آنلاینها
کجای سایت هستند؟
-
آرشیو گالری 53
-
انجمن 37
-
پروفایلها و حساب کاربری 12
-
بخشهای دیگر 9
اعضای آنلاین
فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمانها.
52 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
دخمهی خاطرات


آن شب از شبهایی بود که حتی هوای هاگزمید هم بوی آرامش نمیداد. تلما در مسیر جنگلی حاشیهی دهکده قدم برمیداشت؛ قرار بود برای سرک کشیدن در یکی از انبارهای متروکهی خارج از دهکده، برود و به سرعت باز گردد. اما احساس عجیبی که در وجودش داشت، باعث شده بود که بدون بررسی انبار، تصمیم به بازگشت بگیرد. ترجیح داده بود که صبح اول وقت به سراغش برود.
همه چیز تا زمانی که صدای نالهمانندی از جنگل بلند شد، طبیعی به نظر میرسید. تلما اول فکر کرده بود که منبع صدا یکی از حیوانات بوده باشد. اما طولی نکشید که پس از آن صدای عجیب، سرمای ناآشنایی فضا را پر کرد. چنین اتفاقی در اواسط تابستان، به تنهایی ماورایی به نظر میآمد؛ و حالا با مهای که اطراف تلما جمع شده بود، همه چیز مضطربکنندهتر دیده میشد.
تلما فرصت بررسی شرایط را پیدا نکرد، زیرا در عرض چند ثانیه سایههای خاکستریرنگی از بین درختها بیرون آمدند. تلما نمیخواست باور کند اما حتی در تاریکی شب هم تصویر دستهای از دمنتورها بیش از حدی واضح بود که قابل انکار باشد. دمنتورها آرام و بیصدا بالای زمین شناور بودند؛ اما صدای ضربان قلب تلما به قدری بلند بود که به آسانی شنیده میشد. سرمایی که آن موجودات شوم با خودشان آورده بودند، حتی شعلهی چراغهای اطراف را هم بیجان کرده بود...
تلما چوبدستیاش را محکم گرفت و عقب رفت، اما دمنتورها جلوتر آمدند. میدانست طلسمهای معمولی در برابرشان چندان فایدهای ندارند و فرار کردن هم وقتی آنچنان محاصره شده بود، غیرممکن است. تنها چیزی که میتوانست نجاتش بدهد، ایجاد سپر مهاجمی بود که همیشه بیاستفادهاش مینامید... امیدوار بود که در اولین امتحان موفق شود و از فاجعهای ممکن بود رخ دهد، فرار کند.
تلما نفس عمیقی کشید و چوبدستی را بالا آورد. طبق چیزهایی که از زمان تحصیلش در هاگواراتز به یاد داشت، تنها یادآوری یک خاطرهی خوب کافی بود. چیزی که به اندازهای قدرتمند باشد که بتواند ناامیدی همراه دمنتورها را شکست دهد. تلمت چشمهایش را بست و سعی کرد چیزی پیدا کند.
اولین چیزی که به ذهنش رسید، میرا بود. تصویر روباه نارنجیرنگی که همیشه طوری رفتار میکرد که انگار تلما مزاحم اوقات ارزشمندش شده، در ذهنش شکل گرفت. هنوز اولین باری که با او ملاقات کرده بود را به خاطر داشت... لبخند کوچکی روی لبش نشست؛ اما تصاویر همان لحظه محو شد. هر چه بیشتر میخواست آنها را نگه دارد، بیشتر از او دور میشد...
خاطرهی دیگری آمد. تختخواب سرخ رنگش در هاگوارتز... صدای خندههای گریفیندوریها در سرش پر رنگتر میشد. چه روزهای شادی... تصویر دوباره تغییر کرد، این بار نوبت موفقیتهایش در پروندههایی که حل کردنشان غیرممکن به نظر میرسید، بود. اما هیچکدام آنقدر قدرت نداشتند که بتوانند در برابر سرمایی که حالا در استخوانهایش نفوذ کرده بود، دوام بیاورند.
دمنتورها نزدیکتر شدند.
تلما طلسم را دوباره دوباره امتحان کرد؛ اما فقط جرقهای کمجان از نوک چوبدستی بیرون زد و همان لحظه خاموش شد. نفس کشیدن برای تلما سخت شده بود. تمام خاطرات خوشش یکییکی از ذهنش بیرون کشیده میشدند و هرچه بیشتر دنبال چیزی میگشت که به آن چنگ بزند، بیشتر متوجه میشد که ذهنش خالیتر میشود. تنها چیزی که به آن دست مییافت، ترس بزرگی بود که در ذهنش وجود داشت...
و همانجا بود که فهمید اشتباه کرده است! او به احساس قدرتمندی نیاز داشت. قرار نبود برای خلق سونورتاپ، خاطرههای خوش تقویتش کنند؛ بلکه باید به ترس از دست دادن تمام چیزهایی فکر میکرد که تحمل از دست دادنشان را نداشت!
صورت میرا از ذهنش گذشت. سپس آدمهایی که به آنها وابسته شده بود. و در نهایت خاطراتش. تمام چیزهایی که شاید هیچوقت به زبان نمیآورد، اما اگر روزی از او گرفته میشدند، دیگر تلمایی باقی نمیماند. برای اولین بار آن شب، تلما از چیزی واقعاً ترسید؛ نه از دمنتورها، نه از زندگی بدون روح، بلکه از اینکه صبح شود و دیگر به هیچکدام از آن چیزها مانند قبل نگاه نکند...
ترس برای لحظهای سپر دفاعیاش را شکست؛ اما به زودی با قدرتی چندین برابر آن را شکل داد. چوبدستی به شدت لرزبد و نور سیاه و طلایی رنگی از نوک آن بیرون زد؛ رشتههای نور به دور همدیگر پیچیدند و از دل آن، موجودی چهارپا بیرون آمد.
اول گوشهای تیزش دیده شد، بعد پوزهی کشیده و چشمان درخشانش. بدنش شباهت بینظیری به روباه داشت؛ اما بلندتر و باشکوهتر بود و دو بال بزرگ و تیره، بر روی کتفهایش قرار داشت. چندین دم بلند از پشتش بیرون آمده بود که هرکدام همچون نوارهایی در هوا حرکت میکردند و روی هر یک، چهرهای شبیه روباه از جنس نور شکل گرفته بود. خز تیرهاش با رگههای طلایی میدرخشید و گویا درون چشمهایش شعلههای آتشی درحال سوختن بود.
سونورتاپ حتی یک لحظه هم مکث نکرد. بالهایش را باز کرد و به سمت دمنتورها رفت. هر یک از چهرههای روباهمانندی که بر روی دمهای او قرار داشت، از او جدا شدند و به یکی از دمنتورها حمله کردند. موجودات سیاه برای اولین بار گیج شدند و به سمت نورهای مختلف چرخیدند. هر نسخه با نزدیک شدن به یکی از آنها، ضربهای به آن میزد و دمنتور را چند متر عقب میراند. در حالی که سونورتاپ اصلی همچون سپری برای محافظت تلما در جلویش ایستاده بود.
تلما هنوز چوبدستیاش را بالا نگه داشته بود و نفسنفس میزد، اما این بار دیگر تنها نبود. سونورتاپ روبهرویش ایستاده بود، دمهای متعددش در هوا میرقصیدند و دمنتورها را لحظه به لحظه از او دورتر میکردند.
افرادی که لایک کردند

