
آن شب از شبهایی بود که حتی هوای هاگزمید هم بوی آرامش نمیداد. تلما در مسیر جنگلی حاشیهی دهکده قدم برمیداشت؛ قرار بود برای سرک کشیدن در یکی از انبارهای متروکهی خارج از دهکده، برود و به سرعت باز گردد. اما احساس عجیبی که در وجودش داشت، باعث شده بود که بدون بررسی انبار، تصمیم به بازگشت بگیرد. ترجیح داده بود که صبح اول وقت به سراغش برود.
همه چیز تا زمانی که صدای نالهمانندی از جنگل بلند شد، طبیعی به نظر میرسید. تلما اول فکر کرده بود که منبع صدا یکی از حیوانات بوده باشد. اما طولی نکشید که پس از آن صدای عجیب، سرمای ناآشنایی فضا را پر کرد. چنین اتفاقی در اواسط تابستان، به تنهایی ماورایی به نظر میآمد؛ و حالا با مهای که اطراف تلما جمع شده بود، همه چیز مضطربکنندهتر دیده میشد.
تلما فرصت بررسی شرایط را پیدا نکرد، زیرا در عرض چند ثانیه سایههای خاکستریرنگی از بین درختها بیرون آمدند. تلما نمیخواست باور کند اما حتی در تاریکی شب هم تصویر دستهای از دمنتورها بیش از حدی واضح بود که قابل انکار باشد. دمنتورها آرام و بیصدا بالای زمین شناور بودند؛ اما صدای ضربان قلب تلما به قدری بلند بود که به آسانی شنیده میشد. سرمایی که آن موجودات شوم با خودشان آورده بودند، حتی شعلهی چراغهای اطراف را هم بیجان کرده بود...
تلما چوبدستیاش را محکم گرفت و عقب رفت، اما دمنتورها جلوتر آمدند. میدانست طلسمهای معمولی در برابرشان چندان فایدهای ندارند و فرار کردن هم وقتی آنچنان محاصره شده بود، غیرممکن است. تنها چیزی که میتوانست نجاتش بدهد، ایجاد سپر مهاجمی بود که همیشه بیاستفادهاش مینامید... امیدوار بود که در اولین امتحان موفق شود و از فاجعهای ممکن بود رخ دهد، فرار کند.
تلما نفس عمیقی کشید و چوبدستی را بالا آورد. طبق چیزهایی که از زمان تحصیلش در هاگواراتز به یاد داشت، تنها یادآوری یک خاطرهی خوب کافی بود. چیزی که به اندازهای قدرتمند باشد که بتواند ناامیدی همراه دمنتورها را شکست دهد. تلمت چشمهایش را بست و سعی کرد چیزی پیدا کند.
اولین چیزی که به ذهنش رسید، میرا بود. تصویر روباه نارنجیرنگی که همیشه طوری رفتار میکرد که انگار تلما مزاحم اوقات ارزشمندش شده، در ذهنش شکل گرفت. هنوز اولین باری که با او ملاقات کرده بود را به خاطر داشت... لبخند کوچکی روی لبش نشست؛ اما تصاویر همان لحظه محو شد. هر چه بیشتر میخواست آنها را نگه دارد، بیشتر از او دور میشد...
خاطرهی دیگری آمد. تختخواب سرخ رنگش در هاگوارتز... صدای خندههای گریفیندوریها در سرش پر رنگتر میشد. چه روزهای شادی... تصویر دوباره تغییر کرد، این بار نوبت موفقیتهایش در پروندههایی که حل کردنشان غیرممکن به نظر میرسید، بود. اما هیچکدام آنقدر قدرت نداشتند که بتوانند در برابر سرمایی که حالا در استخوانهایش نفوذ کرده بود، دوام بیاورند.
دمنتورها نزدیکتر شدند.
