ـ
!شعله های عصبانیت سرخ رنگی بالای سر سوگیاما در حال سوختن بودند. پشت سر او کاتانا، همانطور که لیوان دم کرده گل گاوزبان را هم میزد، تق تق کنان پشت سرش راه می رفت.
- چقدر من به این دابی گفتم بذار من دو دفعه این ارشد های گریفیندوری رو با کاتانا ادب کنم، گفت نه!
گفتم حداقل بذار این هافلپافی ها رو بذارم لای در و بعد در رو ببندم، گفت نه!
گفتم تو رو مرلین یه 50 امتیاز از ریونکلاو الکی کم کنم، باز گفت نه!
به سالازار قسم
سامورایی جوان همانطور که غر میزد و با کاتانا و دیوار های هاگوارتز حرف میزد، بدون توجه به تابلو "کارگران مشغول کار هستند"، وارد راهرویی شد که در حال تعمیر بود.
ـ اگه ندیدی من اون بچه سرتق رو با کاتانا خلالش نکردم، نریختم تو سالاد!
شهر هرتـ...شــترق!
صحنه رو به رو کاتانا، سامورایی چسبیده به راهرو، آجری پودر شده بر روی زمین و راهروی خالی از جمعیت بود.
در دنیای موازی_ وسط اصفهان
- مهندس...خانم مهندس!
ـ من گفتم این دمنوش آویشن بهش نمی سازه خاله جان!
ـ من چی میدونم! این بِچه خودش گفت چاییدس، براش آویشن دم کنم. تقصیر منی چی چیس این وسط!
گفت و گوی عجیبی بود! لهجه آن خاله جان محترم هم عجیب تر!
در حالی که نور در حال کور کردن آن سامورایی بخت برگشته بود، پس از تلاش های بسیار چشمانش باز شد. عنبیه ها محیط عجیبی را مشاهده می کردند. چهارچشم که به او خیره شده بودند، دسته ای کاغذ و جدول، یک صفحه روشن و رنگارنگ، اتاقی سفید و بدون پنجره و در آخر میز چوبی که خودش روی آن ولو شده بود. وحشتناک تر از همه آن چهار چشم بود. بعد از چند بار پلک زدن، عنبیه بلاخره توانست چهره آن چهار چشم را ببیند.
ـ ببخشید شما؟!
ـ جانم؟! ... دیدی خاله جان! زدی بچه مردم رو ناقص کردی!
ـ دو دقیقه زبون به دهن بگیر ببینم این بِچه چی چی میگِد! خاله جان منو ببین. حالت بِهتره؟!

سامورایی منگ بود یا باید بگم حس میکرد دیوونه شده. آخرین چیزی که یادش بود راهرو های هاگوارتز بود و ذره ای نمی تونست این دیوونه خونه ای که داخلش بود رو به اونجا ربط بده.
ـ من مگه مشکلی داشتم که الان باید بهتر شده باشم؟
ـ آلزایمر گرفته! خاک تو سرم! رفیعی من گفتم اون آویشن رنگ درستی نداشت، چرا دادی بخوره؟! بچه مردم از دست رفت.
ـ بچه مردم؟! خانم محترم من الان نزدیک چهل سالمه!
دهان دو بانو محترم جلو باز مانده بود. یکی از آنها همانطور که دهانش را می بست، از داخل جیبش آینه کوچکی را دست آکی داد.
ـ خودتو یه لحظه ببین. به این قیافه می خوره چهل سالش باشه؟!
بعد از گرفتن اینه و مشاهده چهره اش، دهان سوگیاما نیز مثل آن دو نفر باز ماند. چهره اش کاملا فرق می کرد.
ـ این کیه؟!
ـ خودتی دیگه!
ـ نه این من نیست! من اینقد زشت نیستم!

پس از نیم ساعت گریه و آبغوره گیری،جو کمی آرام تر شد. خاله جان یا همان خانم رفیعی به سمت قسمت پرونده های استخدامی رفت و پرونده آبی رنگی را از بین آنها در آورد و به دست سوگیاما داد.
ـ ببین خاله جان. اینجا مشخصاتت هست. بخون شاید ویندوزت بالا بیاد.

ـ نام ... متیـ... نام خانوادگیـ .. این چرا اینقدر سخته تلفظش؟!... متولد ... اسفند سال هشتاد و سه... ساکنـ... . به روح سالازار قسم اینا همه ش دروغه! من آکی ام. آکی سوگیاما. متولد جیروشیما. اصفهان و هشتاد و سه نَمَنَه!
ـ نه دیگه! متین تو رو روح هر کی دوست داری به خودت بیا! شوخی بسه دیگه!
ـ زمانی من فکر نمی کنم شوخی باشد. غلط نکنم مهندس جن زده شدس!
ـ چرا یکی مثل دابی و وینکی باید بیاد منو بزنه آخه؟ جک میگی خانم محترم؟

دهان آن دو بانو محترم برای بار دوم باز ماند.نگاه ها بین هم رد و بدل میشد.
ـ خانم رفیعی شما آشنا داری تا قبل از تموم شدن شیفت این بچه رو ببریم پیشش؟!
ـ باید زنگ بزنم ننه بزرگم! احتمالا تا آخر امشب بشه یه کاری کنیم عقلش برگردد سرجاش!:hoom4:
ـ خیلی طول می کشه! نظرت چیه مثل فیلما با یه چیزی بزنیم تو سرش عقلش درست سه؟
ـ خوبس! من حواسش رو پرت می کنم؛ تو بزن تو سرش!

ـ نمیره فقط؟!
ـ نه زمانی جون! تهش یه شکستگی جزئیه!

ـ حله!

ـ من کل مکالمه تون رو شنیدما!

ـ تا وقتی جیغ نزنی اشکالی نداره! زمانی جون آماده ای؟ یک ... دو ... سه!
شــترق!
راهرو هاگوارتز_ کف زمین
صدای جیغ بلندی در راهرو پیچید.
کاتانا همانطور که همچنان گل گاوزبان را هم میزد، متوجه منبع صدای جیغ شد. درست روبهروی او سامورایی معروف آکی سوگیاما، دهانش اندازه تونل های آزادراه تهران_شمال باز بود و آن اصوات بلند و گوشخراش را تولید می کرد. کاتانا که دیگر بیش از این حوصله دراما را نداشت گل گاوزبان را در همان تونل ریخت .
ـ
!ـ کاتانا نبودی ببینی تو چه جهنمی گیر کرده بودم!

ـ
←
←
.در دستان کوچک کاتانا، نامه ای به چشم می خورد. او نامه را به سامورایی داد و صحنه را ترک کرد.
نقل قول:
سلام
به علت توهین و اهانت از سمت معاون آکی سوگیاما به شخص شخیص مدیریت هاگوارتز جناب آقای دایی، قلعه هاگوارتز طی تصمیمی خود خواسته سامورایی آکی سوگیاما را برای عبرت گرفتن بقیه شکنجه داده و اولین تذکر را به ایشان خواهد داد.
امیدوارم متوجه عواقب اعمال و صحبت های خود شده باشید.
تموم شد! برید خونه هاتون!

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج





