آنچه گذشت! (خلاصه)
قلعه هاگوارتز دچار طالع نحس شده (هرکس واردش بشه اتفاقات خطرناک براش میفته) و گاهی هم هوس میکند مثلا یهو جای آشپزخانه و انباری را عوض کند. مدیر مدرسه برای اثبات اینکه همه چیز خوب است، از دو جبهه محفل و مرگخواران دعوت کرده تا مدتی در هاگوارتز زندگی کنند تا ثابت شود که هاگوارتز سالم است. اما خب نیست...
پس از یکسری اتفاقات، لرد ولدمورت داخل انبار جارو ها گرفتار میشود و در انبار به رویش باز نمیشود. در سرسرای اصلی، بلاتریکس لسترنج و بقیه مرگخواران مشغول طراحی نقشهای برای پیدا کردن لرد هستند.
پس از مدتی سروکله تاتسویا موتویاما در انبار جارو ها پیدا میشود و لرد او را مامور میکند که مرگخواران را به دفتر مدیریت مدرسه ببرد. تاتسویا به سرعت راه میافتد تا ماموریت را انجام دهد، اما شخصی که با خندهای خبیثانهای بر لب و چوبدستیای در دست وارد کلاسِ معجونسازی میشد را ندید.
***
طبیعی بود که تاتسویا آن فرد مرموز و چوبدستی به دست و خندان را نبیند! چون طاقهایی که تاتسویا از آنها گذر میکرد، نه تنها به کلاس معجونسازی نمیرسیدند، بلکه نزدیک راهروی کلاسها هم نمیشدند!
در حالی که تاتسویا با قدمهای پرصدا و ساموراییوار از طاقی به طاق دیگر میپرید، هاگوارتز بیقواره تصمیم گرفت طبق معمول، هیچ همکاریای با هیچ موجود زنده و غیرزندهای نداشته باشد. در نتیجه، طاق آخری که تاتسویا با آن مواجه شد، درست وسط کتابخانه ممنوعه بود! کتابخانه ممنوعهای که حالا دیگر ممنوعتر از همیشه شده بود، چون کتابهایش به جای اینکه زنجیرشده روی قفسهها بمانند، آزادانه در هوا شناور بودند و با جلدهای چرمیشان به سر و کلۀ هم میکوبیدند.
تاتسویا مات و مبهوت وسط کتابخانه تاریک و نمور ایستاد و کمی اخم کرد. در همان لحظه، یک کتاب قطور با جلد سبز لجنی که رویش با فونت بزرگ نوشته شده بود: «راهنمای جامع اخم کردن برای مبتدیان» مستقیم به سمت صورتش شیرجه زد. اما تاتسویا، بیآنکه حتی پلک بزند، کاتانا را بیرون کشید و با یک حرکت عمودی، کتاب را بینصیب از شیرازه و جلد، تبدیل به کاغذهای ریز ریز کرد که مثل برف روی زمین ریختند.
بقیه کتابها که این صحنه را دیدند، «یا شیرازه مرلین!» گویان به قفسههایشان برگشتند و خودشان را مخفی کردند.
اما تاتسویا هنوز به بلاتریکس و مرگخواران نرسیده بود. اصلاً بلاتریکس و بقیه کجا بودند؟ ما که میدانیم. داشتند نقشهای برای پیدا کردن اربابشان میریختند و چوبدستی لرد را در حالت DeepThink بررسی میکردند؛ ولی خب، هاگوارتز مکانی نبود که اجازه بدهد گروهی که به خورندگی مرگ مشهورند، الکیالکی به خواستهشان برسند.
بلاتریکس که از پیدا کردن چوبدستی لرد به طرز عجیبی هم مضطرب شده بود و هم هیجانزده، چوبدستی را مثل یک میکروفون از دست لوسیوس قاپید و فریاد زد: «اربــــــــــاب! کـــــجـایـیـد؟»
صدایش در سرسرای بزرگ پیچید. از سقف مسحورشده بالا رفت، دور شمعهای شناور چرخی زد، بعد یکدفعه زیر و رو شد و به صورت یک پژواک واژگون درآمد و در عوض اینکه لرد را خبر کند، مستقیم رفت داخل گوش ورنون دورسلی!
- اووه!
بیبی گرل به من گفتی لرد؟
ورنون هرچقدر هم که در قلب و مغز بلاتریکس جا داشته باشد، هیچوقت به گرد ردای لرد هم نمیرسید! بنابراین بلاتریکس جوش آورد و صورتش نارنجی شد و قرمز شد و قرمز را هم رد کرد و رسید به دارک-قرمز!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


هدفت از اول همین بود که ما رو به اینجا بکشونی تا لرد رو از ما بگیری؟
کور خوندی! همین الان لرد بر میگرده و یه بلایی به سرتـ...









