بود و سرش مانند عروسکی هیجان روی بدنش می‌افتاد. جیمز به‌سختی تاکسی گرفت و با توضیحات بسیار راننده را قانع کرد که همسرش مست شده و حالش خوب است. دعا کرد که راننده حرفش را باور کند و آنها را تا ورودی بیمارستان سنت مانگو ببرد که همین‌گونه نیز شد.
دست سوجین را روی شانه‌اش انداخت و همسر نیمه بیهوشش را از تاکسی پیاده کرد و به‌سختی به درون بیمارستان برد. بیمارستان ساکت بود و جیمز بدن بی‌حال سوجین را روی سرامیک سفیدش می‌کشید. ناگهان انگار تمام هوشیاری سوجین بدنش را ترک کرد و بدنش مانند تکه سنگی سفت شد و به زمین افتاد.

جیمز فریاد کشید:
- یکی بهم کمک کنه!
صدایش در راهروها پیچید و پرستارها سراسیمه به سویش شتافتند.
چند دقیقه بعد روی صندلی راهرو نشسته بود. سوجین را به درون اتاق برده و در حال مداوایش بودند. لکه‌های خون بدن سوجین همچون تزیینی بی‌دقت سرامیک‌ها را رنگ‌ کرده بود و تا دم در اتاق کشیده شده بود. انگار تکه نان‌هایی بودند که سوجین برای مرگ ریخته بود. جیمز همیشه تعجب می‌کرد که بدن همسرش چگونه زیر بار آن همه زجر و درد دوام می‌آورد. سوجین او حتی در بیماری نیز شگفت‌انگیز بود. اگرچه ذهنش دیگر شباهتی به سوجین اصلی نداشت، روحی که در بدنش بود همچنان می‌جنگید و دوام می‌آورد.

چند ساعت گذشت و درست کمی بعد از ساعت هفت صبح، درمانگر سوجین از اتاق بیرون آمد.
زنی بود میان‌سال با موهایی خرمایی که همیشه جمعشان می‌کرد و چندین تار موی خاکستری در میانشان پیدا بود. صورتش لاغر بود و چشمان آبی مهربانش همیشه از پشت عینک گردش برق می‌زد. لباس ساده و کمی چروکش نشان می‌داد که بیمارستان در میانه شب به او نامه زده و وقتی برای آراستگی همیشگی‌اش نداشته است. چهره‌اش خسته بود.

به جیمز نگاهی کرد و کمی ساکت ماند. بعد با صدایی آرام گفت:
- فعلاً خون‌ریزی رو درمان کردیم... ولی چیزی هست که باید با هم صحبت کنیم... بریم اتاق من...

بدن جیمز لرزید. همیشه روزهایی که بعد کابوسش می‌آمدند نحس بودند، درست مثل آن روز.


....this is just goodbye


(آگاپه در زیان یونانی یکی از کلمات تجلی کننده عشقه. به قول پائولو کوئیلو یعنی عشقی که می بلعد و نابود میکند.)

افرادی که لایک کردند

THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: جادوگر تی وی
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 خرداد 1404 19:19
نمایش جزئیات
آفلاین
جادوگر تی‌وی | اخبار ۲۰:۳۰


سلام به بینندگان عزیز و جادویی «جادوگر تی‌وی». امشب خبری ویژه و البته یخ‌زده داریم که مطمئناً شما را به خنده وادار خواهد کرد، اما در پس آن، پیامی جدی و مهم نهفته است.

خبر می‌رسد که یکی از اعضای برجسته و البته خاص گروه ریونکلاو، یعنی بم، آدم‌برفی هوشمند و منجمدِ مدرسه‌هاگوارتز، به صورت رسمی نامه‌ای شکایت‌آمیز به مدیریت محترم مدرسه، هری جیمز پاتر، ارسال کرده است.

در این نامه که دقایقی پیش به دست ما رسیده، بم به مشکلات عدیده‌ای اشاره کرده که شومینه‌ی تالار عمومی برای او ایجاد کرده است. به گفته‌ی بم، شومینه‌ای که قرار بوده گرمابخش و محل آرامش دانش‌آموزان باشد، برای او حکم تهدیدی جدی را دارد و بارها باعث شده بخش‌هایی از بدن یخی‌اش به سرعت ذوب شود و ناگهان به بخار تبدیل گردد!

این موضوع نه تنها باعث نگرانی و سردرگمی دوستان و استادان شده، بلکه موجب هرج و مرج‌های کوچک و بزرگ متعدد در تالار عمومی شده است. بم با شوخ‌طبعی یادآور شده که حتی پروفسور اسپراوت از خاطره کلاس پر شده از یخ هنوز در شوک است!

همچنین، بم در نامه‌اش با صراحت بیان کرده که به عنوان موجودی که از سرمای اسکاندیناوی به هاگوارتز آمده، نیازمند فضای سرد و یخ‌زده برای ادامه حیات و تحصیل است و هوای گرم کلاس‌های دفاع در برابر جادوی سیاه برایش قابل تحمل نیست.

در پایان نامه، بم هشدار داده است که اگر این مشکل به سرعت و جدیت حل نشود، مجبور خواهد شد موضوع را با «ننه السا» در میان بگذارد؛ شخصیتی که گفته می‌شود در اداره شرایط بحرانی بسیار جدی و غیرقابل چشم‌پوشی است!

این خبر باعث شده گمانه‌زنی‌های فراوانی در میان دانش‌آموزان و کارکنان هاگوارتز مطرح شود، که آیا مدیریت مدرسه تمهیدات لازم برای رفع این مشکل را خواهد اندیشید یا خیر.

ما در جادوگر تی‌وی پیگیر این موضوع خواهیم بود و به محض دریافت پاسخ رسمی از مدرسه، شما را در جریان خواهیم گذاشت.

تا آن زمان، مراقب باشید که کنار شومینه زیادی گرم نشوید، مبادا ناگهان به بخار تبدیل شوید!

با ما همراه باشید، اخبار بیشتر در ادامه همین برنامه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: جادوگر تی وی
ارسال شده در: شنبه 17 خرداد 1404 13:23
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تالار خصوصی ریونکلاو از همیشه خلوت‌تر بود. بیشتر کسانی که توی هاگوارتس مونده بودن، این ساعت از آخر هفته، کار بهتری برای انجام دادن داشتن. اما وقتی با دقت بیشتری به مبل‌های راحت نزدیک شومینه نگاه می‌کردی، می‌تونستی دو نفر رو اونجا کنار همدیگه ببینی. یکی از اون‌ها که یه نوجوان ریزه میزه بود و داشت با زن لاغر و قد بلندی که موهای فرفری پر‌پشت و یک سبیل عجیب و غریب داشت، صحبت می‌کرد.
کم‌کم صدای اون دو نفر واضح‌تر شد:
- ببین سیبل جان، تو تنها کسی نیستی که چنین مشکلاتی رو داری. می‌دونم سخته، ولی باید قوی باشی.

