جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

79 کاربر(ها) آنلاین هستند (42 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
79 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] فرجام در آزکابان

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: فرجام در آزکابان
ارسال شده در: دوشنبه 2 شهریور 1405 17:20
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس بطری شیشه‌ای را روی میز گذاشت. مایع سیاه‌رنگ داخلش آرام می‌چرخید.

ـ دریکو... این یه معجون ارتباطیه!

دراکو با بی‌حوصلگی گفت:
ـ خب؟

ـ یعنی هرکس اون طرفشه، می‌تونه باهامون حرف بزنه!

ـ خیلی خب، بازش کن.

بلاتریکس درِ بطری را باز کرد. معجون سیاه داخلش
چند بار قل زد و ناگهان صدایی بم و آشنا از داخلش پیچید و مثل صدایی از ته چاه، به گوش رسید:

ـ بلاتریکس... صدای ما را داری؟

چشم‌های بلاتریکس برق زد.

ـ ارباب!

ـ ما در موقعیت دشواری هستیم. باید کسی را بفرستید دنبالمان

بلاتریکس سریع پرسید: ـ ارباب کجا هستید؟

لرد مشغول توضیح موقعیتش بود که صدای عجیبی از انتهای راهرو بلند شد؛ صدای کشیده شدن چیزی نرم روی سنگ.

دراکو سرش را بالا آورد.

اول، سایه‌ای باریک روی دیوار افتاد؛ بعد نُه دم بلند و پُرپشت، یکی‌یکی از پیچ راهرو رد شدند.

و بالاخره صاحبشان ظاهر شد.🦊

دختری جوان، با چشمانی درخشان و چهره‌ای که هنوز غبار راه روی آن نشسته بود، آرام از میان مه پیش می‌آمد. ظاهراً تازه وارد آزکابان شده بود و هنوز حتی نمی‌دانست چرا همه با دیدنش این‌طور نگاهش می‌کنند.

سلوینیا وسط راهرو ایستاد و به دمنتورها خیره شد؛ بعد نگاهش روی بطری افتاد.

دراکو زیر لب گفت: ـ تازه واردی ؟

سلوینیا سری تکان داد.

یکی از دم‌هایش هنگام عبور به پایه‌ی میز خورد و بطری لرزید.

صدای لرد ناگهان از داخل معجون بلند شد:

ـ چه کسی آنجاست؟

سلوینیا کمی به بطری نزدیک شد.

ـ سلوینیا...

صدای لرد این بار آرام‌تر و کنجکاوتر بود:

ـ نُه دم...

بلاتریکس نگاه متعجبی به دراکو انداخت؛ چون لحن اربابش دیگر شبیه کسی نبود که در حال درخواست کمک باشد.

معجون کم‌کم شروع به محو شدن کرد.

لرد آخرین جمله‌اش را گفت:

ـ بلاتریکس... درباره‌ی این تازه‌وارد تحقیق کن.

و معجون خاموش شد.

سلوینیا که هنوز نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده، فقط به بطری خالی نگاه کرد.

افرادی که لایک کردند

Yeah...We will return to peak...


나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊
پاسخ: فرجام در آزکابان
ارسال شده در: دوشنبه 2 شهریور 1405 01:25
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

آغاز سوژه

آزکابان شب‌ها جای مناسبی برای آدم‌هایی که خوابشان نمی‌برد، نبود؛ البته جای مناسبی برای آدم‌هایی که کلاً خوابند هم نبود، چه رسد به کسانی که در دسته اول جای می‌گیرند!

مه غلیظی اطراف برج‌های سنگی پیچیده بود و صدای دریا از پشت دیوارهای زندان می‌آمد. زندان‌بان مالفوی، مقابل دروازه ایستاده بود و برای چهارمین بار نامه‌ای را که وزارت برایش فرستاده بود می‌خواند. بالای نامه با مهر رسمی وزارت نوشته شده بود:

موضوع: بررسی یک مغایرت در سوابق زندان آزکابان

و پایین آن فقط یک جمله آمده بود:

«لطفاً شخصاً مراجعه کنید. موضوع را نمی‌توان از طریق نامه توضیح داد.»