تلما طلسم را دوباره دوباره امتحان کرد؛ اما فقط جرقهای کمجان از نوک چوبدستی بیرون زد و همان لحظه خاموش شد. نفس کشیدن برای تلما سخت شده بود. تمام خاطرات خوشش یکییکی از ذهنش بیرون کشیده میشدند و هرچه بیشتر دنبال چیزی میگشت که به آن چنگ بزند، بیشتر متوجه میشد که ذهنش خالیتر میشود. تنها چیزی که به آن دست مییافت، ترس بزرگی بود که در ذهنش وجود داشت...
و همانجا بود که فهمید اشتباه کرده است! او به احساس قدرتمندی نیاز داشت. قرار نبود برای خلق سونورتاپ، خاطرههای خوش تقویتش کنند؛ بلکه باید به ترس از دست دادن تمام چیزهایی فکر میکرد که تحمل از دست دادنشان را نداشت!
صورت میرا از ذهنش گذشت. سپس آدمهایی که به آنها وابسته شده بود. و در نهایت خاطراتش. تمام چیزهایی که شاید هیچوقت به زبان نمیآورد، اما اگر روزی از او گرفته میشدند، دیگر تلمایی باقی نمیماند. برای اولین بار آن شب، تلما از چیزی واقعاً ترسید؛ نه از دمنتورها، نه از زندگی بدون روح، بلکه از اینکه صبح شود و دیگر به هیچکدام از آن چیزها مانند قبل نگاه نکند...
ترس برای لحظهای سپر دفاعیاش را شکست؛ اما به زودی با قدرتی چندین برابر آن را شکل داد. چوبدستی به شدت لرزبد و نور سیاه و طلایی رنگی از نوک آن بیرون زد؛ رشتههای نور به دور همدیگر پیچیدند و از دل آن، موجودی چهارپا بیرون آمد.
اول گوشهای تیزش دیده شد، بعد پوزهی کشیده و چشمان درخشانش. بدنش شباهت بینظیری به روباه داشت؛ اما بلندتر و باشکوهتر بود و دو بال بزرگ و تیره، بر روی کتفهایش قرار داشت. چندین دم بلند از پشتش بیرون آمده بود که هرکدام همچون نوارهایی در هوا حرکت میکردند و روی هر یک، چهرهای شبیه روباه از جنس نور شکل گرفته بود. خز تیرهاش با رگههای طلایی میدرخشید و گویا درون چشمهایش شعلههای آتشی درحال سوختن بود.
سونورتاپ حتی یک لحظه هم مکث نکرد. بالهایش را باز کرد و به سمت دمنتورها رفت. هر یک از چهرههای روباهمانندی که بر روی دمهای او قرار داشت، از او جدا شدند و به یکی از دمنتورها حمله کردند. موجودات سیاه برای اولین بار گیج شدند و به سمت نورهای مختلف چرخیدند. هر نسخه با نزدیک شدن به یکی از آنها، ضربهای به آن میزد و دمنتور را چند متر عقب میراند. در حالی که سونورتاپ اصلی همچون سپری برای محافظت تلما در جلویش ایستاده بود.
تلما هنوز چوبدستیاش را بالا نگه داشته بود و نفسنفس میزد، اما این بار دیگر تنها نبود. سونورتاپ روبهرویش ایستاده بود، دمهای متعددش در هوا میرقصیدند و دمنتورها را لحظه به لحظه از او دورتر میکردند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




اگه یک لحظه 


شما که الان دیگه ملکه دریاچه شدی و قدرتهای ماهی مرکبی داری میشه دوباره منو به زندگی برگردونی؟







قانونا کسی که سند یا معرفی چوبدستیش توی دفتر ثبت چوبدستیها رو نیاورده باشه، پاترونوس/سونورتاپ نداریم براش. ولی خب به عنوان اولین مشتری، ما زیر داسی رد میکنیم. 
ضمنا! ما دنبال جلاد بهشت نمیرفتیم و او ما را به دنبال نداشت. او وجود سیاه و بزرگ ما را به ارمغان میآورد. کاری که شما نیز مشغول انجامش هستید.