تاریکی که زنده ماند!
مروپ و گریندل والد هیجان زده تر از چیزی بودند که بتوانند تمرکز کنند، پس یک صدا و همزمان میگویند:
ـ باید همه رو با خبر کنیم!
ـ نه احمق ها! معلوم است که نباید همگان را باخبر کنیم. فرض کنید زبانم لال محفل، یا دامبلدور یا هر کدام از آن جادوگران خام و ماگل پرست بفهمند که ما زنده شدهایم، چه واکنشی نشان میدهند؟
ـ پس چجوری باید افراد رو جذب کنیم؟
ـ کار سختی نیست! فقط کافیست دفترچه خاطرات من را در راه افراد لایق و اصیلزاده قرار دهید، و بعد به تالارمان هدایتشان کنید.
به نظر بهترین روش ممکن بود. مروپ و گانت در مقابل هوش و ذکاوت سالازار به زانو درآمده بودند، و هیجانشان حتی بیشتر از قبل شده بود. پس برای عملی کردن نقشهشان، سریع دفترچه را برداشتند و به سمت سرسرای چهارگانه هاگوارتز حرکت کردند. هردویشان در شروع با اسلیترین موافق بودند، پس به سرعت سمت سرسرای اسلیترین قدم برداشتند و دفترچه را در راهرو رها کردند. آنها نگران این نبودند که دفترچه به دست دورگه یا فرد نادرست بیوفتد، چون محتوای دفترچه، فقط برای افراد اصیل و جادوگران واقعی قابل مشاهده بود!
چند روز بعد:زمان زیادی از وقتی که سیگنس شروع به خواندن کرده بود، میگذشت. او نمیدانست چرا یا چگونه، اما هنگامی که درحال ورود به تالار اسلیترین بود، دفترچهای قدیمی پیدا کرده بود. ابتدا فکر میکرد متعلق به یکی از بچه هاست و از سر کنجکاوی، دفترچه را باز کرده بود. فکر میکرد میتواند سوژهای برای مسخره کردنِ صاحب دفترچه پیدا کند، اما بعد از گذشت چند سطر، متوجه ویژگی دفترچه شد. این یک دفترچه معمولی نبود! از همان زمان، نتوانسته بود دفترچه را زمین بگذارد. او تک به تک کلماتِ داخل دفترچه را خوانده بود و حالا کنجکاو تر از هر زمانی، راهِ تالار اسرار را در پیش گرفته بود. از همان زمان که هری دریچهی تالار را باز کرده بود، همه مکانِ قرارگیریاش را فهمیده بودند. طولی نکشید که او در دستشویی دختران، مقابل شیرآب ایستاده بود. آیا میتوانست اتفاقی باشد؟ یا شخصی در تالار منتظر او بود؟ چون سیگنس بدون اینکه تلاشی برای باز کردن تالار کند، دریچهاش از قبل باز بود! البته اهمیتی نداشت، او قدمی به جلو برداشت تا به داخل گودال بپرد، که صدایی توجهش را جلب کرد.
ـ بنظرت موفق میشه؟
ـ محض رضای مرلین آرومتر حرف بزن.
ـ من که آروم گفتم، آروم نبود؟
سیگنس به سرعت سمت صدا برگشت، اما دیر شده بود. او موفق به پیدا کردنِ صاحب صداها نشد پس دوباره به سمت گودال برگشت و اینبار بدون معطلی، ذکر مرلین گویان به درون تالار پرید.
او به آرامترین روش ممکن، قدم به قدم از تالار عبور میکرد. میدانست که تلهای در انتظارش است، اما در کمال تعجب همه جا ساکت و آرام بود. گویی تمامی تله ها قبلا از کار افتادن بودند! حالا دیگر مطمئن شده بود که پیدا شدن دفترچه در سرسرا اتفاقی نبود.
سالازار اسلیترین بعد از سالیان طولانی، دوباره برگشته بود!هنگامی که به تالار اصلی رسید، با اضطراب به مجسمه ها نگاه میکرد که صدایی توجهش را جلب کرد. صدا از سمت مردی باشکوه و باعظمت بود، که یا تکیه بر عصای سلطنتی خودش، مقابل سیگنس ایستاده بود. او نمیتوانست به چشمانش اعتماد کند، آیا واقعا سالازار اسلیترین مقابلش بود؟ فضای سنگینی بر تالار حکمفرما شده بود.
ـ درود بر مرد جوان! نمیخواهی خودت را به ما معرفی کنی؟
ـ ام... من؟ سیگنس! سیگنس بلک هستم جناب.
آرامشی که سیگنس در ظاهرش حفظ کرده بود، همانند آرامشِ بعد از طوفان و سیل های وحشتناک میماند. در درونش، هزاران خانِ طوفانی رد کرده بود تا بتواند ظاهر متین و مغرورش را حفظ کند.
ـ بلک! از خانواده های اصیل و نجیب زادهی جادوگران. گویا زیردستان من، در انتخاب شما هوش بیشتری به خرج دادهاند. حالا بگو ببینم، تو با برتری اصیل زادگان موافقی مرد جوان؟
ـ به طور قطع با برتری اصیل زادگان
به جز آلفرد بلک موافقم.
ـ پس میتوانیم ادامه دهیم. آیا حاضری در راه این رسالت بزرگ، جان خودت را فدا کنی؟
ـ اول اطمینان حاصل میکنم که همه جان خودشون رو فدا کردن، بعدش اگر لازم بود اینکارو هم میکنم.
ـ بدک نیست. حال که داری در راهِ پیشرفت جادوگران تلاش میکنی، بگو ببینم بیشترین شرارتی که انجام دادهای چیست؟
ـ اگر قراره بینمون راز بمونه، چندباری از پروفسور اسنیپ دزدی کردم و تقصیرشو انداختم سر خواهرم
ـ نه! این فقط دست گرمی است. من چیزی بیشتر میخواهم.
ـ خب اگر بازم قراره راز باشه، چندباری سعی کردم برادرمو بکشم، یبارم داشتم خواهرمو تو آب خفه میکردم اما نشد که بشه.
ـ جای پیشرفت داری مرد جوان، اما برای شروع، راضی کننده است.

حالا باید برویم سراغ برگزیدگان دیگر.