دراکو نامه را پایین آورد و به دمنتورها نگاه کرد.

- خب، وقتی وزارت برای توضیح دادن یک موضوع نامه می‌فرسته که توش نوشته نمی‌شه موضوع رو توضیح داد، معلومه قراره اتفاق خیلی خوبی بیفته. یا خیلی خوب، یا خیلی وحشتناک!

دمنتور ترجیح داد به این جمله واکنش نشان ندهد. از راوی می‌پرسید، همان بهتر که واکنش نشان ندهد! آخر... مگر می‌خواهید بوس‌تان کند؟!


دراکو هنوز نگاهش روی دمنتور بود که صدای کشیده شدن چیزی روی سنگ از پشت دروازه بلند شد. مالفوی بلافاصله چوبدستی‌اش را از غلاف بیرون کشید. دمنتورها نیز به طرز عجیبی همگی سرشان را به سمت راهروی شرقی چرخاندند و زل زدند به آن‌جا.

- این دیگه چیه؟!

پاسخی نیامد. طبیعتاً هم نباید می‌آمد! اگر می‌آمد هزاران کاغذبازی و دردسر بر سر معاون وزیر می‌ریخت که چرا از سوژه‌های فرعی استفاده بهینه نکرده است!

دراکو هنوز چوبدستی را بالا نگه داشته بود که از پشت راهرو صدای قدم‌هایی نامنظم آمد. اول یک جفت کفش نسبتاً معمولی ظاهر شد و بعد صاحبش؛ ورنون دورسلی!

- دریکو، عمویی!... بالاخره پیدات کردیم!

@بلاتریکس به صورت ناگهانی از پشت ورنون بیرون جهید و به دراکو چشم دوخت؛ بطری‌ای شیشه‌ای در دستش دیده می‌شد...

آیا بلاتریکس خبر مهمی آورده بود، شاید ورنون اصلاً نمی‌دانست آزکابان کجاست و چرا آمده؟

اینکه کدامشان حقیقت دارد و در آینده چه بلایی سر این جمع خواهد آمد، دیگر به ما بستگی ندارد؛ به نویسنده‌ی بعدی بستگی دارد!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/6/2 1:34:35
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!
پاسخ به: فرجام در آزکابان
ارسال شده در: یکشنبه 27 خرداد 1397 20:44
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی
-------------

بعد از گرفته شدن حال آملیا، گروه کوچیک مرگخوار ها به گوشه ای از راهرو ‌‌رفتن و آملیا و تلسکوپش رو تنها گذاشتن.

_حالا چی‌کار کنیم؟ چطوری فرار کنیم؟ کسی اید...
_گفته باشم که با هیچ محفلی کار نمی‌کنم!

این ادوارد بود که ادامه حرف هاش که توسط نارسسیا قطع شده بود رو به طور ناگهانی در اختیار عموم گذاشت. نارسسیا که از این کار ادوارد عصبانی بود، داشت آماده می‌شد که دوباره تا جایی که می‌شد ادوارد رو بزنه که ادوارد، سریع با ذکر «غووداا» دست هاش رو جلوش گرفت و مانع حمله دوباره نارسسیا شد.

_بسه دیگه. بیایین یه نقشه خوب بکشیم.
_یه ایده دارم.
_خب بگو دیگه.
_باشه. باشه. نزن. من میگم که بریم سراغ دکتر مکمرفیلد، گروگان بگیریمش و مجبورش کنیم ما رو ببره بیرون.
_بعد دقیقا چطوری میخوایم اینکارو کنیم؟
_
_حالا بیایین بریم. تا اونجا یه فکری می‌کنیم.