سیبل دماغش رو بالا کشید و با صدایی که لرزش توش حس می‌شد گفت:
- آخه فقط که همین نیست. حس می‌کنم لرد سیاه هم دیگه من رو جز یاران وفادارش نمی‌دونه. همین مأموریت آخر من هر چی تلاش می‌کردم اصلاً عکس العملی نشون نمی‌داد.

گابریلا دیگه حرفی نداشت که بزنه. از هر راهی می‌رفت نمی‌تونست سیبل رو سرحال بیاره. اون هم خودش رو روی یکی دیگه از مبل‌ها ول کرد و زانوهاش رو بغل کرد و توی افکار خودش فرو رفت. خودش هم کم بدبختی نداشت! اون از سالازار که هی بهش فشار می‌آورد و مجبورش می‌کرد به جهنم بره، اون از لرد و دامبلدور که هر کدوم از یه طرف بهش فشار میارن.

کم‌کم اون هم داشت اسیر سگ سیاه افسردگی می‌شد که ناگهان هر دو با صدای بلندی از جا پریدن!

- چیه؟ ناراحتی؟!

گابر و سیبل در حالی که مثل همون سگ سیاه افسردگی ترسیده بودن اطرافشون رو نگاه کردن. اما هیچ‌کس اونجا نبود!

- احساس می‌کنی هیچکس رو نداری که بتونی باهاش درد دل کنی و اون آرومت کنه؟!

سیبل سقلمه‌ای به گابریلا زد و زیر لب گفت:
- ببین یه چیزی اونجاس صدا از اون تو داره میاد!

هر دو به سمت یه وسیله که ماگل ها بهش «دوربین» می‌گفتن نگاه کردن!

- دلت می‌خواد یه نفر که خیلی تجربه داره بتونه توی مشکلاتت بهت راهنمایی کنه؟

همینطور که اون دو نفر داشتن بررسی می‌کردن که ببینن آیا این یکی از دسیسه‌های دشمنه یا این که واقعاً سعی داره کمکشون کنه یهو یه جسم سنگین زرد رنگ که ابعادش بزرگش نصف تالار خصوصی ریونکلاو رو پر می‌کرد با صدای بلندی روی زمین افتاد!
گابر و سیبل که از ترس رنگشون از دامبلدور هم سفید‌تر شده بود سعی کردن اون جسم رو با دقت بیشتر بررسی کنن! انگار شبیه یه نوشته بود!

- بهتره با مامی تماس بگیری!

آدم پشت دوربین با فریاد این جمله رو گفت و نوشته زرد کف تالار شروع به درخشیدن کرد!

- از این هفته، شما می‌تونید هر سه‌شنبه با ارسال جغد، تماس تلفنی و یا حتی تصویری، مشکلاتتون رو با مامی ِ دل‌ها، هلگا هافلپاف، در میون بذارید و از خرد و تجربه مامی استفاده کنید! پس بهتره وقت رو تلف نکنید و همین الان جغد خودتون رو بفرستید، تا مامی مشکلتون رو براتون حل کنه! فقط کافیه اتفاقی که براتون افتاده یا چیزی که ناراحتتون کرده، یا حتی تصمیمی که برای گرفتنش شک دارید رو به مامی هلگا بگید و منتظر پاسخ خردمندانه‌شون باشید!

گابریلا و سیبل یه نگاهی به هم انداختن ولی مجدداً با فریاد دیگه‌ای سه متر به هوا پریدن!

- سه‌شنبه ها با مامی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در 1404/3/17 13:28:24
پاسخ: جادوگر تی وی
ارسال شده در: پنجشنبه 11 اردیبهشت 1404 00:26
نمایش جزئیات
آفلاین
توجه: این داستان شامل صحنه های غم انگیز و خشن زیادی است و خواندن آن به افراد حساس و زیر 16 سال جدا توصیه نمیشود. این درام از تاریکی های روح نویسنده و با الهام از یک "پرونده واقعی" نوشته شده است.



آگاپه

قسمت پنجم: دوستانی که دوست نمی مانند.


ماریا هاپکینز در زندگی اش سختی‌های زیادی کشیده بود.

اگرچه او در خانواده‌ای جادویی به دنیا آمده بود، اما باز هم زندگی چندان رؤیایی نداشت. اگر می‌خواست خاطرات کودکی‌اش را در یک کلمه تعریف کند، شاید کلمه "جنگ" مناسب‌ترین کلمه بود.
انگار کسی تمام خاطرات و تصاویر کودکی‌اش را گرفته و محکم تکان داده بود؛ چون همه چیز را خاکستری و درهم به یاد می‌آورد. همه چیز در خانواده آنها از همان ابتدا اشتباه بود. مادر ماریا هرگز پدرش را دوست نداشت و هیچ‌وقت نتوانسته بود او را به‌عنوان مرد زندگی‌اش بپذیرد. همین زن که ماریا اصلاً حس مادری‌اش را درک نکرده بود، در تمام زندگی خود با همسرش جنگیده و او را دشمنی دیده بود که مجبور است شکستش دهد. پدرش هم یک مغازه‌دار ساده بود. مردی معمولی که تنها یک زندگی بی حاشیه می‌خواست؛ اما نتوانسته بود تجربه‌اش کند و تنها حسرت و خشم را در زندگی چشیده بود. ماریا در دامان چنین خانواده‌ای بزرگ شده بود.

او همیشه به اولین خاطره زندگی‌اش فکر میکرد. یادش نمی‌آمد چند سالش بود؛ ولی آن‌قدر کوچک بود که کف اتاقش دراز کشیده بود و روی دفتر نقاشی سیمی‌اش با مدادشمعی نقاشی می‌کشید. کف اتاق موکتی به رنگ کرم روشن داشت و ماریا تماس پرزهای موکت با پوستش و قلقلک‌دادن شکمش را به یاد می‌آورد. اتاقش یک پنجره بلند و باریک داشت که به خیابان شلوغی در لندن باز می‌شد و وقت‌هایی که باز بود، موسیقی از زندگی جاری در لندن را پخش میکرد. پنجره پرده توری بلند و سفیدی داشت که با هر نسیم تکان می‌خورد و رقص نور کم جانی را روی موکت می‌آفرید. ماریا خوشحال بود. پنجره، موکت، اتاقش و نقاشی کشیدن را دوست داشت.
اما ناگهان خاطره تغییر میکرد. رنگ کرم موکت، گرمی آفتاب پنجره و رنگ قرمز مدادشمعی‌اش محو می‌شد و جایشان را رنگ خاکستری پر رنگی می‌گرفت. صدای دعواهای پدر و مادرش در راهرو، به گوش می‌رسید و مدام بلند و بلندتر می‌شد. والدینش به در اتاق او می‌رسیدند و او حتی می‌توانست موهای موج‌دار مادرش را هم از لای در ببیند. بعد آن کلمات گفته می‌شدند. کلماتی که احتمالاً برای پدر و مادرش تنها سخنانی بی‌معنی در روند خروشان خشم و ناراحتی‌شان بود؛ ولی برای ماریای کوچک معنی زندگی را عوض کرد.