خیلی مشکوکی!


با وجود صداهای آزاردهندهی گریه و شیون و زاری، به داستان شما گوش کردیم... با وجود اینکه به نظر میومد قراره داستان عاشقانهی رمانتیکی باشه همه چیز طبق تصورات ما پیش نرفت و آخرش اندکی غیرقابل پیشبینی بود...
اگه یک لحظه تائید شد! سونورتاپ قورباغه برای شما فعال شد.
افرادی که لایک کردند

خیلی مشکوکی!




داشتم تو اعماق یکی از توالت فرنگیا به غم و اندوههای بیپایانم فکر میکردم که یهو یه دانشآموز عقدهای، بسمالمرلین نگفته سیفونو کشید و منو از طریق لوله فاضلاب همراه کودهای انسانی نامرغوبش راهی دریاچه هاگوارتز کرد.
یادمه وقتی شناکنان خودمو رسوندم به آبهای سطحی دریاچه، غروب شده بود. نور قرمز آفتاب به سطح دریاچه میتابید و به آب، نمایی خونین میداد. همینطوری که روی سنگی نشسته و به افق خیره بودم یهو یه کشتی بزرگ موقع دور دو فرمون زد به دیوار و غرق شد. رفتم ببینیم چی شده که دیدم یه آقایی خوشگل و خوشتیپ با لباس شاهزادهها، موهای مشکی و چشمای شهلا زرشکی، داره توی آب دست و پا میزنه.
همین که از دست و پا زدن خسته شد و پایین رفت و حباب اول از دهنش خارج شد و میخواست وارد مرحله حباب دوم و من یقرا فاتحه مع الصلوات بشه بدو بدو رفتم تا نجاتش بدم. پس اونقدر فوتش کردم تا رسید به ساحل مقصود! وقتی توی ساحل به چهره بیهوشش نگاه کردم یه دل نه صد دل عاشقش شدم. ولی میدونین چیه؟ من احساس ناکافی بودن میکردم. درسته شاهزاده رو با فوت نجات داده بودم ولی با فوت که نمیتونستم باهاش ازدواج کنم و با فوت نمیتونستم ازش بچه بیارم؟ میتونستم؟