و مرگخوار ها محفلی تنها را، تنها گذاشتن و به سمت دفتر دکتر به راه افتادن. بعد گشت و گذاری تو راهرو های تو در توی آزکابان و قایم شدن از دیوانه ساز ها، بالاخره به دفتر دکتر رسیدن. وقتی در رو باز کردن، دیدن که دکتر داره به سرعت لباس های زیرش رو از داخل کشو ها در میاره رو میریزه روی بقیه لباس های داخل چمدونش.

_چه خبر دکی؟

دکتر مکمرفیلد که با این سوال باگز بانی طور ادوارد ترسید و لباس های زیرش رو انداخت و به مرگخوار روبرویش نگاه کرد.
_چی‌میخواین؟ من دارم می‌رم از اینجا. اگه کار دارین برین پیش دیوانه سازا.
_ما با خودت کار داریم دکی. باید ما رو ببری بیرون.
_چرا باید همچین کاری بکنم؟

بعد از اینکه ادوارد و دورا جوابی پیدا نکردن، نارسسیا از پشت اون دو بیرون اومد و در حالی که دست هاش رو پشت سرش گرفته بود شروع کرد به توضیح دادن.
_چون اگه بری بیرون، به جرم مخالفت با حکومت می‌ندازنت زندان. ولی اگه با ما...
_اوه مرلین‌...تو دیگه چی هستی؟ چشماام...چشمام دارن کور می‌شن.

سه مرگخوار با تعجب به دکتر که داشت فریاد می‌زد و می‌رفت تا زیر میزش قایم شود نگاه می‌کردند. کسی دلیلش رو نمی‌دونست، ولی بعد از چند ثانیه ادوارد لبخند شیطانی زد که اصلا با قیافه مظلومش نمی‌خورد. بعد از فهمیدن موضوع، رفت و با هر زحمتی که بود یقه دکتر رو گرفت و برد پیش دو همگروه مؤنثش.

_تو ما رو می‌بری بیرون وگرنه پلکاتو می‌کنم و نارسسیا رو میذارمت جلوت تا نگاش کنی و عذاب بکشی.
_نه. خواهش می‌کنم. باشه...باشه. می‌برمتون بیرون. بیایین بریم. فقط اونو از جلوی چشم من دور کنین.
_بیا بریم. نارسسیا، بیا پشت سر من راه برو.
_موضوع چیه ادوارد؟ چرا اینجوری می‌کنه وقتی منو می‌بینه؟
_موهات.
_چی؟ موهام؟ مگه چ... نه. نه. امکان نداره...من کچل شدم!

و بعد، نارسسیا از هوش رفت و بدنش رو روی دورا انداخت. دورا هم با تموم مشکلات از قبیل وزن نارسسیا، اون رو روی شونش انداخت و به دنبال ادوارد دکتر رفت.

بعد از برخورد با دیوانه ساز های مختلف و بهونه تراشی های گوناگون دکتر، به در زندان رسیدن. موقع خارج شدن، دیوانه سازی رو دیدن که روی یک تخت، کیسه سیاهی رو گذاشته که گوشش یه کاغذ با نخ وصل شده بود و نوشته شده بود: آملیا فیتلوورت‌.

با این که دیدن کیسه، که مشخص بود توش یه بدنه باعث تعجب دو مرگخوار شده بود، ولی به راهشون ادامه دادن. دیوانه ساز هم با اونا تا بیرون اومد و کیسه رو روی چندین و چند کیسه دیگه مثل اون انداخت و به داخل زندان برگشت.

_بزن بریم دورا‌.
_بریم.

پاق...