- من اگر میتونستم میرفتم و خودمو از این جهنم خلاص میکردم! فقط این بچه دست و پامو بسته!

- فکر میکنی من بچه میخواستم؟ تو این بچه رو تو زندگیم آوردی! تو... تو و این بچه حالمو بهم می زنین!

- خفه شو!


آخرین چیزی که ماریا به‌خاطر داشت، صدای شکستن بود و بعد همه چیز سیاه می‌شد. انگار ذهنش نمی‌خواست یا نمی‌توانست به خاطرات بعد آن مکالمه برگردد. این مکالمات، جنگ‌ها، گریه‌ها و تهدید به رفتن‌ها در تمام زندگی‌اش جاری بود و تا سال‌ها در عمق ذهن ماریا هک شده بود که همه اینها تقصیر اوست. او کودکی بود که برای دوست‌داشتن به دنیا نیامده بود، بلکه باری بود که والدینش از سر ترحم یا مسئولیت به دوش می‌کشیدند و ماریا بهتر از هر کسی درک کرده بود که سرپرست داشتن با پدر و مادر داشتن فرق دارد.

نقطه عطف زندگی ماریا و شاید تنها نجات‌دهنده‌اش، ورود به هاگواتز بود. او که به علت فشارهای روانی و دعواهای بی‌پایان خانه، منزوی و افسرده بود، کم‌کم توانست با انسان‌های دیگر ارتباط برقرار کند. در همان اولین سال ورودش با توصیه‌ها و پیگیری‌های مستمر یکی از استادهایش، روان‌درمانی را آغاز کرد و حالش رو به بهبودی رفت. قدم‌به‌قدم ذهنش ساخته و مرتب شد و حداقل توانست چند گره از میلیون‌ها گره روانی که والدینش در ذهن معصوم و کودکانه‌اش زده بودند را باز کند.
از سال دوم به بعد دیگر کریسمس به خانه نرفت و وقتی دید والدینش اهمیتی به بود و نبودش در خانه نمی‌دهند، تابستان آن سال و بعد تمام تابستانه‌ای زندگی‌اش را در خانه عمه‌اش گذراند. این قطع ارتباط بهترین تصمیم زندگی‌اش بود. انگار ریسمانی که او را به وزنه‌ای سنگین وصل میکرد بریده شده بود و او می‌توانست به سطح آب برگردد. دیگر لازم نبود خفه شود و زیر بار سنگینی تصمیم اشتباه والدینش روحش را قربانی کند.

او درمان شده بود.
دیگر سال‌ها بود آن احساس را نداشت. آن احساس ماریای کوچک که دوست داشته نمی‌شد. اما دیدار با جیمز و سوجین تمام آن خاطرات را زنده کرده بودند. انگار در گنجه‌ای خاک خورده در ذهنش گشوده شده و تمام خرت‌وپرت‌هایی که روزی فکر میکرد دور ریخته، بر سرش آوار شده بود. بعد از رفتن جیمز، با قلبی دردمند و ذهنی آشفته مسیر برگشت را پیش گرفت. هیچ‌چیز سوجین شبیه به بچگی او نبود. قضیه او فرق میکرد. سوجین یک زن بالغ بیمار بود و بیماری‌اش نیز ربطی به کودکی‌اش نداشت.

پس چرا ماریا را یاد خودش می‌انداخت؟ چرا قفسه سینه‌اش درد میکرد؟


سرش کمی گیج می‌رفت. از روبروی کافه‌ای که هنگام رفتن دیده بود گذشت. ایستاد، برگشت و روی یکی از میزهای بیرون کافه نشست. چیز مهمی نبود. او بیمارهای بسیار بدتری دیده بود که به‌مراتب وضعیت بسیار وحشتناک‌تری داشتند. یک قهوه می‌خورد و حالش خوب می‌شد، فقط کافی بود استراحت کند.
سفارشش را داد و به صندلی‌اش تکیه داد. چراغ‌های خیابان اصلی نیز روشن شده بود. مردم در دسته‌های کوچک راه می‌رفتند و خیابان شلوغ‌تر از زمانی بود که ماریا در عصر آن روز دیده بود. خانواده‌ها با بچه‌های کوچک، زوج‌هایی با دسته‌ای قفل کرده، نوجوان‌های پرشور و شلوغ از جلوی او رد می‌شدند. همه اینها برای ماریا نشانه زندگی بود و همیشه به او آرامش می‌داد. به او یادآوری میکرد که زندگی همیشه در جریان است و او را نیز با خود به جاهای جدید خواهد برد. اما آن شب انگار چیزی فرق میکرد. جیمز اسمیت و همسرش چیزی را در ماریا تغییر داده بودند که دوست نداشت.

ناگهان حرفهای روانپزشکش را به خاطر آورد.

" درد چیز بدی نیست. بهمون میگه یه چیزی درست کار نمیکنه. در واقع مثل یه چراغ قرمز میمونه که چشمک میزنه و هشدار میده. ازش نترس. بذار تو رو در بر بگیره و بهت بگه چی درست نیست. اون وقت میتونی برای ترمیم تلاش کنی"

ترسناک بود. نمی‌خواست یک سری احساسات را حس کند. دلش می‌خواست فرار کند. از آن خیابان، از جیمز اسمیت، از سوجین و به‌خصوص از سوجین فرار کند و هرگز برنگردد. اما این کار را نکرد. به خودش باور داشت. او قوی تر از احساساتش بود.

نفس عمیقی کشید و به خودش امید داد. چشم‌هایش را بست و بدنش را ریلکس کرد. گذاشت حس بدی که در شکمش چرخ می‌زد و به قلبش چنگ می‌انداخت؛ او را در بر بگیرد. ترس، غم و چیزی قوی‌تر و ناشناخته‌تر او را در برگرفت. بیشتر متمرکز شد و تنفس‌هایش را عمیق‌تر کرد. احساس عجیب و قوی او را احاطه کرد و زجر شروع شد. انگار احساس کم‌کم او را تسخیر میکرد. بی‌اختیار اشک‌هایش جاری شد؛ اما متوقف نشد. تسلیم شد تا او را در بر بگیرد و شکست بدهد. بعد درست آن اتفاقی که پزشکش گفته بود افتاد. چیزی که درد میکرد خودش را نشان داد.