پس شاهزاده رو در حالی که داشت به زور با مرگ دست و پنجه نرم میکرد و نفس نفس میزد تا آب توی ریهش خالی بشه به امان مرلین رها کردم و رفتم سراغ عمه مارج! عمه مارج بعد از باد شدنش افتاده بود توی دریاچه هاگوارتز و از طریق ازدواج سیاسی تبدیل به ملکه ماهی مرکب پیچیده شده بود و یه عالمه ماهی مرکب قد و نیمقد بادکنکی باهم تولید کرده بودن که اسماشونو به یاد سگ محبوب عمه، گذاشته بودن ریپر ۱، ریپر ۲، ریپر ۳ و ریپر الیآخر!
همونطور که به زور از لای ریپرهای بیشمار رد میشدم خودمو به عمه مارج رسوندم.
- سلام عمه مارج.
شما که الان دیگه ملکه دریاچه شدی و قدرتهای ماهی مرکبی داری میشه دوباره منو به زندگی برگردونی؟- البته عزیزم. چرا که نه. اصلا من همینطوری کف دریاچه علاف نشسته بودم و فکر میکردم که این پاتر چقدر بد تربیت شده و حتما به پدر بیتربیتش رفته و دادلی چه پسر گلیه که تو اومدی تا زندت کنم!
عمه مارج با کوبیدن دوتا ریپر توی کله خودش و ایجاد یه انفجار بادکنکی بزرگ و سونامیای که باهاش هاگوارتزو آب برد منو دوباره زنده کرد. منم رفتم تا مخ شاهزاده رو بزنم. برای شروع کار رفتم بالای سرش و همونطور که به سنگی تکیه داده بود و بخاطر عوارض غرق شدن کمی بیحال بود بهش لبخند دندوننمایی زدم. با گیجی با چشمای شهلاش بهم نگاه کرد و خواستم بگم: "جون عجب چشمای زرشکیای، زرشک پلوی من میشی؟" که متوجه شدم در اثر عوارض جادوی عمه مارج، صدام دیگه در نمیاد و انقدر دهنمو عین قزلآلا اسکلکله الکی بازو بسته کردم و هیچ صوتی از گلوم خارج نشد که آخر شاهزاده فکر کرد من اسکلم و پاشد رفت. واقعا من اسکلم؟!

همچنانکه هنوز به تلاشم ادامه میدادم دنبالش راه افتادم. از اونجایی که هنوز فکر میکردم روحم، همه جای قصرش دنبالش میرفتم. حتی میخواستم توی توالتم همراهش برم که با یه اردنگی از در پرتم کرد بیرون. اونجا بود که فهمیدم روح نبودن چقدر سخته! داشتم پشت در توالت کشیک میدادم ببینم کِی میاد بیرون که دیدم خیلی طول کشید. رفتم دوباره به زور داخل که با صدای نداشته، داروی مسهل براش تجویز کنم اما دیدم داره با یه زن چت میکنه و لپاش گل انداخته!
قلبم شکسته بود و داد میزدم: "من دیگه یک دقیقه هم توی این قصر نمیمونم و رختخواباتم بردار ببر قصر مامان جونت بخواب." که طبیعتاً بازم هیچ صدایی از گلوم در نیومد. روز بعدم دیدم عروس خانم رو آوردن به قصر و با کمال وقاحت با شاهزاده ازدواج کردن. با خشم رفتم و تور سفید لباس عروس رو از صورتش کنار زدم که دیدم پتونیا دورسلی با نیم کیلو بوتاکس زیر تور نشسته و بهم لبخند میزنه و از ازدواج دومش با یه شاهزاده بجای ورنون دریلکار قبلی راضیتره!
منم که دیگه کارد میزدی خونم در نمیاومد مثل یه جادوگر عقدهای، وسط عروسی با یه ورد، شاهزاده رو تبدیل به قورباغه کردم و گذاشتم توی جیبم. الانم هروقت دیوانهسازا مزاحمم میشن شاهزاده رو پرت میکنم سمتشون تا ازم دفاع کنه! اونام بیشتر از اینکه از شاهزاده قورباغهای بترسن از اینکه من دیگه چه اسکلی هستم که قورباغه واقعی بجای سپر مدافع پرت میکنم سمتشون، میگرخن و تصمیم میگیرن با من در نیفتن. اونا هروقت منو میبینن بدو بدو قبل اینکه قورباغه شوت بشه سمتشون میان یه دست باهام میدن و یه ضربه مهربانانه به شونم میزنن و درحالی که با تأسف سرشونو تکون میدن به سمت قربانی بعدیشون میرن.
افرادی که لایک کردند

پس متوجه شدیم که تخم و بذر شک، نه تنها در دل بزرگترین، باهوشترین، قدرتمندترین و باقی ترینهای جادوگران کاشته میشه، بلکه میتونه توی وجود یک انسان که در گذشته زندگی میکنه ک روحه هم کاشته بشه. شک خیلی قدرتمنده! میتونه همهجا وجود داشته باشه و ترس از شک، حتی در مطمئن ترین اوضاع و احوال هم خودش رو بر کرسی قدرت بنشونه. پست تامل برانگیز و زیبایی بود.
تایید شد! پاترونوس آرلاو برای شما تایید و فعال شد.
افرادی که لایک کردند