ادوارد و دورا‌ ی نارسسیا به دوش آپارات کردن و به خونه ریدل رفتن. بعد از رفتن سه مرگخوار، و تنها موندن دکتر، زیپ یکی از کیسه ها باز شد، و آملیا با لبخند از داخل کیسه بیرون اومد و آپارات کرد و به طرف خونه 12 میدون گریمولد آپارات کرد.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

نهی از معروف و امر به منکر.
پاسخ به: فرجام در آزکابان
ارسال شده در: یکشنبه 27 خرداد 1397 17:12
نمایش جزئیات
آفلاین
- نقشه؟ کدوم نقشه؟ آها! با گربه هه بودین؟ گربه؟ نقشه ت چیه؟

ولی اثری از گربه ای توی سلول، دیده نمیشد.

- با خودتم!

قبل از اینکه آملیا جوابی بده، ادوارد با صدای قیچی هاش، توجه همه رو به خودش جلب کرد.
- آقایون داداشام! گفته باشم...
- غیر از تو داداشی بینمون نیست!

ادوارد خیلی بدش اومد که نارسیسا تو حرفش پرید؛ قیچی هاشو به نشونه تهدید باز و بسته کرد، که باعث شد نارسیسا چشماشو در حدقه بچرخونه و متوجه بشه اثری از نصف موهاش نیست و به جون ادوارد بیفته.
از اونجایی که فعلا ادوارد درحال خوردن کتک های مفصلی از نارسیسا بود و نمیتونست حرفش رو ادامه بده، دورا بعد از کمی نچ نچ به حال مرگخوارا، گفت:
- ببین گربه، اصلا امکان نداره ما مرگخوارا به تو کمک کنیم، متوجه ای؟ پس برو با تلسکوپت نقشه بکش، شاید تونست واست از ستاره ها کمک بگیره!

و بدین ترتیب، آملیا باید نقشه دیگه ای میکشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرجام در آزکابان
ارسال شده در: شنبه 26 خرداد 1397 20:59
نمایش جزئیات
آفلاین
آملیا زیرکانه توانسته بود مرگخواران را هم از دست دکتر نجات دهد و این باعث شد به چشم آنها عضوی خوب و به درد بخور بیاید. بنابراین هنگامی که داشتند به سوی زندان برمیگشتند صدای خوش و بش نارسیسا و آملیا باعث لرزش دیوارها میشد.

_ دیگه وقتشه که شما مرگخوارا با ما محفلیا آشتی کنید نه؟

همه جا را سکوتی سنگین در بر گرفت. دوستی مرگخواران و محفلیا؟ هرگز!
آملیا که متوجه شده بود اگر میخواهد غیر از تلسکوپش همصحبتی دیگری هم داشته باشد، چاره ای جز همنشینی با مرگخواران حاضر ندارد؛ خراب کرده بود. خودش پرده از نفشه‌اش برداشته بود و باعث خراب شدنش شده بود. به همین خاطر طی یک حرکت جلوی جمع استاد و تپ تپ روی تلسکوپش زد.

_ صدام رو میشنوید؟ ببینید من اینجا تنهام! هممون میخوایم از اینجا فرار کنیم. لطفا!

دورا جلو رفت. خوشش نمی‌آمد چیزی را از اطرافیانش دریغ کند که به او لطمه‎‌ای نمیزد. به بقیه گروه مرگخواران هم نگاه کرد. همه با چشمانشان، کم یا زیاد، راضی بودند. به سمت آملیا برگشت:
_ نقشت چیه گربه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرجام در آزکابان
ارسال شده در: شنبه 26 خرداد 1397 16:50
نمایش جزئیات
آفلاین
دکتر مکمرفیلد خسته بود، گشنه بود و مهم‌تر از همه سردش بود. از طرفی هم این زندانیان دیوانه‌اش ثانیه به ثانیه‌ی وقت با ارزشش را که می‌توانست به کشف و مشف بیماری‌های روانی جدید تلف کند را گرفته بودند. آملیا فیتلوورت که صورت دپرس و گرفته‌ی دکتر او را یاد افسردگی‌های محفلی‌ها برای دوری از دامبلدورشون می‌انداخت، اشک در چشمانش گوله شد.
ولی درمیان آن مرگخوارانی که هر کدام در حال مسخره کردن مو و دست و پای دیگر بودند، فکری روشن درمیان تاریکی‌های دور و برش در ذهنش رسوخ کرد. آملیا از غفلت دکتر استفاده کرد و به پشت او رفت.
- مرلینا خودت منو ببخش.