یاد روزی افتاد که می‌خواست پرستار شود. استادانش به او شغل‌های بهتر را معرفی کرده بودند؛ چون نمرات سمجش خوب شده بودند؛ اما او بر روی این شغل پافشاری کرده بود. اصراری که فقط خودش دلیلش را می‌دانست. او، دختری با زخم‌های زیاد بود. زخم‌هایی که هرگز ترمیم نشده بودند و به بدترین و کریه‌ترین حالت تنها جوش‌خورده بودند. هیچ‌کس به فکر درمان زخمه‌ای او نبود، برای هیچ‌کس مهم نبود و اکنون او می‌خواست همان فردی باشد که برایش "مهم" است. فردی که شفا می‌دهد و زخم‌ها را می‌بندند. می‌خواست فردی باشد که در زندگی خودش هرگز نداشت.

چشم‌هایش را باز کرد. گارسون قهوه‌اش را آورده بود و او می‌دانست حقیقت تلخ‌تر از قهوه روبروی اوست. حالا درک میکرد که چرا سوجین او را به یاد کودکی‌اش می‌اندازد. مهم نبود که او زنی بالغ بود. در درون ذهن آن زن بالغ، دختر کوچکی بود که می‌ترسید و گم شده بود. دختری که نمی‌دانست کجاست و برای دردهایش به کجا فرار کند.

سوجین، خود ماریا بود.

اشک‌هایش جاری شدند. دلش برای سوجین نمی‌سوخت. ترسیده بود. از بازگشت و یادآوری کودکی‌اش ترسیده بود. پول ماگلی را بدون دانستن مقدارش روی میز گذاشت و از پشت میز بلند شد. اشک‌هایش را پاک کرد و به سمت ایستگاه اتوبوس به راه افتاد. می‌دانست که دارد فرار می‌کند؛ اما برای مواجه با آن ماریای کوچک دردمند آماده نبود. هرگز آماده نبود. تمام این سال‌ها برای فراموشی و کنارگذاشتنش تلاش کرده بود و اکنون نمی‌خواست با آن حجم از درد روبرو شود. جیمز همیشه می‌توانست پرستار دیگری برای همسرش پیدا کند.

ایستاد و برگشت. به میانه خیابان خیره شد. به باورهایش خیانت کرده بود. نتوانسته بود آن کسی باشد که برایش "مهم" است. او هم فرقی با والدینش نداشت. او هم داشت دختر ترسیده و تنهایی را ترک میکرد. پوزخند زد. زندگی چقدر بی‌رحم بود. بعد آن همه‌سال، به او نشان داده بود که او هم می‌تواند شبیه همان هیولاهایی باشد که از آنها متنفر بود. فرق نداشت، همه می‌توانستند وحشتناک باشند.

برگشت و قدم‌هایش را از قبل هم تندتر کرد. ماریا بود که خواسته بود سوجین را ببیند و هنوز آن نگاه کودکانه و ذوق‌زده جیمز را به‌خاطر داشت. به جیمز امید داده بود و احتمال ماندنش را مطرح کرده بود. حالش از خودش به هم می‌خورد. حتماً وقتی رئیس بیمارستان به جیمز خبر می‌داد که او نخواهد آمد خیلی غصه می‌خورد. کاش می‌توانست به جیمز توضیح دهد. به او بگوید که تقصیر او نیست و اگر می‌توانست، اگر زخم‌هایش اجازه می‌دادند، حتماً به او کمک میکرد.

به ایستگاه رسید.

صدای در ذهنش گفت:
" ولشون کن. مگه کسی دلش به حال تو سوخت؟ مگه کسی بهت کمک کرد؟ تو چرا می خوای چنین کاری بکنی؟... زندگی خیلی با تو بد بوده. حق داری بد باشی"

خشکش زد. بدنش یخ کرد.

اشتباه میکرد. او شبیه به والدینش نبود. او درد را می‌دانست و باز هم آن را به دیگری می‌بخشید.

او به مراتب هیولای وحشتناک‌تری بود.


....this is just goodbye


(آگاپه در زیان یونانی یکی از کلمات تجلی کننده عشقه. به قول پائولو کوئیلو یعنی عشقی که می بلعد و نابود میکند.)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: جادوگر تی وی
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 اردیبهشت 1404 01:32
نمایش جزئیات
آفلاین
توجه: این داستان شامل صحنه های غم انگیز و خشن زیادی است و خواندن آن به افراد حساس و زیر 16 سال جدا توصیه نمیشود. این درام از تاریکی های روح نویسنده و با الهام از یک "پرونده واقعی" نوشته شده است.

آگاپه
قسمت چهارم: تاریکی‌هایی که جدا خوب هستند.


آهنگ این قسمت

جیمز طاقتش را نداشت.
در نگاه هاپکینز وحشتی را دیده بود که نمی‌خواست درکش کند و اصلاً نمی‌خواست با آن روبرو شود. به همین دلیل هم دست سوجین را می‌کشید و هاپکینز را در آن خیابان تاریک تنها می‌گذاشت. انگار با این کار وحشت، دلسوزی و تردید هاپکینز را هم پشت سر می‌گذاشت و اگر برنمی‌گشت و اگر نمی‌دید، همه آن چیزهای وحشتناک محو می‌شدند و از بین می‌رفتند.

بدون توجه به تلوتلوخوردن و ناله‌های ضعیف سوجین، با بیشترین سرعتی که می‌توانست خودش را به خانه رساند. در را باز کرد، وارد خانه شد و بعد سوجین را سریع به دنبال خودش به داخل کشید و در را محکم پشت سرش بست.

اکنون آنجا بود. در راهروی نیمه‌تاریکی که با نور آباژور پذیرایی روشن شده بود و به نظر جیمز تاریک‌ترین جای جهان به نظر می‌رسید. به در تکیه داد و سر خورد و همان جا روی زمین نشست. هنوز دست سوجین را رها نکرده بود و به همین دلیل او را نیز با خودش به زمین کشید. سوجین مانند عروسک خیمه‌شب‌بازی که از دستان هنرمند پشت‌صحنه رها شده، روی زمین افتاد و انگار که بدنش مایعی بی‌شکل باشد روی زمین دراز کشید.

چیزی نشده بود. هاپکینز هنوز چیزی نگفته بود. هنوز رهایشان نکرده بود. پس چرا جیمز این‌قدر غمگین و مضطرب بود؟
لب پایینی‌اش لرزید و چشمانش سوخت. غم مانند ماری حیله‌گر از قلبش منشأ گرفت و خودش را دور گلوی جیمز پیچید. اگر چند سال پیش بود، اگر کمی جوان‌تر بود، اگر کمی امیدوارتر بود، شاید می‌توانست تحمل کند؛ ولی روزهای خاکستری تمام جوانی‌اش را برده بودند و جیمز در پیرترین روزهای زندگی‌اش بود. برای کسی مثل او که در خانواده سنتی بزرگ شده بود، گریه‌کردن نشانه ضعف مطلق بود، ولی در آن لحظه و در انتهای راهروی نیمه‌تاریک، در کنار زنی که دیگر نمی‌شناخت می‌توانست ضعیف‌ترین آدم دنیا باشد.