هلنا بدون آن که منتظر شود در ورود به دخمهی خاطرات باز شود، از وسط آن عبور میکند و بعد از عبور از دالان کوتاهی که داشت، وارد محوطهای میشود که به محض ورود سرمای داخلش را حس میکند. انگار که دمنتورها در گوشه و کنار دخمه کمین کرده باشند تا در لحظهی موعود حملهشان را آغاز کنند.
اما هلنا میدانست خبری از حملهی هیچ دمنتوری نخواهد بود. چه واقعیاش و چه تقلبیاش، چرا که او یک روح بود که راهی برای دفاع از خود در مقابل هیچگونهی آن نداشت. اما چیزی که میخواست و علت حضورش در آنجا بود، دانستن این موضوع بود که در صورت توانایی برای ساخت سپر مدافع، به چه شکلی ظاهر میشد؟
شاید دلیل عجیبی باشد. ولی اگر به این فکر کنید که شما هم اگر قادر به استفاده از سپر مدافع برای دفاع از خود نباشید، احتمالا به تنها چیزی که در مورد آن اهمیت میدهید دانستن شکل ظاهریاش است. سپر مدافع از درونتان سرچشمه میگیرد و هلنا میخواست با آن آشنا شود.
اگر در زمان زنده بودنش که در هاگوارتز تحصیل میکرد میپرسیدی، احتمالا اولین پاسخش عقاب بود. او فرزند روونا ریونکلاو بود، یکی از بزرگترین ساحرگان تاریخ که موسس مدرسهی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز بود. او همیشه میخواست یک کپی کامل از مادرش باشد. همانقدر باهوش و همانقدر گره خورده با تمام ویژگیهایی که گروه ریونکلاو را میساخت. پس فکر و ذهن و خواستهاش همه چیز را مهیا میکرد تا پاترونوسش عقابی با شکوه تولید کرده و روانهی تهدیدهای زندگی کند.
ولی تمام این موارد همیشه برای هلنا با شک به همراه بود. او به اندازهی مادرش باهوش نبود و ویژگیهای زیادی در تضاد با او داشت. ویژگیهایی که حدس میزد از پدر ناشناختهاش به ارث برده است، پدری که حتی در بهترین رویاهایش هم تصور نمیکرد که نامش سالازار اسلیترین باشد. برای همین همیشه با خودش در جنجال بود که چرا؟ چرا نباید یک کپی بینقص یا حتی بهتر از مادرش میبود؟ مطمئنا اگر میدانست پدری دارد که درست به اندازهی مادرش جادوگری توانمند است، آنگاه علت تمام تفاوتهایش با مادرش را به راحتی میپذیرفت. نه این که خودش را یک فرزند مایهی ننگ در مقابل مادرش ببیند.
حالا که به این نقطه از تصوراتش میرسد، تازه در میابد که هرچند مادرش همیشه صمیمانه او را دوست داشت و با رفتار مهربانی که داشت خوشحالیاش از وجود هلنا را نشان میداد، اما برای خودش همه چیز آنطور ساده نبود که با لبخند زدنی دنیا به رویش بخندد. او همیشه درونش از آشوب پر بود تا خودش را به همه ثابت کند.
افتخارِ فرزندِ چنین مادری بودن یک طرف خوب ماجرا است و فشارهایی که برای ثابت کردن خود بر شما تحمیل میشود طرف بد دیگر آن است. همه از هلنا انتظار داشتند درست مثل مادرش باشد. از رفتار گرفته تا هوش کمنظیرش. خصوصا که ظاهرش نیز شباهت بینظیری با مادرش داشت. تنها رنگ چشمهایش بود که متفاوت از او بود. او چشمان آبی رنگ مادرش را نداشت و چشمانی به رنگ سبز نصیبش شده بود.
ولی آن روزها به پایان رسیده بود و هلنا دیگر علت تمام تفاوتهایش با مادرش را میدانست. نهتنها میدانست، بلکه آنها را با تمام وجود پذیرفته بود. او نه یک عقاب کامل بود و نه یک مار کامل. او ترکیبی از هر دو بود. متفاوت از هر دو و در عین حال با شباهتهایی به هردویشان. یک گونهی جدید!
او برای شباهتهایش به عقاب و مار، چهرهی مار مانند و بالهای عقاب را میخواست. جانوری که پذیرفتن تفاوتهایش را نه با مار بدون پا، و نه با عقاب دو پا نشان میداد، بلکه جانوری چهار پا با گوشهای دراز عجیب بود که تک بودنش در دنیا را با شاخی که از میان سرش بیرون زده بود فریاد میزد. با تصور موجودی که در ذهنش نقش بسته بود، ناخودآگاه لبخندی بر لبش مینشیند. هنوز کامل نبود و نیاز داشت خاطرهای با آن همراه شود تا به کمال برسد.
