-------------
بعد از گرفته شدن حال آملیا، گروه کوچیک مرگخوار ها به گوشه ای از راهرو رفتن و آملیا و تلسکوپش رو تنها گذاشتن.
_حالا چیکار کنیم؟ چطوری فرار کنیم؟ کسی اید...
_گفته باشم که با هیچ محفلی کار نمیکنم!
این ادوارد بود که ادامه حرف هاش که توسط نارسسیا قطع شده بود رو به طور ناگهانی در اختیار عموم گذاشت. نارسسیا که از این کار ادوارد عصبانی بود، داشت آماده میشد که دوباره تا جایی که میشد ادوارد رو بزنه که ادوارد، سریع با ذکر «غووداا» دست هاش رو جلوش گرفت و مانع حمله دوباره نارسسیا شد.
_بسه دیگه. بیایین یه نقشه خوب بکشیم.
_یه ایده دارم.
_خب بگو دیگه.
_باشه. باشه. نزن.
من میگم که بریم سراغ دکتر مکمرفیلد، گروگان بگیریمش و مجبورش کنیم ما رو ببره بیرون. 
_بعد دقیقا چطوری میخوایم اینکارو کنیم؟
_

_حالا بیایین بریم. تا اونجا یه فکری میکنیم.
و مرگخوار ها محفلی تنها را، تنها گذاشتن و به سمت دفتر دکتر به راه افتادن. بعد گشت و گذاری تو راهرو های تو در توی آزکابان و قایم شدن از دیوانه ساز ها، بالاخره به دفتر دکتر رسیدن. وقتی در رو باز کردن، دیدن که دکتر داره به سرعت لباس های زیرش رو از داخل کشو ها در میاره رو میریزه روی بقیه لباس های داخل چمدونش.
_چه خبر دکی؟
دکتر مکمرفیلد که با این سوال باگز بانی طور ادوارد ترسید و لباس های زیرش رو انداخت و به مرگخوار روبرویش نگاه کرد.
_چیمیخواین؟ من دارم میرم از اینجا. اگه کار دارین برین پیش دیوانه سازا.
_ما با خودت کار داریم دکی. باید ما رو ببری بیرون.
_چرا باید همچین کاری بکنم؟
بعد از اینکه ادوارد و دورا جوابی پیدا نکردن، نارسسیا از پشت اون دو بیرون اومد و در حالی که دست هاش رو پشت سرش گرفته بود شروع کرد به توضیح دادن.
_چون اگه بری بیرون، به جرم مخالفت با حکومت میندازنت زندان. ولی اگه با ما...
_اوه مرلین...تو دیگه چی هستی؟ چشماام...چشمام دارن کور میشن.
سه مرگخوار با تعجب به دکتر که داشت فریاد میزد و میرفت تا زیر میزش قایم شود نگاه میکردند. کسی دلیلش رو نمیدونست، ولی بعد از چند ثانیه ادوارد لبخند شیطانی زد که اصلا با قیافه مظلومش نمیخورد. بعد از فهمیدن موضوع، رفت و با هر زحمتی که بود یقه دکتر رو گرفت و برد پیش دو همگروه مؤنثش.
_تو ما رو میبری بیرون وگرنه پلکاتو میکنم و نارسسیا رو میذارمت جلوت تا نگاش کنی و عذاب بکشی.
_نه. خواهش میکنم. باشه...باشه. میبرمتون بیرون. بیایین بریم. فقط اونو از جلوی چشم من دور کنین.

_بیا بریم. نارسسیا، بیا پشت سر من راه برو.
_موضوع چیه ادوارد؟ چرا اینجوری میکنه وقتی منو میبینه؟
_موهات.
_چی؟ موهام؟ مگه چ... نه. نه. امکان نداره...من کچل شدم!
و بعد، نارسسیا از هوش رفت و بدنش رو روی دورا انداخت. دورا هم با تموم مشکلات از قبیل وزن نارسسیا، اون رو روی شونش انداخت و به دنبال ادوارد دکتر رفت.
بعد از برخورد با دیوانه ساز های مختلف و بهونه تراشی های گوناگون دکتر، به در زندان رسیدن. موقع خارج شدن، دیوانه سازی رو دیدن که روی یک تخت، کیسه سیاهی رو گذاشته که گوشش یه کاغذ با نخ وصل شده بود و نوشته شده بود: آملیا فیتلوورت.
با این که دیدن کیسه، که مشخص بود توش یه بدنه باعث تعجب دو مرگخوار شده بود، ولی به راهشون ادامه دادن. دیوانه ساز هم با اونا تا بیرون اومد و کیسه رو روی چندین و چند کیسه دیگه مثل اون انداخت و به داخل زندان برگشت.
_بزن بریم دورا.
_بریم.
پاق...
ادوارد و دورا ی نارسسیا به دوش آپارات کردن و به خونه ریدل رفتن. بعد از رفتن سه مرگخوار، و تنها موندن دکتر، زیپ یکی از کیسه ها باز شد، و آملیا با لبخند از داخل کیسه بیرون اومد و آپارات کرد و به طرف خونه 12 میدون گریمولد آپارات کرد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



آها! با گربه هه بودین؟ گربه؟ نقشه ت چیه؟ 


...
بعدم یکی یکی دستاشو قلم میکنم... مار در آستین ارباب!
بعدش سرشو می کنم توی آب... آب زیرکاه!
بعد پوستشو میکنم... روباه صفت!
یه مادرو از فرزندش جدا کرده...