به‌آرامی در خودش مچاله شد و کنار سوجین دراز کشید. روح و ذهنش دیگر تحمل ذره‌ای استرس را نداشتند و این دیدار ساده با هاپکینز تمام وجودش را خسته کرده بود. به‌صورت سوجین نگاه کرد. گونه‌اش را روی سطح کثیف پارکت چسبانده بود و چشم‌هایش را بسته بود. جیمز می‌دانست خواب نیست. می‌دانست ذهنش مانند یک ماشین کودکی در حال برگشت به دوران کودکی و ترمیم خودش است. این چیزی بود که همیشه اتفاق می‌افتاد؛ سوجین دچار شوک می‌شد و بعد به کودکی‌اش برمی‌گشت. به جایی که جیمز نمی‌توانست به دنبالش برود، نمی‌توانست برش گرداند. به جایی که جیمزی وجود نداشت و او تنها یک مرد غریبه بود.

پلک زد و اشک مانند جویباری که بر زمین‌های مرده جاری می‌شود، روی پوست ترک‌خورده‌اش جاری شد. اول یک قطره، بعد دومی و بعد شدیدتر و شدیدتر و شدیدتر. هق‌هقش بلند شد و از شدت درد و اضطراب ناله کرد. همیشه وقتی گریه میکرد، یاد آن خاطره دور می‌افتاد. آن شبی که برای اولین‌بار سوجین را دیده بود.

19 سال پیش، هاگواتز


ساعت ده شب بود و جیمز با صورت گریان در میان راه‌پله‌های تاریک می‌دوید. پسر لاغراندام و قد کوتاهی بود. با اینکه تنها 12 سالش بود و میدانست روزی به اندازه پدرش قد بلند خواهد شد، گوشه ای از وجودش همیشه میترسید که تا ابد در همین تن ضعیف زندانی باشد. تن ضعیفی که کنار خانواده ماگلی اش، دست مایه ایی برای زورگویی و اذیت و آزار بقیه شده بود.

هاگواتز را دوست داشت. آنجا را بیشتر از هر چیزی در زندگی‌اش دوست داشت؛ اما زندگی در این جامعه کوچک جادوگری برای او یک شکنجه تمام‌عیار بود. هاگواتز مانند تمام مدرسه‌های جهان، فارغ از جادویی بودنش، سلسله‌مراتب خودش را داشت. انگار این ذات آدمی است که در هرجا هرم قدرت را می‌سازد و مکان یا زمانش آن‌قدرها هم مهم نیست. در هرم هاگواتز، دانش‌آموزان بزرگ‌تر و با خانواده‌های اصیل در نوک هرم بودند و دانش‌آموزان جدیدتر و خانواده‌های ضعیف‌تر در پایین هرم قرار می‌گرفتند. مشکل جیمز این بود که او اصلاً در هرم نبود. او، پسری که برای سنش بسیار زیر نقش بود، پسری که در یک خانواده کارگر مالی به دنیا آمده بود، جایی در این هرم جادویی نداشت. برای همین هم کتک می‌خورد، مسخره می‌شد و هرگز در میان هم سن و سالانش پذیرفته نشده بود.

اما این بار شکنجه‌ها و آزار و اذیت‌های هم‌کلاسی‌هایش به درجه جدیدی رسیده بود. همان گریفیندوری هایی که در تاریخ هاگواتز به شجاعت و شفقت معروف بودند، بعد آخرین کلاس آن روز، به‌زور او را در یک اتاق‌خالی گیر انداخته بودند. لختش کرده بودند و بعد از مسخره‌کردن بدنش، همان جا رهایش کرده بودند. جیمز پشت درهای بسته اتاق التماس کرده بود که لباس‌هایش را پس دهند. اما آن هیولاهای کودک نما به گریه‌ها و التماس‌هایش خندیده بودند و تنها یک‌دست لباس دخترانه به او داده بودند. یک ساعت تمام طول کشیده بود که جیمز در را باز کند و در آخر مجبور به پوشیدن دامن و بلوز دخترانه شده بود.

متنفر بود. از خودش متنفر بود، از هم کلاس هایش متنفر بود، از ارشدها و استادهایی که اعتراضش را نادیده گرفته و شکنجه‌ها را شوخی دوستانه تلقی کرده بودند هم متنفر بود. فقط می‌خواست به خوابگاه برگردد و در میان تخت گرمش فکر کند که جادوگر شدن به تمام این اذیت‌ها می‌ارزد. خودش را قانع میکرد که می‌تواند تحمل کند. حرفه‌ای مادرش را به یاد می‌آورد که مدرسه تنها یک تنگ کوچک است و وقتش که برسد می‌تواند در اقیانوس شنا کند. ماگل بودنش تنها در مدرسه مهم بود و وقتی بزرگ می‌شد، یک جادوگر واقعی بود. آری، فقط کافی بود بزرگ شود.

نفس‌زنان و خیس از اشک و عرق، به جلو تابلوی بانوی چاق رسید. بانوی چاق چشم‌هایش را گشاد کرد و نگاهی به سرتاپای جیمز انداخت.
- این چه وضعشعه؟ چه قیافه‌ای برای خودت درست کردی؟

جیمز با بی‌حالی چشم‌هایش را چرخاند. دیگر حوصله جواب‌دادن به یک تابلوی فضول را نداشت. با صدای لرزان گفت:
- هلوی بهاری!

- نوپ! رمز غلطه!

- چی؟ ولی رمز در تا امروز ظهر همین بود!

بانوی چاق چینی به بینی اش داد و گفت:
- دقیقا! خودت هم میگی تا امروز ظهر! حالا هم اگر رمز رو نمیدونی مزاحمم نشو پسر! یا شایدم دختر! ... اه! هرچی!
بعد چرخید و پشتش را به جیمز کرد.

جیمز با ناباوری نگاهی به راه‌پله خالی انداخت. بقیه نقاشی‌های دیوار هم با نگاهی تأسف‌آمیز به او خیره شده بود و یا با اشاره‌کردن به او با هم پچ‌پچ می‌کردند. زانوهایش سست شد رو روی پله‌های روبروی بانوی چاق نشست. باورش نمی‌شد. با این سرووضع مجبور بود به اتاق یکی از اساتید یا حتی مدیر مدرسه برود. یک‌بار دیگر هم همین اتفاق افتاده بود و آنها همان سؤال بانوی چاق را از او پرسیده بودند.