اما چه خاطرهای؟
در دوران پیش از هاگوارتز قدرتهای جادویی کنترلنشدهاش که هر کودک جادوگری از خود نشان میدهد، تفاوت چندانی با سایرین نداشت. در دوران تحصیل در هاگوارتز نیز دریافته بود هرچقدر هم که تلاش کند، در هوش نمیتواند مادرش را شکست دهد. بیشتر که فکر میکند، این احساس سرخوردگی از یکی نبودن با مادرش همیشه همراهش بود و تمام خاطراتش را محو و کدر کرده بود.
به جز یک خاطرهی خاص... خاطرهای که با وجود این که مه کمرنگی در گوشهاش دیده میشد، اما درخشانتر از سایرین بود و همچنان با قدرت بین سایر خاطرات میدرخشید.
مراسم گروهبندی هلنا در هاگوارتز شروع به شکل گرفتن در ذهنش میکند. آغازش سرشار از شادی است. دختری یازده ساله که با غرور از میان جادوآموزانی که نام او را زمزمه میکنند عبور میکند. او هلنا ریونکلاو بود، دختر روونا ریونکلاو که نامش زبانزد همگان بود و ملاقات با او افتخاری بزرگ. هلنا مطمئن بود کلاه گروهبندی با سرعت او را در گروه ریونکلاو قرار میدهد. شاید حتی بلافاصله بعد از برخورد با سرش. احتمالا پیش از آن که روی صندلی آرام گیرد، فریاد کلاه به هوا برمیخاست و جادوآموزان ریونکلاوی فریاد شادی سر میدادند.
از نظر هلنا، آن روز روزی بود که کلاه حقیقت وجودیاش را عیان کرده بود و هوش و استعدادی که از مادرش به ارث برده بود را به همان پررنگی که هلنا میخواست در وجودش دیده بود. احساس اطمینانخاطری که هرگاه شک در وجودش راهی پیدا میکرد، لنگری بود تا به او یادآوری کند بیش از هرچیز دختر روونا ریونکلاو است.
با این حال همه چیز در مورد گروهبندیاش آنطور که خیال میکرد نبود. دخترک که منتظر بود تا کلاه بلافاصله از روی سرش برداشته شود تا از روی صندلی پایین بپرد و به همگروهیهایش در ریونکلاو ملحق شود، حالا با کلاهی مواجه میشود که در فکر فرو رفته بود. نگاه هلنا بیاختیار به مادرش دوخته میشود و برای اولینبار چیزی را میبیند که تخم این تفکر که مایهی ننگ نام مادرش است در دلش کاشته میشود.
در چهرهی مادرش چیزی را میبیند که هرگز انتظارش را نداشت. او نگران بود. ولی چرا؟ مگر او دخترش نبود؟
آن زمان خیال میکرد نگرانی مادرش شک داشتن به هوش و استعداد کافی هلنا باشد. اما حالا میدانست که علت نگرانی مادرش چیز دیگری بوده است. او همانقدر که دختر روونا ریونکلاو بود، دختر سالازار اسلیترین نیز بود. کافی بود کلاه نام اسلیترین را فریاد بزند تا زمزمهها آغاز شوند و همه دریابند سالازار اسلیترینی در میان است. اما لحظهی خاص برای هلنا آن لحظهای بود که کلاه با مکث کوتاهی تصمیمش را رو به همگان اعلام میکند و نام ریونکلاو را فریاد میزند.
دیگر اثری از نگرانی در چهرهی مادرش نبود. به قدری خوشحال بود که تبدیل به گلی خندان شده بود. این همان آخرین لحظهای از زمان زنده بودنش بود که در کنار مادرش، خودش نیز از صمیم قلب خوشحال بود. چون خیال میکرد تمام تصوراتی که از هوش و استعداد خود داشته است توسط کلاه دیده و اثبات شده است. که او یک کپی برابر اصل از مادرش است. که مادرش حسابی به او افتخار میکند.
و حالا که تمام حقایق کنار رفته بودند، مهی که بر روی این خاطره سایه میانداخت نیز شروع به ناپدید شدن میکند. او دیگر میدانست نگرانی مادرش از کمبود هوش و استعداد هلنا نبود، بلکه تنها نگرانیاش از پررنگتر بودن بُعدِ دیگری از هلنا است که نام سالازار اسلیترین را افشا میکرد. مکث کلاه نیز اثباتی بر این بود که هلنا نهتنها از مادرش، بلکه از پدرش نیز ویژگیهای زیادی به ارث برده است.
این همان خاطرهای بود که به قدری به او قدرت میبخشد که جانور از وجودش بیرون کشیده شده و پروازکنان دور هلنا اوج میگیرد.
افرادی که لایک کردند