آملیا با صدایی که بی‌شباهت به صدای پروفسور تریلانی نبود در گوش دکتر زمزمه می‌کرد.
- تو اینجا تنهایی... تو اینجا تلف می‌شی... تو اینجا ریز ریز می‌شی... این‌ها نشانه‌های مرگ توست... وووهاااییی... .

لرزی به تن مکمرفیلد افتاد. جای او حقا که اینجا نبود. او نابغه بود، او تلف شده بود. مکمرفیلد بی‌توجه به بیمارانش جیغ کشان راهش را به طرف اتاق خودش کج کرد. مرگخواران دست از هار و هیرشان کشیدند و با تعجب جای خالی مکمرفیلد و آملیایی که با لبخندی گشاد آنها را می‌نگرید انداختند.
- تو؟
- بعله من.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Courage doesn’t mean
.you don’t get afraid
Courage means you don’t
.let fear stop you

پاسخ به: فرجام در آزکابان
ارسال شده در: جمعه 18 خرداد 1397 14:20
نمایش جزئیات
آفلاین
_ آملیا میخوای با تلسکوپت فرار کنی؟ واقعا هم تیمی خوبیه.

حالا که عقلش سرجایش آمده بود، باید انجام وظایفش را از سر میگرفت و در صدر لیستش عصبی کردن آملیا بود. بلاتریکس متعجب به سمت دورا برگشت:
_ توعم اینجایی؟ از صفحه روزگار محو شده بودی که!

دورای حاضر جواب سرش را به زیر انداخت! چند وقتی بود که تمام آرمان‌های بزرگش را درعظمت مرگخواران از دست داده بود و سر در گم به دنبال نقطه شروع میگشت.

_ اینارو بیخیال شید و بیاید نقشه فرارو بکشیم. بلا چرا رزومتو رو نمیکنی؟
_ ادروارد تو باید کمک کنی..

همون لحظه صدای لایتنیا از بلندگوهای آزکابان پخش شد.

_ دکتر مکمرفیلد به اتاق روان درمانی شدگان.. دکتر مکمرفیلد به اتاق روان درمانی شدگان..

دکتر مکمرفیلد اینبار قبل از آنکه به قسمت تسترال برسد، سمت اتاق زندانیان دوید. زندانیان سریع گرد هم نشستند و شروع به بازی نقش‌هایشان کردند.

-پووووف هارهارهارهار... چرا موهام شبیه سیم ظرفشوییه؟
-پییییییف هارهارهارهار... چرا موهات شبیه سیم ظرفشوییه؟

دکتر سری با تاسف تکان داد و آنها را هل داد. نارسیسا آرام گفت:
_ نباید بزاریم اون عینکارو بزاره روی چشمامون وگرنه ریختن خون آرسینوس به تاخیر میوفته و این اصلا خوب نیست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرجام در آزکابان
ارسال شده در: چهارشنبه 16 خرداد 1397 01:35
نمایش جزئیات
آفلاین
کمی اونطرف تر، یه محفلی ایستاده بود که از تک خوری مرگخوارا اصلا راضی نبود. آملیا با خودش فکر کرد، محفلیا بیشتر در سختی بودن و راحت تر میتونستن اینجور مواقع تصمیم بگیرن...
- اصلا به ما چه؟ ما نیازی به شما مرگخوارا نداریم. جمع شید محفلیا! ...

جوابی نشنید.

- محفلیا...

بازم جوابی نشنید.

- محفلیا!

حقیقت تلخه، ولی خب... خودش، تنها محفلی اون جمع بود؛ حداقل، تا الان!