" این چه قیافه ای برای خودت درست کردی؟"

چرا همیشه این سؤال را می‌پرسیدند؟ هیچ‌کس نمی‌توانست باور کند که او قربانی است و این لباس‌ها را خودش انتخاب نکرده؟ این‌قدر عجیب به نظر می‌رسید؟

این بار با صدای بلند به گریه افتاد و صدای ناله‌هایش در فضا اکو شد. تنها بود. خیلی تنها بود. شاید جادوگر شدن آن‌قدرها هم ارزشش را نداشت. شاید او بود که مشکل داشت. پسری بود با سرنوشت سیاه که هم در دنیای ماگلی و هم در دنیای جادویی بیچارگی‌اش را به دوش می‌کشید. حتی آن جادوی فوق‌العاده و آن نیروی بی‌نهایت نیز نتوانسته بود از بدبختی‌هایش کم کند.
در میان گریه‌هایش راه‌پله‌ای که رویش نشسته بود شروع به حرکت کرد و به پاگرد دیگری چسبید. البته برای جیمز مهم نبود. به‌زودی یا سرایدار مدرسه پیدایش میکرد و یا خودش مجبور می‌شد پیشش برود. در آن لحظه می‌توانست تا دلش می‌خواهد غصه بخورد و گریه کند. غم تنها چیز فراوان و رایگان زندگی‌اش بود. برای بقیه چیزهای زندگی‌اش بهای زیادی داده بود.

- اگر دستمال میخوای... من یکی دارم!

جیمز آن قدر ترسید که از جا پرید و اگر دست ناشناسی او را از پشت نگرفته بود، با صورت به زمین می‌خورد.

- درسته خوشگلی ولی اصلا نمیخواستم بهت حمله کنم!

جیمز خودش را آزاد کرد و برگشت. دختری با پلیور سبز پشتش ایستاده بود و با لبخند کجی او را نگاه میکرد. موهای بافته‌اش از زیر کلاه‌سیاهی که به سر گذاشته بود بیرون‌زده بود و چشم‌هایش از هیجان می‌درخشید. دختر را می‌شناخت. او یک سال دومی اسلیترینی بود؛ اما اسمش را به یاد نمی‌آورد.

- به نظرم اگر لباس دخترونه دوست داری، اشکال نداره بپوشی! میتونی هرچی میخوای بپوشی! لازم نیست گریه کنی... فقط اینو با احترام کامل میگم که دامنش برات کوتاهه... فکر کنم سایز شیش برات...

جیمز دیگر تحمل نداشت. با همان صدای لرزان شروع به فریادکشیدن کرد.
- میدونم اشکالی نداره! ولی من این کارو نکردم! چرا هیچ کس ازم نمیپرسه که خودم انتخابشون کردم یا نه؟... اینجا هیچ کس آدم نیست؟ یه جادوگر نه! یه آدم!

دختر با نگاه بهت زده به او خیره شد و گفت:
- تو... حالت خوبه؟

جیمز پوزخندی زد و در حالی لبهایش میلرزید گفت:
- خوب به نظر میام؟ واقعا میپرسی؟ با این قیافه مسخره و وحشتناک؟

دختر چند لحظه ددر همان حال ماند و بعد بی مقدمه جلو رفت و جیمز را بغل کرد.

- نه واقعا خوب به نظر نمی‌آیی! ولی اشکالی نداره وحشتناک و حتی مسخره باشی! اشکالی نداره هرچی باشی! هرچی معیار خوب و قوی بودن رو تو مغزت داری، بریز بیرون... میتونی له شده و ناراحت باشی! اینا قسمت‌های تاریک وجودتن... ولی میدونی چیه؟ تاریکی جدا چیز خوبیه! میتونی تاریک و غمگین باشی! حتی با دامن به این کوتاهی و تنگی!

جیمز میان گرمای آغوش صادقانه دختر ذوب شد. همه چیز در موردش قوی و باشکوه بود. حتی شوخی کوچکش در مورد دامن هم به دلش نشست. بدون آنکه متوجه باشد، سرش را به شانه دختر تکیه داد و چشم‌هایش را بست. برای یک‌لحظه، یک‌لحظه بسیار کوتاه، احساس کرده بود زنده است. احساس کرده بود یک نفر در تمام دنیا صادقانه او را درک کرده، بدون آنکه واقعاً او را بشناسد یا از او انتظاری داشته باشد. همیشه احساس میکرد که زندانی ای در قفس شیشه‌ای است و دیگران برای تفریح به قفسش ضربه می‌زنند و هیچ‌کس در آن طرف شیشه در کنارش نیست. او در دنیای زندگی میکرد که جزئی از آن نبود و در آن لحظه برای اولین‌بار شیشه ناپدید شده بود.

- اگر پاک کردن دماغت با بلوزم تموم شده، رمز در بوقلمونه!

جیمز برای بار دوم از جا پرید و از آغوش دختر بیرون آمد. صورتش کمی قرمز شده بود و خجالت می‌کشید.

- ببین ام... ببخشید! من نباید سر تو خالیش میکردم! تقصیر تو نبود!

دختر لبخند بیخیالی زد و گفت:
-میدونم... من خیلی خفنم! درک و شعورم بالاست! تازه دامن خوشگل تو رو هم ندارم!

جیمز خندید و به سمت تابلوی بانوی چاق رفت و رمز را گفت. تابلو که باز شد، یک بار دیگر به سمت دختر برگشت و پرسید:
- بازم ببخشید... اسمت رو یادم رفته... راستی رمز در رو چرا بلدی؟

راه پله داشت میچرخید و دختر به همراهش دور میشد. با همان لبخند، فریاد زد:
-سوجین! یادت نره اول سو و بعد جین! تو امشب خفن ترین آدم زندگیت رو دیدی!

بعد میان راه‌پله‌ها محو شد و پسر را با سؤالاتش تنها گذاشت.



حال 19 سال بعد از آن اتفاق هم پسر آنجا بود. درحالی‌که اشک می‌ریخت خودش را روی کف زمین جلو کشید و همسرش را در آغوش گرفت.

- یادم نرفته... اول سو و بعد جین... خفن ترین آدم زندگیم!


....this is just goodbye


(آگاپه در زیان یونانی یکی از کلمات تجلی کننده عشقه. به قول پائولو کوئیلو یعنی عشقی که می بلعد و نابود میکند)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: جادوگر تی وی
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 فروردین 1404 01:30
نمایش جزئیات
آفلاین
توجه: این داستان شامل صحنه های غم انگیز و خشن زیادی است و خواندن آن به افراد حساس و زیر 16 سال جدا توصیه نمیشود. این درام از تاریکی های روح نویسنده و با الهام از یک "پرونده واقعی" نوشته شده است.