با توجه به آپدیتهایی که برای قیمت و کاربردهای چوبدستی و در نتیجهی اون سپر مدافع یا مهاجم داریم، قیمت فعالسازی پاترونوس یا سونورتاپ از 7 گالیون به 75 گالیون افزایش پیدا میکنه.
کاربردهای سپر مدافع / مهاجم:
1. یک تصویر زیبا در پروفایل شما: برای خیلیا دوست داشتنیه نه؟

2. تسهیل درمان بیماری در شفاخانه مرداب زیرین: به این معنا که به جای این که شما برای درمان به شفاخانه مراجعه کنین، میتونین پاترونوس یا سونورتاپی در محلی که هستین برای شفاخانه ارسال کنین تا این شفادهندهها باشن که برای درمان در اسرع وقت خودشون رو به محلی که شما هستین برسونن.
3. امکان خنثیسازی طلسمهای چوبدستی: برای رهایی از اثرات طلسمی که بر روی شما اجرا میشه نیاز به سپر مدافع یا مهاجم دارین.

بابا رونالدو! سی آر سون نهها... د ریِل وان! آر ناین! همونی که یه شاخهی مو درست وسط فرق سرش اون بالا روییده و دندوناش خرگوشیه. دندونای رونالدينيو هم خرگوشی بود. برزیلیا چقد خرگوشیان و داستان... خاطرهی زیبایی بود. بیشتر اون قسمتش رو دوست داشتم که با سپر مدافعت مجنونگرا رو فراری دادی و از دستشون نجات پیدا کردی. چی؟ نبود تو پستت اصلا؟ ای بابا! حالا اشکال نداره مهم نیته!
تایید شد! پاترونوس عقاب آبی برای شما ثبت و فعال شد.
افرادی که لایک کردند

کد ثبت چوبدستی: ۳50ب310
---
پاترونوس بردلی: عقاب آبی
هر از گاهی بردلی به اطاق خاطراتش سر میزد. اطاقی زیبا که قدح اندیشه در وسطش قرار داشت و شیشه های خاطرات در گوشه گوشه اش. او آن روز قصد داشت بالاخره پاترونوسش را بسازد و در نتیجه به بهترین خاطره اش نیاز داشت. بین شیشه ها گشت تا بالاخره آن شیشه خاص با برچسب رویش را یافت:
"اولیــــن روز هـــاگوارتـــز"
و شیشه را داخل قدح اندیشه ریخت و سرش را داخل قدح کرد:
بردلی که حالا پسر بچه ای کوچک بود در حالی که توپ در جلوی پایش قرار داشت به سرعت به دروازه حریف نزدیک میشد... یکی از مدافعان را دِریبل کرد و حالا فقط دروازه بان در جلویش بود... دروازه بان حریف که فردی جسور بود روی پای بردلی تَکل رفت ولی بردلی قبل از آن، آرام زیر توپ زد و توپ از بالای سر دروازه بان وارد دروازه شد و فریادها به هوا رفت:
گُل گُـــل گُــــــل پیروزی 
هنوز آخرین گُل از دهان هم تیمی های بردلی خارج نشده بود که پاهای دروازه بان حریف به پاهای بردلی برخورد کرد و او پرت شد و با شدت روی زمین افتاد. پاهایش زخمی و خونی شده بودند و بدنش پر از خاک اما... چند ثانیه بیشتر طول نکشید که بردلی از زمین برخاست و در حالی که اصلا به زخم پایش اهمیتی نمیداد به هم تیمی هایش ملحق شد و شروع به شادی و بالا پایین پریدن کردند.
---
آن پسر بچه، شباهنگام، زمانی که میخواست سرش را روی بالش بگذارد، هنوز لبخند رضایت روی لبانش بود و توپ فوتبالش را در آغوش گرفته بود و خیال میکرد این اتفاقات بهترین اتفاقات زندگی روی زمین هستند اما او بیخبر از سورپرایز بود...
چشمانش دیگر داشتند گرم خواب میشدند که ناگهان صدای بال زدن پرنده ای آمد و جغدی روی شکمش نشست! بردلی در حالی که از ترس و تعجب، قدرت حرکت دادن بدنش را نداشت به جغد زیبا و سفید رنگ، خیره نگاه میکرد!
چند ثانیه که گذشت، جغد، کاغذی پوستی را روی بدن بردلی گذاشت و سپس از روی شکم او بلند شد و کنارش نشست. چیزی ناخوداگاه به بردلی گفت که باید جغد را نوازش کند و به او آب و دانه بدهد. همین کار را نیز کرد و سپس در حالی که جغد مشغول خوردن غذایش بود، بردلی با تعجب کاغذ پوستی را باز کرد و آن را خواند:
گیرنده: خیابان هشتم - کوچه پنجم - پلاک دوم - کوچکترین اطاق خانه - آقای بردلی
فرستنده: مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
آقای بردلی
مفتخرم به اطلاعتان برسانم که شما در سال تحصیلی جدید در مدرسه پر افتخار علوم و فنون جادوگری هاگوارتز پذیرفته شده اید. ما میدانیم که شما در خانواده ای مشنگ زندگی میکنید و هیچ اطلاعی از دنیای جادوگری ندارید اما اصلا نگران نباشید. فردا، یکی از اساتید هاگوارتز جهت راهنمایی شما در جلوی منزلتان حاضر خواهد شد. بیصبرانه منتظر ملاقات شما هستیم.
با تشکر
مدیر مدرسه
پرفسور مینروا مک گونگال
یـــک مـــاه بعــــد
بردلی و سایر همکلاسی های سال اولیش از قطار پیاده شدند و به همراه هاگرید راهی هاگوارتز شدند. هاگوارتز چه قلعه بینظیری بود و آن شب چه جشن باشکوهی برگزار شد! گروهبندی نیز انجام شد و کلاه، کمی تامل کرد و سپس گروه بردلی را اعلام کرد:
ریــونکلاو!
بردلی به سمت همگروهی های آبی رنگش دوید و در شوق تشویق و خوشامدگویی آنان غرق شد. 
---
فردا اما هیجان انگیزترین قسمت ماجرا بود. جایی که بردلی با چند ثانیه فکر کردن به آن به سرعت میتوانست عقاب آبی رنگ پاترونوس خود را بسازد:
او صبح زود به حیاط بزرگ هاگوارتز قدم گذاشت و یکی از بازیکنان کوییدیچ تیم ریونکلاو را دید که در حالی که سوار بر جاروی پرنده براق و زیبایش بود مانند عقاب در آسمان پرواز میکرد و توپی طلایی و پرنده را دنبال میکرد، توپی که بردلی بعدا متوجه شد نام آن "گوی زرین" است و همین پایه علاقه او برای تبدیل شدن به یک بازیکن جستجوگر حرفه ای کوییدیچ شد.
افرادی که لایک کردند