- اصلا اشکال نداره، خودم و تلسکوپم تنها هم میتونیم فرار کنیم! تلسکوپ...

خب... از اون هم خبری نبود! موقع تفتیش، مجبور شده بود تحویلش بده.

- شب پر ستاره... پروف... تلسکوپ... ریش پروف...

زندان بودن ظاهرا خیلی آسون نبود، حالا که با وجود این همه سختی، دورا هم اونجا بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرجام در آزکابان
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 خرداد 1397 13:19
نمایش جزئیات
آفلاین
« اما چجوری؟ »

این سوالی بود که مدت ها فکر زندانیان را به خود مشغول کرده بود... البته فکر همه به جز یک نفر!

نارسیسا در حالیکه با ناخن هایش به جان سبزی گیر کرده در دندانش افتاده بود عرض سلول را با عصبانیت می رفت و می آمد و زیر لب تهدید هایی را به زبان می آورد.

_ اول چشماشو از کاسه در میارم... چشم سفید! بعد اون تاجشو میکنم تو حلقومش... یاوه سرا! بعدم یکی یکی دستاشو قلم میکنم... مار در آستین ارباب! بعدش سرشو می کنم توی آب... آب زیرکاه! بعد پوستشو میکنم... روباه صفت!

_ هی نارسیسا! چته ؟ چی میگی با خودت؟

نارسیسا آرام و قرار نداشت و با عصبانیت به سمت ادوارد برگشت.
_ دارم نقشه قتل اون آرسینوس خائن ِ بی شرم رو میکشم! بی چشم و رو! پلید! بد ذات! به چه حقی اینکارو کرده با ما؟ چطور تونسته مارو بندازه توی زندان و مارو شکنجه کنه؟ چطووووور؟ یه مادرو از فرزندش جدا کرده... الان اگر دراکو بمیره کی جواب میده؟

ادوارد سعی کرد دست نوازشی بر سر نارسیسا کشیده تا او را آرام کند. ولی با قیچی هایش نصف موهای نارسیسا را از جا کند!

ادوارد :

نارسیسا بر خلاف تصور، اهمیتی نداد. تنها چیزی که برایش اهمیت داشت یک چیز بود و آن انتقام بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?Why so serious
پاسخ به: فرجام در آزکابان
ارسال شده در: دوشنبه 14 خرداد 1397 13:42
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران با تكان سر و دست و قيچى، موافقتشان را اعلام كردند.
محفليان نگاه هايى حاكى از دلزدگى به آنها انداختند.
آمليا به سختى دلش را كه از شدت زدگى، از چشمش بيرون پريده بود و جست و خيز كنان مى رفت كه خودش را فرق كله ادوارد بكوباند، گرفت و مجددا سر جايش قرار داد.
-مثلا انگار ما دوست داريم با شماها همكارى كنيم! از قديم گفتن ققنوس با ققنوس، مار با مار!

و "ايش" گويان رويش را از مرگخواران گرداند.

-درستش هم همينه. دامبل به جبهه خود... لرد به جبهه خود!

در كسرى از ثانيه، سلول مشترك زندانيان، دو قطبى شده و اعضاى هر جبهه، در گوشه اى از سلول جمع و مشغول بررسى راه هاى موجود براى فرار و پيوستن به جبهه شان بودند.

ادوارد در حالى كه قيچى هايش را به كمك ديوار سنگى سلول تيز مى كرد و به دنبال چيزى براى بريدن بود، نگاهى به نارسيسا انداخت.
-تو كه وزارتى بودى... اينجا چيكار مى كنى؟

نارسيسا با افتخار سرش را بالا گرفت و دندان هايش را به نمايش گذاشت.
-وفادارى من تماما متعلق به اربابه!
-سبزى!
-ها؟!
-سبزى لاى دندونته!

و نارسيسا ديگر هيچوقت دندان هايش را به نمايش نگذاشت!

-راه فرار... بايد از اينجا فرار كنيم... اما چجورى؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him