آگاپه
قسمت سوم: دختربچه ها تصویری در آینه ندارند.



جیمز در هنگام مرگ تنها به یک خاطره فکر کرد. خاطره روزی که هاپکینز را دیده بود و او گفته بود که می‌خواهد بماند.


خورشید داشت غروب میکرد و به آسمان رنگ خون بخشیده بود. پنجره آشپزخانه انوار طلایی غروب را به خانه راه داده بود و صورت تیره هاپکینز که روبروی پنجره نشسته بود، غرق در نور بود. به‌سان فرشته‌ای می‌مانست که در همان لحظه روبروی جیمز حلول پیدا کرده است. جیمز انتظارش را نداشت و حسابی جاخورده بود. تنها کاری که از اوبرمی آمد این بود که با ناباوری به هاپکینز خیره شود. می‌ترسید چیزی بگوید. شاید آن لحظه شیرین، آن لحظه کوتاه امید به پایان برسد و او دوباره به کابوس برگردد.

هاپکینز به ‌صورت شوکه و ترسیده جیمز لبخندی زد و به پنجره نگاه کرد. نسیم ملایمی می‌ورزید و با خودش بوی خاک را می‌آورد.
- آقای اسمیت... من مریض‌های زیادی دیدم... سوختگی‌ها، قطع عضو و مسلماً مرگ‌های غیرطبیعی و خیلی دردناک... ام... میخی‌ام بگم آدم بی‌تجربه‌ای نیستم و میدونم ممکنه همسرتون سخت‌ترین بیماری باشه که تو زندگی‌ام می‌بینم... ولی بازم میخوام برای درمانش تلاش کنم... من هیچ‌وقت تسلیم نشدم، این بارم نمیشم.

هاپکینز موقع گفتن این حرف‌ها به پنجره و بازی نسیم در پرده‌های آبی‌رنگ آشپزخانه چشم دوخته بود. به جیمز نگاه نمی‌کرد؛ چون نمی‌خواست نگاهش ناخواسته رنگ ترحم داشته باشد. چیزی در آن خانه بود که او را رها نمی‌کرد. شاید نگاه مستأصل جیمز بود که او را یاد نگاه پدرش می‌انداخت و یا شاید ذوقی پنهان از مواجه با بیماری نادر که احتمالاً هرگز نمی‌توانست مانندش را ببیند. شایدم چیزی عمیق‌تر و تاریک‌تر بود که هاپکینز دوست نداشت به آن فکر کند. اهمیتی هم نداشت. مهم ماندن بود و هاپکینز می‌ماند.

جیمز پلک زد و بالاخره نفسی را که ناخودآگاه حبس کرده بود بیرون داد. با حواس‌پرتی از جایش بلند شد و گفت:
- من راستش اصلاً... خب انتظارشو نداشتم! خب الان... میخوایین ببینیمش؟
لبخندی کودکانه و معصوم صورت رنج‌دیده‌اش را روشن کرده بود. چشم‌هایش به‌وضوح برق می‌زد و از شدت هیجان روی پاهایش بند نبود.

هاپکینز دوباره لبخند زد و سرش را به نشانه تأیید تکان داد. جیمز با خوشحالی از آشپزخانه بیرون رفت و درحالی‌که نزدیک بود به‌خاطر یک ماشین اسباب‌بازی زمین بخورد گفت:
- دیگه داره شب میشه... الان چراغا رو روشن میکنم... مواظب این اسباب‌بازی‌ها باشین!

بعد به سمت آباژور قرمزرنگ پذیرایی رفت و روشنش کرد.

هاپکینز نیز از جایش بلند شد و درحالی‌که می‌کوشید روی چیزی پا نگذارد، به دنبال جیمز رفت که به سمت راهروی انتهای پذیرایی می‌رفت. خانه دو اتاق‌خواب داشت که با راهروی باریکی از پذیرایی جدا می‌شد. اسباب‌بازی‌های رها شده و دیوارهای نقاشی شده در طول راهرو نیز ادامه داشتند. جیمز در انتهای راهروی در مقابل در سمت راست ایستاد و با صدای آهسته گفت:
-الان خوابه... بهترین موقعست...

بعد دستگیره اتاق را به بسیار آرامی فشار داد و وارد اتاق شد.

در نگاه اول هاپکینز احساس کرد که به‌راستی وارد اتاق دختربچه‌ای کوچک شده است. اتاق به شکل مربع و با دیوارهای صورتی بود. روی دیوارها پوسترهایی مختلفی نصب شده بود که هرکدام چیز خاصی را نشان می‌داد. یکی شکل و اسم میوه‌ها را به تصویر کشیده بود و دیگری نمایی کودکانه از اسم و شکل وسایل خانه بود. چیزی که مسلم بود این بود که همه پوسترها برای یادگیری کودکان خردسال طراحی شده بودند.
در یک سمت اتاق کشوی لباس سفیدرنگی قرار داشت و در مقابلش در سمت دیگر اتاق، چندین قفسه کار گذاشته شده بود که همگی با عروسک و اسباب‌بازی‌های مختلف پر شده بودند. کف اتاق نیز دفتر نقاشی بزرگی پهن شده بود و مدادرنگی‌های مختلف مانند لشکری از رنگ‌ها در اطرافش پراکنده بودند.
در انتهای اتاق و کنار پنجره، تخت یک‌نفره بزرگی وجود داشت که زنی با موهای بور رویش به‌خواب‌رفته بود. زن پتوی صورتی‌رنگی را به‌دور خودش پیچیده بود و تنها بلوز سبزرنگش پیدا بود. روی صورتش رنگ قرمزی کشیده شده بود که انگار ردی از همان مدادرنگی‌های رها شده در کف اتاق بود. دهانش باز بود و با صدای آرامی نفس می‌کشید.
هاپکینز به زن نزدیکش و کنار تخت زانو زد. زن آرام و بی‌آزار به نظر می‌رسید و این فکر شجاعت هاپکینز را پیش از پیش برمی‌انگیخت. ناخودآگاه دستش را بلند کرد و موهای بور زن را نوازش کرد.

بعد درست وقتی که همه چیز در آرامش بود، آن اتفاق افتاد.

شاید جیمز می‌توانست به هاپکینز هشدار دهد. شاید اگر آن‌قدر از همکاری هاپکینز هیجان‌زده نبود یا اگر چند ساعت بیش‌تر خوابیده بود و هوشیاری کافی داشت می‌توانست به هاپکینز بگوید که نباید موهای سوجین را لمس کند. ذهنش تنها برای یک ثانیه دیرتر هشدار داد و دهانش برای حرفی باز شد که هرگز گفته نشد.