بنژوغ، مادام!

کُمُن سوا؟!

خاطرهای زیبا! سپیدی خواهرانه! حقیقتا که چینش و قیاس سه خاطره خیلی عالی انجام شده بود. نزدیکی روابط خوب به تصویر کشیده شده بود. توصیفات هم خوب به تصویر کشیده شده بودن. ولی یهچیزی خوب به تصویر کشیده نشده بود. آقا شما چوبدستیت کو؟
قانونا کسی که سند یا معرفی چوبدستیش توی دفتر ثبت چوبدستیها رو نیاورده باشه، پاترونوس/سونورتاپ نداریم براش. ولی خب به عنوان اولین مشتری، ما زیر داسی رد میکنیم. 
تایید شد! پاترونوس قو برای شما ثبت شد.
جادوگر سیاه، سالازار اسلیترین!
ای بابا!
جلاد بهشت که اینهمه دنبالش بودیم تو جیب شما بود؟ هعی... ای بابا... ای بابا!
داستان زیبایی بود. روونا بنده روونا رو هم بنده سالازار کردی شما... همه رو بندهی سالازار کردی شما! حقیقتا که برازنده شماست و پاینده باشید! منتهی این دمنتورهایی که فرستادی دنبال سونورتاپ سیاه کو؟!
بازم برای اینکه مشتری دوم بودین و اینهمه زحمت کشیدین، ما شما رو هم زیر داسی رد میکنیم!
ضمنا! ما دنبال جلاد بهشت نمیرفتیم و او ما را به دنبال نداشت. او وجود سیاه و بزرگ ما را به ارمغان میآورد. کاری که شما نیز مشغول انجامش هستید. 
تایید شد! سونورتاپ جلاد بهشت برای شما ثبت شد.
افرادی که لایک کردند

نقل قول:
جلادِ بهشت، فرشتهای باستانی و از نخستین مجریان ارادهی بهشت بود؛ موجودی که وظیفهاش اجرای حکم، نابودی شورشیان و پایان دادن به جنگهایی بود که حتی فرشتگان دیگر جرئت نزدیک شدن به آنها را نداشتند. او با زرهی سپید و بالهایی پوشیده از نور در میدانهای نبرد ظاهر میشد و هر جا قدم میگذاشت، سکوت و مرگ بهدنبال او حرکت میکرد. در دوران جنگ میان جهنم و بهشت، جلادِ بهشت بهعنوان آخرین سلاح بهشت برای متوقف کردن سالازار اسلیترین وارد میدان شد؛ نبردی که روزها ادامه پیدا کرد و رد آن تا اعماق جهنم و دروازههای بهشت کشیده شد. در نهایت، سالازار موفق شد او را شکست دهد، اما بهجای نابود کردنش، روح و موجودیتش را به خود زنجیر کرد و او را از فرمان بهشت جدا ساخت.
نقل قول:
اکنون جلادِ بهشت همچنان یک فرشته است، اما فرشتهای سقوطکرده؛ بالهایش رنگ نور خود را از دست دادهاند و زرهش با شکافهایی از آتش سبز جهنمی پوشیده شده است. او دیگر به هیچ فرمانی جز صدای سالازار پاسخ نمیدهد و حضورش در کنار فرمانروای جهنم، به افسانهای هراسآور در میان موجودات تاریکی تبدیل شده است. هنگام ظاهر شدن سونورتاپ سالازار، شکافی سرد در هوا شکل میگیرد و جلادِ بهشت از میان زنجیرها و شعلههای سبز بیرون میآید؛ آرام، خاموش و با همان هیبت مقدسی که زمانی ارتشهای بهشت را به حرکت درمیآورد، اما این بار در خدمت کسی که او را شکست داده است.
-----
روبهروی یکدیگر قرار گرفته بودند. هاگوارتز پشت سرشان قرار داشت؛ قلعهای عظیم که هنوز بخشی از برجهایش کامل نشده بود و صدای جادوی کارگران، سنگهای شناور و چکشهای افسونشده در هوای اطراف جریان داشت. آسمان غروب، نور نارنجی و طلایی خود را روی دیوارهای نیمهکامل قلعه پخش کرده بود و باد سرد ارتفاعات اسکاتلند ردای هر دویشان را بهآرامی به حرکت درمیآورد. دو جادوگر جوان با آیندهای عظیم روبهروی یکدیگر ایستاده بودند؛ دو نامی که قرار بود قرنها بعد، در کتابها، افسانهها و ذهن جادوگران زنده بماند.
روونا دستانش را جلو آورد و دستهای سالازار را گرفت. دستانش گرم بودند؛ زنده، آرام و سرشار از حسی که سالازار هنوز نام دقیقی برای آن نداشت. چشمان آبی روونا زیر نور غروب میدرخشیدند و با تمرکزی کامل در چشمان سبز سالازار خیره شده بودند؛ نگاهی که گویی دیوارهای ذهن آدم را کنار میزد و مستقیم به درون او راه پیدا میکرد. فاصلهی میانشان کم بود و سکوتی که میانشان شکل گرفته بود، از هر گفتگویی سنگینتر به نظر میرسید. در آن لحظه، هاگوارتز، آینده، قدرت و تمام جهان برای روونا اهمیت کمتری از مردی داشت که روبهرویش ایستاده بود.
روونا چند قدم جلوتر آمد. حالا صورتش بسیار نزدیک سالازار بود و نگاهش با اطمینانی عجیب در نگاه او قفل شده بود. هیچکدام پلک نمیزدند. روونا میدانست چه میخواهد و سالازار در جستوجوی معنای چیزی بود که در نگاه او جریان داشت. چند ثانیه گذشت. سپس روونا لبهایش را باز کرد و آن کلمات جادویی را بر زبان آورد؛ کلماتی که شاید از تمامی طلسمهای نابخشودنی خطرناکتر بودند. کلماتی که میتوانستند مسیر زندگی آدمها، سرنوشت یک قلعه و حتی آیندهی جهان جادوگری را تغییر دهند.
- دوستت دارم.
روونا این جمله را گفت و اشک از چشمانش سرازیر شد. اشکی که از غم یا شادی شکل نگرفته بود، بلکه از شدت احساساتی میآمد که در وجودش جریان یافته بودند. گویی قلبش آنقدر لبریز شده بود که بخشی از آن فقط از طریق اشک میتوانست خود را نشان دهد. روونا منتظر ماند. میدانست پاسخ این جمله ساده نخواهد بود. اما چیزی که نمیدانست این بود که همین جمله، چیزی را برای سالازار ثابت کرد که سالها در اعماق ذهنش به آن شک داشت.
دلش تهی بود.
جملهی «دوستت دارم» هیچ حسی در او ایجاد نکرد. گرمایی احساس نکرد. هیجانی در وجودش شکل نگرفت. قلبش تندتر نزد. ذهنش فقط در سکوتی سرد فرو رفت. هرچه بیشتر در چشمان روونا خیره ماند، تنها چیزی که در ذهنش شکل میگرفت، آینده، قدرت و تسلط بود. روونا برایش ارزش داشت؛ چون باهوش بود، قدرتمند بود و میتوانست در ساختن آیندهای عظیم در کنار او قرار بگیرد. اما چرا نمیتوانست خودِ او را احساس کند؟ چرا نمیتوانست آن موجی را که در چشمان روونا جریان داشت، در وجود خودش پیدا کند؟
افکارش با سرعت از ذهنش عبور میکردند. از چه زمانی اینگونه شده بود؟ از کودکی؟ از همان روزهایی که گریه میکرد و همه تصور میکردند کودکی عادی است؟ آیا حتی آن اشکها نیز فقط واکنش به ضعف و ناتوانی بودند؟ آیا از همان ابتدا، چیزی درونش با دیگران تفاوت داشت؟ سالازار میدانست که سکوتش روونا را آزار میدهد. ثانیهها در حال عبور بودند و نگاه روونا همچنان منتظر باقی مانده بود. در نتیجه، همان کاری را کرد که همیشه در انجامش مهارت داشت.
وانمود کرد.
وانمود کرد که چشمانش سنگین شدهاند. وانمود کرد که دلش میخواهد دستهای روونا را محکمتر بگیرد. وانمود کرد که چیزی در قلبش جریان دارد.
- من هم دوستت دارم.
تاریکی سالازار را در بر گرفت.
سالازار نیز تاریکی را در بر گرفت.
موجودیت هر دو در هم تنیده شد و در حالی که لبخندی آرام به روونا نشان میداد، ذهنش آرامآرام به سوی آینده، قدرت و تسخیر جهان حرکت کرد.