در واقع سوجین که خواب بسیار سبکی داشت در لحظه تماس دست هاپکینز چشم‌هایش را باز کرد و برای یک‌لحظه به هاپکینز و جیمز خیره شد و بعد هاپکینز توانست چهره واقعی یک بیمار مبتلا به مقاومت به جادو را ببیند. سوجین کاملاً ناگهانی از جایش بلند شد و روی تخت ایستاد. چهره‌اش رنگ‌پریده بود و چشمان عسلی‌اش گشاد شده بود. بدنی بیش از حد لاغر داشت و موهای قهوه‌ای‌اش بسیار نامنظم بود و معلوم نبود آخرین بار چه موقع شانه شده است. جیمز با ترس دستش را به طرفش دراز کرد و با صدایی آرام گفت:

- دخترم... هیچی نیست...

انگار صدای جیمز دستی بود که ماشه را در مغز سوجین کشید. او شروع به فریاد زدن کرد و بالا و پایین پرید و بعد از میان هاپکینز و جیمز رد شد و سعی کرد به سمت در اتاق برود.

وقتی هاپکینز دختربچه‌ای بیش نبود پدرش او را به باغ پرندگان برده بود. پرندگان رنگارنگ در قفس‌های بزرگ آواز می‌خواندند و از شاخه‌ای به شاخه دیگر می‌پریدند، اما در خاطر هاپکینز تنها تصویر یک پرنده باقی‌مانده بود. طوطی آبی‌رنگی به‌تازگی درون قفس آورده گرفته بود. هاپکینز به‌خوبی به یاد داشت که پرنده دیوانه‌وار درون قفس پرواز میکرد و لحظه‌ای آرام نداشت. پدرش به او گفته بود که پرنده هنوز به قفس عادت نکرده و هاپکینز دلش برای طوطی آبی‌رنگ سوخته بود. سوجین در آن لحظه درست مثل طوطی آبی‌رنگ بود. انگار اتاقش را نمی‌شناخت. مدام به اسباب‌بازی‌ها و دیوار می‌خورد و با کندترین سرعت ممکن جلو می‌رفت. فریادهایش با گریه‌ای محزون هم آوا شده بود و درد را به شنونده منتقل میکرد.

چیزی که برای هاپکینز عجیب‌تر بود، رفتار جیمز بود. او جلوی سوجین را نگرفت و حتی به او کمک هم نکرد. تنها با خونسردی به سمت کشوی لباس‌ها رفت و یک کت و یک کلاه را برداشت. در همین حین سوجین بالاخره در اتاق را پیدا کرد و با همان آوای محزون از اتاق خارج شد.

جیمز برای چند لحظه به در اتاق نگاه کرد و بعد به سمت هاپکینز برگشت.

- دکترا میگن سوجین نمیتونه درد و رنجی رو که بهش وارد شده هضم کنه... نمیتونه بپذیرتش... برای همین هم ذهنش به زمانی برگشته که درد و رنجی براش وجود نداشته، یعنی زمان کودکی اش!

کمی مکث کرد و ادامه داد:
- خیلی ازاوقات... از نظر ذهنی سوجین سه یا چهار‌ساله است... توی چشم اون من و شما دو تا غریبه ترسناکیم و برای همینم سعی میکنه ازمون فرار کنه... گاهی اوقات ذهنش برای مدت کوتاهی به زمان حال برمی گرده ولی خب همیشه دچار فروپاشی روانی میشه و دوباره به کودکی برمی گرده...

هاپکینز از همان ابتدا می‌خواست سؤال کند که چه اتفاقی باعث ایجاد این وضعیت شده و چه بلایی سر سوجین آمده؛ اما احساس میکرد که جیمز هنوز برای گفتن این موضوع آماده نیست؛ بنابراین سعی کرد روی موقعیت فعلی تمرکز کند و پرسید:
- الان نمیخوایین نگهش دارین؟... چرا درست نمیتونه راه بره؟

جیمز به آهستگی گفت:
- اگر بخوام نگهش دارم بدتر وحشت میکنه.... میدونم کجا میره... میره سمت ابتدای خیابون و همون جا وایمیسه... و راه رفتنش... خب به‌خاطر آسیب مغزی در مواقعی که خیلی وحشت میکنه یا خیلی هیجان‌زده میشه دچار نابینایی لحظه‌ای میشه... گفتن کاریش نمیشه کرد.

هاپکینز این نکته را به خاط سپرد و بعد همراه با جیمز از اتاق خارج شد. در زمان صحبت آنها سوجین با سرعت بیشتری پیش رفته بود و توانسته بود از خانه خارج شود؛ اما درست مطابق پیشگویی جیمز وقتی آنها نیز از خانه بیرون رفتند زن بیچاره چند خانه آن‌طرف‌تر و نزدیک به خیابان اصلی ایستاده بود و با دهانی باز و صورتی خیس از اشک به دیواری خیره شده بود.

هاپکینز و جیمز به سمتش رفتند و وقتی نزدیک شدند، هاپکینز متوجه شد سوجین مقابل دیواری نقاشی شده ایستاده است. آینه بزرگی در میان نقاشی های دیوار جا گذاری شده بود. دور آینه با گلهای مصنوعی تزئین شده بود و بالای آینه با رنگ آبی نوشته شده بود: همیشه خوشتیپ باش!

سوجین با ناباوری به تصویر خودش در آینه خیره شده بود و هیچ حرکتی نمی‌کرد. جیمز با آرامش به او نزدیک شد و کت و کلاهش را تنش کرد. بعد دست سوجین را گرفت و کشید. این بار سوجین نه داد زد و نه مقاومت کرد. مانند عروسکی بی‌جان و وحشت‌زده تلوتلو خورد و درحالی‌که در هوا به‌جای نامعلومی خیره بود، به راه افتاد. دهانش همچنان باز بود و موقع راه‌رفتن می‌لنگید.

جیمز مقابل هاپکینز ایستاد و با لحن خش داری گفت:
- این آینه رو یه شرکت آرایشی برای تبلیغ اینجا گذاشته... وقتی خودشو اینجا میبینه، نمیتونه باور کنه که تصویرش یک دختربچه نیست... ذهنش همیشه اینجا قفل میکنه... ذهنی که سه سالشه و بدنی که 31 سالشه... خانم هاپکینز... دلم میخواد دوباره به همچی فکر کنین و بعد بهم خبر بدین...

بعد از مقابل هاپکینز گذشت و به سمت خانه اش به راه افتاد.

هوا دیگر تاریک شده بود. چراغ های خیابان را روشن کرده بودند و دیگر خبری از انوار طلایی خورشید نبود. هیچکس در خیابان نبود جز مردی که جسم خمیده زنی را به دنبالش میکشید.

....this is just goodbye


(آگاپه در زیان یونانی یکی از کلمات تجلی کننده عشقه. به قول پائولو کوئیلو یعنی عشقی که میلبعد و نابود میکند)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT